بالاخره امتحانات ترم 6 هم تمام شد!
6 ترم گذشت... 6 ترم در ميان ديوارهاي سرخ ساختمانهاي 40 ساله ي دانشگاه صنعتي شريف... 6 ترم در ميان 8000 نفر دانشجويي كه بيش از نيمي از آنها رتبه هاي زير 1000 كنكور سال خود بودند... 6 ترم در ميان معتبرترين اساتيد... 6 ترم در ميان نرده هاي سبز... 6 ترم در ميان نگهبانان سفيد... 6 ترم در ميان جزوه ي كپي شده و تمرين كپ زده و پروژه ي دودر شده... 6 ترم در حال كشتي گرفتن، با خود، با فضا... با دانشگاه...
به تابستان 3 سال پيش باز مي گردم. نتايج كنكور آمد و تنها يك هفته وقت داشتيم كه يك رشته را در آن كاغذ سوراخ سوراخ زشت با مداد سياه نرم علامت بزنيم. 7 روز زمان براي ترسيم آينده اي 4 ساله و شايد 40 ساله! خيلي جالب است نه؟
از خودم مي پرسم چطور شد كه اينجا آمدم؟ خيلي جالب است كه حتّي سؤالي مثل اينكه «آيا من واقعاً مي خواهم مهندس شوم؟» حتي به ذهنم خطور نكرد. انتخاب ديگري وجود نداشت. همانطور كه پيش از آن هم وجود نداشت وقتي رشته ي رياضي فيزيك را در دبيرستان انتخاب كرديم.
فكر مي كردم اگر رتبه ي بالايي داشته باشم انتخاب آزادانه اي خواهم داشت اما زهي خيال باطل. نمي دانستم رتبه ي زير 100 مترادف است با «برق شريف»!
گفتيم جو برق خوب نيست و همه خرخونند و مي رويم مكانيك. اما هيچكس نگفت كه همه اين رشته ها سرو ته يك كرباسند. اگر كِرل ميدان درون يك مسير بسته صفر باشد انتگرال ميدان روي آن مسير بسته صفر است. چه آن ميدان الكتريكي باشد چه ميدان مغناطيسي چه ميدان گرما باشد چه خطوط جريان سرعت سيال باشد چه بردارهاي تنش يك قطعه...
الآن سال سوم شده است. ديگر كسي نمي پرسد «آيا واقعاً مي خواستم مهندس شوم؟» اكنون باز هم زمانه تنها يك گزينه جلوي راه گذاشته است: ادامه تحصيل. حتي الامكان خارج كشور... اما من 3 سال با اين سؤال بزرگ شدم. 3 سال با همه ي دانشگاه و اعوان و انصارش جنگيدم و كشتي گرفتم تا خود را راضي كنم كه اينجا مي تواند بهتر از اين باشد. دانشگاه چندان هم احمقانه نيست بلكه با ايده آلهايش فاصله دارد. اشكال كار را در كپي ناقص سيستم آموزشي غربي مي دانستم و مثل همه شعار مي دادم كه معضل اصلي ارتباط صنعت و دانشگاه است و كاربردي نبودن درسها و نبودن امكانات آزمايشگاهي و ... امّا اكنون فهميده ام كه چندان با ايده آلهايش فاصله اي نداريم. يك دانشگاه ايده آل همين قدر احمقانه است!
چند وقت پيش يكي از رفقاي 82 ي را كه امسال درسش را تمام مي كند ديدم. ناگهان از او پرسيدم: «فلاني تو متولد چه سالي هستي؟» جواب داد: «64» گفتم: «مرد مؤمن تو حواست هست 23 سالته؟» يكهو جا خورد! گفت «من بچه كه بودم فكر مي كردم 23 سالم كه بشه دو تا بچه دارم! سال ديگه 24 سالمه. 24 خيلي عدد بزرگيه. خيلي...»
دانشگاه آدم را پپه مي كند. غافل مي كند. بچه مي كند. استحمار مي كند. مثل طبل توخالي مي كند. دانشگاه انسان را از درون تهي مي كند...
شايد اينها به نظر توي خواننده خيلي تند و افراطي به نظر برسد امّا واقعيت است. پاي مبارك را كه از درِ اين بنگاه پر رنگ و لعاب آرماني داخل مي گذاري، ديگر زماني براي فكر كردن به انسانيت خود نداري. سيستم آموزشي به گونه اي طراحي شده است كه هيچ زماني براي تآمل در مسائل اساسي حيات خويش نداتشته باشي. اينجا در دانشگاه شريف در هر ترم تنها يك هفته ي اول آن را براي «سگ دو نزدن» وقت داري. به صورت حداقلي بايد هر ترم 5 عدد درس تخصصي داشته باشي. اكثر درسها هر هفته يا يك هفته درميان 5 الي ماشاالله تمرين دارند. هر درس يك يا دو ميان ترم دارد. درسهاي تخصصي دانشكده اي اكثراً پروژه اي براي تحويل در طول ترم دارند. آخر هر ترم 2 هفته زمان امتحانات است و يك هفته فرجه ي امتحانات. در رشته ي ما 2 كارآموزي 240 ساعته را بايد در تابستان بگذرانيم. 3 كارگاه و 6 آزمايشگاه و 2 تربيت بدني و 8 درس عمومي را هم اضافه كنيد. ترم 7 يا 9 را هم بايد كمتر واحد بگيري و براي كنكور بخواني. تابستان آخر هم موعد تحويل پروژه كارشناسي است. يك دانشجوي مكانيكي شريفي غير از ترمي يك هفته ي اول ثبت نام و ترميم و تابستان اولي كه متعلق به خودش است -اگر واحد ترم تابستاني نگيرد- ديگر زمان ديگري براي «خود» ندارد. «خود»ي كه در حالت واقعي آنقدر بزرگ است كه دين، ايمان، معنويت، اخلاق، سياست، خانواده، تاريخ، فرهنگ، اقتصاد و از همه مهمتر «آرمان» را در برمي گيرد بعد از مدتي آنقدر كوچك و نحيف و لاغر مي شود كه چيزي بيش از «احتياج جنسي» يا «كمبود عاطفه» را در خود جا نمي دهد.
در اين سه سال هميشه به دنبال زماني كافي براي پرداختن به «خود» بودم. خوب مي دانم كه هرچه مي گذرد اين «وقت» نايابتر مي شود و غيرقابل دسترس تر. بالاخره اين ترم اين زمان را يافتم امّا به قيمت هزينه ي هنگفتي كه براي نمره ي اين چند درس تخصصي بي مقدار پرداخت كرده ام. خوب مي دانم كه هرچه زمان مي گذرد هزينه ي به دست آوردن اين «وقت» سنگين و سنگينتر مي شود. گاهي فكر مي كنم ايكاش از ابتدا وارد اين چرخ باطل زندگي مدرني كه در آن بايد آينده ات را پيش فروش كني و لذت آني را دريابي، نمي شدم و مسيري ديگر را بر مي گزيدم. امّا بعدتر به خود نهيب مي زنم كه راه كمال از متن زندگي رزومره ي مردمان مي گذرد و از اين گريزي نيست و جز اين گزيري. بايد در همين راه ماند و مبارزه كرد و غرقه ي غفلت نشد كه جنود شيطان هم مجهز به آلات مدرن گشته اند. خوب مي دانم كه با ذره اي غفلت همين وبلاگ ظاهر الصلاح هم دشنه اي در قلب الهي صاحبش خواهد بود. تماس با دنيايي كه طراح آن نفس امّاره ي بشري است هر متكبري را بالاخره روزي به زير مي كشد...
جز او پناهي نيست...
ياعلي
