ابتدائاً عرض كنم كه...
-بابا ايول اسم وبلاگت خيلي باحاله! خودت درس كردي اين اسمو؟
-خواهش مي كنم. باحالي از خودتونه. نخير. بغل وبلاگ...
- اما انصافاً چطوري به ذهنت رسيد كه اول اين 3 تا كلمه...
و اينگونه بود كه كاشف به عمل آمد كه «سوتك» 70 وجه دارد و هر وجه آن 70 بطن و هر بطن آن... كه انشاالله تمام وجوه آن در زمان ظهور آقا مشخص خواهد شد.
اما اين وجه جديد كه به همت مشتي بيكار شريفي كشف شد، اينست كه سوتَك (SUTAK) در اصل سوتِك (SUTEK) بوده و سوتِك را هم اهل فن (SUTech) مي نويسند و آن كنار هم قرار گرفتن سه قسمت S و U و Tech است (و حالا قسمت اعجاب انگيز ماجرا....!) كه اين سه، اول سه كلمه ي Sharif و Univresity و Technology مي باشد يعني
سوتك = Sharif University of Technology=SUTech
و امّا بعد...
دوستي به من گفت كه بيا و براي جشن «ياد استاد» چند تا از خاطراتي كه در اين چند سال در كلاسهاي درس اساتيد معظم و معزز به ياد داري بنويس و به ما بده كه در مراسم بخوانيم و حال كنيم. گفتيم باشد. نوشتيم و بيشتر خودمان بسي حال كرديم! گفتيم بگذاريمشان اينجا كه شوما هم كمي بيشتر از ما حالش را ببريد:
يكبار يكي از بچهها از استاد حل تمرين پرسيد: استاد ببخشيد امتحان حذفيه؟ استاد خيلي جدي جواب داد: بله! يكي ديگه از وسط بچهها يه هو پرسيد: ببخشيد چند حذفيه؟!؟!؟
*
يكبار يكي از اساتيد ضمن درس دادن گفت: اين فرمول رو اولين بار مرحوم پاسكال اولين بار ابداع كردن. يكي از وسط جمع گفت: اَي تو اون روحش!
*
يكبار يكي از اساتيد داشت در مورد آيروديناميك خودرو و اوضاع صنعت خودروي كشور صحبت ميكرد. يكي از بچهها پرسيد: ببخشيد استاد شما خودتون به عنوان يك استاد دانشگاه براي صنعت خودروي كشور چيكار كردين؟ استاد جواب داد: تو خودت چيكار كردي؟!؟!
*
يكبار يكي از اساتيد داشت در مورد مهارت بعضي از مهندسها در كارشون صحبت ميكرد. يكي از بچهها براي مسخره بازي اسم يكي از استاداي دانشكده رو آورد. استاد شاكي شد و گفت خيلي زشته كه اينطوري غيبت مي كنيد....
يكي دو هفته گذشت و استاد مذكور يكجا وسط درسش گفت: اين آقاي شيگلي كه كتاب رو نوشته فكر نكرده كه تو اين فرمولي كه نوشته اين همه دقت به چه دردي مي خوره. يه هو همون كسي كه دفعه ي پيش تيكه انداخته بود گفت: استاد غيبت نكنيد!!!!
و امّا يك توصيه...
«سه تايي پياده مي شويم. پيرمردي كنار گاري ايستاده است و روي يك تابه ي داغ سوسيس سرخ مي كند. پسرك سياهپوست ضبط صوت دوبانديِ بزرگي را كنارِ دستش گذاشته است و با ريتمِ جازِ بلوزِ آن بالا و پايين مي رود. پيرمرد ما را كه مي بيند گل از گلش مي شكفد.
- به به! هاو دو يو دو؟! چاكرِ آقا، چاكرِ خانم! چاكرِ داداشمان با آن محاسنِ مسجديِ توپش، صلوات اول را جليل تر بفرست!
جلي را مي گويد جليل! چيزي نمي گويم. نگاهش مي كنم سوسيس را با كاردك بلند مي كمد و مي اندازد طرفِ پسركِ سياه پوست. چيزي به انگليسي مي گويد كه نمي فهمم. بعد مي گويد: آقا خشي! سه تا هات داگ بگذارم؟! هي ير (here) مي خوريد يا تو گو (to go) بپيچم؟
خشي مي خندد و به آرميتا مي گويد:
- ديدي! دوباره حرفهاي بد زد! تو چي بپيچي؟
آرميتا هم آرام مي خندد و به پيرمرد اشاره مي كند: آقاي مياندار! بي زحمت يك هات داگ، فقط براي خشي. ارمي از اينها نمي خورد.
ميان دار مي خندد و مي گويد:
- چاكر خانم! اين آرميتا خانم جزو تاپ تن ( top ten) مؤدبهاي امريكاست. علي الخصوص با آن حجابِ چاقچوريش!»
«بيوتن» رضا اميرخاني را نگيريد دستتان. اصلاً نگاهش نكنيد. اشتباه نكنيد و مثل من و چند رفيق بيچاره و فلك زده ام، فصل اول كتاب را بخوانيد كه ببينيد چه گفته...
و الا همين مي شود كه بر سر من و مشتي بدبخت ديگر افتاد. همگي اين هفته ميان ترم داشتيم... بنده خودم كه يكشنبه كتاب به دستم رسيد، تازه با كلي تعمق و مزمزه كردن سطر سطر كتاب و خط كشي نكات مهم و ... چهارشنبه شب (يا بهتر بگويم 5شنبه صبح) ساعت 3 بامداد كتاب را تمام كردم. محمدعلي اميني و علي عبدل و حسين دياني و باباي مجتبي عرب (!) هم همگي ركوردهايي بين 24 ساعت تا 96 ساعت دارند در قورت دادن كتاب! حالا از ما گفتن بود...
ياعلي

به سنهی 1366 شمسی در یکی از خانههای تاریک و مرطوب رودبار متولّد شد. روایت است که 16 آذر به دنیا آمده لیکن پدر و مادرش با دوراندیشی، سجلدش را 2 روز زودتر گرفتند تا اگر روزی نظام عوض شد و دگراندیشان بر سر کار آمدند، فرزند دلبندشان را نسبتی با آن 3 قطره خون نباشد.- هرچند خود بعدها خلاف اینرا ثابت کرد!- شایع است که تبارش به میرزا کوچک خان جنگلی میرسد، امّا خود به تأیید این فقره رغبتی نشان نمیدهد.
هنوز چیزی از حضور شیخ مصطفی حسنپناه ملقّب به نجمالدین در دنیا نگذشته بود که زلزلهای عظیم رودبار را در هم میکوبد. نقل است که پدر و مادرش مصطفی را دردستِخویشداشته، خانهی ویرانهشان را وا مینهند و به خانهی یکی از آشنایان پدر در رشت، به نام «حاج حسن» پناه میبرند. اینگونه میشود که شیخ ما مصطفی حسنپناه نام میگیرد.(!)
در طفولیت استعداد چندانی از خود نشان نداد. مدّتی در نوجوانی، شیپورچیِ تیمِ ملوان بند انزلی بود تا روزی پیری او را بر حذر داشت و به علم و تفکّرش فرا خواند که «چیزی در تو میبینم؛ زودا که نامت بر کوی و برزن این خطهی سبز طنین افکند». این سخن در او سخت مؤثر واقع گشت و زین پس در زیّ اهل فکر و دانش درآمد. آن سالها به تفکّر و تدبّر در قیل و قال این و آن پرداخت و آنگونه که خود میگوید، رسالهی گرانبهای «از قیل تا قال، از قال تا حال» استاد، محصول تعمّقات همان سالهای اوست.
تحصیلات ابتداییاش را در رشت و در همان مدرسهی هوشتیزان گذراند. برای ردگمکنی مدّتی خود را به علم هیئت علاقهمند نشان داد تا کسی ره به درون استاد نتوان بردن. زیرکی و هوشمندیاش در سال سیم دبیرستان او را برآن داشت که دورخیزی برای دور زدن سدّ کنکور از طریق المپیاد فیزیک بکند. خداوند هم روی بندهی خوشحالش را زمین نمیاندازد. زینرو شیخ، اندکمدّتی سر خویش را در آن دورهی کذایی به طبیعیات و فیزیکیجات مشغول میکند، 40 روز و 40 شب. بعدها خود میگفت که «لو لا تلک الدوره لَهلک المصطفی...»
چندی نگذشت که پوزش خورد و با مدال برنزی دست از پا درازتر به ولایتش باز میگردد. هرچند، از نظر همشهریها چیزی از ارزشهای شیخ کم نشده بود. تاجاییکه شایع است پیشنهاد مشاور جوان شدن شهردار منطقه 4 رشت بدو میشود و شیخ با وارستگی خاص خویش، رد میکند که «ما را به این تیلهبازیها چه کار؟»
با حیلت و ترفند چند صباحی به کنکور و متعلقاتش پرداخت و حائز رتبتی شایسته شد و (متأسفانه!) مکانیک شریف را انتخاب کرد؛ شاید بتواند رؤیاهای کودکیاش را جامهی عمل بپوشاند: زدنِ یک دهنه آپاراتی در محلشان به اسم سیروس قایقران!
سال اوّل اطرافیان او را میدیدند، در حالیکه لبهایش میجنبید به ذکری، روز و شب. گویند آنبار که شیرین عقلی – که نخواست نامش فاش شود- خطر کرده بود و گوش خود به دهان شیخ نزدیک کرده بود این بیت را از زبان او شنیده بود:
علم رسمی سربهسر قیل است و قال
نه از او کیفیتی حاصل نه حال
این ذکر بر زبانش بود تا اسفند ماه 84 شد و غائلهی 22 اسفند. نقل است که شیخنا حسنپناه را در حالیکه انگشت به دهان حیران بود، دیدهاند که میدویده و بانگ میزده: «در هنگام فتنه چون شتر 3ساله باش که نه پشتی دارد که بر آن بنشینند و نه پستانی که از آن بدوشند» و به سوی فرودگاه میشتافته است.
چندی نمیگذرد که شیخ را این حس درمیافتد که «نه!، مهندسی هم خوب چیزی است» و به همان علوم رسمی میپردازد و اینگونه میشود که در مقابل تعجب همگان معدل ترم سهاش به نحو شگفتآوری بالا میرود.
از آنروز تا به امروز اخبار ضدّ و نقیضی از او به گوش ما رسیده است. زمانی شایع شد که شیخ ما کلاس دکتر سعیدی را پیچانده و ساعت زمانش را به کار انداخته و یکروز به عقب رفته و نشریات موهن امیرکبیر را پخش کرده است. قضیه به همینجا ختم نمیشود چون شیخ از یک وسیلهی دیگری – از همانها که هرمیون هم داشت!- استفاده میکند و همزمان در شریف و امیرکبیر، مزدورانه به قرائت بیانیههایی (له یا علیه بسیج و انجمنش را نمیدانم!) در مورد هتک حرمت ائمه و نشریات موهن و ... میپردازد.
هرچند شیخ، بدون ارائهی هیچ توضیحی در مورد اعمال فوقالذکر، همین الآن، آزادانه مشغول نفس گرفتن در رشت و آماده شدن برای امتحانات است امّا حقیر سخن را همینجا کوتاه میکنم و با همین یک جمله سخنم را به پایان میرسانم:
شیخ ما هرچه هست امّا... همچو جنگلهای گیلان، سبز و باصفاست.
پینوشت: شیخ مصطفی میتونی اینو با تأخیر هدیهی اول و آخر من برای همهی تولدهات، تا امروز و از امروز به بعد، در نظر بگیری! خیلی کوچیکیم...
یاعلی
