تبليغاتX
سوتک!
خانه هایتان را در دامنه کوه آتشفشان بنا کنید/ شهید آوینی به نقل از نیچه

بررسی تحلیلی روند غربزدگی سیاستمداران ایرانی در سالهای پس از جنگ

نكته پيش از مطالعه: اين نوشته بلند حاوي موضوعاتی بسيار عميق و ظريف است چه آنرا حسن بشماريد و چه عيب. اين يعني اينكه اگر نگاه شما به «وبلاگ» فست فودي است و حوصله مطالعه آرام و دقيق را نداريد مطالعه آن توصيه نمي شود! با اين حال توصيه مي كنم كه با حوصله و دقت و آرامش- و اگر مثل من از اینترنت دایال آپ استفاده می کنید در حالت دیسکانکت!- نوشته زير را بخوانيد كه حتي اگر تحليلها را هم قبول نداشته باشيد طرح مسأله خود كم اهميت نيست.

قسمت اول مربط به جمع بندی مباحث معرفتی پیشین است و قسمت دوم نوشته -زیر خط- بررسی روند غربزدگی سیاتمدارن دوره سازندگی و بخصوص اصلاحات است و باب طبع ذائقه های سیاسی و دل مشغولیهای سیاسی این روزها.

 

پيش از آنكه به دليل هفتم غريزدگي در ايران، يعني مسائل سياسي بپردازم بهتر مي دانم كه ابتدائاً نظر نهايي خود را در باب «نسبت ما و محصولات غربي» بيان كنم و سپس به بررسي عوامل سياسي در تسريع غربزدگي ايراني بپردازم.

***

«نسبت صحيح ما و محصولات غربي» يا «راهبردهاي حركت به سوي تمدن سازي»

آنچه بصورت نسبت صحيح ما و محصولات غربي قابل طرح است تقريباً بعد از طرح مباحث پيشين تا حد خوبي روشن شده است. از يكسو ما نمي خواهيم و نمي توانيم كه با طرد تمام محصولات غرب، منتظر آينده اي رؤيايي باشيم كه در آن همه محصولات اجتماعي بومي و برساخته انديشه ناب و خالص ديني باشد و از سوي ديگر نمي توانيم به محصولات غربي به چشم ابزارهايي نگاه كنيم كه هر طور كه خواستيم از آنها استفاده كنيم و آنها را قالبهايي رام دستان و انديشه مان قلمداد كنيم كه با هد محتواي دلخواه ما قابل پرشدن است. در عين حال كه به خوبي مي دانيم كه خواسته يا ناخواسته بخش عمده اي از كارايي اجتماع ما بخاطر سازوكارهاي وارداتي است و از فوايد اين محصولات و پيشرفت مداوم تجربيات بشري هم نمي خواهيم بي بهره باشيم.

    با اين حساب نحوه تعامل و برخورد ما با محصولات غربي راهي بينابين است. به عبارت بهتر مي توان گفت كه فرآيند ايجاد تمدني نو در شرايط فعلي كه تمدني ديگر در جامعه ما حضور عيني دارد تركيبي از دو فرآيند «اصلاحات آگاهانه پايين به بالا» و «توليد و استنباط ديني بالا به پايين» است. برخورد اين دو فرآيند «عمل به نظر» و «نظر به عمل» در واقعيت اجتماع، رشد خلاقانه و متعالي اسلامي را در عينيت جامعه تحقق مي بخشد.

بصورت خلاصه مي توان راهكارهاي زير را براي پياده كردن چنين فرآيندهايي، تصور كرد:

1)      برخورد عاقلانه با مصحولات خرد و كلان غربي. شامل تمهيداتي نظيرِ

- گزينش آگاهانه (مثلاً مطالعه كنند و موقع ورود اينترنت به كشور بخشهاي چت آنرا وارد نكنند. يا mms در موبايل)

- آگاهي از جهتمندي قالبها و مطالعه و بررسي «ظرفيت محتوايي قالبها» و عوارض سوء ناشي از به كارگيري آنها –تحت عنوان غربزدگي كه در قسمت دوم طرح شد- (پروژه هايي تحقيقاتي تعريف شود و اين موضوعات بررسي شود. صدها آويني بايد در اين عرصه و با اين نگاه تربيت شوند و به كارشناسي بپردازند)

- برنامه ريزي براي اصلاح مستمر قالبها و ابزارهاي غربي در جهت ارزشها و فرهنگ بومي (مثلاً در معماري وارداتي تغييراتي ايجاد كنند و به تدريج تيپهاي اسلامي را به آن اضافه كنند)

 

2)      تأكيد بر محتواگرايي و حركت به سمت توليدات نوي اسلامي با تمهيداتي نظير

-        تقويت مباني و ريشه هاي ديني بخصوص در حوزه هاي علميه و دانشگاه ها در جهت تحولات و خلاقيتهاي عيني اجتماعي

-        معرفي همزمان قالبها و محتواها براي آشنايي جامعه با محتواها و جلوگيري از فروغلطيدن در دام «تكنيك گرايي»

-         بازتعريف قالبها با الفاظ مشابه ولي با محتواهاي جديد و ريشه دار و قالبهاي اصلاح شده و به عبارت بهتر پر كردن قالبها با محتواي ريشه دار در مفاهيم ديني (مثل حركت بديع و خلاقانه حضرت امام در انتخاب «جمهوري» به عنوان شكل حكومت اسلامي فعلي ولي با بازتعريف كامل و جامع آن در سيستم اسلامي هم از نظر محتوايي و هم از نظر ايجاد تغييرات شكلي در آن مثل مجلس خبرگان و...)

 

3)       تربيت اسلامي نيروي انساني و نسلهاي آينده كه تقريباً مهمترين و مؤثرترين كاري است كه مي شود انجام داد.

 


 حال باز مي گرديم به آخرين مورد علت غربزدگي در ايران كه با عنوان «مسائل سياسي» طرح شد.

نقش مسائل سياسي در غربزدگي ايراني

پيش از آنكه به ذكر دلايل خود در باب تأثير جدالهاي سياسي در غربزدگي سياستمداران و مردم ايران بپردازم ذكر يك نكته ضروري است.

نسبت بين «مباني نظري و معرفتي» و «موضعگيريهاي سياسي» يك رابطه يك طرفه نيست بلكه رابطه اي دوطرفه است كه مي تواند از هر دو سو تحريك شود. به اين معنا كه گاهي مباني معرفتي جناح ها و مواضع سياسي را مي آفريند و گاهي بالعكس جدالها و مسائل سياسي موجب تحول يا شكل گيري مباني معرفتي مرتبط مي شود. و گاهي هر دو روي هم تأثير و تأثر دارند و پي گيري و واكاوي تأثير هر كدام از اين پارامترها روي ديگري در مقاطع مختلف تاريخي، كار ساده اي نخواهد بود.

    آنچه در اين قسمت مراد بحث ماست شق دوم اين رابطه است. يعني تأثير مسائل سياسي در مباني معرفتي مردم و سياستمداران. شق اول آن همان بود كه تا حدودي تحت عنوان «علوم انساني غربي» و «جريان خزنده غربزده» مطرح شد و درك تأثيرات بالا به پايين معرفتي-سياسي به راحتي قابل تحليل و بررسي است، حال آنكه نسبت معكوس آن نياز به دقت نظر بيشتري دارد.

***

    بازمي گرديم به سالها پيش. فضاي سياسي ايران پس از انقلاب، بخصوص در سالهاي نزديك به دفاع مقدس، يك فضاي سياسي كاملاً ديني و انقلابي است. انقلابي اتفاق افتاده كه اصول موضوعه اجتماع را بالكل تغيير داده و مفاهيم و مباني جديدي را وارد فرهنگ و انديشه و ادبيات ملت كرده است. اصولي كه تا سالها به صورت شعارها تجلي مي يافت. شعارهايي كه به دليل فضاي خاص سالهاي ابتداي انقلاب كه بخصوص با جو فرهنگي خاص جنگ در آميخته بود، هميشه در فضايي بسيار بالاتر از واقعيت و بصورتي مقدس و ذكرمانند تكرار مي شد. به عبارت بهتر ايران تا انتهاي جنگ تنها خود را مدعي حفظ اين شعارها و قداست الفاظ مي دانست. شعارهايي چون «مرگ بر امريكا» «مرگ بر ضد ولايت فقيه» «حمايت از مستضعفان عالم» «تشكيل جبهه واحد جهاني عليه امپرياليسم» «امت واحده اسلامي» و موارد اينچنيني آخرين لبه هاي خاكريز انقلاب به شمار مي رفتند. مدعي آنها انقلابي بود و منكر آنها دشمن ملت و ضدانقلاب و همين فضا باعث شده بود كه كسي به فكر جلو بردن و تحقق «حرف» به سوي «عمل» نباشد.

 اما جنگ كه تمام شد همه دانستند كه حالا وقت حرف زدن و پنهان كردن عمل زير پوشش «دفاع» به پايان رسيده است. علي القاعده دستهاي انقلاب نوپاي اسلامي از استراتژي ها و تاكتيكهاي مديريتي و روشهاي اداره كشور خالي است و جز اصول و مباني چيزي ندارد. اصول و مباني هم كه نمي توان گفت چرا كه تدويني از اصول وجود نداشت. حتي اولين چاپ صحيفه نور مربوط به پاييز 78 است و اين يعني اينكه حتي بيانات مدون بنيانگذار هم در دسترس نبود.

    با اين وصف نيازهاي كشور مسئولان وقت نظام را واداشت تا دست به دامان مدلهاي رايج و موجود دنيا شوند و اين آغاز فصل جديدي از مناسبات و مجادلات سياسي در كشور ما بود. اگر تا پيش از اين طرفهاي درگير سياسي همديگر را با تكيه بر اصول و آن هم با عباراتي نظير «كمونيست» يا «اسلام امريكايي» مورد هجمه قرار مي دادند، از سال 68 به بعد معادلات و موضوعات تغيير كرد.

    نكته در اينجاست كه مدلها و استراتژيهاي مورد استفاده و رايج آن دوره همگي مدلهايي بودند كه سالها در بستر تمدني «ديگر» نضج يافته بودند و اينك بصورت نسخه هايي حاضر و آماده در اختيار كشورهاي به اصطلاح در حال توسعه قرار مي گرفتند تا سازوكار واحد جهاني تكميل گردد. و اين غربي بودن مدلهاي مورد استفاده دولتهاي سازندگي و اصلاحات نكته مورد بحث ماست. آنچه در ادامه مطلب قصد پرداختن به آن دارم تحليل روند غربزدگي سياستمداران دوران سازندگي و بخصوص اصلاحات و متعاقباً تسريع روند غربزدگي جامعه ايران با استفاده از همين نكته است.

    

روند مجادلات سياسي در سالهاي اخير با تكبه بر دهه 70

حالتي را در نظر بگيريد كه سياستمدار دلسوزي در ايران در سيستم فكري خود 2 حرف عمده دارد. حرف الف و حرف ب. حرف الف ناظر به اصول است و چارچوب مبنايي و نظري گوينده را مشخص مي كند اما حرف ب ناظر به تاكتيكها و استراتژيهاي اداره جامعه است. به عنوان مثالي عيني مي توان گفت كه حرف الف اين شخص اسلاميت نظام به عنوان محتوا و حرف ب او جمهوريت نظام به عنوان شكل و مدل حكومت است. با توجه به آنچه كه گفته شد در فضاي دهه 70 حرف ب نظري است كه قبلاً در چارچوب مفهومي اسلامي معنايي نداشته است و لفظ و مفهوم آن برگرفته از تمدن «ديگر» است. حتي عبارتي نظير «جمهوري» در جمهوري اسلامي آنطور كه گفته شد بازتعريف جديد انقلابي نشده بود –نشده است!- و به كار بردن اين كلمات لاجرم مفهومي بيگانه را القا مي كرد. بخصوص كه متون و انديشمندان پشتيبان اين الفاظ هم در داخل كشور وجود داشتند.

   درباره اينكه چرا اين سياستمدار حرف ب را مطرح مي كند اصل را بر حسن ظن مي گذاريم. به اين معنا كه فرض را بر اين مي گذاريم كه به «سازندگي»، «توسعه اقتصادي»، «آزادي»، «مشاركت مردم» «لزوم حضور احزاب و نهادهاي مدني»، «توسعه سياسي» و مفاهيم رايج 20 سال گذشته به چشم ضروريات اين نظام نگريسته مي شده است نه ايده آلهايي كه از روي خودباختگي نسبت به تمدن ديگر در ذهن برجسته شده است. يعني ضرورتهايي در چارچوب مفاهيم و آرمانهاي انقلاب، با اين شاخصه كه روشها و تاكتيكهاي برآوردن اين ضروريات به ناچار وارداتي و غربي هستند. در راستاي همين حسن ظن، به پارامترهاي ديگر غير مستند نظير خط گرفتن از كشورهاي بيگانه، آلت دست ناخودآگاه مزدوران و عمال داخلي غرب قرار گرفتن و نفاق ذاتي ابتدايي اعتنايي نخواهيم كرد، چرا كه از كارايي يك تحليل سالم جامعه شناختي مي كاهد؛ هرچند احتمال اين موارد هم ولو به ندرت وجود داشته و دارد.

   وقتي اين شخص حرف ب را به عنوان اقتضائات اداره كشور، دلسوزانه و خيرخواهانه در جامعه مطرح مي كند، مجبور است كه براي جا افتادن آن مفاهيمي را در برابر مفاهيم جا افتاده پيشين طرح كند. يعني يك دولت مفهوم «سرمايه داري و توليد ثروت و خصوصي سازي» را در برابر «گداپروري و توزيع فقر و ضعف اقتصادي» مطرح مي كند و دولت ديگر «آزادي بيان و فعاليتهاي مدني مردم و احزاب» را در برابر «فقدان فضاي نقد و آزادانديشي و يكپارچگي حكومت» طرح مي كند. نكته بسيار ظريفي كه در اينجا وجود دارد اين است كه مفاهيمي كه در پس اين مباحث طرح مي شود «برخاسته از اقتضائات اداري و تاكتيكي اداره كشور» است نه «برگرفته از محتواي اسلاميت انقلاب و برخاسته از رشد طبيعي مفاهيم اسلامي» و به همين دليل لاجرم محتوايي جديد است كه مثل وصله بايد به محتواي اسلاميت بچسبد. به عبارت ديگر آن شخص بي آنكه خود بداند داراي حرف جديد «الف پريم» شده است كه مثل «الف» ناظر به مباني و مفاهيم اصولي است با اين تفاوت كه الف پريم محتواي مدلها و ابزارهاي وارداتي غربي است كه به حساب اقتضائات حكومتداري مورد مصرف قرار گرفته. مثلاً درباره اقتصاد الف پريم شامل ديدگاه هاي اجتماعي و مباني نظري مدلهاي اقتصاد آزاد است.

   با اين حساب اگر دقت كرده باشيد علت ايجاد اين «الف پريم» در كنار – و بعدها مزاحم- «الف» دو چيز است:

-        يكي اينكه تحريك از پايين بوده نه از بالا. يعني اينكه تببين تئوري دولت اسلامي به مرور به لزوم توسعه اقتصادي و آزادي بيان و حضور احزاب نرسيده بلكه اقتضائات سياسي اجتماعي اقتصادي جامعه ما را به اين لزوم رسانده است كه در نتيجه به ناچار متوسل به تجويزها و تجربيات غربي شديم.

-        دوم اينكه طبق اشتباه هميشگي كسي متوجه اين نبوده كه اين مدلهاي وارداتي اولاً ابزارهايي رام نيستند و ثانياً حاوي محتواهايي معارض با اسلاميت ما هستند و بايد با وقوف به اين نكته با دقت و مراقبت با آنها برخورد كرد.

اينك اين سياستمدار مورد نظر ما در ذهن خود سه حرف الف و الف پريم و ب را دارد كه دوتاي اول ناظر به مباني است. چند دليل زير باعث كمرنگ شدن تدريجي الف و پررنگ شدن و گسترش و عمق يافتن الف پريم مي شود كه ما از آن تعبير به غربزدگي مي كنيم:

1)      شخص مورد نظر براي پيشرفت در كار خود سراغ كتابهاي غربي و اساتيد و مشاوراني با انديشه ناب (!) غربي مي رود و بتدريج الف پريم را گسترش و عمق مي دهد. از سوي ديگر الف پريم اين امتياز را دارد كه نمونه اي عيني و زيبا و كامل در ينگه دنيا ارائه مي كند و هر رجوع توصيفي يا تحليلي به زيباييها و پيشرفتهاي دنياي امريكايي او را بيشتر به الف پريم متمايل مي كند.

2)      عملكرد حاميان الف (در جامعه ما اسلام خواهان و حزب اللهيها و بسيجيها و و روحانيون) هم طريق لغزش او را در غربزدگي تسريع مي كنند. به اينصورت كه با محافظه كاري يا تحجر يا گاهي منافع شخصي و گروهي كاركردهايي كه او قلباً و عقلاً به آن رسيده (مثلاً لزوم نقد در جامعه) نفي مي كنند و ناخودآگاه اين معني را القا مي كنند كه بين الف و كاركرد ب تعارض وجود دارد. او هم براي اثبات حرف خود بر الف پريم تأكيد مي ورزد و بيشتر در منجلاب غربزدگي فرو مي رود و اين گناه از مدافعان الف است كه به جاي الف پريم، ب را هدف گرفته اند. يعني يا از روي تحجر يا كم فهمي يا محافظه كاري يا خودخواهي حاضر به پذيرفتن ضرورتها و تاكتيكهاي حكومتي جديد نيستند يا بخاطر وارداتي بودن ب يا شايد ترس از الف پريم به مقابله با هر سخن جديدي مي پردازند.

3)      نقصها و كاستيهاي اخلاقي هم در مجادلات سياسي حذف تدريجي الف را تشديد مي كند. گاهي كوچكترين مخالفت يا نقدي به سرعت به كينه و دشمني تبديل مي شود و اين كينه هم به سرعت راه خود را از قلب به عقل مي يابد. بداخلاقيهاي سياسي باعث راديكاليسم سياسي مي شود و سياستمدار را بيشتر در رد الف مصرّ مي كند. «زودرنجيها و كم تحمليها» از يك سو و «بداخلاقيها و تندزبانيها و تخريبها» از سوي ديگر احساس را به جاي عقل مي نشاند و معارضه را از عرصه سياست به عرصه معرفتي مي كشاند و سقوط افراد را سرعت مي بخشد.

به تدريج در ذهن سياستمدار در تحليل مسائل پيرامونش بين «الف» و «الف پريم» تعارض و تناقض پيش مي آيد و به دلايل فوق الذكر الف پريم دست بالاتر را دارد. كم كم كار به جايي مي رسد كه شخص مورد نظر ما الف را هم از زاويه الف پريم تحليل مي كند و چنين نتيجه گيري مي كند كه تمام مسائل ما بخاطر مباني اسلامي ماست. راه چاره در سكولاريسم مي بيند و جامعه ما را چيزي در مايه هاي اروپاي قرون وسطي تصور مي كند كه آخوندها به تفتيش عقايد مشغولند و چنبره خود را بر همه چيز گسترده اند و شرايط بسيار سياه و دهشتناك است! – حرفهايي كه آغاجري در همدان زده بود!- روندي كه شايد از يكجايي به بعد «بازگشت ناپذير» شود!

    نكته نهايي كه مي خواستم بگويم و بحث را به پايان ببرم اين است كه ايران امروز ايران سال 76 نيست. امروز همه اين روندها طي شده و بسياري از انقلابيون سابق ما در انتهاي روند ياد شده اند. «الف پريم» براي نسل سوم ايران 88 تازگي ندارد و شايد تا حد خوبي دستگاه تفكري اصلي ايشان است. براي نسل سوم نه تنها سخن گفتن از «جمع كردن گشت ارشاد» (حرف ب درتحليل ما) وجوهي از سياستهاي فرهنگي اصيل مندرج – يا قابل درج- در محتواي اسلاميت را به ياد نمي آورد(الف خودمان) بلكه به سرعت اذهان را به مجموعه ادبيات و مفاهيم «ديگري» (همان الف پريم) رجوع مي دهد و اين راز شكاف معرفتي عظيم آينده ايران است. دوگانگي معرفتي اي كه متأسفانه بسياري چيزي از آن نمي دانند. اشتباه بزرگي كه يكبار خاتمي مرتكب آن شد و اينبار ميرحسين موسوي آنرا تكرار مي كند و پرداختن به آن خود نيازمند مقاله اي مستقل است.

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 20:3 | لینک  | 

7 دليل عمده غربزدگري در ايران

خلاصه اي از قسمت اول

دانستيم كه محصولات خرد و كلان غرب كه ما به ديده «ابزار» يا «قالب» به آنها نگاه مي كنيم متناسب و منطبق بر محتوا و بستر معرفتي اي است كه در آن بوجود آمده است. با اينحال ميزان حضور اين محتوا در قالب، بسته به ميزان سخت افزاري يا نرم افزاري بودن محصول، طيفي از كم تا زياد را در بر مي گيرد. به عنوان مثال محصولي مثل هواپيما كمترين «ظرفيت» حضور فرهنگ و محتواي مدرن را در خود دارد و در آن سر طيف محصولي مثل «مدل اقتصاد آزاد» در اداره امور اقتصادي، كه مجموعه اي از نهادها، ساختارها، مفاهيم، قواعد، سياستها، توصيه ها و دستورالعملهاست، بدليل ظرفيت بالاي آن حامل بيشترين حضور فرهنگي و محتوايي غربي است.

 

7 دليل غربزدگي روزافزون ما

همه آنچه در قسمت اول گفته شد زيربناي معرفتي اي بود براي آنچه در اينجا گفته مي شود.

به عقيده من به 7 دليل غربزدگي هر روز در كشور ما ريشه دار تر مي شود. قبل از پرداختن به اين ۷ دليل لازم است بگويم كه غربزدگي را «استحاله روحي يك جامعه مي دانم» يعني تغيير تدريجي ارزشها و آرمانهاي يك جامعه و انحراف آن به سوي تمدن «ديگر»

1)      ساده انگاري و جزئي نگري و ناآگاهي ما نسبت به غرب

2)      غلبه فرم بر محتوا

3)      تكميل شدن پازل اجتماعي و نياز به پيشرفت

4)      حضور مستقيم مباني از طريق متون علوم انساني و شكل گيري ذهن انديشمندان اين حوزه

5)      حضور جريان خزنده غرب انديش در داخل از قديم

6)      حضور خارجي قوي امريكايي و غربي

7)      مسائل سياسي

 

 

1)    ساده انگاري و جزئي نگري و ناآگاهي ما نسبت به غرب

مهمترين دليل غربزدگي ما كه به نوعي مبناي دلايل بعدي هم قرار مي گيرد، تركيبي ناميمون از «ساده انگاري» «جزئي نگري» و «ناآگاهي» در نگاه ما به غرب است.

   وقتي مثلاً با هواپيما روبرو مي شويم بخاطر از روي ساده انگاري فقط يك وسيله حمل و نقل هوايي را مي بينيم و ملتفت ابعاد ديگر آن نمي شويم. با بسياري از پديده ها بصورت جزئي برخورد مي كنيم و به همين دليل تنها آگاه به بخشي از كاركردهاي آن مي شويم. مثلاً دانشگاه را بصورت جزئي فقط به صورت محل ادامه تحصيل جوانان مي بينيم و تا سالها كاركرد «آماده سازي جوان براي ورود به جامعه» يا حتي كمتر از آن، آماده شدن براي پذيرفتن شغل را در نگاه خود لحاظ نمي كنيم. از روي ناآگاهي انيترنت و موبايل و سينما و تلويزيون و مطبوعات را تنها و تنها وسيله ارتباط جمعي مي پنداريم و هرچقدر كه مي توانيم آنها را حتي در روستاهاي خود گسترش مي دهيم و خدمات mms ايجاد مي كنيم و غافل از هزاران كاركرد ديگري مي شويم كه اين ابزارها در عرض و طول همان كاركرد ظاهراً محوري و همينطور در نسبت با ديگر اجزاي تمدني برقرار مي كنند. آيا به واقع كاركرد محوري فوتبال «ورزش كردن» و كاركرد محوري موبايل «برقراري تماسهاي ضروري» و كاركرد محوري روزنامه «اطلاع رساني» و كاركرد محوري اينترنت «دستيابي آسان به اطلاعات» است يا اينها تنها خيالات خام ماست كه در جهلِ ساده انگاري و جزئي نگري ما رشد يافته است؟!

 

2)    غلبه فرم بر محتوا

دانستيم كه هر ابزار يا قالبي از محصولات غرب بسته به ظرفيتش ميزاني از فرهنگ غرب را در خود عينيت بخشيده است. استفاده مداوم از اين ابزارها به تدريج موجب پديده «غلبه فرم بر محتوا» مي شود. يعني اگرچه شخص استفاده كننده و نيت او كاملا اسلامي باشد به مرور و با توجه به غفلتي كه در قسمت پيش ذكر شد، ابزار شخص استفاده كننده و نيات و اهداف او را تحت تأثير قرار مي دهد و او را به موجود متناسب با خود تبديل مي كند. مصداق اين پديده همان مثال پرنده اي است كه در ابتداي قسمت اول ذكر كردم: پرنده اي كه مدتها روي زمين و به شيوه مرغان به دنبال دانه بگردد بتدريج هم بال و پرش را از دست مي دهد و هم سوداي دانه سوداي پريدنش را كمرنگ مي كند.

    خصوصي سازي و آزاد كردن اقتصاد و تحويل آن به مردم اگرچه جزو ضروريات حكومت و اقتصاد اسلامي است اما اگر به شيوه غربي انجام شود به تدريج سودپرستي و تجملگرايي و مصرف زدگي را براي كشور به بار مي آورد و اين به معناي غلبه فرم بر محتواست، چرا كه محتواي اين شيوه ها چيزي جز افزايش مصرف مردمان و چنبره زدن توليد كننده روي مصرف كننده از طريق تبيغات و نيازسازيهاي كاذب و... براي افزايش سود خود نيست. اين به معناي اين نيست كه بايد بالكل دور مدلهاي غربي را خط كشيد، بلكه به اين معناست كه بايد با آگاهي و مديريت كردن عوارض از اين مدلها استفاده كرد. اين موضوع را در انتهاي مطلب انشاالله بيشتر باز خواهم كرد.

   همين بحث درباره آزادي و ايجاد جامعه مدني در ايران مطرح است. هم آزادي بيان و امكان تضارب آراء و آزادي انتقاد در محيط جامعه و هم پيوند ميان حكومت و مردم از طريق نهادهاي مدني و شكل گيري احزاب يكي از ضروريات جامعه اسلامي است – و به عقيده من نفي اينها نفي ضروريات جمهوري اسلامي است- با اينحال استقرار كامل اين شيوه ها و عمل مطيعانه و منفعل به دستورالعملهاي غربي منجر به اين مي شود كه به تعبير شهيد بهشتي احزاب ما نه «عاشقان خدمت» بلكه «تشنگان قدرت» باشند و انحصارگرايي را دركشور دامن زنند.

 

3)    تكميل شدن پازل اجتماعي و نياز به پيشرفت

دليل ديگري كه به تدريج كپي برداري قالبي را به محتواها و ارزشها و آرمانهاي اجتماعي نفوذ مي دهد و غربزدگي را ريشه دارتر مي كند، تكميل شدن تدريجي زنجيره اجزاي تمدن غرب است. به عبارت ديگر ما در استفاده از قالبها و ابزارها و بصورت ظاهري بتدريج به كليت غرب نزديكتر مي شويم و اين موضوع پروسه غلبه فرم بر محتوا را تسريع مي كند. از سوي ديگر هر تكه پازل كه وارد مي شود خود به دو حلقه ديگر نياز پيدا مي كند و باز هركدام به دوتا و به همين ترتيب اين روند واردات تمدني به صورت تصاعدي تقويت مي شود.

    به عنوان مثال اين روزها بتدريج صحبت از «صنعت فوتبال» مي شود. حلقه هاي مفقوده پديده فوتبال جهاني، فوتبال ايراني را رنج مي دهد و اين مسئولان و دست اندركاران را به فكر وارد كردن و هموار كردن راه استقرار باقي حلقه هاي زنجير مي كند. اين حلقه ها عبارتند از خصوصي شدن باشگاه ها و حضور سهام آنها در بورس، فروش پخش تلويزيوني و در نتيجه نياز به فعاليت شبكه هاي خصوصي، برند تبليغاتي تيمها براي توليدكننده هاي مختلف و در نتيجه نياز به كپي رايت و حلقه آخر تأمين مالي از طريق لاتاري و قمار كه يكي از پرسودترين تجارتهاي دنياست.

    از سوي ديگر تكميل شدن تدريجي اين پازل و نياز جامعه به پيشرفت در عرصه هاي مختلف زمينه ساز رجوع بيشتر به مباني فكري و فرهنگي اين پديده ها و يادگيري و ايجاد تدريجي اينها را در جامعه بوجود مي آورد كه خود دليل بعدي ريشه دار شدن غربزدگي است.

 

4)    حضور مستقيم مباني از طريق متون علوم انساني و شكل گيري ذهن انديشمندان اين حوزه

حضور اجزاي ساختاري تمدن به تدريج اين نياز را بوجود مي آورد كه بدانيم اينها چطور كار مي كنند. بخصوص اگر بخواهيم خود در آن حوزه ها –مثلا سينما يا فوتبال و حتي علم و تكنولوژي- پيش رويم بايد مباني معرفتي و فرهنگي پيشرفت را بياموزيم. اين مهم به خصوص از طريق متون مبنايي فلسفه و حقوق و جامعه شناسي و روانشناسي و علوم سياسي به جامعه نخبگان ايران منتقل مي شود. به مرور دانشكده هاي علوم انساني هم فعال مي شوند و جاي خود را در نظريه پردازي پيدا مي كنند و به اين ترتيب اتصال قالبها را به محتواهاي پشتيبان آن برقرار مي كنند. به مرور نه تنها با اينكار حضور مدلهاي غربي با محتواي خالص آنرا مشروعيت مي بخشند بلكه به پيچيدن نسخه هايي براي جامعه ايران مشغول مي شوند. نسخه هايي كه اينبار ناشيانه جسم جامعه را هدف نگرفته است بلكه روي به روح اجتماع خواهد داشت.

 

5)    حضور جريان خزنده غرب انديش در داخل از قديم

دليل ديگر حضور جرياني است كه علناً و عملاً غربي شدن را ترويج مي كند و از زمان مشروطه و -شايد قبلتر از آن- وجود دارد. امثال ميرزا ملكم خان و تقي زاده ها كه راه حل را غربي شدن از فرق سر تا نوك پا مي دانند هميشه بوده و هستند. با اين وجود بر خلاف آنهايي كه اين گونه افراد را شديداً تكفير مي كنند من صداقت آنها را مي ستايم و معتقدم اگر چنين جرياني امكان حضور صادقانه و علني را در كشور نيابد به تدريج شكلي مخفي و منافقانه پيدا مي كند كه مضرات آن به مراتب بيشتر است. در كنار اين، انديشه خالص غربي و شناخت كامل غرب با تمام خوبيها و بديها و سيستمهاي منظم آن، چيزي بوده كه به علت اختلافات سياسي هميشه از دسترس انديشمندان ايراني دور بوده است. به اين موضوع در بخش هفتم به تفصيل خواهم پرداخت.

 

6)    حضور خارجي قوي امريكايي و غربي

دليل مهم ديگر روند استحاله روح اجتماع ما حضور قدرتمند تمدن رقيب به همه اشكال فرهنگي، سياسي، اقتصادي، نظامي و امنيتي و در اختيار داشتن نظام واحد جهاني است كه خواه ناخواه كشور ما را متأثر خواهد كرد. از اين گذشته به علت ماهيت استكبارستيزانه انقلاب اسلامي تعمد خاصي هم براي نفوذ فرهنگ و انديشه غرب در ايران و تسريع اين روند استحاله چه از طريق تحريك عوامل داخلي و چه از طرق اقدامات بيروني مثل ايجاد شبكه هاي فارسي زبان، جذب و تربيت دانشجويان داخلي، توزيع محصولات فرهنگي امريكايي وموارد اينچنيني وجود دارد.

 

7)    مسائل سياسي

با توجه به حساسيت و اهميت مورد هفتم، يعني «مسائل سياسي» به اين مبحث و همينطور مبحث «چاره چيست؟» انشاالله در قسمت بعدي خواهم پرداخت.

 یاعلی

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 12:44 | لینک  | 

بررسي تحليلي محصولات سخت افزاري و نرم افزاري تمدن غرب

جهتمندي ذاتي محصولات غربي

همه ما مشابه اين جملات را در برخورد با محصولات سخت افزاري و نرم افزاري غرب شنيده ايم:

«غرب يك كل واحد است. تمام اجزاي تمدني غرب از اقتصاد و سياست گرفته تا هنر و ورزش به واسطه روح واحد حاكم بر تمدن غرب در هم تنيده شده اند و اين روح واحد چيزي نيست جز اومانيسم. اومانيسم يعني رد خدا و نشاندن انسان بر جايگاه او. از همينجاست كه داستان خدايي بشر بر زمين آغاز مي شود. داستاني كه چون با رد معاد عجين است غايتي جز به حداكثر رسيدن رفاه و آسايش و لذت فردي و جمعي بشر را در همين دنيا نمي جويد. از همين روست كه تمام برساخته هاي بشر مدرن در پازلي اينچنين تفسير مي گردد و از همين روست كه مي گويند حضور هر پديده از غرب در ميان مردماني ديگر، حضور و نفوذ فرهنگ آنرا هم به همراه خواهد داشت.»

    اين توضيحات براي همه ما آشناست. همه ما خوب مي دانيم كه اگر خود را «رها» به محصولات نرم افزاري و سخت افزاري غرب بسپاريم بتدريج دو اتفاق در ما خواهد افتاد. اولاً اهدافي كه آن محصولات به سمت آن هدفگيري شده اند به تدريج در ما برجسته تر مي شود و بر اهداف ديگر غلبه مي يابد و دوم اينكه بتدريج ساحت وجودي ما به همان انسان غربي نصفه نيمه –كه تنها بعد مادي را به رسميت مي شناسد- تقليل مي يابد. درست مثل پرنده اي كه چون مدتها از بال و پرش استفاده نكند و به دانه هاي زميني بيانديشد، بتدريج هم سوداي پريدن در او از ميان مي رود و هم بتدريج بال و پرش هم تحليل مي رود و بي رمقتر مي شود. اين دو همان چيزي هستند كه از آن به نفوذ فرهنگ «آنها» يا همان غربزدگي تعبير مي شود و ممكن است در افراد يا در مقياس كلان اجتماعي در يك جامعه اتفاق بيفتد. اين حالت تغيير و تحول دروني حالتي است كه در ميان دانشجويان حرفه اي، هنرمندان حرفه اي، تماشاچيان فوتبال حرفه اي و بازرگانان حرفه اي كشور ما و كم و زياد در ميان همه ما بوضوح قابل مشاهده است و در اين وبلاگ هم گاه و بيگاه بدان پرداخته شده است. درباره اثرات دانشگاه، سينما، ورزش، تكنولوژي، خود وبلاگ و ....

    با اين حال سؤال اساسي هميشه اين بوده كه چگونه بايد با اين پديده ها برخورد كنيم؟

 

دو نظر موجود درباره نسبت ما و محصولات غربي 

در باب نسبت ما و اين محصولات و بصورت كلي مدلهاي سخت افزاري و نرم افزاري زندگي و اجتماعي غربي دو نظر براي حفظ هويت ديني تمدن كنوني ما وجود دارد:

-        نظر اول بر اين باور است كه يا بايد كل غرب را يكجا وارد كنيم و يا هيچ استفاده اي از آن محصولات نكنيم، چرا كه غرب يك كل در هم تنيده است. از آنجا كه قصد ما اين نيست كه غربي كامل شويم بنابراين چاره اي جز اين نيست كه به طراحي بومي و اسلامي دست بزنيم و به عبارت بهتر همه چيز را از نو بسازيم

-        نظر دوم اما در مقابل اين نظر بر اين باور است كه با تفكيك «قالب» و «محتوا» - مي توان قالبهاي غربي را اخذ كرد و محتواي ديني درون آنها ريخت.- مثال معروف آنرا همه شنيده ام: با چاقو هم مي شود ميوه پوست كند هم مي شود آدم كشت، بسته به استفاده كننده- يعني سينما را آورد و بدست كارگردان مسلمان سپرد تا آنرا با محتواهاي اسلامي و انقلابي پر كند. يا دانشگاه و بانك و كارخانه و مراكز تجاري را آورد و براي اهداف اقتصادي كشور از آنها بهره جست و مثلاً در حوزه فرهنگ كار ديگري كرد. نسبت ميان قالب و محتوا نسبتي همچون نسبت ظاهر و باطن يا جسم  و روح است و منظور از محتوا در اينجا و سطور بعدي روح كلي حاكم بر قالبي است كه ما در ظاهر مي بينيم. اين روح كلي شامل انگيزه ها، كاربردها، علت وجودي و بستر معرفتي و فرهنگي زيرين پديده هاست كه در لايه هاي زيرين مفهومي عيني كه به چشم مي آيد، قرار مي گيرد.

 

ايرادات اين دو

كمي تأمل در هردو نظر نشان مي دهد كه ايرادات جدي به هردوي اينها وارد است و راه حل چيزي بينابين است:

     * نظر اوّل لاجرم تماس با هر پديده غربي را نهي مي كند. از سوي ديگر بدست آمدن مدل جديد اجتماعي را به آينده موكول مي كند. مستقل از نقد جدي اي كه به اين نوع نگاه به توليد علم وجود دارد كه فرآيند توليد علم را يك فرآيند ذهني و انتزاعي تلقي مي كنند مشكل جدي اين نگاه بلاتكليف ماندن جامعه تا زمان پيدا شدن علم خالص اسلامي است. نقد جدي هم اين است كه نگاهي به تاريخ علم نشان مي دهد كه فرآيند تدوين ساختارهاي اجتماعي و نظريات پشتيبان آن يك فرآيند كارگاهي است و مستلزم سعي و خطا و اصلاح مداوم و هيچگاه روي كاغذ بدست نخواهد آمد.

   * اما در نظر دوم تفكيكي اصالت پيدا كرده و آن تفكيك قالب و محتواست. در اينباره بايد گفت كه تفكيكي اينچنين ساده انگارانه است. علت آن اينست كه قالب و محتوا دو موجوديت مستقل از هم نيستند بلكه تلازم، تناسب و تطبيق بسياري با هم دارند. به عبارت بهتر بايد گفت قالب مسلماً از محتوا رنگ گرفته است، چرا كه قالب تجلي عيني و مسير تحقق عملي يك مفهوم غيرمادي و يك محتواي انتزاعي است و حتي در اكثر مواقع شكل گيري قالب زاييده محتواهايي است كه براي تحقق چنين «صورتي» يافته اند.

   في المثل محصولي بسيار سخت افزاري مثل هواپيما را در نظر بگيريد. هواپيما قالبي است كه براي تحقق محتوايي همچون «حركت از نقطه اي به نقطه ديگر» به تدريج در طول سالها شكل گرفته است. محتواي «حركت از نقطه اي به نقطه ديگر» به تدريج و در طول سالها در بستر معرفتي غرب تكمله هايي را پذيرفته است، مثل حركت «سريعتر» از نقطه اي به نقطه ديگر يا حركت سريعتر «با نهايت آسايش و رفاه» از نقطه اي به نقطه ديگر و... چنين محتواهايي كه در حقيقت باطن اين صورتند و بستر فكري و معرفتي و جهان بيني پشت اين پديده را آشكار مي كنند كاملاً در اين قالب اثرگذار است. در شكل داخلي هواپيما و تزئينات موجود، در نحوه چينش صندليها، در انتخاب كارد پرواز و برخوردها و نوع پوشش آنها، در نوع خدمات و شكل سرويس دهي، در غذاهايي كه داده مي شود، در امكاناتي كه داخل هواپيما قرار مي گيرد و بسياري از چيزهاي ديگري كه وجود دارند و ما حضورشان را حس نمي كنيم و هريك به معناي خاصي و در طول مدت طولاني تكامل «هواپيما» -با تمام حواشي آن- در غرب به قالب قبلي افزوده شده است.

 

طيف رنگ پذيري قالبها از محتواهاي جاري آنها در غرب

با اينحال بايد گفت ميزان اين «رنگ گرفتن» متفاوت است. به عبارت بهتر ميزان حضور و اثر محتوا در قالب، در ميان محصولات مختلف دنياي غرب، با توجه به ظرفيت و خصوصياتشان، طيفي از كم تا زياد را در بر مي گيرد.

براي بررسي و مقايسه ميزان حضور محتوا در قالب، مي توان محصولات تمدن مدرن را با تقريب خوبي به چهار قالب كلي زير تقسيم كرد:

الف- موارد سخت افزاري خرد؛ مثلاً طراحي يك اتومبيل، معماري يك ساختمان و ...

ب- موارد نرم افزاري خرد؛ مفاهيم نرم افزاري جديدي از قبيل پديده ورزش مدرن، پديده موسيقي مدرن، اينترنت، وبلاگ، مسنجر، موبايل با تمامي امكاناتش، تلويزيون، سينما و...

ج- موارد سخت افزاري كلان؛ ساختارها و نهادهاي اجتماعي همچون دانشگاه (نهاد آموزش)، بانك و بورس و مراكز تجاري (نهاد اقتصاد)، مجلس و شورا و قواي سه گانه و قانون اساسي (نهاد سياست)، فرهنگسراها و رسانه ها(نهاد فرهنگ)، كارخانه ها (نهاد صنعت) و...

د- موارد نرم افزاري كلان؛ مدلهاي نرم افزاري مستقر در جامعه مثل مدل اقتصاد آزاد در امور اقتصادي، مدل جامعه مدني دموكراتيك در امور سياسي، مدلهاي نوين آموزش و پرورش و...

 

اگر دقت كرده باشيد نگاه ما به تمام چيزهايي كه در ليست بالا ذكر شد، همان نگاه قالبي يا «وسيله اي» است. يعني در انديشه ما اينطور شكل گرفته كه اينها وسايلي هستند كه كاربرد آنها بسته به نيت كاربر است يا به عبارتي ديگر اينها قالبهايي هستند كه ما هر محتوايي خواستيم مي توانيم در آنها بريزيم. يعني مي توانيم با خودرو به زيارت برويم، با سينما فرهنگ دفاع مقدس را ترويج كينم، با ايجاد مراكز تجاري بازار كشور را رونق دهيم، و با كپي كردن مدل توسعه كشورهاي ديگر آباداني را در مملكت خود به ارمغان آوريم و اين همان نگاه دوم بود كه توضيح داده شد.

    تمام اينها محصولاتي هستند كه با توجه به «خواسته» انسان مدرن و تلقي غربي از مفهوم «انسان» و «سعادت» به مرور تكوين پيدا كرده اند و مسلماً همه درون چارچوب تمدني غرب معنا مي يابند، ليكن بحث بر سر اين بود كه هر كدام تا چه ميزان. يعني چه بخواهيم و چه نخواهيم زيربناي وجودي اين محصولات، جهان بيني غربي از عالم وجود است.

    در دسته اول، به عنوان مثال آنچه امروزه به عنوان معيارهاي طراحي يك ساختمان مطرح است و به نوعي يك الگوي جهاني يكسان را بوجود آورده كاملاً برگرفته از ذهنيت غربي است. از پيش بيني نشدن «محل نماز» در بناهاي نوين يا «رو به قبله بودن دستشوييها در هتلها» –آن هم در مكه!- گرفته تا نوع رنگ آميزي و انحناها و تزئيناتي كه در بيرون و داخل ساختمان استفاده مي شود تا كليت معماري. اينرا مقايسه كنيد با خانه هاي قديمي ايراني كه مثلاً درب ورود دو تا «دركوب» داشت يكي براي زنان و يكي براي مردان و خانه ها شامل بيروني و اندروني بود و پنجره ها رو به داخل، حياط و باغچه ماهيتي كليدي داشت، تعداد اتاقها زياد بود و چند خانواده كنار هم زندگي مي كردند، شكل پنجره ها و رنگ شيشه ها همه و همه برآمده از ذهنيتي ديگر از جهان هستي دارد.

   با اين حال مي شود گفت كمترين ميزان حضور محتوا در قالب در مقايسه با سه مورد بعدي اينجاست.

   در دسته دوم، بحث بسيار پيچيده تر است. اينها مفاهيمي نوين هستند كه با خود دستورالعملها و الگوهايي را هم همراه مي آورند. مثلاً با ورود «تلويزيون» به عنوان يك «وسيله» (با تفكيك پيام رسانه اي درون آن)، معيارها و الگوهاي برنامه سازي تلويزيوني اعم از سريالها، مسابقات، تبليغات و نوع طراحي و برنامه ريزي پخش هم با آن وارد مي شود. همينطور با ورود ورزش تمام آنچه پيرامون ورزش حرفه اي در غرب وجود دارد به تدريج وارد مي شود، از روزنامه هاي ورزشي و تبليغات روي پيراهن گرفته تا نگاه صنعتي به فوتبال و جايگاه تماشاچيان. حتي قيمتهاي داخلي مربي و بازيكن هم در تناسب با معيارهاي بين المللي تنظيم مي شود. همين بحث را مفصلاً مي توان درباره موسيقي، اينترنت و ابزارهاي چندرسانه اي ديگر مثل موبايل و كامپيوتر كرد. مشخصاً ميزان حضور فرهنگ و انديشه «آنها» در چنين ساختارهايي به مراتب بيشتر از مورد قبلي است.

   در دسته سوم، بحث درباره ساختارهايي است كه يكجا وارد كشور مي شوند و قرار است به تدريج جاي خود را پيدا كنند. مثل نهاد دانشگاه كه 70 سال است وارد شده و نهاد صنعت كه قدمتي در اين حدود دارد.- هرچند سالهاست كه در برقراري ارتباط و يافتن نسبت ميان اين دو نهاد مشكل اساسي داريم!- يا نهاد مجلس يا نهاد بانك و...

    اين نهادها به علت ماهيت سخت افزاريشان و اينكه كمتر با مفاهيم سر و كار دارند و تعريفها و مسئوليتها و تشكيلات و قوانين مشخص شده اي دارند به نظر ميزان كمتري از حضور محتوا را در قالب را به نسبت دسته قبلي نشان مي دهند. با اين حال ساختار اداري و آيين نامه ها به ميزان زيادي متأثر از بستر معرفتي آن است.

   به عنوان مثال در سيستم آموزشي سنتي ايراني-اسلامي، چيزي به اسم «نمره» وجود نداشته و آنچه به عنوان معيار قبولي در درس پذيرفته مي شده تلفيقي از درك و تحليل مسائل در قالب ارائه مطلب بوده است. از اين قبيل، طرز درس خواندن جمعي و مباحثه اي، تأكيد بر حافظه، سيستم انتخاب درس و استاد، نسبت طلبه و استاد و مسائل ريز و درشت عديده اي را مي توان نام برد كه با حضور دانشگاه ها و آيين نامه ها و مقررات تقليدي آن بالكل پاسخ ديگري به اين مسائل داده است كه بازهم برگرفته از بستر فرهنگي آن است. مثال ديگر چارت تشكيلاتي وزارت فرهنگ و ارشاد است كه بصورت معاونتهاي ابزاري سينما، كتاب، تئاتر، مطبوعات و... است. خود اين چارت ناشي از نگاه «اصالت ابزاري» به فرهنگ است كه چيزي بيش از وسايل فرهنگي را در افق ديد خود نمي بيند

    اما دسته چهارم، يا همان سيستم نرم افزاري جامعه غرب، در مقايسه با سه مورد قبلي بيشترين ميزان برخورداري از فرهنگ و معرفت و مفاهيم غربي را در خود دارد. اين مدلها نسخه هاي اجتماعي غرب هستند كه نزديكترين پيوند با فلسفه و جامعه شناسي و روانشناسي غربي برقرار مي كنند. جالب است كه كشورهايي مثل ژاپن اگرچه شايد درباره سه بخش ديگر بخشي از مفاهيم بومي خود را مهم و اصيل بدانند اما مقاومت در اين حوزه بخاطر وجود نداشتن مفاهيم بومي و مدلهاي رقيب باعث يكه تازي غرب شده است. همانطور كه مي دانيم بيشترين تبليغ هم براي القاي اين موضوع كه مدلهايي مثل اقتصاد آزاد يا دموكراسي يا نظام اقتصادي فعلي، جهان شمول و كاملاً علمي و تجربي و عاري از پيش فرضهاي فلسفي خاص هستند، درباره همين دسته از محصولات غرب اتفاق مي افتد.

در قسمت بعدي با توجه به اين مقدمه(!) انشاالله به بررسي غربزدگي در ايران و راه حل مقابله با آن مي پردازم.

ياعلي

 

پی نوشت:

۱) این هم مورد پژوهی «ماهیت سینما» از زبان شهید بزرگوار سیدمرتضی آوینی (لینک)

با تقریب خوبی لب کلام سدمرتضاست در «آیینه جادو». در مقدمه مطلب چنین نوشته شده:

 "آوینی سخنران" با "آوینی نویسنده" متفاوت است. هنگام سخنرانی باید مقدمه چینی کند و یک شمای کلی از مبانی و معتقداتش بگوید اما در حین نوشتن یک مقاله چنین نیست. او چنان فاتحانه و با اطمینان می‏نویسد که گاه شاید لازم نمی‏بیند که از آغاز همه مبانی تفکرش را بگوید. این سخنرانی در جمع تعدادی از طلاب صورت گرفته و شاید در هیچ یک از متون و سخنان منتسب به سید مرتضی آوینی، او چنین آشکار و مدون اصول فکری خودش درباره تمدن غرب، فلسفه و سینما بیان نکرده است."

 

۲) از بین تمام سخنرانیهایی که از میرحسین موسوی خوندم یک بخشهاییش رو گزینش کردم و بصورت یک فایل درآوردم. گزینش با این رویکرد انجام شده که ثابت کنه مهندس موسوی از خیلی از اصولگراهای موجود خیلی اصولگراتره و انتقادهایی هم که مطرح می کنه از یک پشتوانه کارشناسی خیلی عمیق و ریشه دار در گفتمان امام و انقلاب برخورداره. 

تو این واویلایی که طرفدارای مهندس بیشتر از رفرمیستای سکولارین که بیشتر به حذف «اسلامی» از جمهوری اسلامی فکر می کنن و بعضی از رفقای طرفدار احمدینژاد هم ایشون رو «آخرین حربه براندازان منافق» قلمداد می کنن، شاید بهترین کار رجوع به صحبتهای صریح خود میرحسین باشه.

فایل رو از اینجا داونلود کنید

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 10:31 | لینک  | 

نظم نوين جهاني يا امپرياليسم نوين؟

«مليّت» از آن اصطلاحات جديدي است كه طول عمر وضع شدنش بيشتر از دويست سال نيست. يعني تولدش برمي­گردد به همين قرن 18 و 19 اروپا. آنچه به مليت معني مي­بخشد «مرز» است، يعني خطوطي كه بر روي نقشه زمين مي­كشند و محدوده كشورها و به عبارت بهتر ملتها را با آن معين مي­كنند.

    امروزه كلماتي نظير «مليت» و مفاهيم مشتق از آن نظير «وطن پرستي» يا ناسيوناليسم و عباراتي چون «منافع ملي» و «امنيت ملي» چنان در ذهن ما جا افتاده است كه در كنار مفاهيمي نظير توسعه و پيشرفت، يا حقوق مدني جزو مباني غير قابل دسترس و خدشه ناپذير نظام ذهني مردم جهان تلقي مي شود.

    با اينحال مقدمتاً براي رسيدن به اصل موضوع لازم است در اين باب كمي تشكيك كنيم.

    فرض كنيد امروز كشور الف به كشور ب حمله كند و ادعا كند كه كل سرزمين ب متعلق به كشور الف بوده و اين حق آنهاست كه صاحب آنجا باشند. آيا كشور الف به راستي «حق» دارد؟

   مثال ساده تري مي توان زد. همه ما خيلي عادي از مايملكمان مثلاً از وسايلي كه پدرمان برايمان خريده استفاده مي كنيم و كسي هم در اين موضوع شك ندارد و متعرض ما نمي شود. اما در اين ميان ممكن است كسي بپرسد كه «چرا اين شيء متعلق به شماست؟»

    كمي تأمل نشان مي دهد كه عملاً براي شما هيچ راهي براي اثبات اينكه «چيزي مالِ شماست» وجود ندارد! ممكن است بگوييد اين چيز مالِ پدرم بوده. آنوقت پرسيده مي شود كه چه مدركي براي اين داري؟ پدرت چه مدركي دارد كه اين چيز مال او بوده؟ و اين رشته سؤالات مي توانند همينطور ادامه يابند...!

   در زمانهاي گذشته و در اكثر مواقع و اماكن تاريخي و جغرافيايي، وقتي چنين مشكلي پيش مي آمد تنها راه اثبات مالكيت «اعمال زور» بود. يعني هركسي دور ملك خويش را مي گرفت و با بيل بالا سر آن مي ايستاد تا مالكيت خويش را ثابت كند. يعني عيناً همانطور كه حيواناتي مثل خرس با علامتگذاري منطقه و نمايش قدرت از مالكيت خويش دفاع مي كنند!

   كم كم كه تمدن پيش رفت، شهرنشيني بوجود آمد و ساز و كارهاي جديدي وضع شد. حكومتها بوجود آمدند و شكل حكومتها دستخوش تغييرات بسيار شد. با اين حال اگرچه معادلات حاكم بر رفتارهاي انسان امروزي در مقايسه با گذشتگانش پيچيدگي بسياري يافته است اما اين پيچيدگي ظاهري است و كمي تأمل نشان مي دهد كه اصول حاكم بر اين معادلات همان است و تنها تواليهاي منطقي پرمتغير و روشها و اصطلاحات گيج كننده اي كه در دل ساختارها و مفاهيم عريض و طويل سياسي-اجتماعي مدرن گم مي شود، همچون كلاف سردرگمي است كه مانع از آن مي­شود كه بوضوح دريابيم، الگوهاي حاكم بر اين معادلات تغييري نكرده است. توضيح اين ادعا در ادامه مي آيد.

 

اعتبار مالكيت در جهان بدون خدا

فرض كنيد يكباره وارد اتاقي شده ايد كه پر از اشيا و وسايل گرانبها و خوردنيها و آشاميدنيهاي گواراست.در مواجهه با اين همه، دو گزاره ممكن است به ذهن برسد: در صورت اول اين فكر به ذهن مي آيد كه شايد اينها صاحبي داشته باشند و براي استفاده از آنها بايد اجازه گرفت. حالت دوم اين است كه فرض را بر اين بگيريم كه اينها صاحبي ندارند و اينجا افتاده اند و ما هم هرچه بخواهيم از آنها استفاده مي كنيم.

    ايده اول با ديدن آن همه لذت و خوشي كمتر به ذهن مي رسد. آخرين كسي هم كه اين ايده را مطرح كرده فردي بوده به نام محمد كه 1400 سال پيش زندگي مي كرده. ايده دوم حالتي است كه جهان امروز ما را شكل داده است و ما چه خود را پيرو محمد بدانيم چه ندانيم و چه بخواهيم و چه نخواهيم، كم يا زياد پيرو ايده دوم به شمار مي رويم.

    حالا با فرض انتخاب صورت دوم، فرض كنيد كس ديگري وارد آن اتاق شود و او هم صورت ذهني دوم را انتخاب كند. خب آنقدر در آن اتاق نعمت و مال و منال زياد است كه به هردوي شما مي رسد. اين حالتي است كه براي پدران باستاني ما رخ داده است. حالا فرض كنيد كم كم افراد بيشتري وارد آن اتاق مي شوند و همه هم صورت دوم را انتخاب مي كنند. چه مي شود؟ منابع محدود است و به همه نمي رسد. نزاع در مي گيرد. آنقدر خونريزي مي شود تا يكي قدرت بلامنازع مي شود. حال مشكلي براي آن قدرت پيش مي آيد كه چه كنيم كه هربار كه فرد تازه اي وارد اتاق مي شود مجبور به جنگ نشويم؟ يك تأمل طولاني مدت براي بشر نوع دوم اين پاسخ را به او داد: «وضع قانون» قانوني كه بتواند شرايط موجود را حفظ كند. قانوني كه قابل تعليم و انتقال به نسلهاي بعد باشد. قانوني كه عقل پسند باشد يا حداقل «به نظر برسد» و يا در شرايط خاص، معقول «به نظر رسانده شود!»

مالكيت!

واقعيت اين است كه مالكيت يك امر اعتباري يا به عبارت آسانتر «قراردادي» است. اين قراردادها قوانيني هستند كه ما بطور ضمني آنها را پذيرفته ايم و از كودكي در وجودمان نهادينه شده است. قوانيني كه مي توان گفت ديگر با تقريب خوبي در نظام آموزشي و علمي جهان «بديهي» محسوب مي شود. البته اين قوانين منحصر به مالكيت نيست و در بسياري از حوزه ها مثل حقوق و آزاديها، وضع به همين منوال است. ليكن مالكيت و به عبارتي «اقتصاد» در  اين بين جايگاهي محوري دارد.

   در زمان ما براي اثبات مالكيت، چيزي ارائه مي شود به اسم سند. يعني مهر و امضايي كه نشان مي دهد كسي مالك چيزي است. حالا آمديم و كسي گفت اين سند براي من كاغذپاره اي بيش نيست و آنرا پاره كرد، مثل صدام در سال 1980. آنوقت تكليف چيست؟ چه تضميني وجود دارد كه اين قراردادها در همه جا پذيرفته شوند؟

 

شبكه عظيم در هم تنيده طاغوتي

    هر قراردادي نياز به يك منشأ اعتبار دارد، يعني قدرت بالاتري كه پشتوانه اين قرارداد قرار گيرد و صحت آنرا به عهده بگيرد و يا اجراي آنرا تضمين و عدم اجرايش را مجازات كند. مثل پول كه يك كاغذ است و تنها به امضاي رييس بانك مركزي معتبر مي شود و ارزش مي يابد.

    در چنين سيستمي قدرتها سطوح مختلفي پيدا مي كنند. مثلاً اعتبار تمام قراردادها و معاملات در داخل يك استان فدرال به عهده استاندار و اعتبار استاندار به حكومت آن كشور است. همين موضوع در يك مقياس بالاتر يعني در سطح بين المللي اتفاق مي افتد. يعني اعتبار قوانين بين المللي و از آن مهمتر رسميت و اعتبار حكومتها به هژموني و قدرت بالاترين قدرت بين المللي است.

تبليغات

    دنياي امروز يك دهكده جهاني است و روابط در هم تنيده بين المللي است كه باعث شده بقاي دهكده جهاني به حضور يك «كدخداي مقتدر» وابسته باشد. كدخدايي كه قوانين اين دهكده جهاني را وضع كند و بر اجراي آنها نظارت كند، كدخدايي كه اعتبار مرزهاي بين المللي را تضمين مي كند، كدخدايي كه پول آن، پشتوانه پولهاي ديگر جهان است و پشتوانه پول او هم «هژموني»، تا جاييكه هروقت بخواهد پول چاپ كند و خرج كند، كدخدايي كه توليد كننده و صادر كننده و حافظ ارزشها و فرهنگ واحد جهاني است، كدخدايي كه حيات «شبكه» ارزشي و فرهنگي و اقتصادي و سياسي جهان به او وابسته است.

    اين شبكه در تمامي نقاط جهان، از آفريقاي جنوبي گرفته تا روسيه و از تبت گرفته تا مكزيك در صد سال گذشته گسترش يافته است و تنها نقطه كوچكي از دنيا يعني يك محوطه 5ر1 ميليون كيلومتر مربعي در قلب خاورميانه سي سال است كه تنها نقطه «آزاد» اين دهكده جهاني به شمار مي رود. در هرجاي ديگر دنيا غير از اينجا كوچكترين حركتي به صورت غير مستقيم به اذن و اعتبار امپراتور دنياي جديد، امريكا، صورت مي گيرد ولو آن حركت در حد انداختن سكه در يك پارك متر در شهر كوچكي در ژاپن باشد.

    من اين شبكه را «شبكه عظيم در هم تنيده طاغوتي» مي نامم.

 

حكومت جهاني از آن ولي الله است

چرا اين شبكه را شبكه طاغوتي مي نامم و ايران را تنها نقطه آزاد؟

باز برگرديم به آن دو صورت ذهني كه بعد از ديدن نعمات دنيا براي نياكان ما مي توانست شكل بگيرد. همانطور كه گفتيم منشأ تمام اعتبارات و قراردادهاي دنياي امروز ما هژموني ايالات متحده است. از سوي ديگر هژموني امروز ايالات متحده نتيجه انتخاب ايده دوم و فعل و انفعالاتي است كه در300-400 سال اخير در اروپا و به خصوص در صدساله اخير در امريكا رخ داده است. مبدأ شرايط كنوني دنيا كفر است و منشأ هژموني امريكايي زورگويي و قدرت بالاي نظامي و توانايي ارعاب و ايجاد وحشت در مردمان و از همه مهمتر توانايي بالاي تبليغاتي است. در سيستمي كه بر اساس انتخاب الگوي كفرآميز دوم بنا مي شود «حق» با «زورگو» و «قدرتمند» و در يك كلام «مستكبر» است. چرا كه در اين حالت تنها «زور» است كه مي تواند به رقبا بفهماند كه حق با كيست! درست مثل ادبياتي كه بر دنياي حيوانات حكومت مي كند.

زورگويي امريكايي

   اما انتخاب ايده اول دنيا را دگرگون خواهد كرد. در اين حالت همه آنچه در اينجاست از آن الله است و بدون اجازه او نمي توان كاري كرد. پذيرفتن پرورگار يكتا پذيرفتن رسولان خدا و جانشينانشان را به دنبال دارد. رسولان و اماماني كه خليفه خدا بر زمين اند و فرمان او را در زمين جاري مي كنند و استفاده از هر چيزي از مايملك خدا جز به اذن آنها جايز نيست. حكومت از آن اولياي خدا بر زمين است و اعتبار اين حكومت به آيين الهي و قدرت مقتدر الهي. در چنين حكومتي با نفي طاغوت و نابودي شبكه طاغوتي، شبكه اي توحيدي ايجاد مي گردد كه رنگي الهي به تمام زندگي بشر خواهد زد.

    نظم نوين جهاني مبتني بر قدرت شيطاني و مجازي شيطان بزرگ است و مؤمنان واقعي آن را به رسميت نمي شناسند. مرزهاي بين المللي تنها خطوطي بي معنا بر روي كاغذند كه توسط نقشه كشان ماهر استعمار زمين واحد الهي را تكه تكه كرده است تا مردمان جهان را به رقابتها و اختلافات پوچ بكشانند. اعتبار قوانين بين المللي به استكبار و قلدري گاوچرانهاست و همچون سحر ساحران در برابر عصاي موسي پوچ و واهي به نظر مي رسد. روزگاري كه منجي(عج) ظهور كند، كاخ پوشالي و مجازي ارزشها و آرمانهاي غربي را نظاره خواهيم كرد.

    ما شيعيان ايران هرگز نبايد حتي لحظه اي لطف عظيم الهي در حقمان -يعني نفس كشيدن در فضاي ولايت الهي- و ِدين خود نسبت به انقلاب آزاد كننده اسلامي را فراموش كنيم. ولايت فقيه، ولايت خدا و دين خداست و تداوم شبكه توحيدي در زمان غيبت. روح الله خميني ما و فرزندانمان را از سيادت كفر جهاني و بندگي طاغوت نجات داد و حالا نوبت ماست كه فرزندان معنوي رسول الله در كشورهاي اسلامي ديگر و ديگر مستضعفين جهان را از يوغ شبكه جهاني استكبار نجات دهيم. انشاالله

ياعلي

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 17:49 | لینک  | 

مجازي يا واقعي؟

دنياي مجازي «واقعيتي» است كه با سرعتي عجيب در حال نفوذ در زندگي ماست. دنياي مجازي، ملكوت زميني انسان مدرن است كه با اتكا به بي انتهايي اش، در ميان ناكارآمدي دنياي محدود «واقع» در ارضاي نيازهاي نامحدود بشر، جاذبه اي رمزآلود يافته است. «دنيايِ رؤياييِ تخيلِ تحقق يافته» بدون محدوديت، كم هزينه، سريع و از همه مهمتر سيري ناپذير است. دنيايي كه قابليتهاي آن، آنچنان درحال افزايش است كه دست اندركاران آن ابايي از به كار بردن لفظ «واقعيت مجازي» را براي آن ندارند...

    در برخورد با اين «واقعيت» سه نسل، سه تجربه متفاوت را از سر مي گذرانند:

-    زمان زيادي نيست كه تلويزيون وارد ايران شده است. فكر نمي كنم قبلتر از 60 سال پيش باشد. معروف است آن اوايل كه تلويزيون آمده بود زنها تا مدتي جلوي مردانِ داخلِ آن رو مي گرفتند. ويژگي تجربه اول برخورد با دنياي مجازي اين است كه انسان آنرا واقعاً «واقعي» مي پندارد. مادربزرگ من هنوز هم بعد از اينكه سالهاست كه در خانه اش تلويزيون دارد وقتي خانه كعبه را در چارچوب آن مي بيند بي اختيار اشك مي ريزد. وقتي در فيلمي مي بيند كه افسر عراقي در حال كتك زدن اسير ايراني است مي گريد و مدام او را لعنت مي كند، چون براي او اين تصاوير به قدري واقعي است كه به سرعت ياد فرزند شهيدش را در دلش زنده مي كند. نسل اول با اين تصاوير پيوندي بي واسطه برقرار مي كند.

-    تجربه دوم براي نسلي اتفاق مي افتد كه از چند و چون تصويربرداري و ضبط و پخش و تكنولوژي پشت اين اتفاق آگاه است و پيوندي نسبتاً معقول با دنياي مجازي برقرار مي كند. وقتي در تاريكي سينما فيلمي مي بيند كاملاً آگاه است كه آنچه مي بيند واقعي نيست. در زمان تجربه دوم، انسان با تبحر از اين ابزار براي به تصوير كشاندن «واقعيتي» غير قابل دسترس استفاده مي كند. در اين نسل افراد از تلويزيون و سينما براي مشاهده اخبار و تصاوير مستند به منظور يادگيري، يا فيلمها و سريالها و برنامه هاي مختلف به منظور دفعِ «آگاهانه» وقت به عنوان تفريح يا سرگرمي استفاده مي كنند. در اين تجربه دنياي مجازي را با واقعيت مي سنجند يعني تعابيري مثل اينكه «اين كارتون را چقدر طبيعي درست كردند» «يا بازيگر چقدر واقعي بازي مي كند» براي تعريف كردن به كار مي روند.

-    به مرور كه دنياي مجازي توسعه مي يابد تجربه جديدي در نسلي جديد شكل مي گيرد و من فكر مي كنم كه ما اكنون در اوايل اين تجربه هستيم. دنياي مجازي به تدريج نه تنها در جعبه جادويي در گوشه اي از خانه، بلكه در تلفن همراه، در خودرو، در مغازه، در كلاس درس، در لوازم خانگي و به مرور در تمام شئون زندگي ظهور پيدا مي كند. تكنولوژي تا اعماق جزئيترين امورات روزمره نفوذ مي كند و به تدريج همگي به شبكه يكپارچه اينترنت متصل خواهند شد. اگر فاصله امروز ما با دنياي مجازي به اندازه فاصله مان تا كامپيوتر باشد فاصله فرزندانمان با دنياي مجازي يك پلك زدن باشد!

    براي انسان عصر تجربه سوم ديگر مجاز واقعيتي بالعرض نخواهد بود. ديگر ارزش آنچه به صورت مجازي ادراك مي شود در اين نخواهد بود كه منطبق بر «واقعيت» باشد، چرا كه دنياي مجازي آنچنان وسعت يافته كه خود اصالت يافته است. ديگر تلويزيونها و سينماها و رمانها و بازيهاي كامپيوتري آينده چيزي در عرض واقعيت روزمره نخواهند بود بلكه خودِ واقعيت روزمره خواهند شد و باقي تخيل! ديگر وقتي گل مصنوعي مي بيني نخواهي گفت «چقدر طبيعي به نظر مي رسه!» بلكه وقتي گل طبيعي مي بيني خواهي گفت «اَاَاَ عين گل مصنوعي ميمونه!» ديگر لازم نيست براي فهم دنياي مجازي تجربه ي واقعي داشته باشي چرا كه جاي «واقعيت» و «مجاز» عوض خواهد شد و دنياي مجازي «واقعيتر از واقعي»! چه بر سر دنياي واقعيِ ما(!) خواهد آمد نمي دانم!

   نشانه هاي اين تجربه آغاز شده است. چند سال پيش هربار كه يكي از جلدهاي هري پاتر را تمام مي كردم تا چند ساعت يك همچون تجربه اي پپدا مي كردم. دلم مي خواست كاش در همان دنيا مي ماندم. مي خواستم اموراتم را با ورد و اشاره چوبدستي راه بيندازم و حوصله سختي ها و مسائل اين دنيا را نداشتم. در نوجواني روزهايي كه «مافيا» يا «شاهزاده ايراني» يا «كماندوز» يا «درايور» بازي مي كردم، صبح و شب نمي شناختم و حتي در خواب هم همين چيزها را مي ديدم. بعدتر كه گيم نت رايج شده بود چيزي به معتاد شدنمان نمانده بود كه به لطف خدا كنكور مانع گشت و حسابي از آن غفلت عجيب جان به در بردم.

   در ساليان آينده اين مسائل برجسته تر خواهند گشت. جالب اينجاست كه اينگونه فضاها كه به شدت توسط هاليوود و كمپانيهاي رؤياساز امريكايي متعدد در تنورشان دميده مي شود تطابق عجيبي با افكار و انديشه هاي پست مدرن دارند كه نه تنها «ادراك» كه «حقيقت» را هم نسبي مي پندارند.

    بشر به سرعت به سوي تقديري شوم در حركت است. امپراتوري رسانه اي امروز امريكاييان در حال تبديل به تورِ مجازيِ پر زرق و برقي است كه لحظه لحظه زندگيِ آيندگان را در برخواهد گرفت و كنترل آن در دستاني سياه است. در ساليان دور چه بر سر دنياي واقعيِ ما خواهد آمد نمي دانم اما خوب مي دانم كه داستان زندگي بشر بر روي زمين پايان خوبي خواهد داشت!

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 0:8 | لینک  | 

 

اشاره: در قسمت اول به اين نكته پرداختم كه پرداختن به تكنولوژي در جمهوري اسلامي تنها من باب كسب ثروت و قدرت موضوعيت دارد و اين ثروت و قدرت نه به خودي خود بلكه به منظور نفي جهاني طاغوت و كفر و ظلم و اشاعه ارزشهاي ديني و زندگي اسلامي و توحيدي مطلوب است. و گفتيم كه آيا لازم نيست به علوم ديني و معارف اسلامي در حد همين علوم تجربي  و مهندسي (و شايد حتي بيشتر) توجه شود تا به سمت طراحي حداكثري زندگي ديني در كنار مظاهر مدرن و در تمام شئون اجتماع اعم از سياست، اقتصاد، فرهنگ، تربيت و ... گام برداريم؟

   امّا قرار بود در اين قسمت فضاي بحث را كمي كوچكتر كنيم و با قبول كردن لزوم پيشرفت تكنولوژي به عنوان يكي از اهداف نظام (با توجه به تمام مقدمات گفته شده در قسمت اوّل)  به نقد سياستهاي فعلي دولت و فعاليت هاي بنياد نخبگان كه همگي به همين هدف صورت مي گيرد بپردازيم.

 

قسمت دوم: خط مقدم كجاست؟

تيتر قسمت دوم اصلاً اين نبود. مي خواستم در اين قسمت از خيلي چيزها بگويم، از معيار نبودن المپياد و كنكور، از كار حضرات كه تنها نخبه يابي است نه نخبه پروري، از نخبه اي كه يا دوپينگي است يا يك ماشين حل مسأله قوي و يا در بهترين حالت تك ستاره اي در آسمان خالي علم كشورمان، از نگاه حداقلي آقايان كه فقط مي خواهند نخبه ها را يكجوري با تسهيلات و مسكن نگه دارند، از تحليلهاي سطحي اي كه مهمترين عامل فرار مغزها را مسائل اقتصادي آنها مي دانند، از سياستهايي كه به جاي عوض كردن لباس كهنه و مندرس سيستم آموزشي مدام بر جاهايي از آن كه «توچشم تر» است-مثل همين بروبچ نخبه- هي وصله هاي قشنگ و زيباتر مي چسبانند تا همچنان با راه حل هاي موقت كوتاه مدتي و با شعار «حالا ببينيم چه مي شود» مملكت را كورمال كورمال به ظن خويش قدمي جلوتر – و شايد در واقع عقبتر- ببرند. سيستم آموزشي اي كه بي هدف است و هيچكس نمي داند ميوه اش چيست و به چه كار مي آيد جز «صادر كردن» و مي خواستم از صنعتي بگويم كه در كمال ناباوري آموخته كه بدون دانشگاه اموراتش را بگذراند!!!

   مي خواستم از خلاقيت كشي هاي اين چند ساله تحصیل در دانشگاه بگويم و كشيده شدن شيره جواني نخبگان اين مرز و بوم در ميان مشتي چيستانهاي موهومي طرح شده در ميان ترم ها و پايان ترمها كه هرچه بود در آن نوشته ي كذايي گفتم كه «اينجا ايده آلش هم احمقانه است!»، مي خواستم از پادرهوايي خودمان بگويم و نامشخص بودن خط سير زندگي ما و هر كه خود را بي خردانه به جريان آشفته ي امروز جامعه مان بسپارد، كه هر چه بود گفتم در «من در كجاي اين جامعه قرار خواهم گرفت؟»

   مي خواستم بگويم كه چه خواهيم كرد با صفهاي نوجوانانمان كه پشت گلخانه «بنياد ملي نخبگان» صف خواهند كشيد و هزاران دكان و دستك و رانت و دوپينگي كه ايجاد خواهد شد و سر و دستهايي كه اين وسط خواهد شكست...

   ...

   آنها را مي خواستم بگويم اما عزيزي كامنت گذاشت كه قبل انقلاب همه مي گفتند «يا علي» و اكنون همه مي گوييم «يا دولت»

   مي خواهم بگويم چه بر مي آيد بيشتر از اين از دولت بيچاره اي كه يك سر دارد و هزار سودا و 4 سال و 8 سال يكبار دست به دست مي شود و ديگري مي آيد و بنايي جديد مي ريزد و طرحي نو...

   مي خواهم بگويم بعيد مي دانم اين يكي وظيفه دولت باشد و يا لااقل از دست او برآيد... مي خواهم بگويم شيعه تا قبل از آنكه حكومت به دستش بيفتد هميشه اول خودش را اصلاح مي كرده و بعد بغل دستي اش را و بعد بچه هايش را و بعد هم مسجدي هايش را و بعد بچه محلهايش را و بعد هم شهريهايش را و بعد هم استاني هايش را و بعد هموطنانش را و بعد هم كيشانش را و بعد همنوعانش را. مي خواهم بگويم خدا بيامرزد شهيد مطهري را كه مي گفت «اصلاح از پايين، فساد از بالا»...

   خط مقدم اينجاست، در ميان مردم، در ميان بچه ها يعني مردم فردا... نقش دولت چيزي در حدود لجستيك قضيه است. حمايت معنوي، ارائه ي تسهيلات، حذف قوانين دست و پاگير و باز كردن راه، ايجاد امنيت و رفاه، تأمين معيشت و بيمه و بازنشستگي و چيزهايي از اين قبيل...

   به دنبال مقصر نباشيم؛ خط مقدم همينجاست...

 

پي نوشت: مدتي سرم گرم كنكور باشم براي خودم هم بهتر است!

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 19:13 | لینک  | 

 

 اشاره: چند روز گذشته سالن اجلاس سران شاهد برگزاري «همايش بزرگ نخبگان» بود. بعد از ديدار «معنوي» با مقام معظم رهبري، جلسه هيئت دولت در حضور نخبگان برنامه ي اصلي اين همايش بود كه به صورت زنده از شبكه3 پخش شد. در اين جلسه در مدت كوتاهي 3 دستور جلسه تعيين شده با محور حمايت از نخبگان همچون دادن تسهيلات و استفاده از معافيتها و مسكن نخبگان به تصويب رسيد. رييس جمهور در اين جلسه بارها از جملاتي نظير «اينها نخبگان اين كشورند و در كار آنها نبايد صرفه جويي كرد» يا «يك تومن كه براي اينها خرج شود صد تومن برمي گردد» استفاده كرد. حتي در بحث مسكن نخبگان وقتي جناب آقاي جهرمي رأي نداد احمدي نژاد رو به او گفت: «آقاي جهرمي، مسكن! براي نخبگان مملكت!» و همين برخورد با وزير اقتصاد و خانم جوادي و افراد ديگري كه احياناً مخالفتهاي به جا يا نابه جايي با مصوبات مي كردند از سوي رييس جمهور صورت گرفت.

در اين نوشته قسمت اول به صورت مبنايي به اين سؤال مي پردازد كه آيا رويكرد فعلي نظام به علوم تجربي و تكنولوژي در قالب سياستهاي مصوب و سند چشم انداز سمت و سوي درستي به خود گرفته است؟ در قسمت دوم نوشته هم انشالله به نقد سياستهاي فعلي بنياد نخبگان در توسعه فناوري خواهيم پرداخت.

 

قسمت اوّل:  باز هم دميدن در تنور تكنولوژي

نخبه در تعريف بنياد ملي نخبگان چه كساني هستند؟ صاحبان مدال در المپيادهاي رياضي، كامپيوتر، فيزيك، شيمي، زيست و نجوم، دارندگان مدال در المپيادهاي دانشجويي، 20 نفر اول كنكور كارشناسي هر سال، رتبه هاي اول تا سوم كنكور ارشد در رشته هاي مختلف، مقامهاي اول تا سوم جشنواره خوارزمي و مخترعين و مبتكرين جشنواره رازي و يكي دو مورد جزئي ديگر.

   اكثريت قريب به اتفاق عناويني كه ذكر شد عناوين افراد ممتازي در يكي از دو حوزه ي «علوم پايه» يا «تكنولوژي و علوم مهندسي» است . لازم است تأملي مبنايي در مفهوم اين دو حوزه داشته باشيم. (تكنولوژي در مفهوم سخت آن مورد نظر است نه مهارتهاي مديريتي و سازماني كه عده اي كه در صف اول كپي كردن مفاهيم غربي اند به آن تكنولوژي نرم مي گويند و بحث مستقلي است)

   علوم تجربي و فناوري كه محصول علوم پايه است از 3 وجه در يك «نگاه توحيدي» كه در آن هدفي جز رضاي خالق و تقرّب به او براي هر انسان متصور نيست حائز اهميت هستند. وجه اوّل كه مربوط به «تكنولوژي» مي شود نه «علم» (تجربي) وجه بالذاتِ آن است، يعني «رفاه مادّي» - مراجعه شود به مقاله ي «تكنولوژي، گوساله ي سامري دنياي مدرن در همين وبلاگ»- تكنولوژي بالذات چيزي جز برآوردن نيازهاي اوليه ي بشر نيست. كالاهايي چون تلويزيون، رايانه، تلفن همراه، خودرو، ماشين لباسشويي، دوربين و در مقياس بزرگتر انرژي هسته اي، برق، تكنولوژي نانو، سلولهاي بنيادي و ... در نهايت يكي از نيازهاي بدوي انسان را براي راحتتر زيستن و رفاه «مادّي»  در همين دنيا – در مقابل آخرت- تأمين مي كنند. وجه دوم كه مربوط به علوم پايه مي شود نه علوم مهندسي و تكنولوژي «كشف آيات الهي در خلقت و افزايش ايمان از اين طريق» است. «و في الارض آيات للمؤقنين و في أنفسكم» اصالت اين وجه فقط زماني است كه به قول آيت الله جوادي آملي خلقت را به جاي طبيعت بنشانيم و با كشف هر رابطه و قانوني در جهان خلقت دست توانمد الهي را در ساخت و پرداخت اين نظام عظيم و اعجاب آور بيشتر ببينيم. وجه سوم «كسب ثروت و قدرت» در مسابقه فناوري بين المللي است و در اين وجه به علم (تجربي) و فناوري به چشم وسيله اي براي كسب ثروت و قدرت نگاه مي شود.

    با توجّه به اين سه وجه «سياستهاي فعلي» نظام جمهوري اسلامي به مقوله ي علوم پايه و فناوري كه در قالب حمايت از نخبگان و تسهيل كارآفريني و هزينه كردن بودجه هاي كلان به صورت كوركورانه انجام مي شود زير سؤال مي رود. (دقت كنيد كه سياستهاي فعلي زير سؤال مي رود نه لزوم توجّه به علوم پايه و فناوري)

   توسعه علوم تجربي و تكنولوژي با توجه به وجه اوّل در نظام جمهوري اسلامي كمي ابلهانه به نظر مي رسد. چرا كه اوّلاً در عصر حاضر بشر از نظر وسايل رفاهي واقعاً در سطح بالايي به سر مي برد. لازم به ذكر است كه رفاه صرفاً جهت ايجاد فراغت از نيازهاي بدوي مطلوب است تا انسان زمان بيشتري براي توجّه به حضرت باري تعالي و تلاش براي كسب رضاي او از راه اطاعتش بدست آورد. اگر حاكم جامعه ي اسلامي 1000 سال پيش نصف روزش تلف مي شد امروز با توجه به وسايلي چون تلفن و اينترنت زمان بيشتري براي تفكر و عمل مثلا براي برقراري عدالت براي او بوجود آمده است. امّا وقتي بشر امروز تمام فراغت حاصل از تكنولوژي را با سرگرميهاي مختلف و عيش و نوشهاي بي هدف دود مي كند و هدر مي دهد تا زمانيكه از همين عمرمان به خوبي استفاده نكرده ايم نيازي به افزايش ساعات عمر مفيدمان با حذف زمانهاي غير مفيد فعلي –مثلا ساختن خودروي پرنده براي تسريع رفت و آمد- احساس نمي شود. ثانياً وقتي عده اي بيكار در ينگه ي دنيا مشغول اين كار هستند ديگر چرا ما خود را به زحمت بيندازيم؟ (دقت شود كه صرفاً از ديدگاه وجه اول اين جمله گفته شده نه از نظر وجه سوم)

   از منظر وجه دوم يعني افزايشِ ايمان دانشمندان و مردم در جامعه اسلامي از اين طريق دو ايراد به سياستهاي امروز نظام وارد است. اوّل اينكه اين مورد از مقوله علم (تجربي) است نه تكنولوژي. بنابراين اگر كسي مي خواهد اين وجه را پياده كند بايد به گسترش علوم پايه (در اصطلاح) بپردازد نه علوم مهندسي. حال آنكه شاهديم كه مظلومترين دانشكده هاي دانشگاه هاي ما علوم پايه هستند و همين المپيادي هاي علوم پايه هم اكثراً در دانشگاه به تحصيل علوم مهندسي مي پردازند. (مثلاً 10 نفر طلاي المپياد فيزيك سال 86 همگي در رشته ي برق دانشگاه صنعتي شريف تحصيل مي كنند.) سياستها صرفاً از نخبگان فناوري حمايت مي كند نه علوم پايه. ثانياً اگر قرار است اين وجه محقق شود لازم است قبل از تكريم نخبگان علوم پايه كليه متون درسي و علمي ما دگرگون شود به گونه اي كه دانشجو هدف كشف آيات الهي را به خوبي لمس كند و اين موضوع در جامعه فراگير شود به گونه اي كه با هر كشف علمي واقعاً درجه اي به ايمان مردم ايران و حتّي جهان اضافه شود.

   از منظر وجه سوم يعني «كسب ثروت و قدرت» توجه به اصحاب تكنولوژي و تكريم آنها و ايجاد تسهيلات براي ايشان بسيار ضروري است و انصافاً دولت در اين مورد و از اين وجه به خوبي عمل كرده است و همينطور براي آينده با طرح بحثهايي نظير ارتباط صنعت و دانشگاه و ايجاد پارك فناوري و پرداخت وام به كارآفرينان و ... در حال برنامه ريزي است و سند چشم انداز هم مسير خوبي در اين جهت به شمار مي رود.

   امّا از اين منظر نيز بايد مسئولين نظام را در مقابل يك سؤال بسيار مهم و اساسي قرار داد. مگر نه اين است كه جمهوري اسلامي مي خواهد كشوري ثروتمند و قدرتمند شود تا الگويي عملي براي كشورهاي اسلامي و دنيا شود و از ثروت و قدرتش براي ترويج ارزشهاي ناب الهي و اسلامي و شيعي استفاده كند؟ حال چنانچه كشور به قدرت اوّل منطقه و سپس دنيا تبديل شود با وضع فعلي علوم ديني و حوزه هاي علميه «كدام ارزشها» را مي خواهد ترويج دهد؟ وقتي هنوز قوه قضائيه ي ما، قوانين مجلس ما، اقتصاد ما، رفتار سياستمداران ما، عملكرد تاجران و سرمايه داران ما و زندگي بسياري از ما تا حد زيادي غير اخلاقي و غير الهي و غير ديني است الگوي خوبي براي مردم دنيا و جهان اسلام خواهيم بود؟ آيا وقتي كشور ما از هزار و يك عارضه فرهنگي كه ناشي از نفوذ فرهنگ غربي در قالب علوم انساني (اقتصاد، علوم سياسي، جامعه شناسي، روانشناسي، علوم تربيتي، فلسفه، هنر) و مظاهر وارداتي تمدن غرب (از بانك، رستوران، آپارتمان و پارك گرفته تا موسيقي، سينما، بازيهاي كامپيوتري، اينترنت و ...) ناشي شده است، رنج مي برد، لازم نيست قبل از «قدرت اوّل منطقه شدن» تكليف خود را با اين چيزها روشن كنيم؟ وقتي مسائلي در كشور ما وجود دارد كه بعد از گذشت 30 سال از انقلاب هنوز نسبت دقيق زندگي ديني با آنها و جايگاهشان در پازل جامعه اسلامي مشخص نيست (مسائلي همچون «حضور احزاب در سياست»، «ربا در بانكداري»، «معماري و شهرسازي اسلامي» «هنر اعم از موسيقي، سينما و رمان»، «ورزش قهرماني» -و حتّي «خصوصي سازي» كه به تازگي با تبيين اصل 44 نصفه و نيمه مشكلش حل شد-) آيا لازم نيست جهت دهي نخبگان كشور ما به سوي علوم انساني و حوزه هاي علميه جهت حل اين مشكلات تغيير كند؟ آيا وقتي هنوز ما در يك جامعه ديني در ركن اصلي آن يعني «خانواده» موضوع ساده و در عين حال بسيار مهمي مثل «ازدواج» را با توجه به شرايط جديد اجتماع نتوانسته ايم حل كنيم و يا هيچ الگوي صحيحي منطبق بر اين دوران براي «تربيت ديني نسل آينده» توليد نكرده ايم و قرار است فرزندانمان را همچنان به اين مدارس بي بنيه و پوچ بسپاريم، اين همه تآكيد بر علوم مهندسي و فناوران و كارآفرينان در كنار بي ارزش قلمداد كردن علوم انساني و فقه و علوم اسلامي و ناديده انگاشتن اين علوم، سياست صحيحي است؟

ادامه دارد...

پي نوشت: اگر فكر مي كنيد خيلي تند رفتم اين مطلب را در وبلاگ سلمان بخوانيد:بیانیه بنیاد ملی پخمگان !!!

یاعلی

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 15:12 | لینک  | 

  

آيا امروز غرب، فرداي ما خواهد بود؟

بيوتن حكايت سرگشتگي انسان مدرن است. حكايت انسانهايي كه در عصر جديد لازمان و لامكان گشته اند. بی وقت و بی وطن. حكايت انسانهايي گسسته از تاريخ، انسانهايي با هويتهاي فراموش شده، انسانهايي كه از دنياي درون خويش گريزانند. انسانهايي كه آنچنان از هم دورند كه زندگي در يك اتاق كوچك يك نفره را برمي گزينند و در عين آنچنان از خلوت با خويش مي هراسند كه مدام در پي آنند كه در كنار هم جمع شوند و زمان را سپري كنند.

   بيوتن حكايت «حيرت» انسان شرقي است. حكايت مسلماناني است كه راهي جز قدم گذاشتن در راه طي شده ي غرب نمي يابند و در عين حال به سختي خود را با آن تطبيق مي دهند و لحظه به لحظه خود را و خدا را بيشتر فراموش مي كنند. بيوتن حكايت سرنوشت انساني است كه در پايان دوران تجدّد قرار گرفته است. حكايت مرگ معنوي انسانهاي آخرين...

  

*

   بيوتن حكايت «حيرت» انسان شرقي است. اميرخاني در جايي از داستان مي گويد: «انسان غربي آخرالزماني همان گره گوار سامسا (شخصيت اول داستان مسخ نوشته ي كافكا) است. اوجِ جهش ژنتيكي اش اين است كه صبح از خوابي آشفته بيدار شود و تبديل به حشره اي عظيم شود. اما انسان شرقي بسيار پيچيده تر است. او صبح از خواب بيدار مي شود و به جاي يك حشره، به دو حشره تبديل مي شود؛ مدرن و سنتي. شايد هم بيشتر. مثلِ ارميا كه فقط توي سرش هزاران هزار حشره توي سرش مي لولند...»

   اين دوگانگي در تمام شرقي هاي داستان، به غير از ژاپني ها به چشم مي خورد. حتي مياندار كه از لاتهاي قبل از انقلاب است و هم سوزي يا سوسن كه رقاص ديسكوست چمداني دارند در خانه براي روزي كه مي خواهند به ايران بازگردند. اعراب هم نوع خاص و ابلهانه ي زندگي ديني را برگزيده اند. تلفيقي از جاهليت و مدرنيته! براي فخر مسلمين هفتاد و پنج مليون دلار هزينه مي كنند تا ابن شيخكي برود و در كره ي ماه اذان بگويد يا از هر عرب صد دلار به به عنوان زكات و وجوهات شرعي مي گيرند تا با قيمت يك ميليون دلار چراغ قرمز بالاي ساختمان امپاير استيت نيويورك را اجاره كنند و به مناسبت ماه رمضان چراغ سبزي را جايگزينش كنند! اما در مورد ژاپني هايي كه در طول داستان مدام در حال عكاسي و ... با همديگر هستند اين مساله وجود ندارد. شهيد آويني در ابتداي كتاب «فردايي ديگر» عنوان مي كند كه سنت شينتوئيسم ژاپني تنها فرهنگ شرقي بود كه به علت جهان بيني خاصي كه در انسان ايجاد مي كند، زمينه ي پذيرش آيين مدرن را بدون كوچكترين اصطكاكي با سنتهاي ژاپني بوجود آورد. آييني كه ادب، احترام، خضوع در برابر بالادستي ها، وفاداري، تعهد و نظم اصول اصلي آن هستند. آيين شينتو «شریعت» ژاپني هاست و تجدد «طريقت» ايشان و اين دو يكديگر را به خوبي تكميل مي كنند.

   بيوتن حكايت انسانهايي گسسته از تاريخ است، انسانهايي با هويتهاي فراموش شده. مهمترين جلوه ي آن در سياهان امريكا متبلور است. جاني يك جوان سياه امريكايي برگه ي نسب شناسي اش را كه يك شركت تحقيقاتي امريكايي با هزينه ي زياد برايش صادر كرده است، همچون قيمتي ترين چيزهاي زندگي اش به ديوار اتاقش زده است. برگه اي كه نام قبيله و كشوري را كه نياكانش متعلق به آن بوده اند، در آن نوشته شده. يكي از جلوه هاي ديگر اين موضوع عكس حيرت آور دختر و پسر ژاپني است؛ در حالي كه يكي از همان بمبهايي كه در جنگ جهاني دوم بر سر هموطنانشان در هيروشيما و ناكازاكي افتاده است، در نمايشگاهي بغل كرده اند و مي خواهند عكسشان را براي خانواده شان در ژاپن ارسال كنند: «حتماً وقتي بر مي گردند براي مادربزگ و پدربزگشان قيافه خواهند گرفت كه بيا اين هم عكس تر و توله تان با همان بمب اتمي كه روي سر شما افتاده بود!»

     بيوتن حكايت سرگشتگي انسان مدرن است. حكايت انسانهايي كه در عصر جديد لازمان و لامكان گشته اند. يكي از عجيبترين و دردناكترين صحنه ها در كازينوي لاس وگاس اتفاق مي افتد. ساعتهاي مچي افراد را هنگام ورود از ايشان مي گيرند. كازينو مثل ديسكو ساعتي ندارد. بدون پنجره و با نور كنترل شده ي چراغها. قمار همه چيز را ازهم مي پاشاند حتي دختر و پسر ژاپني را هم از هم جدا مي كند. مردم هرچه دارند مي بازند و باز هوس قمار دارند. خشي مي گويد احتمال پرپول بيرون آمدن از كازينو 3 در ميليون است اما... هيجان قمار همه را كور كرده است. ارميا وقتي با كلنجار زيادي كه با خود مي رود از كازينو بيرون مي آيد با نور خورشيد مواجه مي شود. يك شب تمام بي آنكه بدانند در كازينو بودند و نماز صبح ارميا هم قضا مي شود...

   اميرخاني در جاي جاي كتاب ما را به تأمل حقيقي به دور از جار و جنجال، در مظاهر تمدن پر زرق و برق غرب فرامي خواند و ميل دارد كه ما را متوجه غفلت و خودباختگی اي كند كه بر افكار و اعمالمان غلبه يافته است. در جايي از كتاب مي گويد:

«اسكاي تاور يعني آسمان خراش. چه ديده است چشمِ تيزبينِ پارسي گويِ شيريني كه ميان اسكاي تاور و اسكاي اسكريپر دومي را انتخاب كرد و گفت آسمان خراش و نگفت برج آسماني. گويي همه ي عرض بشر نتوانسته است زحمتي بر آسمان بياورد. عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري. اوجِ قدرتِ بشر كه در همه ي قرون زور زده است و باد كرده است و متورم شده است و سركشيده است، خراشي بيش نيست بر هيبت آسمان. عجب لغتي است آسمان خراش.»

در جاي ديگري مي گويد:

«اگرچه صليب به عنوان نماد مسيحيت، از دو خط خشك و صلب ساخته شده است و هلال به عنوان نماد اسلام، از خطي نرم، در عوض طراحيِ زنده گيِ ما مملو مي شود از خطوط خشك مثل خودروِ پيكان و ساختمان مجلس شورا و طراحي زنده گي غرب مي شود مملو از خطوط منحني مثلِ خودروِ لكسوز و سنت لوئيس آرك و ...»

همينطور در مورد پروژه ي نماد سازي و يكسان سازي قبور شهدا در قطعه ي 48 بهشت زهرا از زبان خشي كه يك غربي واقعيست مي گويد:

«بايد احترام گذاشت به يك تمدن. كت و شلوار را اگر قبول كردي، بايد كراواتش را هم بزني... به همان آقاي گاورمنت توي پروژه ي گورستان گفتم كه وسط قطعه، يك اسب بگذارند با دو پاي جلوييِ بلند شده؛ قبول نكردند. گفتند سيمبولِ وسترن سيويليزيشن است... از اين حرفهاي صد من يك غاز! آخرش چه كار كردند؟ آرميتا گفت مجسمه ي يك سرباز را ساخته اند كه دستمالي سفيد و سياه دورِ گردنش انداخته است و سوار موتور سيكلت هونداي 250 سي.سي شده و يك چرخش را هوا كرده است! اين كه غربي تر است، ايزنت ايت؟!»

 

 

 

*

   شخصيت محوري داستان «ارميا معمر» است. او در 19 سالگي به جبهه مي رود و با تصويب قطع نامه همه چيز را پايان يافته مي بيند. ارميا نماينده ي نسل مهمي از انقلاب است. رزمندگان جوان 20، 25 ساله اي كه قطع نامه شوكي بزرگ به آنها داد و يك سال بعد، رحلت حضرت امام در خرداد 68 حيات واقعي بسياري از آنها را پايان داد. در واقع ارميا معمر در 14 خرداد  68 زندگي اش پايان يافت. او نماينده ي نسل سرگشته ايست كه ديگر بعد از جنگ هيچگاه نتوانستند دل از حال و هواي ياران آخرالزماني سيدالشهدا بكنند. آنهايي كه گرچه اينجا با تواند و از همين هوا نفس مي كشند اما در دنياي خود مشغول رقصي مستانه با مصطفي ها و سهراب ها هستند. آنها كه به قول رزمنده اي با همسرانشان نيز بيگانه اند.

   از نظر جامعه شناسي فاصله ي سني تأثيرگذاري بين نسلي را  20 سال مي دانند. ما متولدين 66 ايم. ارميا متولد 46. شايد اگر ارمياها مي ماندند و خود را با زمانه ي جديد تطبيق مي دادند نسل ما شرايط بهتري داشت. نسل ما به شدت نيازمند نفس گرم ارمياهاست.

   ارميا قبل از رفتن به امريكا كار نظارت بر ساختن مناره اي را داشت كه بزرگترين مناره ي جهان اسلام است و نمادي از يك شهر اسلامي.  و بعد مي گويد: «مناره اي كه روح نداشته باشد، عَلَمِ كفر است... اوايل فكر مي كرديم علم فقط علم دين است. بعد كه توي صفين قرآنِ معاويه را بالاي نيزه ها ديديم، مخمان زاييد كه علم هم مي تواند علم كفر باشد... بد زمانه اي شده، نمي دانيم برويم زيرِ علمِ چه كسي سينه بزنيم...» كه بعد از آن سهراب مي گويد خب معلوم است زير علم امام حسين...

   يادم مي آيد رزمنده اي مي گفت: آن زماني كه ما رفتيم جبهه خب خيلي موضوع روشنتر بود. همه عاشق حضرت امام بوديم و واقعاً از او به يك اشاره، از ما به سر دويدن... جبهه هم مبارزه ي روشني بود. دشمن جلوي رويت بود و تو بايد با تفنگ مي زديش. اما امروز اينطور نيست. امروز جنگ خيلي پيچيده تر شده.

   و ارمياها در اين ميانه كم آوردند! البته قصد هيچ جسارتي به رزمندگان عزيز ندارم. امّا نمي دانم معني اين هاي و هوي ها و آه و فغانها براي فضاي جنگ و معنويت و بچه هاي بي ريا و ... چيست؟ بعضي ها طوري صحبت مي كنند كه ديگر جنگ تمام شد و همه چيز تمام شده است و الآن تنها خاطره مانده و حسرت خوردن برای بروبچ باصفاي جبهه و صداي آهنگران و... ارمياها هنوز هم به دنبال علمي مي گردند كه زيرش سينه بزنند. هنوز به دنبال كسي هستند كه خيلي ريز و دقيق و با جزئيات تكليفشان را روشن كند. به دنبال وضوح بي رنج مي گردند اما بايد گفت دريغ كه جنگ سفره اي بود كه همان هشت سال باز شد و هر كه را خواست به سعادتي ابدي رساند. البته رزمنده ي ديگري مي گفت گمان كنيد كه همه ي كساني كه شهيد شدند عاشقان دلسوخته ي فنا و وصال بودند. اينها بودند اما غير از اينها هم بودند. كساني كه شايد اگر مي ماندند در راه ضلالتي مي افتادند كه بعضي از همان رزمنده هاي قديمي امروز در آن افتاده اند و اینچنین مورد لطف الهی قرار گرفتند. اما آنها كه ماندند به مراتب در بوته ي آزمايشات سخت تري خواهند بود.

   ...بشر پست مدرن ديگر فاصله اي با مسخ شدن و در هم شكستن ندارد. همان اتفاقي كه براي سيلورمن افتاد. امواج زندگي به سبك غربي روز به روز بيشتر از پيش در كشور خودمان، در همين شهر خودمان و در دانشگاه و كلاس و خانواده مان اذهان را مبتلا می كند. زندگي اي به سبك امريكايي، زندگي اي كه در آن صبح و شب كار كني و در خورد و خوراك روزانه ات صرفه جويي و سِيو ماني كني تا دو ماه بعد بتواني يك ساعت ليموزين راني كني. تا بتواني يك روز به كازينو بروي و همه ي اموالت را در قمار ببازي يا چند شب در ماه به ديسكو بروي و مشروبي و رقصي و ... غذاهايت را سرپايي، فست فود بخوري و در اتاق يك نفره زندگي كني و عاطفه و محبت را در دلت دفن كني و پول و سود را جايگزينش كني. شبها بيدار باشي و ماهواره و هاليوود و فوتبال نگاه كني و صبح تا ظهر خواب باشي و بعد هم چند دست بيليارد و گيم نت شرطي و براي دخترها چند ساعت جلو آينه بودن و دو روز درميان آرايشگاه بودن و اتلاف وقت و البته رشد استعدادها با كلاس رقص و موسيقي و زبان و...

   اين آخريها كه گفتم ديگر مربوط به جامعه ي خودمان است. بلايي كه تا چند سال ديگر به جاهاي بدتر اول پاراگراف و حتي بدتر از آنها هم خواهد رسيد. روزي كه در ايران هم اگر در يك روز دو مرد دو بار با هم دست بدهند مردم چيزهايي پشت سرشان خواهند گفت. روزي كه زنان ما ازدواج و فرزند داري را چون زنان غربي برده گي خواهند دانست و ترجيح خواهند داد كه ...

   اين روزها خواهند آمد... من و شمايي كه خوب مي دانيم چه كرده ايم و چه خواهيم كرد؟

 

 به قول سهراب: « امروز زير سنگ خوابيدن راحت تر است...»

ياعلي

***(راستی خواندن مطلب نقش دانشگاهيان در نهضت نرم افزاري در «نظر سوم» خالی از لطف نیست)

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 13:42 | لینک  | 

بعد از نوشتن اون به اصطلاح مقاله «تكنولوژي، گوساله سامري مدرن» و خوندن نظرات عميق و بسيار قابل استفاده ي دوستان پرونده ي اين موضوع هنوز در ذهن من بسته نشده و به نظرم ميرسه كه نياز به واكاوي و بحث و بررسي بيشتر داره.

   در همين اثنا عزيزي فرموده بودن كه حرفهاي شما خيلي شبيه حرفهاي سيد حسين نصره. البته من خيلي كتابهاي ايشون رو نخوندم  ولي اونقدي كه اطلاع دارم ايشون در وادي بحثهاي مربوط به تجدد و مدرنيته «سنت گرا» به حساب ميان و تا حدودي معتقد به نفي ابزارهاي مدرن هستند چراكه اونها رو اصلي ترين معضلات معنويت انسان مي دونند و راه حل رو بازگشت به دوران گذشته و زندگي بدون استفاده از تكنولوژي عنوان مي كنند.(اگر دوستان ديگه اي بيشتر اطلاع دارن حرف من رو تكميل و در صورت لزوم تصحيح كنن) لازمه بگم كه درسته اون نوشته خيلي شبيه به بحثهاي استاد نصره ولي در مقدمات و روند بحث، و در نتيجه گيري نظر من (و خيلي از كساني كه كامنت گذاشته بودن) با ايشون متفاوته.

   دوست ديگه اي گفته بودن كه اين متن هم خدا رو از همه چي جدا ديده و مي خواد اون رو دوباره به همه چي اضافه كنه و در ادامه گفته بودن كه تكنولوژي چيزي بيشتر از يك زبون نيست و ما بايد بتونيم دينمون رو به اون زبون هم ترجمه كنيم.   بايد بگم اولاً من تكنولوژي رو جدا از خدا نديدم بلكه كساني كه اون رو بوجود آوردن با پيش فرضهاي مادي و سكولار اون رو خلق كردن. لازمه به اين نكته دقت كنيد كه دو عمل كاملا يكسان فقط به واسطه تفاوت در نيت ها مي تونن كاملاً از نظر ارزشي مخالف هم باشند حتي عملي مثل نماز (به قصد قربت يا به قصد ريا) دوماً فكر مي كنم موضوع تكنولوژي كمي فراتر از تشبيه اون به يك زبون باشه، هرچند من دقيقاً نمي دونم كه منظور گوينده از اين گفته چيه و در چه ساختار ذهني جمله رو بايد تعريف كرد. به هرحال به نظرم مياد كه مسلمونها بايد سعي كنند كه خيلي واضح و منطقي نسبت خودشون را با بديهي ترين موضوعات مدرنيته از جمله تكنولوژي روشن كنن.

...

    اگر بخوام نتيجه ي اون مقاله ي كذايي رو در يك جمله بگم اين ميشه كه «به خاطر اينكه بشر خدا و بالتبع معاد رو از محدوده ي ذهنيش خارج كرد، آرمانها و هدفگذاريها همه به اين دنيا محدود شد و اگر هم كسي زندگي خودش رو محدود به اين دنيا بدونه قاعدتاً آرماني جز «رفاه» نمي تونه در نظر بگيره و چون تكنولوژي هم چيزي نيست جز تسهيل و تسريع فعاليتهاي روزمره ي انساني، در اين نظام اجتماعي مبتني بر تفكر بدون معاد و كسب رفاه، اجر و قرب خيلي زيادي پيدا مي كنه» لازمه ذكر كنم كه در اين نتيجه گيري رفاه و امور روزمره همگي معادل نيازهاي بدوي بشر هستند كه وجه اشتراك انسان و حيوان هم محسوب مي شوند (مثل حركت از جايي به جايي، خوردن، تفريح كردن و ...)

   اولين نتيجه اي كه مي خوام بگيرم اينه كه در نظام مبتني بر توحيد كه بر اساس اون اين دنيا محل گذار است و چيزي نه بيشتر از يك كاروانسرا مسلماً «رفاه» آرمان اول ما نخواهد بود و بالتبع تكنولوژي هم كه ارزش خود را از رفاه اخذ مي كند اجر و قرب سابق خود را از دست خواهد داد. البته بايد بگم كه رفاه اجتماعي از جمله آرمانهاي جوامع اسلامي هم هستند و ما هم موظف هستيم به استفاده حداكثري از نعمات الهي، با اين تفاوت كه ما هدفمون رو تمتع از دنيا و كسب لذت بيشتر در اين دنيا قرار نداديم بلكه مي خوايم نيازهاي بدوي و اوليه خودمون رو به بهترين نحو ارضا كنيم تا فرصت و توانايي بيشتري داشته باشيم براي عبادت الهي و تقويت معنويت دروني و تزكيه و تكميل فضائل اخلاقي تمامي بشريت. (دقت كنيد كه اگر تمتع رو هم درچارچوب الهي قرار بديم ديگه خيلي از مسائل امروز دنيا مثل آلودگي محيط زيست يا فقر و بي عدالتي يا انحصار و تبعيضعايي كه در استفاده از نعمتهاي الهي وجود داره پيش نمياد) در تمدن اسلامي هدف اوج گرفتن مردم در معنويات و تزكيه و اتمام مكارم الاخلاق و پياده كردن قسط و عدالت است و رفاه تنها بستري است براي پياده كردن بهتر اين آرمان و البته بالعرض مطلوب.

   امّا دومين نتيجه اي كه مي خوام بگيرم اينه كه تكنولوژي امروز غير از اون بحث ذاتي و ماهيتي كه انجام داديم يك بعد ديگه هم داره و اون اينه كه امروز تكنولوژي مهمترين معيار توليد ثروت و قدرت است. دقيقاً مثل زمين در زمانهاي قديم كه كشاورزي جايگاه ويژه اي داشت. در تاريخ صدر اسلام يكي از بحثهاي مهم اختلاف بين اهل بيت(عليهم اسلام) و جريان انحرافي خلفا و پس از آن بني اميه مسأله زمينهاي «فدك» بود. علّت اصلي غصب فدك توسط ابوبكر و عمر اين بود كه فدك به واسطه ي درآمد سرشاري كه نصيب بني هاشم مي كرد به عنوان پشتوانه اقتصادي حزب علي (ع) به كار برده مي شد و غاصبين با اين كار به نوعي عقبه ي اقتصادي علي و فاطمه رو فلج كردن. همين موضوع در مورد ثروت خديجه (عليهاالسلام) و نقش ويژه ي اون در پيشبرد و گسترش اسلام و همينطور مقام و مرتبت بالاي شخص ابوطالب در قريش وجود داره.

    در مجموع بايد گفت كه در شرايط فعلي دنيا تلاش براي كسب تكنولوژي براي ايجاد تمدن اسلامي از مهمترين وظايف ماست و به قول مقام معظم رهبري (در سخنراني اخيرشان در حرم مطهر امام رضا(ع)) عبادت بزرگي است، هرچند به نظر من در جامعه ايده آلي كه حضرت حجت(عج) انشالله تشكيل خواهد داد، تخصيص بودجه و سياست گذاريهاي حكومت خيلي بيشتر از رفاه و تكنولوژي معطوف موضوعات تربيتي، فرهنگي و ديني خواهد بود.

   در پايان بخشي از سخنان آيت الله سيد علي خامنه اي رهبر فرزانه انقلاب در باب لزوم دست يافتن به علوم و فناوريهاي نو را كه توسط عزيزي كامنت گذاشته شده بود اينجا مي آورم:

 

"خوب است مجدداً من اين را بگويم كه حقيقتاً كشورى كه دستش از علم تهى است، نميتواند توقع عزت، توقع استقلال و هويت و شخصيت، توقع امنيت و توقع رفاه داشته باشد. طبيعت زندگى بشر و جريان امور زندگى اين است. علم، عزت ميبخشد. جمله‏اى در نهج‏البلاغه هست كه خيلى جمله‏ى پرمغزى است. ميفرمايد: «العلم سلطان»؛ علم اقتدار است. «سلطان» يعنى اقتدار، قدرت. «العلم سلطان من وجده صال و من لم يجده صيل عليه»؛ علم اقتدار است. هر كس اين قدرت را به چنگ آورد، ميتواند تحكم كند؛ ميتواند غلبه پيدا كند؛ هر كسى كه اين اقتدار را به دست نياورد، «صيل عليه»؛ بر او غلبه پيدا خواهد شد؛ ديگران بر او قهر و غلبه پيدا ميكنند؛ به او تحكم ميكنند.
ببينيد عزيزان من! ما ميخواهيم كشور را علمى كنيم؛ اما هدف از علمى شدن كشور اين نيست كه كشور را غربى كنيم. اشتباه نشود. غربيها علم را دارند، اما در كنار علم و آميخته‏ى با اين علم چيزهائى را هم دارند كه از آنها ميگريزيم. ما نميخواهيم غربى بشويم؛ ما ميخواهيم عالم بشويم. علمِ امروزِ دنيائى كه عالم محسوب ميشود، علم خطرناكى براى بشر است. علم را در خدمت جنگ، در خدمت خشونت، در خدمت فحشا و سكس، در خدمت مواد مخدر، در خدمت تجاوز به ملتها، در خدمت استعمار، در خدمت خونريزى و جنگ قرار داده‏اند. چنين علمى را ما نميخواهيم؛ ما اينجور عالم شدن را نميخواهيم. ما ميخواهيم علم در خدمت انسانيت باشد، در خدمت عدالت باشد، در خدمت صلح و امنيت باشد. ما اينجور علمى ميخواهيم. اسلام به ما اين علم را توصيه ميكند.
يك دولت بيگانه‏ى از اخلاق، بيگانه‏ى از معنويت، بى‏اعتناى به حقوق بين‏المللى مثل دولت امريكا، چون داراى علم هست و توانسته اين علم را به فناورى تبديل كند و در زندگى‏اش به كار بگيرد، به خودش حق ميدهد كه در سطح بين المللى اينجور زورگويى كند. «من وجده صال»؛ هر كس علم را داشت، ميتواند به ديگران تحكم كند - «و من لم يجده صيل عليه» - نداشته باشيد، به شما تحكم ميكنند. ببينيد، ضرورت اينجاست."

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 11:49 | لینک  | 

  

 

شهيد چمران تا حدود يك سال پيش الگوي من در نحوه ي عمل و زندگي بود. شهيد چمران به علّت ويژگي برجسته ي «ممتاز بودن هميشگي در دوران تحصيل و دست يافتن به بالاترين سطوح علم و دانش» خيلي زود براي نوجوانان درسخوان و به اصطلاح تيزهوش و نخبه نسل ما به الگويي كامل مبدل مي شود و همه ي آن به خاطر احساس قرابتي است كه اين طيف با «نخبگي» شهيد چمران در عمل و آرمان برقرار مي كنند.

   من خود به شخصه مكانيزم تصميم گيري اين شهيد بزرگوار را به نحوي اخذ كرده بودم و استراتژي تصميم گيريهاي خود را بر آن بنيان نهاده بودم تا اينكه حدود يك سال پيش با تلنگر يكي از عزيزترين دوستانم متوجه نقصي بزرگ در اين الگوي عملياتي شدم. نقصي كه باعث شد به كلي الگوي پيشين را وا بنهم و الگويي كاملتر اختيار كنم: امام خميني

   امّا آن نقص چه بود و تفاوت اين 2 الگو در چيست؟ لازم است خاطر نشان كنم كه كلمه «ناقص» را در برابر كلمه «كامل» به كار مي برم و نه كلمه «تمام» چراكه بسيارند چيزهاي «تمامي» كه «كامل» نيستند

   چمران چگونه زيست؟

   «شهيد چمران در هر برهه اي از زندگي خويش به آنچه كه درست انگاشته بود عمل كرد. چه آن زمان كه شاگرد اول دانشكده فني بود، چه آن زمان كه در امريكا بهترين دانشجوي دكتراي رشته خودشان بود، چه وقتي تصميم گرفت كه به لبنان برود و در ركاب امام موصي صدر جهاد كند، چه وقتي در ايران انقلاب شد و به ايران آمد و به كردستان رفت و چه وقتي وزير دفاع شد و ستاد جنگهاي نامنظم را پايه ريزي كرد و چه وقتي شهادت را در دهلاويه اختيار كرد»

  اين موثقترين قولي است كه در مورد آن شهيد وجود دارد. بر اين اساس الگوريتم عملكرد چمران اينگونه بود كه در هر لحظه به اطراف خود نگاه مي كرد و با توجه به اطلاعاتي كه بدست مي آورد وظيفه ي خويش را بر اساس اصل «بندگي خدا» در آن لحظه ارزيابي مي كرد و با اراده تمام به آن عمل مي كرد و به لحظه ي بعدي مي رسيد و باز دوباره تكرار اين چرخه...

   اين الگوريتم دو ويژگي اساسي دارد: اول اينكه تو در آن مقهور شرايط اطرافت هستي دوم اينكه نگاهي به نتيجه نداري. تو به تكليف خود عمل مي كني و در عرصه عمل به تكليف هرجا جانت را تقديم كردي شهید خواهي بود.

   حال اين را مقايسه كنيد با مكانيزم عمل و زندگي شخصيتي چون روح الله خميني. ويژگي برجسته اول الگوريتم عملياتي او اين است كه خود تغييرات اطرافش را رقم مي زند. به عبارت ديگر برعكس تمام سيستمهاي موجود دنيا خود را بر اساس شرايط محيط تغيير نمي دهد بلكه محيط را آنگونه كه مي خواهد تغيير مي دهد. ويژگي دوم آن اينست كه كاملاً متوجه نتيجه است و نحوه ي حركت خود را به گونه اي تنظيم مي كند كه هرطور شده به آن نتيجه برسد.

    به عبارت ديگر راز فلاح و رستگاري چمرانها در اينست كه در بازي اي عمل به تكليف مي كنند كه خميني آنرا طراحي كرده است. خميني امام است و چمران سربازي از لشكر او. هيچ سربازي ديد جامع و بصيرت رهبر خويش را ندارد. او موظف است كه در دنياي كوچك خود فقط به وظيفه حياتي خود يعني درست شمشير زدن عمل كند اما شايد هيچوقت او به درستي نخواهد فهميد كه اين كار به ظاهر كوچك او چه اهمیتی دارد و چه تأثير كلاني در معادلات زندگي آدميان در آينده خواهد داشت.

   در تاريخ زندگي آدميان عده اي طراح تاريخ هستند و كارگردانان و نويسندگان آن و عده ي ديگري بازيگران آن. و اين تفاوت شگرف جايگاه عوام است و خواص. راز سعادت چمران در اين است كه طراحان بزرگي چون امام موسي صدر و امام خميني را يافت و بي درنگ و پاكبازانه خود را در جريان ناب آن دو فنا كرد. امّا آيا عظمت انقلاب خميني را درك كرده بود؟

   {ليكن من ترديد دارم در گفتن اين سخن گرانسنگ حتي در مورد كوچكترين سربازان سپاه اسلام. گاهي مي بينم كه بعضي از آن مردان به ظاهر كوچك در وصيت نامه ي خويش چنان از انقلاب و خون شهدا و آينده انقلاب و قيام جهاني قائم آل محمد(عج) نوشته اند كه گويي بصيرت رهبرشان خميني در ديده هايشان است. اما در مورد چمران معتقدم كه او يك سير تعالي و تكامل را پيمود طوريكه بی شک در اواخر عمر خويش خوب از عظمت خون سرخ خود آگاه گشته بود}

...

   و هان تو اي خواننده ي بيدار... با خود رو راست باش. آيا مي خواهي در زمره خواص مردمان آخرالزمان باشي و اثري در طراحي نقش روزگاران پيرامون خويش داشته باشي يا بيشتر مي پسندي كه عوامت بدانند و در بازي اي كه اغيار آنرا طراحي كرده اند نقشي به عهده بگيري؟هشدار که امروز، سپاه حسين بيشتر از سرباز محتاج سردار است ...

 

من خود نيز بهتر است هوشيار باشم كه مبادا روزي چشم بگشايم و لباس سربازي ابن زياد بر تنم باشد...

ياعلي

***

پی نوشت: در تاریخ چهار خرداد یعنی دو ماه بعد اصلاحیه ای بر این مطلب تحت عنوان نگاهی تحلیلی به سیره چمران نوشتم

 

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 23:2 | لینک  | 

   ديروز در يك مجلس مهماني نشسته بوديم و با داماد گراممان مشغول اختلاط بوديم و صحبت از تساوي -معادل باخت- تيم ملي فوتبال مقابل كويت شد. صحبت از زيرساختهاي ناموجود فوتبال در ايران شد و اينكه اگر ما هم بخواهيم پيشرفت ژاپن و كره را در فوتبال داشته باشم بايد ليگ باشگاه هايمان را مثل آنها ترقي دهيم و اينكه اين ترقي ممكن نيست مگر اينكه باشگاه هاي ما خصوصي شوند و جيره خور دولت نباشند و لازمه ي آن هم اينست كه ما تجارت فوتبال رايج در دنيا را به رسميت بشناسيم و همينطور براي اينكه باشگاه ها بتوانند هزينه هايشان را درآورند بايد مثل اروپا شبكه هاي تلويزيوني خصوصي ايجاد كنيم تا در يك رقابت تجاري امتياز پخش مسابقات باشگاه ها را بخرند و به اين ترتيب مدل دل و خرج فوتبالي اروپا را پياده كنيم و براي اينكه شبكه تلويزيون خصوصي ايجاد كنيم بايد .... (و اين زنجيره همچنان ادامه دارد!)

  

   واقعيت اينست كه نظام جمهوري اسلامي امروز بعد از گذشت 30 سال از انقلاب هنوز نتوانسته است تكليف خود را در تضاد موجود بين «آرمانهاي انقلابي برآمده از دين» و «آرمانهاي جاافتاده ي جامعه جهاني» مشخص كند. اين 2 گانگي به خوبي در بسياري از مسائل كشور ما همچون سينما(هنر)، فوتبال(ورزش)، اقتصاد، سيستمهاي آموزشي، سياست خارجي، بحث احزاب داخلي و ... خود را نشان مي دهد.

   به عنوان نمونه (case study!) به همين مورد فوتبال مي پردازيم. از نظر من اگر بخواهيم با رويكرد واقع اسلامي به موضوع نگاه كنيم بالكل موجوديت پديده اي به نام فوتبال حرفه اي زير سؤال خواهد رفت. امروز فوتبال يكي از ابزارهاي مهم ايجاد غفلت است. اگر زماني تنها ترياك و مشروب براي فراموش كردن واقعيتها و از خودبي خودي وجود داشت امروز پديده هايي چون فوتبال، سينما و بازي هاي كامپيوتري را هم بايد نسل جديد مواد مخدر دانست. فوتبال امروز به يك تجارت كثيف مبدل گشته است كه سود سرشاري را عايد سوداگران رذلي مي كند كه ارمغان تجارتشان چيزي جز استحمار و غفلت ميليونها انسان نيست. ساعتها وقت جوانان اقصي نقاط كره زمين تا پاسي از شب با تماشاي بازي پوچ 22 نفر در زمين تلف مي شود و بحثهاي حاشيه اي پس از آن (مثل همين بحث استقلال و پرسپوليس يا ميلان و اينتر و...) عمر گرانبهاي مردمان روي زمين را دود مي كند و به هوا مي برد. خوب به ياد مي آورم بحثهاي طولاني طاقت فرساي دوستان خودم در دبيرستان را در كل كل هاي پوچ آبي و قرمزي. (و البته ساعتها بحث خودم با رفقا بر سر تكنيكهايي كه در گيم نت در بازي جنرالز به كار بره بوديم را هم به خوبي به ياد مي آورم!)

   در اين ميان سياستهاي مديران مذبذب ما تنها به درجا زدن و گردوخاك كردن مي انجامد. آنها كه كمي دلسوزترند مي گويند كه اين ميدان رقابت كاذبي است كه به هرحال در دنيا برقرار است و ما هم براي اعاده ي حيثيت ايران اسلامي و افزايش غرور ملي و روحيه جوانان و ... ناگزير به شركت در اين ميدانيم. بنابراين سرمايه گذاريهاي كلان براي كسب مدال در المپيك و مسابقات جهاني و ... شروع مي شود و هر روز بيشتر از ديروز در تنور اين سوداي باطل بيشتر دميده مي شود. از سوي ديگر عده ي ديگري هم- كه آنها هم دلسوزند- به آن عده ي قبلي خاطرنشان مي كنند كه براي كسب مدال و سرافرازي ملي و ... بايد زيرساختهاي لازم آنرا بوجود بياوريم – كه مي شود همان بحث اول اين نوشته- اين عده بعد از گذشت مدتي به اين نتيجه مي رسند كه براي ايجاد زيرساختهاي فوتبال زيرساختهاي خصوصي سازي بايد بوجود آيد و براي ايجاد زيرساختهاي خصوصي سازي زيرساخت هاي دموكراسي و جامعه مدني و سرمايه گذاري خارجي لازم است كه براي ايجاد اين يكي نياز به اقتصاد آزاد و تنش زدايي خارجي و تعامل فرهنگي(!) داريم و اينها هم كه با نفي هولوكاست و اسرائيل و حمايت از حزب الله و ولايت فقيه و تمدن اسلامي و غصب خلافت علي توسط ابوبكر و عمر و ... جور در نمي آيد و اينجاست كه مدير محترم دانسته يا ندانسته مجبور به انتخاب مي شود! (كه البته چون مدير محترم آبرو و عزت محصول روشنفكرنمايي هاي اخير خود را – كه جوانان بايد شاد باشند و كي گفته اسلام با ورزش و تفريح مخالف است و ايراني بايد در همه ي صحنه ها اول باشد و ...- دوست دارد و نمي خواهد از دست دهد از تب و تاب نمي افتد و شروع مي كند به نطق لزوم تنش زدايي و سرمايه گذاري خارجي و از بين رفتن مرزهاي ايدئولوژيك و انگ افراط و تحجر به يك عده زدن و ...)

   و اين بود خلاصه اي از بدبختي هاي امروز جمهوري اسلامي!

حالا در اين ميان براي خود من واقعاً سؤال است كه بالاخره چه بايد بكنيم با اين تضادي كه بين شركت در ميدانهاي رقابتي كاذب جهاني وجود دارد و آرمانهاي برآمده از انسانيت و دين و اخلاق و سيره ي ائمه. آيا بايد به نفي و رد اين ميدانهاي رقابتي بپردازيم يا به نحوي بدون پذيرفتن اثرات سوء آنها در اين ميادين حضور يابيم؟ مطمئنا پاسخ در كوتاه مدت دومي و در بلندمدت اوليست اما بايد رسيد چگونه...؟!

 

پي نوشت: پريروز از تبريز برگشتم و امروز هم انشاالله ميريم شيراز و باز دو سه روزي نيستم. دوستان عزيز لطفاً موقع ازدواج با يك غيرهمشهري به اين فكر كنن كه بچه هاي بيچاره چه گناهي دارن كه تو هر عيد يه پاشون اونور ايران باشه براي ديدن عموها و يه پاشون اونور ايران باشه براي ديدن خاله ها و دايي ها!

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 13:36 | لینک  | 

كلاس درس كنترل بود. جناب استاد چند دقيقه اي بود كه موضوع درس را وانهاده بود و از جايگاه تكنولوژي در جهان امروز سخن مي گفت. از تلسكوپ باقطر 10 متر امريكايي گفت كه بزرگترين تلسكوپ جهان است و تلسكوپهاي 5 متري و بيشتر هند و چين كه به زودي ساخته مي شوند. مي گفت امروز داشتن يك تلسكوپ از نان شب واجبتر است و از طرح شروع به ساخت تلسكوپ 3 متري ايراني گفت. همينطور از شتاب دهنده ي غول آساي اروپا كه زير 3 كشور اروپايي ساخته شده گفت و اينكه يكي از چيزهاي ديگري كه از نان شب واجبتر است شتاب دهنده اي در منطقه است كه به صورت كنسرسيومي از چند كشور من جمله ايران در اردن ساخته خواهد شد.

   پس از كلاس همينطور كه به سمت اتاقش مي رفت از او علت رقابت فضايي دهه ي 60 بين امريكا و شوروي بر سر سفر به ماه را پرسيدم. در جوابم گفت كه در آن سالها صنايع امريكا دچار ركود تكنيكي شده بودند. دولت ايالات متحده با مطرح كردن آرمان سفر به ماه باعث شد كه مجموعه صنايع امريكايي در يك زنجيره ي به هم پيوسته از لحاظ تكنولوژيكي يك سطح ارتقا يابند. از اين راه براي پرتاب موشكي حامل انسان به ماه تمام صنايع الكترونيكي، مكانيكي، پزشكي، متالورژي، كامپيوتري، نرم افزاري و... آنها دچار جهشي در فناوري مي گشتند و با ارتقا اين مجموعه اقتصاد، نيروي انساني و اعتبار امريكا هم يك پله بالاتر مي رفت. مي گفت نشانه ي آن اينست كه در 30 سال گذشته سفر به ماه ديگر مطرح نشد. و اضافه كرد كه در حال حاضر ناسا تمام پروژه هاي خود را غير از پروژه ي سفر به مريخ تعطيل كرده است چرا كه سفر به مريخ سطح بالاتري از تكنولوژي را مي طلبد و به اين ترتيب دوباره چرخه ي صنايع و اقتصاد امريكا با اين هدف جديد فعال مي شود.

...

   در انديشه مدرن، پس از حذف خدا از انديشه ها و قرار دادن انسان در جايگاه خدايي و شكل گرفتن تمدن بر اساس انديشه انسان محوري، جهان آخرت و قيامت نيز از دايره ي موضوعات فكري خارج مي گردد و همه چيز در «اين دنيا» خلاصه مي شود. اهداف و غاياتي كه به اين ترتيب بر انسان مترتب مي گردد آرمانهايي لاجرم اين دنيايي خواهند بود، و از آنجا كه انسان موجودي نامتناهي است و محدوديت را برنمي تابد غايت خويش را هم عنصري بي انتها بر مي گزيند: «قدرت»

   و اين راز پيشرفت و ترقي تمدن امروز غرب است. نداي بيروني قدرت كه با نداي دروني آن كه از نفس اماره بر مي خيزد هماهنگ مي شود قابليت آنرا دارد كه شريعتي نو بنيان گذارد. آييني جديد كه همه چيز در آن در يك كلمه خلاصه مي شود: «قدرت» با توجه به هماهنگي فوق العاده ي اين آرمان با ساختار دروني وجود انسان، سياستگذاري در انديشه ليبرالي برعكس مشابه سوسياليستي به شكست نمي انجامد بلكه اژدهايي مي آفريند كه روز به روز فربه تر و قدرتمندتر مي شود: عطش قدرت... نظامهاي متناسب با اين جهان بيني هم خيلي سريع توسعه مي يابند: اقتصاد آزاد بر اساس منفعت شخصي، آزادي همه ي غرايز تا جاييكه متعرض غرايز ديگران نشود، و تكنولوژي... همان چيزي كه مي خواهم كمي ماهيتش را مورد كنكاش قرار دهم.

   در هر عصري، بنا به شرايط آن دوران، قدرت مظاهر مختلفي دارد. مظهر قدرت يك تمدن در عصر پيش از اسلام بناهاي بزرگ و باشكوه بود. تمدنهاي مختلف در رقابتي آشكار سعي مي كردند تا باساختن بناهايي بزرگتر و باشكوهتر و نشان دادن آن به سفراي كشورهاي ديگر قدرت تمدن خويش را به رخ ديگران بكشانند. تخت جمشيد و اهرام مصر و  بناهاي مشابهي كه در روم باستان، چين و امريكاي قديم وجود دارد همگي نشان از رقابت قدرت در قالب مظهر اصلي آن يعني بناهاي باشكوه دارد. در عصر ما، بناهاي عظيم ديگر مظهر قدرت نيستند، اما جاي خود را به چيز ديگري داده اند. در جهان امروز، مظهر قدرت چيزي جز «تكنولوژي» نيست.

   چندي پيش يكي از فيلمهاي سينمايي كه از تلويزيون پخش مي شود، توجهم را جلب كرد. فيلم، دنياي 50 سال بعد را تصوير مي كرد. آنچه فيلمساز سعي داشت به عنوان شاكله اصلي جهان سال 2060 در جاي جاي فيلم نمايش دهد پيشرفت فوق العاده ي تكنولوژي بود. اتومبيلهايي كه روي هوا پرواز مي كردند، انسانهايي با قابليتهاي فوق العاده ژنتيكي، لباسهايي با امكانات عجيب و صحنه هاي متعددي كه از محاسبات يك كامپيوتر شخصي و نمودارهاي آن كه در كنار تايپ سريع و صحبتهاي علمي پيچيده ي فردي كه پشت آن نشسته بود، همگي بيننده را در طلب سرزميني خيالي از تكنولوژي هاي پيچيده و پيشرفته غرق مي كرد. صحنه هايي كه مشابه آن در فيلمهاي بسياري (از ماتريكس گرفته تا هالك) ديده مي شود. تمامي اينها تأثيري ناخودآگاه بر بيننده مي گذارد: «تكنولوژي نهايت آرمانهاي انساني است و صاحبان تكنولوژي حكمرانان آينده كره زمين خواهند بود.» همين امر باعث شده است كه مواردي نظير «تكنولوژي غني سازي سوخت هسته اي» ، «پرتاب موشك به فضا» ، «سلولهاي بنيادي»، «تكنولوژي نانو»، «پليمرهاي هوشمند»، «باتريهاي خورشيدي» و... چنان اهميتي مي يابند كه دست يافتن كشورها به هر يك از اين تكنولوژيها زنگ خطري را براي كشورهاي مدعي قدرت به صدا در مي آورد. جنجالهاي تبليغاتي ايالات متحده در 5 سال گذشته كه براي جلوگيري از حركت جمهوري اسلامي ايران به سمت دستيابي به فناوري غني سازي سوخت هسته اي و پيشنهادهاي متعدد آنها براي اينكه خود اين سوخت را تامين كنند يا غني سازي در خاك روسيه انجام شود، و همينطور تاكيدات مكرر مقام معظم رهبري بر حركت علمي ايران و توليد علم و تكنولوژي در داخل، همگي نشان از اهميت فوق تصور تكنولوژي در ساختار قدرت امروز جهان دارد.

   آنچه ما امروز پيرامون خود مي بينيم تبليغات گسترده ايست كه 2 ركن اساسي دارند: يكي تثبيت تكنولوژي به عنوان موجودي بسيار حياتي كه معيار و مظهر قدرت است و زندگي بدون آن بي معنيست و دستيابي به آن «از نان شب واجبتر است» و دوم معرفي دولتها و صنايع غربي به عنوان صاحبان انحصاري و پيشگامان تكنولوژيهاي پيشرفته. تبليغات بي وقفه ي ركن دوم در فيلمها و بازيهاي كامپيوتري و تلويزيونها گاهي چنان از حد مي گذرد كه بيشتر به سايه اي خيالي تشابه مي يابد كه فقط به درد ترساندن كودكان مي خورد. اما آنچه موضوع اصلي اين مقاله خواهد بود نه ركن دوم بلكه ركن اول تبليغات است.

   مردمان امروز دنيا، بالاخص آنهايي كه كمتر از 60 سال سن دارند اكثراً در يك سيستم آموزشي مشابه تربيت گشته اند. سيستم آموزشي كه با خواندن و نوشتن يعني 2 كتاب فارسي و رياضي آغاز مي شود و در عرض چند سال دانش آموز به اين خو مي گيرد كه هر هفته 4 زنگ رياضي و 3 زنگ علوم داشته باشد و مثلاً 1 زنگ تاريخ يا نصف زنگ انشا. اين روند بسيار ظريف و حساب شده ذهن دانش آموز را با خود همراه مي كند تا جاييكه اين دانش آموز خود بدون اينكه كسي به او چيزي بگويد كلاسهاي تاريخ و جغرافيا و ادبيات را چرت مي زند يا جيم مي زند ولي كلاسهاي رياضي و علوم را (حتي علي رغم ميل خود) با دقت دنبال مي كند. زماني هم كه به سن انتخاب رشته مي رسد علوم تجربي و فيزيك و رياضياتا چنان اهميتي در انديشه او يافته اند كه انتخاب رشته ي هنر يا انساني به ذهنش هم خطور نمي كند. اين روند در كشورهاي مختلف مشابه است و قرار دادن 1 زنگ دين و زندگي يا بينش اسلامي يا آيين زندگي تفاوتي در روند آن ايجاد نمي كند. در اين سيستم آموزشي مدام تكرار مي شود كه ضريب درسهاي تخصصي 3 برابر درسهاي عمومي است. و اين در ذهن من شنونده يعني اينكه رياضي و فيزيك و شيمي ارزشي 3 برابر ادبيات و بينش و عربي و زبان دارند. بهترين رتبه هاي ما و نخبگان برتر ما افتخار مي يابند كه در يك دانشگاه «صنعتي» (university of technology) در يك رشته ي فني مثل مهندسي برق يا مكانيك تحصيل كنند. دانشگاه و رشته اي كه تمام صحبتها در آن موضوعي با نام «تكنولوژي» دارند. دانشگاهي كه تو از آن «مهندس» فارغ التحصيل خواهي شد. مهندس، يعني كسي كه شغلش سروكار داشتن با تكنولوژي است: طراحي، ساخت، توسعه يا تعمير و نگهداريِ «تكنولوژي» دانشگاهي كه مترقي ترين دغدغه هاي دلسوزترين افراد آن تنها يك چيز است: «چگونه سطح تكنولوژي علمي و صنعتي را در كشورمان ارتقا دهيم؟»

   اما در اين ميان جاي يك پرسش بسيار خالي است: تكنولوژي ذاتاً و ماهيتاً چيست؟ ارزش تكنولوژي در چيست كه پتانسيل اينرا به آن داده است كه به عنوان مظهر قدرت در جهان امروز مطرح شود؟ آيا تكنولوژي آن همه قدر و ارزش دارد كه تصاحب آن ما را به سعادتمندترين و مترقي ترين مردم جهان تبديل كند؟ آيا واقعاً مدينه ي فاضله ي انسانها، دنيايي لبريز از تكنولوژيهاي پيشرفته است كه تمامي جزئيات زندگي انسان را متأثر كرده باشد؟

   لازم است كمي در ماهيت تكنولوژي تأمل كنيم.

   تكنولوژي چه حوزه هايي را در برمي گيرد؟ كمي تأمل لازم است. محصولات تكنولوژي، اعم از آنهايي كه ما روزانه با آنها سروكار داريم مثل خودرو، سيستمهاي تهويه(كولر و شوفاژ)، لامپ، تلفن، كامپيوتر، ماشين لباسشويي و ظرفشويي، اجاق گاز، اتو، مايكروفر، جاروبرقي، سشوار، تلويزيون، دوربين، تلفن همراه، اينترنت و... و آنهايي كه مستقيماً ما با آنها سروكار نداريم مثل ماشين آلات و تجهيزات ريخته گري، تراش، ذوب آهن، استخراج نفت، نيروگاههاي توليد برق، شبكه هاي انتقال آب و برق و فاضلاب، حمل و نقل دريايي و هوايي و زميني(كشتي و هواپيما و قطار و مترو و ...) همگي در يك نقطه با هم مشتركند. تكنولوژي تنها و تنها به يك منظور بوجود آمده است و پس از آن اينچنين پيچيدگي يافته و وسعت پيدا كرده كه ديگر نمي توان كليت آنرا درك كرد.

   تكنولوژي تنها براي «تسهيل امور روزانه ي انسان» بوجود آمده است. تنها حوزه اي كه تكنولوژي با آن درگير است «روزمرگيهاي زندگي انسان» است نه چيزي بيشتر!

    شايد در نظر اول اين سخن بسيار گزاف به نظر برسد اما تحقيق آن خيلي سخت نيست. كافيست به روند تكامل تكنولوژي و علوم مرتبط با‌ آن نظري بيفكنيم. يك مثال مي زنيم:

   سالها قبل انسان براي حركت از نقطه اي به نقطه ي ديگر جز پاي خود چيز ديگري نداشت. بعد از مدتي به اين نتيجه رسيد كه بعضي از حيوانات قابل اهلي شدن و استفاده براي حركت و حمل بار هستند. بعد از مدتي كه يك نفر سوار حيواني چون اسب مي شد اين روش توسعه يافت و اتاقكي به يكي دو حيوان متصل شد كه روي چرخ حركت مي كرد. همزمان با بوجود آمدن اين گاريها، نياز به مشاغلي چون نجاري، آهنگري، تجارت و ... بوجود آمد و به تدريج با توسعه ي گاريها اين صنايع وابسته نيز گسترش مي يافتند. خود اين صنايع هم براي تامين نيازهاي خود به صنايع پشتيباني ديگري نياز داشتند. مثلاً نجار نياز به ابزار داشت كه آنرا از آهنگر مي خريد. آهنگر خود نياز به فلز دارد. آهن از معدن مي آيد. معدن حفار و كارگر و تكنولوژي خاص خود را مي طلبد و ... اين روند سالها ادامه مي يابد... تبديل انرژي حرارتي به حركت در ماشين بخار نقطه عطفي در روند تكنولوژي دنيا بوجود مي آورد. با پيشرفت صنايع به تدريج مشاغل تخصصي تر مي شوند و صنايع پشتيباني خود را نشان مي دهند. دانشگاه هايي براي آموزش اين مهارتها نيز بوجود مي آيد، بازارهايي براي مبادله اين كالاها توسعه مي يابند و ...

   اما دوباره به اينر وند نگاهي مي اندازيم. نقطه ي شروع چيزي جز  تسهيل يك عمل ساده ي انساني نيست: حركت از جايي به جاي ديگر. به همين ترتيب نياز انسان به خوردن توسعه يافته و صنايع عظيم غذايي را بوجود آورده است. اجاق گاز و مايروكوفر و رستورانهاي بزرگ را خلق كرده است. ماشينهاي مكانيزه براي كاشت و برداشت محصول در مزارع، گلخانه هاي بزرگ و ... همه از يك چيز برمي آيند: خوردن. همينطور است در مورد بقيه نيازهاي آدمي، از پناه خواستن در برابر گرما و سرما گرفته تا زدن ريش يا استراحت يا سرگرم شدن و ...

    امروز كودكي كه به دنيا مي آيد با يك شبكه ي عظيم به هم گسترده ي تكنولوژيك مواجه مي شود كه تسلط به كليت آن بسيار صعب و مشكل است به خصوص كه اين موجود هزار دست روز به روز دستان خويش را بيشتر در جزئيات زندگي آدمي مي گسترد و حتي نسبت به خصوصي ترين قسمتهاي حيات آدمي نيز بي تفاوت نيست. اين كودك در يك بستر پرشاخ و برگ تكنولوژيك بزرگ مي شود و از طريق آن تغذيه مي كند و نيازهايش را برآورده مي كند اما هيچوقت قادر نيست نسبت به كليت موحوديت اين سيستم بزرگ پرسشي كند يا اطلاعي كسب كند. به تدريج او نيز به عنوان يكي از پيچ و مهره هاي اين مجموعه مستحيل مي شود و غايت اختيار خويش را در عمل به وظيفه ي تعريف شده ي خويش (به عنوان يك تاجر، كارمند، استاد دانشگاه يا مهندس) مي يابد و هرچيزي را كه در تعارض با اين سيستم باشد دشمن خويش خواهد دانست. {اين بخشهاي نوشته ام به نحو عجيبي به فيلم ماتريكس شباهت يافت، هرچند شخصاً هيچ تأملي در محتواي آن فيلم و منظور كارگردانان آن نكرده ام.}

   با اين اوصاف تكنولوژي با همه ي عظمت و زرق و برقش تنها يك محور اصلي دارد: برآوردن نيازهاي بدوي انسان. تكنولوژي حركت انسان را از جايي به جاي ديگر تسهيل و تسريع مي كند اما در مورد اينكه به كجا بايد رفت چيزي نمي گويد. تكنولوژي خورد و خوراك و پوشاك انسان را تأمين مي كند اما در مورد اينكه انسان بعد از بدست آوردن انرژي و مواد مورد نيازش از غذا و دفع خستگيش با خواب و پوشاندن خود با لباس چه بايد بكند چيزي نمي گويد. تكنولوژي تنها انسان را به لبه هاي كمال يك «حيوان» مي برد و در آنجا او را رها مي كند. تكنولوژي يك دور باطل حيواني است:‌ تكنولوژي نيازهاي حيواني و غريزي مرا تأمين مي كند و من تكنولوژي را ارتقا مي دهم. تكنولوژي نيازهاي حيواني ...

   خيلي عجيب است. نه؟

   امروز شايد 90 درصد (و شايد هم بيشتر) از مردم دنيا مشغول به عمل به وظيفه شان در اين دور حيواني هستند. دوري كه تنها يك چيز را بر آورده مي كند: خواهشهاي پست نفساني را. هر دور كه طي مي شود انسان يك پله از انسانيت خويش سقوط مي كند. سقوطي بي انتها كه از رنسانس آغاز شد. از آنروزي كه بشر دنياي غرب خدا و كليسا را حذف كرد. از آنروز غفلت و تاريكي است كه هر روز بر لايه هاي تيره اش مي افزايد... اين همان پاسخ پرسش ماست. علت آنكه اينچنين امروز تكنولوژي اجر و قرب يافته است و مظهر قدرت تلقي مي شود چيزي جز اين نيست كه انسان تمام مطلوبات و آرزوهاي خويش را در اين دنيا مي جويد و چون خدا و به دنبال آن آخرت از معادلات او حذف گردد، نفس و حيوانيت جايگزين آن مي گردد و در اين حال پر بيراه نخواهد بود كه تكنولوژي به عنوان موجودي كه كمك بسيار زيادي به او مي كند تا اميال پست حيواني اش را ارضا كند اينچنين محبوب و پرقدر خواهد گشت.

...

   پدرم مي گفت ما بچه كه بوديم تابستان هر روز كاري بود كه بايد انجام مي داديم. زنان فاميل دور هم جمع مي شدند و ما بچه ها هم كمكشان مي كرديم. چند روز رب درست مي كرديم. چند روز ترشي بود بعدش نوبت مربا يك مدتي شيريني باز چند روز بايد گوشت قورمه را براي مصرف زمستان آماده مي كرديم. آب لوله كشي هم نبود. نان را هر خانه خودش مي پخت. همينطور ماست و دوغ و ...

   داستان متعلق به حدود 50 سال پيش است. همين سر عيدي كه خودم مجبور شدم در امر مبارك خانه تكاني، آنهم به معيت جاروبرقي پاناسونيك و شيشه پاك كن گلرنگ و ... يك هفته اي همه ي اهل خانه درگير بودند و جزد نظافت كار ديگري نمي كردند. 50 سال پيش همه ي مايحتاج اوليه با زحمت و زمان زياد بدست مي آمد. آب از سرچشمه و آب انبار، حمام عمومي بود. غذاها در نبود يخچال بايد يا از زمستان تهيه مي شدند يا همان موقع خريداري مي شدند. پخت و پز بسيار دشوار بود. زمستانها از سرما همه بايد كنار كرسي جمع مي شدند. تازه اگر امرار معاش خانه از گاو و گوسفند و باغ و مزرعه باشد كه خودش همه ي وقت تو را خواهد گرفت. مغازه به شكل امروزي اش نبود. شبها روشنايي وجود نداشت و همه بايد مي خوابيدند...

    با تقريب خوبي مي توان گفت تا 50 سال پيش در ايران عمر اكثر قريب به اتفاق مردم در امور روزمره كه هدفي جز برآوردن نيازهاي بدوي انسان نداشتند تلف مي شد. نگاهي به تاريخ كافي است تا بفهميم كه تنها عده ي معدودي كه توانسته بودند خود را از قيد و بند اين همه گرفتاريهاي جزئي و دست و پاگير آزاد كنند نامشان را در تاريخ جاودانه كردند. شعرا، علما و عرفايي كه در اين دنياي بي مقدار در جستجوي چيز ديگري برآمدند و به واسطه ي همان، نامي جاودانه يافتند. حافظها و مولويها و خواجه نصيرها و علامه حلي ها و اميركبيرها و مدرسها و امام خميني ها...

    اما امروز به يمن پيشرفت تكنولوژي و بوجود آمدن سازوكارهاي تكامل يافته ي اجتماعي، نيازهاي انسان در زمانهايي بسيار بسيار كمتر از قبل برآورده مي شود. آب آشاميدني در لوله ها، غذاي تازه در يخچالهاي مغازه ها، امان كامل از سرما و گرما، لباسهاي آماده با شستشوي آسان، حمام گرم در هر خانه، باعث شده است كه انسان امروز زمان آزاد و قابل استفاده اي چند برابر پدران خويش داشته باشد. تمدن غرب با تلاش مستمري كه در چهارصد سال اخير از خود نشان داده است بستر فوق العاده اي براي پياده كردن آرمانهاي الهي بوجود آورده است. مؤمن امروزي ديگر نگران برآوردن ناگزير هزار و يك نياز غريزي خود نيست و با فراغ بال مي تواند به امانت ازلي كه بر دوشش نهاده شده بپردازد. تنها قدري خودآگاهي لازم است تا تمدن اسلامي بار ديگر بر پايه ي آرمانهاي الهي و اينبار با استفاده از همه ي آنچه غربيان در تمدن مادي خويش بدست آورده اند برپا شود.

   سؤال اساسي اما، اينست كه جايگاه تكنولوژي در تمدني مبتني بر توحيد و با غايت تقرب كجاست. سؤالي كه به نظر مي رسد امروز بعد از گذشت 30 سال از انقلاب اسلامي اي كه نداي بيداري انسان آخرالزماني و گسستن بندهاي هوا و هوس مدرن بود، بايد بدان پاسخ داد.

ياعلي

 

پی نوشت: موضوع این نوشته بی اغراق از روز اولی که وارد دانشگاه شدم از مهمترین دغدغه های ذهنیم بود. به لطف الهی امروز بعد گذشت ۳ سال تونستم به بک جمع بندی اولیه از این موضوع تو ذهنم برسم که همینیه که می بینید. چون چند روزی نیستم و چون ایام عیده همه ی متن رو یکجا نوشتم و گذاشتم اینجا. انشاالله که با نظراتتون منت بذاريد و من رو در جمع بندی های کاملتر یاری کنید

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 23:11 | لینک  |