تبليغاتX
سوتک!
خانه هایتان را در دامنه کوه آتشفشان بنا کنید/ شهید آوینی به نقل از نیچه

آنروزي كه مطلب «داستان يك دانشجوي ناهنجار» را نوشتم و روي وبلاگ گذاشتم، هرگز فكر نمي­كردم كه زماني پست بعدي را خواهم نوشت كه اينچنين اوضاع عالم در نظرم كن فيكون شده باشد و اينچنين رنگ و روي عالم در نظرم متحول شده باشد آن هم تنها به موجب اتفاقي به ظاهر ساده و به باطن عظيم و شگرف!

    «روح مجرد رو به زوال است» اينرا مدتي بود كه دريافته بودم اما چاره­اي برايش نمي­ديدم. سرشت روح بر پايه نقص في نفسه و كمال در زوجيت قوام يافته و اين تقديري بود ناگزير كه شايد كمي زودتر از موعد به روح تنها و سرگشته­ي من رخ نموده بود و جاي خالي يار را در دل آرزومند و مشتاق من، پيوسته خاليتر مي­نمود. مدتي بود كه نزديك صفر شدن متشق نمودار رشد شخصيتي را در خودم حس مي­كردم و مواجهه­ام  با ابرهاي سياه ركود و يآسِ آسمان زندگي­ام را به بهانه كنكور به عقب مي­انداختم، اما خود نيز مي­دانستم كه «اين درد را درماني دگر بايد...» دانستم كه ديگر نبايد ازدواج را به تأخير انداخت.

    سختي كار براي طرح موضوع همان قدم اول بود: شكستن تابوي عرفي ازدواج با شرايط مالي و شخصيتي كامل آن هم وقتي برادر بزرگتر هنوز مجرد است! طبيعتاً قضيه همان اول جدي گرفته نشد ولي مقاومت و استمرار بر مسأله بتدريج زاويه نگاه خانواده را تغيير داد. در حقيقت تو تغييري نمي­كني اما به بقيه مي­آموزي كه مي­توانند طوري ديگري هم تو را ببينند! به عبارت بهتر تغيير در رويكرد بايد از خود آدم شروع شود. فرهنگ جامعه به جوانان القا مي­كند كه «هنوز» توانايي و شخصيت ازدواج را ندارند، حال آنكه پذيرفتن اين گزاره نتيجه­اي جز اين ندارد كه جوان هيچگاه به سوي تكامل قدم برنمي­دارد و تا سالياني دراز خود را كودك مي­پندارد. شكستن تابوي ناتواني به معني توانايي كامل نيست، بلكه تنها سرآغاز و مقدمه­اي است براي حركت به سمت كمال. حركتي كه بايد بپذيريم كه بخش عمده­اي از آن قرار است «پس از ازدواج» و در زندگي زناشويي محقق شود و بخش ديگر آن تنها «به انگيزه ازدواج» قابل تحصيل است.

   آنچه من درباره جوانان نسل خودمان مي­پندارم اين است كه خارج كردن مقوله ازدواج از افق زندگي حداقل 7-6 ساله يك جوان 20 ساله باعث عقب افتادن زمان بلوغ عقلي و اجتماعي در نسل ما شده است و اين موضوع به انحا مختلف در فضاي دانشگاه­ها قابل رؤيت است. مثلاً يكي از نشانه­ها فعاليتهاي فوق برنامه دانشجويي است. كافيست تنها يكي از كتابهاي تاريخچه­ي فرهنگي دانشگاه را پيدا كنيم و فعاليتهاي دانشجويي دهه 50 و 60  و حتي دهه 70 دانشگاه را با فعاليتهاي دهه 80 مقايسه كنيم. روندي كه نزولي بزرگ از «همايش دانشجويان جهان اسلام» -كه در سال 61 توسط دانشجويان هم­سن­وسال ما در لانه جاسوسي و با حضور فعالان عمده جنبشهاي اسلام­گراي كشورهاي اسلامي برگزار شد- تا «جشن توت­خوري دانشجويان دانشكده مكانيك دانشگاه شريف» را نمايش مي­دهد! علت­يابي بلوغ زودرس جوانان دهه 60 –كه قطعاً متأثر از شرايط سياسي هم بوده- و نابالغي جوانان دهه 80 خود پروژه گسترده­اي است، اما قصد من تنها پرداختن به يكي از عواملي است كه به نظر من تأثير مهمي در تأخير بلوغ جوانان نسل سوم دارد و آن «تأخير در ازدواج» است.

     به تعويق افتادن ازدواج رسمي و جدي، نهاد ارتباطي مدرني را در دانشگاه­ها ايجاد مي­كند كه «روابط طولاني­مدت دختر و پسر پيش از ازدواج»  است. خصلت ذاتي اين روابط اين است كه از «واقعيت» به دور است و درصد بالايي از توهم و خوش­بيني به همراه دارد. مشاهدات چند ساله من نشان مي­دهند كه اين روابط خود نقش مضاعفي در گل و بلبلي و فانتزي شدن فضاي دانشگاه­ها در سالهاي گذشته و فاصله گرفتن دانشگاه از فضاي واقعي جامعه و رسالتهاي اصيل دانشجويي و دانشگاهي داشته­اند. اين روابط مثل چاهي دانشجويان را به داخل خود مي­كشند و بخاطر انتزاعي بودن و جذابيت زياد آن ذهن دانشجو را مدتها در حالتي خلسه­مانند و عاري از واقعيت مشغول خويش مي­كنند. چنين روابطي در نهادهاي دانشجويي متجلي مي­شوند و سمت و سوي فعاليتها را به ابتذال مي­كشانند. منطق و عقلانيت و آرمانگرايي دانشجويي را مي­كشند و جهالتي احمقانه و متوهمانه را جايگزين آن مي­كنند. فرآيند اجتماعي شدن جوانان را كند و متوقف مي­كنند و آنها را از تفكر درباره وظايف اصليشان بازمي­دارند و نهايتاً پدران و مادراني به غايت بي­تجربه، پرتوقع، زودرنج، كم­صبر و بي­اعتنا به وظايف پدرومادري براي نسل آينده به بار مي­آورند. در چنين شرايطي است كه دانشگاه خاصيت ترقي­خواهي و كمال­طلبي خود را كه قرار است موتور محرك اصلاح جامعه باشد از دست مي­دهد و در نشئه­اي عميق و پست فرو مي­رود.

   ***

از همه اينها كه بگذريم خداي بزرگ را سپاس مي­گويم كه يكسال و اندي جستجوي مرا براي همسري شايسته با نعمتي بزرگ پاسخ گفت و مرا بار ديگر در درياي لطف بي­كرانش غرقه ساخت. از خداي بزرگ مي­خواهم كه اين نعمت را بزودي نصيب همه خوانندگان مجرد- و چه بسا متأهل!- اين وبلاگ كند و ذريه صالح به همه ما عطا كند.

راستي سالگرد پيوند امیرالمؤمنین علي(ع) و فاطمه زهرا(س) هم بر تمام تازه عروس و دامادها بالاخص همسر عزيز خودم مبارك!

 

ياعلي

 

پی نوشت

این مصاحبه متن گفتگویی است که چند هفته پیش به همراه مجتبی عرب با حجه الاسلام سیدعباس نبوی انجام دادیم و به بهانه چاپ مطلبی برای پنجره توانستیم ناگفته های زیادی از مقطع شکل گیری دفتر تحکیم وحدت را از لابه لای خاطرات حاج آقا نبوی بیرون بکشیم. مصاحبه حاوی نکات جالب و مهمی است که اگر فرصت داشتم میل داشتم درباره آنها صحبت کنم که انشاالله بماند برای بعد. مصاحبه بخاطر گویش جذاب حاج آقا و حافظه قوی و تیزهوشی عجیب ایشان خوب و دلنشین و پرمحتوا از کار درآمده و خواندنش را به شما توصیه میکنم چرا که خوب میدانم که مخاطبین این وبلاگ بیشتر از مخاطبین پنجره شایسته خواندن این نوشته ها هستند.

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 10:14 | لینک  | 

آنروزي كه كد رشته مهندسي مكانيك را وارد آن كاغذ خال­خالي سازمان سنجش مي­كردم اصلاً فكر نمي­كردم كه «تغييرِ» سرنوشتي كه براي خود رقم زده­ام اينقدر سخت باشد...

    گزينه­ها به ظاهر متنوع بود. انواع و اقسام مهندسي­ها در طرحها و رنگهاي مختلف، طوريكه عمراً كسي احساس نمي­كرد كه «انتخابي در كار نيست»!

    امّا همين تنوع ظاهري هم كمي ولوله در دلم ايجاد كرده بود. حس غريبي كه مرا درباره انتخابم به شك مي­انداخت، بخصوص كه «جبرِ ناشي از رتبه­ي كنكور» و «جوّ انتخاب اطرافيان» را هم بر تصميم خود احساس مي­كردم و ته دلم از انتخابم راضي نبودم تا سال تحصيلي آغاز شد.

    مواجهه با فضاي دانشگاه خيلي زود همه­ي ما را در غفلتي عظيم معلق كرد. دانشگاه آنطور كه فكر مي­كرديم نبود. حداقلش اين بود كه تفاوتي اساسي با دبيرستان نداشت. ماه دوم ميان­ترم رياضي همه را غافلگير كرد و همه ما با سرعت عجيبي مفهوم فضاي جديد را دريافتيم: «نپرس و درس بخوان!» واقعاً «فرصت اندك بود!»

    داستان به همين سادگي­ست. در ازدحام و شلوغي وارد راهرويي مي­شوي كه تا بخواهي سؤالي بپرسي يا تأملي در اطراف يكي دوتا ميان­ترم مثل دو تا مين اين طرف و آنطرفت منفجر مي­شود و كسي در شلوغي و گردوخاك فرياد مي­زند كه «بدوئيد تا دير نرسيد» و همه مشغول دويدن مي­شوند. تا سؤالي مي­پرسي عده­اي مزاحم نشدنت را مي­طلبند و عده­اي ديگر تو را به دوندگان سال بالاييتر ارجاع مي­دهند و آنها هم به تو مي­گويند كه ما هم نمي­دانيم و بايد تا موقع خروج از راهرو منتظر باشيم و «فعلاً معدلت را بچسب كه مي­گويند بيرون راهرو خيلي طرفدار دارد»

    زمان به سرعت مي­گذشت. بزرگترها مي­گفتند هركس از قافله عقب مانده در راه مانده. نمي­شد ريسك كرد و لاجرم بايد ترمي 18 واحد مي­گرفت و به نحو مضحكي همزمان به راهي كه مي­رفت مي­انديشيد. به راهي كه هرلحظه صعب­العبورتر مي­شد و وقت­گيرتر و از آن گذشته هرچه از دروازه ورود دورتر مي­شد فكر بازگشت يا تغيير مسير هم دوردست­تر به نظر مي­رسيد...

    اطرافيان حسابي به راهي كه مي­رفتند خو كرده بودند و در پاسخ به سؤالات من هر لحظه­اي كه مي­گذشت را به عنوان سندي براي لزوم «پذيرش و تطبيق» با راهِ آمده قلمداد مي­كردند. دانشگاه شريف بود و همه جا روي در و ديوار نوشته بودند: «سريعتر بدويد» و اينچنين دانشجوها را در تنها دغدغه وجوديشان يعني «سبقت گرفتن از همديگر» تحريص و ترغيب مي­كردند. حتي شرايطي گذاشته بودند كه به ده نفر اولي كه زودتر برسند اجازه مي­دهيم كه «بي­درنگ» و بي­امتحان وارد راهروي بعدي شوند و بخاطر همين بود كه همه براي اول شدن سرودست مي­شكستند. امّا من باز هم در درون خود دلهره داشتم. راهروي بعدي؟! آه خداي من...

   حدود سال دوم بود كه اين «دلهره» در وجود من با «نفرتي رو به فزوني» همراه شد. نفرتي رو به گسترش كه مي­خواست همه چيز را در خود ببلعد: «آيا اين تنها وضعيت من است و اينها تنها مسائل و مشكلات من؟» اطرافيانم -به جز چند يار غار و رفيق شفيق خدادادي كه داشتم و مايه التيام آلام همديگر بوديم- همگي سر تكان مي­دادند و گاهي با لبخندي از روي ترحم عبور مي­كردند: بيچاره­ي مجنون!

    امّا ما از كار بازننشستيم. نه چنين وضعيتي را براي خود برمي­تابيديم و نه براي دانشگاه شريف، بهترين دانشگاه ايران و نه براي دانشجويانِ شريف، نخبگان امروز و فرداي ايران. با ياراني همدل دست به كار شديم و خواستيم كه چنين «دغدغه­هايي» را در جان دانشجويان ديگر برافروزيم. جمعي همدل آن هم تنها با بضاعت «يك سؤال مشترك» و ديگر هيچ، به مرور دور هم جمع شديم و چنين مي­پنداشتيم كه اگر تعدادمان فزوني بگيرد «پاسخ» سؤال هم دست­يافتني­تر خواهد بود. توده­ي همدلي با يك سؤال مشترك و با انگيزه­اي متعالي «حتماً» به پاسخ خويش دست خواهد يافت و حتماً در راه آن قدم خواهد گذاشت.

    امّا اينگونه نشد. بعد از دوسال تفحص در دانشگاه و ورود دوره­هاي جديد 85و86 دريافتيم كه «دغدغه» ساختني نسيت و «جوشيدني» است. بايد از عمق سينه­ها بجوشد و به بيرون فواره كند. دو سال حفاري سينه­هاي بي­دغدغه جز فرسودگي و افسردگي عايدي ديگري برايمان نداشت. آه از نهاد همه بلند شده بود و «ناكامي تلاش و نامشخص بودن مسير و فشار درسها» امان همه را بريده بود. امان يكي دو نفري همان سال دوم بريده شد...

    سال سوم كه آغاز شد رمقي نداشتم و سينه­ام از درد و خستگي و نفرت از محيط دانشگاه از يكسو و از سنگيني سؤال و گنگي و نامعلومي راهي كه در پيش گرفته­ام از سوي ديگر مي­سوخت. «گريز» و «انزوا» را تنها راه حل يافتم كه: اي مؤمنان، چون اوضاع بر شما گران آمد و تاريكي جامعه بر سينه­هايتان سنگيني مي­كرد، پس به سوي خويش روي آوريد كه بر شما حرجي نيست و او شما را آگاه خواهد كرد! (نقل به مضمون ازآيه 105 مائده: يا ايها الذين آمنوا عليكم انفسكم لايضركم من ضل اذا اهتديتم الي الله مرجعكم جميعاً فينبئكم بما كنتم تعملون)

    ترم پنج را به سختي و جان­كندني بود نيم­بند در كلاسها حاضر شدم و گذراندم و بعد از آن ترم شش 15 واحد گرفتم و جز دوهفته­اي يك روز به دانشگاه نرفتم. به خويشتن روي آوردم و روزها و شبها در خود مي­لوليدم و كارم فكر كردن و مطالعه بود. بريدن از محيط و دلزدگي از دانشجويان در كنار حرفها و افكاري كه مدتها در ذهنم زنداني بود و راهي به بيرون مي­گشت مرا به سوي نوشتن كشاند و اينگونه بود كه «سوتك» متولد شد.

    تغيير مسير و قرار گرفتن در مسير جديد سه بار گران را بر گرده هر عصيان­كننده­اي تحميل خواهد كرد: اوّلي يافتن و انتخاب مسيري جديد است. مسيري كه اينبار قرار است با آگاهي انتخاب شود. هم متناسب با علاقه و استعداد باشد و هم كارآمد و كارساز در وضعيت امروزي مملكت. جايگاه رشته و كاركردهاي آن بايد در نظام اجتماعي كشور مشخص شود كه اين يكي نيازمند تحليل اقتصادي، اجتماعي و حتي تاريخي و فلسفي است.

    دومي تعيين رسالت است. ديگر تعيين هدف را نمي­شود به آينده موكول كرد چون فرصتي باقي نيست. تحصيلات تكميلي ديگر زمان شناختن نيست و بايد با آگاهي و هدفگيري مشخص وارد آن شد. در مقاطع ارشد و دكترا كه عمدتاً سيستم آموزشي موجود به هيچ سمتي هدفگيري نشده است و صرفاً «كشكولي» از دروس مختلف است و يا به سمتي كاملاً بي­ربط و بي­محتوا و ناكارآمد هدفگيري شده است، تعيين مسيري مستقل از سيستم آموزشي كاملاً ضروري است. «رشته را مي­خوانم كه دقيقاً چه كار كنم؟» اين سؤال نه تنها جايگاه آينده و جهتگيري­هاي مورد نياز براي نيل به آن در سالهاي آينده را مشخص مي­كند، نحوه و كيفيت تحصيل را هم شديداً تحت شعاع قرار مي­دهد و اهميتي جبران­ناپذير را براي لحظه به لحظه­ي قدم برداشتن در مسير به ارمغان مي­آورد.

    سوّمي امّا تطبيق اجتماعي خود با شرايط جديد است. بريدن از نُرم جامعه و تبديل شدن به يك موجود «ناهنجار» در اذهان و ديدگان همگان موضوعي نيست كه به سادگي بتوان با آن كنار آمد. تلقي افراد از انسان بخشي از هويت اوست و تغيير در آن تلاطم زيادي در شخصيت آدمي بوجود مي­آورد. «بايد ياد مي­گرفتم كه هويت خود را به چيزهاي ديگري گره بزنم»

    اينها همه قريب دو سال براي من به طول انجاميد. دو سالي كه طول كشيد تا خود را از هيئت يك «مهندس» خارج كنم و به كسوت يك «جامعه­شناس» در آيم. شايد بعدها چيزهاي بيشتري درباره اين انتخاب جديد نوشتم.

ياعلي

  

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 18:19 | لینک  | 

بعد از نوشتن اين چند مطلب اخير يكبار ديگر به فكر افتادم كه رسالتي كه خود من براي اين سوتك جانم درنظر گرفته ام چيست و آيا همچنان در راه هستم يا نه. يادم مي آيد قبلاًها كه بيشتر فرصت داشتم و روي مطالعه وبلاگهاي مردم وقت مي گذاشتم به ذهنم رسيده بود كه وبلاگ نويسها به انگيزه هاي مختلفي اقدام به نوشتن مي كنند. انگيزه هايي كه خيلي وقتها آنچنان متفاوت است كه به زحمت مي شود همه آنچه به عنوان خروجي اين انگيزه ها از كار درمي آيد يك كاسه «وبلاگ» ناميد:

۱)      عده اي وبلاگ خود را در فضاي مجازي آنطوري مي بينند كه خود را بالاي يك تپه مه آلود در يك جاي دورافتاده! يعني جايي به غايت دور از شهر و واقعيت براي گفتن و فرياد زدن و ناليدن از هر آنچه ناگفتني است، بخصوص كه اينجا هيچكس تو را نمي شناسد و از واقعيت تو بي اطلاع است. اين عده با نامهاي مستعار وبلاگي ايجاد مي كنند و به نوعي «نجوا» با فضاي مه آلود مجازي مشغول مي شوند. مخاطبين و دوستان مجازي كمترين اهميت را دارند مگر اينكه وبلاگي با درد مشابه پيدا شود كه معمولاً هم پيدا مي شود و به نوعي درددل مشترك هم به مجموعه قبلي اضافه مي شود. آنطور كه من فهميده ام و اصلاً هم مستند نيست اينطور وبلاگها خيلي زيادند و شايد حتي از دو عده ي بعدي هم بيشتر باشند.

تحليلهاي مختلفي مي توان براي چرايي اين رفتار ارائه داد. تحليل شخصي من اين است كه اين افراد به شدت در دنياي واقعي تنها و آزرده هستند و چون هيچ حامي و تكيه گاه مشخصي در زندگي خود نمي يابند به فضاي مجازي به عنوان يك فضاي تاريك براي فرياد زدن و ناله كردن روي مي آورند و چه بهتر كه در اين اثنا كسي هم ناله هاي آنها را بشنود و توجهي نشان دهد و درد مشتركي پيدا شود و درددلي شكل بگيرد و...

 

۲)      عده ديگري هستند كه وبلاگ خود را در فضاي مجازي آنطور مي بينند كه غرفه اي متعلق به خود را در يك نمايشگاه بزرگ! يعني فضاي مجازي را نمايشگاه بزرگي مي يابند كه هر كسي مي تواند با داشتن يك وبلاگ خود و داشته هايش را در آن عرضه كند، بخصوص اگر دوست و فاميل هم يكي يك وبلاگ داشته باشند! وبلاگ در ديدگاه اين افراد بخشي از هويت آنهاست و حتي شايد بشود گفت كل هويت آنها!

   به تعبيري مي توان گفت انسان جديد با هويت مثله شده اي از خود در جامعه مدرن روبروست و او از ارائه يك هويت يكپارچه از خود ناتوان است و اينجاست كه وبلاگ به كمك او مي آيد. واقعيت پاره پاره ساختارهاي اجتماعي است كه باعث مي شود انسان در مواقع مختلفي مثل تحصيل علم (دانشگاه)، فعاليت براي بدست آوردن درآمد (محيط كار)، حضور در خانواده و حتي هنگام ورزش و تفريح مجبور باشد بخشهاي مجزايي از هويت واحد خود را به كارگيرد و دوستاني منحصر به نهادهاي مختلف براي خود دست و پا كند. يعني مثلاً آنچه در دانشگاه اهميت دارد صرفاً توانايي حل مسأله است و معيار ارزشگذاري آن محيط همين توانايي است. پارامتر مهم در سيستم دوستيابي دانشجويي همين توانايي است (البته دانشگاه شريف يك مدل ايده آل است و اين مباحث مثلاً در دانشگاه آزاد احتمالاً بالكل منتفي است!) مباحثي كه دوستان با هم مطرح مي كنند در درجه اول همين موضوع است و در درجه دوم موضوعات عام و مشتركي مثل فوتبال، سينما، موسيقي، تفريح و مهماني و ... است. بر خلاف اين مثلاً در يك محيط كاري همين فرد مجبور است كه بخش ديگري از هويت خود را به نمايش بگذارد و ادبيات همكاري هم با ادبيات دوستي دانشجويي بالكل متفاوت است. در كنار اينها اينرا بگذاريد كه هردوي اين گروه هاي دوستي بعد از سالها شايد مطلع نباشند كه مثلاً پدر شما در كودكي شما فوت كرده است. (البته اين موضوع خاص هم درباره خانمها بالكل منتفي است!)

    وبلاگ محيطي را فراهم مي كند تا انسانها بتوانند در يك فضاي عادلانه مجازي خود را آنطور كه دوست دارند و با تمام ابعادش به نمايش بگذارند. براي اين عده اسمها عمدتاً واقعي است و بازديد از وبلاگ و كامنتها و ديده شدن آن توسط دوستان اهميت بسيار دارد. مطالب وبلاگ هم بيشتر پيرامون مشاهدات و دريافتهاي شخصي و علايق و انتظارات شخص و در يك كلام «حديث نفس» است.

    اين نوع وبلاگها از آنجا كه صورت عينيت يافته «خود»ها در فضاي مجازي اند، در غياب يك «خود» كارآمد و مطلوب در دنياي واقعي جايگاه بسيار پراهميتي پيدا مي كنند تا جاييكه شايد زندگي اصلي شخص را به تدريج از واقعيت به مجاز آورند تا جاييكه شخص به جاي اينكه وبلاگ را صورت مجازي خود بداند، هويت خود را با وبلاگش بيابد. يعني جسمي در دنياي واقع و روحي در دنياي مجازي!

 

۳)   دسته سوم وبلاگ خود را در فضاي مجازي آنطور مي بينند كه منبري در ميان جمع مشتاقي از مردم! اين يعني وبلاگ به مثابه يك رسانه. محلي نه براي عرضه خود كه براي ارائه و انتقال يك پيام. با اين حال بايد دقت كرد كه وبلاگ به خاطر ساختار خاص خود رسانه اي مثل روزنامه نيست. تفاوت جدي وبلاگ با رسانه هاي ديگر در اين است كه شخصيت نويسنده و عملكرد او –چه در دنياي واقعي و چه در فضاي مجازي- اهميت بسزايي در كاركرد اين رسانه دارد. به عبارت ديگر وبلاگ هرگز به «برند رسانه اي» تبديل نمي شود –منظور از برند رسانه اي اين است كه خواننده نه به خاطر محتواي مورد نظرش كه به خاطر نام رسانه (مثلاً كيهان) آنرا مطالعه مي كند-  بلكه اين شخصيت نگارنده است كه تأثير و اعتبار پيامها را مشخص مي كند. مواردي خاصي هم وجود دارد كه خود پيام، به نام رسانه همگاني و وبلاگ اعتبار مي دهد كه البته در فضاي متكثر اطلاعاتي اين زمانه و ذهنهاي گم شده در ميان انبوه اطلاعات كار بسيار مشكلي است.

 ***

«سوتك» راه خود را از ميان اين سه به سوي آخري مي پويد و گهگاه هم تنه به تنه «نجوا» و «حديث نفس» زده است. با اين حال ساختار وبلاگ به گونه اي است كه ولو با اختيار كاركرد رسانه اي غلطيدن در دام «بازگويي خود» يا «عرضه خويشتن» بسيار محتمل است. «سخن گفتن از خود» شايد به خودي خود مشكل دار نباشد ولي مسيري است كه در صورت مشخص نبودن مراد آن، به آساني راه خود را به سوي «جدي شدن و اهميتِ ويژه يافتنِ نفس» پيدا مي كند كه خود مقدمه رذائلي چون عجب و كبر است. آفاتي كه به باور من جلوگيري از آنها يك شخصيت قوي و معنوي مي خواهد كه ايمان و ارتباط او با خدا، و معنويت و عاطفه مندرج در زندگي او صفت متعالي «استغنا» را براي او به همراه آورده است تا مجبور نباشد براي «درددل» به «نجواي مجازي» و براي «خودباوري» به  «عرضه خويشتن» روي آورد.

...و اينها همه الفاظ بود و ره تا به عمل بسيار است.

ياعلي

 

*مطالب مرتبط در همين وبلاگ:

 - وقتي مجاز، محكِ واقعي شود...

- تأملي پيرامون آثار تربيتي و آفات اخلاقي وبلاگ و وبلاگ نويسي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 11:32 | لینک  | 

«به نام خدا و به ياري خدا. خداوندا! آنرا برايم نور و پاكيزگي و مصونيت و امنيت از هر ترسي و شفاي هر بيماري و دردي قرار ده. خداوندا! پاكيزه ام ساز و قلبم را پاك كن و سينه ام را گشاده فرما و بر زبانم محبّت خويش و مدح و ثنايت را قرار ده كه نيرويي جز به ياري تو نيست و مي دانم كه استواري دينم تنها تسليم بودن در برابر فرمان تو و پيروي از سنت پيامبرت(ص) مي باشد.»

   دعا را چند مرتبه خواندم كه مضمونش در ذهنم بماند چون نمي توانستم كتاب دعا را با خودم داخل حمام ببرم. فكر نمي كردم براي غسل احرام دعايي با چنين مضمون عميقي در سنت شيعي ما وجود داشته باشد. به خصوص گفتن جملات آخر، وقتي قرار است لباس احرام به تن كني و كمي بعدتر فرياد ابراهيم را كه در تاريخ طنين افكنده و همه ي مردمان را به فرمان خدا به حج فرا مي خواند لبيك بگويي، كمي سختتر مي شود.

   غسل احرام را كه انجام دادي بايد لباس احرام بپوشي و گرچه هنوز محرم نشدي اما بهتر است كه ديگر محرّمات احرام را رعايت كني. محرّماتي كه نوعي حالت «خوف» را در دل انسان تداعي مي كند وقتي نبايد لباس دوخته بپوشي، نبايد در سايه بايستي، نبايد سرت را با چيزي بپوشاني، نبايد به بدنت يا موجودات زنده ي ديگر لطمه اي بزني حتي در حد كندن يك مو، بايد مراقب گفتارت باشي و نبايد خود را در آيينه نگاه كني... اين آخري شايد هماني بود كه به آن نياز داشتم...

   ساعت 11 شب بود كه از هتل با لباس احرام به سمت نزديكترين ميقات به مدينه، يعني مسجد شجره حركت كرديم. آنجا همه ايراني بودند، چرا كه ايراني ها در شب محرم مي شوند تا براي حركت از ميقات به سمت مكه حكم لزوم بي سايبان بودن وسيله نقليه بر ما واجب نشود. داشتم فكر مي كردم كه چه حالي است حال آنان كه پياده رهسپار سفر حج مي شدند و خود را بي پناه، بي خويش، با حالت عجز و درماندگي –كه حسي است مخصوص لباس احرام-  در مقابل خداي بزرگ مي يافتند.

    در مسجد شجره كه همه ي دور و بري هايم با دو تكه حوله سفيد خود را پوشانده بودند و دم به دم صداي گفتن دسته جمعي «لبّيك، الّلهم لبّيك، لبّيك لا شريك لك لبيك» را از گوشه و كنار مسجد مي شنيدم به اين فكر مي كردم كه تمام چيزهايي را كه ما خود را بدانها مي شناسيم اعتباري است، يك قانون وضعي بي پايه است. تمام آنچه مايملك خود مي پنداريم يم توهم ساختگي است، حتي اسم و فاميلي كه بدان شناخته مي شويم. «نام» مگر چيست جز كلمه اي كه روي كسي مي گذارند تا با ديگري اشتباه نشود. «لتعارفوا» فقط همين. داشتم فكر مي كردم وقتي از كسي مي پرسيم شما چه كسي هستي او از متعلَّقاتش مي گويد: من «فلاني» هستم «داراي» مدال نقره المپياد جهاني، «دانشجوي» كارشناسي ارشد رشته برق دانشگاه شريف، بابام فلانيه، ننه ام فلانيه، اين تحصيلات رو دارم اين شغل ها رو تا به حال داشتم با اين و اون رفيقم، فلاني بهم گفته خيلي باحالم... مثل معرفي هاي كانديداهاي مجلس. امّا در جايي مثل اينجا كه يكهو همه ي متعلَّقاتت را يكجا از تو مي گيرند چگونه مي خواهي خود را معرفي كني؟

   خدايا من يكي از ميلياردها بنده ي «تو» ام. فقط همين را مي تواني بگويي چون فقط اوست كه اينجا معتبر است. خودت را بايد طوري به «او» منسوب كني...

   البته مي تواني ادامه دهي انتسابت را به او. اگر بتواني بگويي خدايا من پيرو آخرين «رسولي» هستم كه ميان بني آدم فرستادي. اگر زبانت قفل نشود وقتي مي خواهي بگويي خدايا من «شيعه ي علي بن ابي طالب» هستم... شيعه ي علي...

*

   تازه آنجا بود كه فهميدم شيعه ي علي بودن چه لذتي دارد. آهاي مردم بي خبر هيچ مي دانيد آن ركن يماني خانه ي كعبه كه مرتب در هر دور طواف استلام (لمس) مي كنيد و مي گوييد سنت رسول الله بوده كه آنجا را هميشه مبارك مي داشته و بدانجا تبرّك مي جسته كجاست؟ هيچ مي دانيد آن شكافي را كه زير دستتان حس مي كنيد و با چشمانتان مي بينيد كه از زير پرده ي كعبه بالا رفته جاي كدام اتفاق است؟ اي مغرضاني كه بارها و بارها اين شكاف را با سرب و سيمان و ديوار پوشانده ايد و هربار باز خود را نشان داده است چرا نمي گوييد مي خواهيد چه چيزي را كتمان كنيد؟ چرا به همه ي مسلمانان اعلام نمي كنيد كه خانه ي كعبه آغوش خود را براي مادر مولاي ما علي باز كرده است و به احترام فرزندش او را در خود جاي داده است؟

   و پيامبر چه هوشمندانه خط ولايت را ترسيم مي كند كه در هر دور طواف بايد با دو كس بيعت كنيد. اول با حجرالاسود كه در احاديث آمده يمين الله است. با سنگي كه شاهد بيعت ازلي همه آدميان بوده وقتي يكبار در پاسخ سؤال «ألست بربّكم؟» باريتعالي، همگي گفته ايم «بلي». و اكنون با دست كشيدن و به نوعي بيعت با دست راست خدا بيعتي دوباره با خدا مي بنديم كه جز بر رضاي او گام بر نداريم و جز دور او طواف نكنيم و جز بر او تعظيم نياوريم و جز به او نگاه نكنيم. و دوم بيعت با شكاف كعبه در ركن يماني كه بيعت با ولايت است و خط سرخ امامت تا همگان پاي حقانيت علي، مهرشان را زده باشند و حجت بر كسي باقي نماند.

*

   همه لباس احرام به تن از داخل «مسعي» به سمت «مطاف» يا همان صحن مسجدالحرام حركت مي كرديم. لحظاتي بود كه خوب مي دانستم تكرار نخواهند شد. گفت سرهايتان را پايين بيندازيد. گفت بنشينيد. گفت اكنون خانه ي خدا پشت سرهاي شماست. شروع كرد به خواندن دعايي كه خيلي متوجهش نبودم و بيشتر به فكر حاجاتي بودم كه چند لحظه بعد از خداي كعبه طلب خواهم كرد. فقط از دعا قسمت آخر آنرا متوجه شدم كه گفت سه بار بگوييد «اللهم فُكَّ رقبتي من النار»

   قبل از اين به اين نتيجه رسيده بودم كه در اين دنياي تاريك بهترين دعا همين است. يعني طلب عاقبت به خيري و آمرزش. گفت بلند شويد و چند قدم جلو برويد و تا كعبه را ديديد سجده كنيد. همه با هم بلند شديم و يكهو عده اي جلوي من به زمين ريختند به حال سجده و صداي گريه ها بلند شد. جلوتر رفتم تا درستتر ببينم. چشمم كه به كعبه افتاد حس شعف زايد الوصفي غير منتظره به قلبم پاشيد. روي زانو نشستم و بي اختيار لبخند بر صورتم نشست. همه دور و برم به سجده رفته بودند و مي گريستند اما من دلم نمي آمد به سجده بروم و هي كعبه را نگاه مي كردم و مي خنديدم! واقعاً زيباترين بنايي بود كه به عمرم ديده بودم. آرامش عجيبي از خانه خدا به سمتم مي آمد كه مدتي دعاهايم را فراموش كردم! اولين احساسي كه داشتم اين بود كه چقدر ساده و دوست داشتني و مهربان است قبله ما! آنقدر ساده و دوست داشتني و پرجاذبه كه دلم مي خواست اين خانه را مثل نوزاد معصومي كه آدم را نگاه مي كند و مي خندد يكجا در آغوش بگيرم و ببوسم. امّا در عين حال شكوه و صلابتي داشت كه هر كسي را به سجده مي انداخت و عظمت الهي را تداعي مي كرد. حتي برجهاي بزرگي كه سعودي ها دور مسجدالحرام درست كرده اند هيچ از عظمت و شكوه خانه كعبه كم نمي كرد بل كه آنرا استوارتر نشان مي داد.

   به سويش سجده كردم و ديگر يادم نمي آيد كه با خداي خود چه گفتم... همچون كودكي كه در آغوش گرم مادر، تنها مي گريد و هيچ نمي گويد...

   خدايا چقدر مهربان بود آغوش گرمت... انشالله روزي همه ي شماها بشود اين سفر معنوي.

راستي به نيابت تمام كساني كه تا حالا در اين وبلاگ كامنت گذاشته بودند يك طواف مستحبي انجام دادم، انشاالله خدا قبول كند و از خجالتتان در آمده باشيم.

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 19:26 | لینک  | 

هنوز باورم نمیشه که قراره فردا (سه شنبه) نماز مغرب رو تو حرم پیغمبر (ص) بخونم!

   والا ما که شنیده بودیم اینجور سفرا لیاقت می خواد اما قربون کرمت برم اوس کریم که هی مارو می فرستی قم و جمکران و مشهد و حالا هم مکه و مدینه که شاید لیاقتمون رو به حد نصاب برسونیم و ما هم ...

   می گن بهترین ۱۵ روز زندگی دانشجوییه. می گن حج تو جوونی یه صفای دیگه داره. می گن بار اول هیچ وقت تکرار نمیشه. می گن خدا حرف مهموناشو زمین نمیندازه...

   خدایی این اواخر دیگه داشت حالم از تهران به هم می خورد... از خودم بیشتر... تازگیا دارم می فهمم که همش بهوونس... اما اون دنیا هیچ بهونه ای رو قبول نمی کنن پسر جون... غرق گناه و کثافت و فساد و توجیه و عجب و ادعا و تکبر و تنبلی... دنیای بی ایثار و صداقت و محبت و غیرت و مردونگی... اولیش خود من...

   همش یه بازیه. مثل یه بازی کامپیوتری. اونجا شاید واقعی ترین جلوه ی حقیقت باشه. شاید تنها جای زنده ی دنیا...

دعا کنید که بفهمم. دعا کنید که درک کنم. دعا کنید که نورش بی مانع بتابه به قلبم.

حلال کنید. مدتهاست که تراوشات بامعنی و بی معنی ذهنم رو به هم می بافم و به خوردتون می دم. می دونم که نسبت به هر جمله ای که اینجا می نویسم مسئولم اما چه کنم که گفتن و نوشتن رو ولو ناقص و آمیخته با اشتباه بهتر از سکوت و کناره گیری و تماشا و خودخوری می دونم. اگه اذیت شدید معذرت می خوام و از اینکه من رو از نظرات اصلاحیتون محروم نکردید ممنونم.

انشاالله که خدا قسمت همتون بکنه

گر به شوق کعبه خواهی زد قدم / سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

یاعلی

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 18:55 | لینک  | 

تقريباً از ترم سوم بود كه كم كم متوجه شدم رشته ام را اشتباهي آمده ام!

   اول فكر مي كردم كه عجب غلطي كرديم كه شاخ بازي در آورديم و انتخاب اول را همان برق نزديم. بالاخره از همان اول دبيرستان كه نمره ي هندسه ام كمترين نمره ام شده بود (و به عبارت ديگر خدا لطف كرده بود كه پاس شده بود!) بايد مي فهميدم اين رشته به درد من نمي خورد رشته اي كه از ب بسم اللهش نقشه كشي شروع مي شود و با استاتيك و ديناميك و مقاومت و طراحي اجزاء ادامه مي يابد، درسهايي كه نقطه ي اشتراك همه شان هندسه است!

   اما آنقدر با بروبچ مكانيك اخت شده بودم كه فكر تغيير به ذهنم خطور نكند. تازه همان ترم 3 كه مباني برق هم گرفتم احساس كردم به مدار و تحليل مدار و آپ امپ و امثالهم هم خيلي علاقه ندارم!

   ترم يك و دو با آن همه درس تكراري رياضي 1 و 2 و شيمي و پاسكال و معادلات خيلي درس خواندن لازم نداشت. نمره ها هم خوب مي آمد و ما هم زود به خود غره شديم كه دانشگاه كه مي گفتند همين بود؟! غافل از شيب تند ترمهاي بعدي كه در انتظارم بود.

   ترم 3 خورديم به مقاومت 1 و حسابي حالمان گرفته شد. بلافاصله ترم بعدي مقاومت 2 و طراحي1 و ترم  پنج هم كه طراحي 2. در سه ترم متوالي نفس گير به قول رفقا «جون ما تموم شد!» هرچه ترم 1 و 2 حال كرده بوديم از دماغمان در رفت! (به قول يارو گفتني هرچه زده بوديم پريد!)

   ديگر برايم مسجل شده بود كه اين رشته جاي ماندن من نيست! تعداد كلاسهايي كه در هر ترم در آنها مشغول به «سوت زدن» هستم هر ترم 50% افزايش پيدا مي كند و متعاقب آن معدل نيم نمره كاهش (در بهترين حالت!) به تدريج به واسطه ي نوع دغدغه هايي كه در جمع رفاقتي و كار فوق برنامه ي دانشگاهي پيدا كرده بودم متمايل به علوم انساني شدم. در دانشگاه شريف هم كه مدتي است رسم شده كه هركس كمي از مهندسي خوشش نمي آيد ژست مديريتي به خود مي گيرد و نطقش باز مي شود كه «ايهاالناس مشكل بزرگ 300 ساله ي ايران زمين را يافتم كه همانا مشكل مديريتي است» و با تئوريزه كردن اين حركت خود دهان مدعيان را مي بندد! من هم ابتدائاً همين تصور را در مورد خودم كردم و در مدح MBA و ذم مهندسي و نيازهاي كشور و استعدادهاي مادرزادي خود و ...خطابه ها ايراد كردم تا اينكه ترم پنجم با خودم گفتم كه مدتي در يكي از كلاسهاي مديريت شركت كنم و اين همان SD معروف بود. رفقا گرفتند و ما هم به عنوان تماشاچي مي رفتيم. مي گفتند اين درس قشنگترين درس رشته ي MBA است و ال است و بل است. اما من هرچه سر خود كج كردم و پشت گوش خاراندم و شيشه عينك پاك كردم قشنگي كه هيچ ذره اي عمق و معنا در اين رشته نيافتم. كم كم فهميدم كه امر بر ما مشتبه شده بود و اين MBA هم سروته همان كرباس مهندسي است (البته با كمي تفاوت ظاهري) و بيخود نام علوم انساني را يدك مي كشد.

   در همين ترم پنج آمديم و به سفارش دوستان و به واسطه ي آشنايي قبلي با جناب استاد تقوي 3 واحد «مقدمه اي بر فلسفه علم» اخذ كرديم. بعد از مدتي احساس علاقه ي ما به اين مباحث شدت پيدا كرد به نحوي كه اين رشته ي فلسفه علم هم به عنوان يكي از گزينه هاي ادامه تحصيل مطرح شد!

   تا اينجاي كار فرض را بر اين گذاشته بودم كه ارشد را در همين دانشگاه خودمان بخوانم. با اين فرض كم كم داشتم خودم را قانع مي كردم كه جز فلسفه علم خواندن راه ديگري نداري كه به يكباره چند تا از رفقا به ما گفتند كه آقا جامعه شناسي هم بد رشته اي نيست و تو هم استعدادكي در اين زمينه داري و ...

   و اينچنين شد كه باز دوباره تمام رشته هاي ما براي انتخاب رشته پنبه شد و باز دوباره بايد بنشينيم و پنبه هايمان را رشته كنيم...! اينطور كه به نظر مي رسد به علت كمبود اطلاعات و پايين بودن بازده آموزشي در رشته هاي علوم انساني و ضعف بنده در مديريت عواملي مثل علاقه، معيشت، مكان دانشگاه، اساتيد فعال در آن حوزه، آينده ي حرفه اي، حضور رفقا و ... بايد رشته مان را با يكي از دو روش معروف «ده بيست سي چهل» يا «استخاره» تعيين كنيم!

نتيجه گيري نهايي اينكه «بر سيستم آموزشي لعنت!»

(این مقاله را هم كه در نقد سيستم آموزشي در پايگاه نظر سوم نوشته شده، بخوانيد!)

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 0:39 | لینک  | 

این مطلب رو برای نشریه ی اردو جنوب نوشته بودم اما احساس کردم که باز هم به خوندنش نیاز دارم. به قول عزیزی انگار رو دور زیاده گویی افتادم و در حال غافل شدن تدریجی از خودم و خدای خودم. چنین نوشته هایی در این جور مواقع خیلی به درد می خورن وقتی نهیب بلندشون یهو تکونت میده که آهای! حواست باشه خیلی دور برنداری ای بنده ی حقیر خدا...

حكايت ابتلاي مؤمن، حكايتي است هميشگي و زمان و مكان و اين و آن نمي­شناسد. سنت الهي است و براي من و تو كه به معراج شهدا آمده­ايم و داعيه­ي ادامه­ي «راه ناتمام» در سر مي­پرورانيم تقديري است اجتناب ناپذير. حكايت «آرمان­خواهي و ادعاي امروز» و «دنيازدگي و سقوط فردا» حكايتي است به قدمت حكايت «شيخ صنعان» ها:

شيخ صنعان پير عهد خويش بود                   

 در كمال از هرچه گويم بيش بود

شيخ بود او در حرم پنجاه سال                    

با مريدِ چارصد، صاحب­كمال

هر مريدي كانِ او بود، اي عجب                   

مي­نياسود از رياضت، روز و شب

هم عمل، هم علم، با هم يار داشت             

 هم عيانِ كشف، هم اسرار داشت...

اما چه مي­آيد بر سر اين شيخ به ظاهر ختم روزگار و منتهاي دينداري كه در عشق آن دختر ترسا كارش به جايي مي­رسد كه:

گفت دختر: «گر تو هستي مردِ كار                         

چار كارت كرد بايد اختيار:

سجده كن پيش بت و قرآن بسوز                          

خَمر نوش و ديده را ايمان بدوز!»

...شيخ گفتش: «هرچه گويي آن كنم                     

 وانچه فرمايي، به جان، فرمان كنم

حلقه در گوش توام، اي سيم­تن!                           

 حلقه­اي از زلف در حلقم فكن»

و به راستي سرنوشت شيخ صنعان هاي تاريخ چه عبرت انگيز است آنگاه كه بلعم باعوراها و طلحه­ها و زبيرها و عمرسعدها و عبدالله بن عمرهاي زمانه را مي­بينيم كه مسير تكراري همه­ي مدعيان را مي­پيمايند تا به همه­ي آدميان ثابت كنند كه «هر انساني را ليله القدري هست كه در آن ناگزير از انتخاب مي­شود و حرّ را نيز شب قدري اينچنين پيش آمد...عمربن سعد را نيز... من و تو را هم پيش خواهد آمد»[1] تا همه بدانند كه حكايت انحراف و سقوط خودآگاه يا ناخودآگاه شيخ صنعان­ها حكايتي است هميشگي. حكايتي كه بت­شكن قرن بيستم ميلادي نيز در آخرين وصيت خود به آيندگان بر آن صحه مي­گذارد:

« من در طول مدّت نهضت و انقلاب به واسطه­ي سالوس و اسلامي­نمايي بعضي افراد ذكري از آنان كرده و تمجيدي نموده­ام كه بعد فهميدم از دغل­بازي آنان اغفال شده­ام. و آن تمجيدها در حالي بود كه خود را به جمهوري اسلامي متعهد و وفادار مي­نماياندند و نبايد از آن مسائل سوء استفاده شود. و ميزان در هركس حال فعلي اوست.»[2]

   ...

امّا راز اين حكايت در چيست؟ چه بر سر شيخ صنعان­ها با آن همه ايمان و تقرب ظاهري مي­آيد كه اينگونه گرفتار سقوطهاي حيرت­انگيز مي­گردند؟ راز «عاقبت به خيري» در چيست كه آنرا اينهمه ناياب مي­كند؟ عطّار خود پاسخ را در همان حكايت مي­دهد:

در نهادِ هركسي صد خوك هست                           

خوك بايد سوخت يا زنّار بست

تو چنان ظن مي­بري، اي هيچكس؟                       

 كاين خطر آن پير را افتاد و بس!

در درون هركسي هست اين خطر                         

 سر برون آرد چو آيد در سفر

تو زخوكِ خويش، اگر آگه نه­اي                                 

 سخت معذوري، كه مردِ ره نه­اي

گر قدم در ره نهي چون مردِ كار                               

 هم بت و هم خوك بيني صدهزار

.. و اين اردو جنوب­ها و اشك­ها و آه­ها و حس و حال گرفتن­هاو با شهدا ارتباط گرفتن­ها و ... مي­گذرد و آنچه مي­ماند مائيم و خوكِ وجود خويش كه تا زنده است عاقبت ابدي­مان را تهديد خواهد كرد...

خوك كُش، بت سوز، اندر رايِ عشق           

ورنه همچون شيخ شو رسوايِ عشق...

 

خدایا چنان کن سرانجام کار، تو خشنود باشی و ما رستگار

یاعلی

 



[1] فتح خون، شهيد سيد مرتضي آويني

[2] آخرين جمله­ي وصيت­نامه­ي سياسي الهي حضرت امام خميني

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 21:52 | لینک  | 

خيلي خوبه كه آدم فاميلاش يه شهر ديگه باشن نه؟!

   داشتم فكر مي كردم اگه اين چندتا خاله و دايي و عمو به جا اينكه خونه هاشون تبريز و شيراز باشه تو همين تهرون بود اونوقت چي مي شد؟

   يادمه اون موقعها كه خونمون تهرون نبود هروقت با ماشين خودمون ميومديم تهران خونه ي يكي از دايي هام كه تهران بودن و هستن، هميشه موقع ورود اول مي رفتيم حرم امام و بعدشم شابدالعظيم. اما فكر نمي كردم الآن كه خونمون تهرونه سال به سال چشمم به حرم امام نيفته...

   داشتم فكر مي كردم اونايي كه فاميلاشون تو تهرونن چه گلي به سر خودشون زدن؟ اونا هم سالي يه بار همديگه رو مي بينن ما هم سال يه بار! تازه خوبيش اينه كه وقتي ما همديگه رو مي بينيم به حساب مسافريم و يه سالش خيلي يه ساله! دوري و دوستي هم كه مزيد بر علت ميشه. مضاف بر اينكه چند شبي خونه ملت جل مي شيم و شب مي خوابيم و بالاجبار چند جاي ديدني و تفريحي مي ريم و كلي هم صحبت مي شيم. حالا اگه همون خاله يا دايي خونشون تهران بود، به هزار زور و زحمت پا مي شدي سوار ماشين مي شدي و يه عيد ديدني تشريفاتي، به قول معروف سك سك و يه دونه پسته كه الآن از جاي ديگه ميايم و همه چي خورديم و خب حسین آقا دانشگاه سراسري مي رفتي يا آزاد و حرفاي صدمن يه غاز زنها و ياعلي خدافظ... تازه همينشم منوط به اينه كه پارسال فاميل محترم بازي برگشت عيد ديدني رو انجام داده باشه يا نه يا پاتختي زهره جون ننه کلثوم رو دعوت كرده بودن يا نه و...!

تو اين يكي دو تا سفر چندتا خاطره جالب گيرم اومد كه دو سه تاش رو اينجا مي نويسم:

  1. هنوز اذون صبح نشده بود. سريع سوار ماشين شديم و را افتاديم به سمت شاهچراغ. همينطور كه رانندگي مي كرد ديدم يه دستمال كاغذي دستشه زير لب ذكر ميگه و هر از گاهي دستمال رو به پيشوني تماس ميده. اول نفهميدم چيكار داره ميكنه. كارش كه تموم شد گفت: نماز مستحبي رو ميشه در حال حركت هم خوند... به خودم گفتم: بيچاره يه نيگا به خودت بنداز...
  2. خيلي سن نداره اما به خاطر مريضي خيلي شكسته شده... بقاله، اونم تو شهر محرومي مث اونجا كه از فرط نبود كار دو تا دكان در ميون بقالي بود. پرسيدم رأي دادي انتخابات؟ گفت: نه بابا... خرجيمون رو نمي تونيم دربياريم... پارسال با يه ميليون تومن مغازه مون پر جنس مي شد امسال با همون پول فقط چندتا گوني برنج مي خريم. بازار كساده ملتم پول ندارن چيزي بخرن، ما هم چاره اي نداريم همش نسيه مي ديم... اونروز بد حالم گرفته بود...
  3. تو اتوبوس برگشت بغل دستم نشسته بود. خيلي زود هم صحبت شديم. مي گفت بچه نظام آباده. گفتم به نظر من بچه تو كوچه هاي نظام آباد بزرگ بشه بهتر از اينه كه بالاشهر و تو خونه ويلايي... 27 سالش بود اما اولش فكر كردم هم سناي خودمونه... خدمت رفته، دانشگاه نرفته از بچگي كار كرده... گفتم زن نمي گيري؟ گفت با اين اوضاع خرج و مخارج مغز خر كه نخوردم! عقيدم اينه كه بايد يه خونه و ماشين قبلش داشته باشم... اما يه بيوه 25 ساله رو يه ساليه صيغه كردم. يه خونه گرفتم شبا ميرم پيشش. مامانمينا خبر ندارن فك مي كنن شبا تو آژانسي مي خوابم مث قبل. خودشم كار ميكنه اجاره خونه رو مي ديم... با خودم گفتم دمش گرم كه باز به گناه نيفتاده...!

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 1:10 | لینک  | 

سال نو مبارك

   از تيرماه سال 1380 كه براي شركت در امتحانات دبيرستانهاي خوب تهران به تهران آمدم اين عيد مي شود  هفتمين عيد... هفتمين عيد...

   اما بسيار عجيب است كه من خاطرات بسيار كمي از اين 7 عيد اخير خود دارم. اين 7 سال برهه اي عجيب از زندگانيم بود. 7 سال اول پس از بلوغ... اكنون در آستانه ي 21 سالگي احساس مي كنم شايد در جايگاهي قرار گرفته باشم كه بتوانم دوران تاريك نوجواني خويش را تصوير و تحليل كنم... آري، دوران تاريك...

   خوب كه نگاه مي كنم مهمترين مشخصه ي شخصيتيم را در سالهاي اخير «خودبيني» مي يابم. در اين سالها من مسافر عوالم عظيم و شگرف درون خويش بودم و اكنون كه خوب مي نگرم، احساس مي كنم كه از پيرامون خويش جز مشتي تصاوير وهم آلود و گذر كند زمان چيزي نمي فهميدم... شايد اگر از چند استثنا در اين سالهاي دانشجويي بگذرم، مجموعه ارتباطاتم با جهان اطراف بسيار سطحي بود و به ندرت عمقي انساني يا معنوي مي يافت.

   سخت ترين دوران حيات يك انسان آن هم در اين عصر و در جامعه ايران، همين دوران نوجواني است. سنين 14-15 تا 19-20 سالگي (و براي دختران احتمالاً كمي زودتر) دوراني سخت، بحراني، پرتنش و پرخروش...

   تا قبل از پارسال، ديگر كم كم مزه ي عيد و عيدي و فاميل و صله ي رحم و ديدار و خبر گرفتن از هم و ... را داشتم فراموش مي كردم. سوم دبيرستان كه عيدمان به كلاس هاي المپياد گذشت و پيش دانشگاهي هم كه به اردوي درسي 20 روزه و سال اول دانشجويي هم كه هيئت علمي اردوي درسي پيش دانشگاهيهاي سال بعديمان بوديم. سال اول و دوم دبيرستان را هيچ ياد نمي آورم. براي خيليها بسيار عجيب است اما دوران دبيرستان كه عمدتاً براي افراد دوران طلايي زندگيشان، در كنار صميمي ترين دوستانشان رقم مي خورد، براي من كه در آن روزها يك بچه شهرستاني كم حرف بودم، در دبيرستان علامه حلي روزهاي ناخوشايندي گذشت كه تنها نقاطي تاريك و كم نور را در ذهنم برجاي گذاشته است.

   زندگي اي كه تو خود سوار بر آن نباشي زندگي چندش آوري است. بيشتر به يك فيلم سينمايي مي ماند كه مدام منتظر باشي تا نقش تو را به نحوي اعلام كنند و تو هم سعي كني كه آن نقش را به هر جان كندني هست اجرا كني. وقتي داري نقشت را بازي مي كني نگاهت به باقي انسانها هم نگاه يك بازيگر است به بازيگران ديگري كه ناچار نقششان را بازي مي كنند... نه هيچ سوالي نه هيچ ارتباط عميقي نه هيچ آرماني نه هيچ هدفي نه هيچ كمالي... و آنسان كه پيرامونت افسار تو را به دست داشته باشد تو جز ذره اي از جريان كند و دائمي گذر زمان نخواهي بود. ذره اي كه جز خود و ماكزيمم چند ذره ي پيرامون خود چيزي نمي بيند و نمي فهمد.

   عصيان كن برادرم ... زنجيرهاي نامرئي زندگي روحت را اسير كرده اند و تنت را مي آزارند. هر لحظه به سويي كشيده مي شوي و بزرگترين آرزويت اينست كه به سوي بهتري كشيده شوي... چهره ي مردمان اطرافم را كه مي نگرم چيزي بيش از اين نمي يابم. چهره ي آن راننده تاكسي كه مي گفت 4 دانشجوي دانشگاه آزاد در خانه دارم. چهره ي آن نوجوان كه مي گفت ديپلم نمي خواهم. چهره ي آن جوان كه مي گفت «مي ريم سربازي ببينيم چي ميشه» چهره ي آن آشنا كه از ادامه تحصيل در خاج از كشور مي گفت... همه چهره هايي خسته و بي رمق، گويي سالها گنداب اسارت نوشيده اند و كورمال كورمال در جستجوي روشنايي اند. در جستجوي آرامش، در جستجوي قرار... شايد هم در جستجوي وصال...

   سال 86 سال عزيزي بود براي من. سالي بود كه مصمم گشتم كه ديگر سردي اين زنجيرهاي پست را بر تن خويش نپسندم و تمام عزم خويش جزم كردم كه تا آخر عمر، همه ي توان خويش را در راه مبارزه با اين زنجيرهاي كثيفي كه روح بشر امروزي را به اسارت كشيده اند، مصروف كنم. اي سال 86 اگرچه در گردنه هاي مهلك شبهه و سقوط در ساعتها و لحظه هاي تو دست و پا مي زدم و تنش و ناآرامي روحم صبح و شبت را به هم مي دوخت، اما من تو را فراموش نمي كنم.

    اي محبوبان من! اي شيعيان بيدار و منتظر! اي جوانمرداني كه شرم داريد كه جوانيتان را جز در جهاد هزينه كنيد! اي فرزندان روح الله! اي برجاي ماندگان كاروان شهدا! اي طلايه داران سپاه مهدي! افسرده مباشيد و دل قوي داريد كه فرج نزديك است. سر بالا بگيريد كه شما راست قامتان هميشه تاريخيد. كمربندهاي خود را محكم كنيد كه سال 87 مي آيد.

بيا كه به استقبالت مي آييم.

ياعلي

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 14:45 | لینک  | 

دو سال پيش كه ورودي جديد بودم، آنچه در آنجا ديدم با آنچه تصور مي كردم فرسنگ ها فاصله داشت. بار اولي بود كه پا بر شنهاي روان اين سرزمينهاي مقدس مي گذاشتم و همه چيز برايم عجيب مي نمود... شايد آنجا اولين بار بود كه احساس خسراني عظيم به من دست داد. احساسي كه از آن پس هر از چندگاهي مرا دربر مي گيرد. احساسي كه هر از چند گاهي مرا به خود مي آورد...

   اولين تلنگر را همانجا به من زدند... سال بعديش هم باز طلبه ي زيارت آن ديار پر رمز و راز گشتم. يعني سال گذشته... و باز تلنگري ديگر. پارسال در كل اردو حال عجيبي داشتم. حالي بسيار عجيب. حال سردرگمي، حال سرگرداني، حال بيزاري... گويي يك قدم به ساكنان آن ديار نزديكتر شده بودم امّا ظرفيت تحملش را نداشتم. هرچه مي ديدم سؤالاتي شيطاني روح و ذهنم را در خود غرق مي كرد. سؤالاتي كه تا به حال بسيار سرسري از آنها گذشته بودم و از بديهيات زندگي ام به شمار مي رفتند به يكباره وجودم را در هجوم بي امان خويش اسير كرده بودند. سؤالات روان پرآشوبم را براي دوستي گفتم و او بسيار متعجّب گشته بود... جمله اي ديدم در كاغذي كه به دستمان داده بودند. بخشي از وصيت نامه ي يك شهيد بود. جمله اي داشت با اين مضمون كه «ايكاش هزار جان داشتم تا جملگي را در پاي تو فدا كنم اي خداي بزرگ» و اين جمله عجيب روحم را در هم كوبيده بود. هوا و خاك و فضا، صداها و تصاوير همگي دست در دست هم داده بودند تا تحولي ديگر را در جان پرآشوب من رقم بزنند... تحولي كه شايد مقدمه ي آن باشد كه اينبار صاحبخانه مرا در خانه ي خويش بار دهد... شايد

   و اينبار بار سومي است كه به سوي آنجا مي شتابم. اينبار در لباس يك خادم... دلم اما سخت بيتابي مي كند... اين سفر چند روزه فرصتي است تا كمي با خويش تنها باشم و با خداي خويش...

 

دعا كنيد كه «آدم» بشم

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 23:50 | لینک  | 

   پريروز، چهارشنبه، ساعت 4 با چند نفر از كسايي كه از اونها به عنوان «همراه» كاروان اردو جنوب دانشگاه دعوت كرده بوديم، جلسه اي داشتيم تا هم ما با اونها آشنا باشيم و هم اونها با ما و هم خودشون با همديگه. مسئول مدعوينمون سلمانه. به من گفت حسين تو خودت بايد جلسه رو بچرخونيا. گفتم بابا تو ميشناسيشون و دعوتشون كردي. گفت من فقط صداشونو از پشت تلفن شنيدم همين! گفتم آخه اينا رزمندن، منه جوجه فكلي تو جمع اينا مجلس گردوني كنم؟! خودم خجالت مي كشم! گفت ديگه چاره اي نيست. گفتم خيله خب، توكل به خدا.

   از ساعت 4 رفتيم نشستيم تو اتاقي كه سلمان جور كرده بود. يه كم كه گذشت سلمان با يه پيرمرد اومد تو. از اون پيراي قديمي. گفت: حاج آقا، پدر شهيد جهان آرا هستن. پاشدم از جام و سلام كردم. باورم نمي شد كه دارم باباي شهيد محمد جهان آراي معروف، فرمانده ي مدافعين خرمشهر رو مي بينم. يه جليقه كامواي كرم تنش بود و روش يه كت طوسي از اون قديميا. موبايلش با بند زير جليقش آويزون بود. يه كلاه سياه نمدي رو سرش بود و عينك بند دار هم رو چشمش. موقع نمازم ديدم از اين جوراب كلفتاي پيرمردي هم پاشه. يه پيرمرد حسابي! قيافش خيلي گيرا بود. تر تميز و دوست داشتني. با ته لهجه ي جنوبي.

   يه كم ديگه 2 تا ديگه شون اومدن. يكيشون مي لنگيد و ميومد. دومي كه اومد با اولي آشنا در اومدن.كلي همديگه رو گرفتن به حرف تا اينكه گفتيم بيان تو اتاق كه جلسه رو شروع كنيم كه كم كم بقيه هم بيان.

   نشستيم دور ميز. شروع كردم به صحبت. خودم رو معرفي كردم و گفتم بهتره اول كار يه معارفه اي داشته باشيم. از حاج آقا كه بزرگتره جمعن شروع مي كنيم:

-         بسم الله الرحمن الرحيم... (يه دعايي رو خوند كه يادم نمياد چي بود)

بنده سيد هدايت جهان آرا هستم پدر 3 شهيد و 2 جانباز. صاحب 5 پسر و 8 دختر... اين جووناي ما بايد بدونن كه خون هزار هزار جوون رو زمين ريخت تا اين انقلاب پيروز شد و پابرجا موند بايد بدونن كه اين انقلاب كم موهبتي نيست... خرمشهر 45 روز با دست خالي مقاومت كرد. صدام اومده بود كه يك هفته اي تهران رو بگيره اما باورشون نمي شد كه تو خرمشهر بمونن. خودشون مي گفتن كه مدافعين خرمشهر هيچي ندارن جز يه فرمانده ي جوون، محمد جهان آرا...

   انقد شيرين حرف مي زد كه آدم غرق صحبتاش مي شد. از خرمشهر گفت و قبل انقلاب. از زندان رفتن 2 تا دختراش قبل انقلاب گفت كه ساواك گروگان گرفته بودنشون كه مخفي گاه برادراشون رو لو بدن. از كارشكني عربهاي خوزستان مي گفت و سو استفاده عراقيا از عربا. از شهادت گفت و فناي اين دنيا و بقاي اون دنيا. از دكتري گفت كه محمد جهان آرا نجاتش داده بود و الآن متخصصيه تو يكي از بيمارستانا كه هروقت حاج آقا باهاش تماس مي گيره و كسي رو معرفي مي كنه بدون پول گرفتن عملش مي كنه. صحبتاي حاجي تازه گرفته بود كه ديگه پريدم وسط حرفش و گفتم حاج آقا اگه اجازه بدين بقيه بزرگاني كه حضور دارن خودشون رو معرفي كنن.

   وسط صحبتاي حاج آقا يكي ديگه از مدعوين هم رسيده بود. صحبتاي حاجي كه تموم شد گفت: حاج آقا منو يادتون نمياد همون سال وسط مسجد جامع خرمشهر 2 تا مصاحبه ازتون تهيه كردم. چار پايه رو گذاشته بودين وسط مسجد و رفتين روش و حرف زدين... كه حاجي زد زير خنده و گفت بله بله...

-    عباس گودرزي  هستم فيلمساز و كارگردان دفاع مقدس... اون سالاي اول تو كردستان نوجووني بودم با چند تا از رفقا كه كار مي كرديم: آقاي حاتمي كيا، ثقفي و... ما تو سپاه بوديم آويني و گروهش اما تو جهاد بودن...

   آقاي كارگردان هم از آزادسازي خرمشهر گفت و فاتحان واقعي خرمشهر شهيد خرازي و حاج احمد كاظمي وسردار قرباني كه بهش مي گفت آقا مرتضي. از نحوه ي آزادسازي گفت و 19000 اسيري كه تو خرمشهر گرفته بوديم. مي گفت «يكي از اين جوونايي كه تو اتوبوسا اسيرها رو مي برد عقب وقتي اسرا رو تحويل داد تفنگش رو زد زمين و گفت«نبايد يه دونه فشنگ بدين به ما؟!!» حالا بعضي از اون اسرا هيكلي داشتن كه يكي مي زدن تو گوشمون بهشت جهنم يادمون مي رفت!» از كربلاي 5 گفت و محاصره شدن بچه ها. از شلمچه گفت و پل اروند كنار و عمليات گرفتن فاو و...

   هنوز نوبت به 2 نفر ديگه اي كه نشسته بودن نرسيده بود كه يكي ديگه از مدعوها رسيد. از اون رزمنده هاي شوخ و شنگ دونبش بود! تا اومد تو يه روبوسي با حاجي كرد و بعد نوك جمع رو چيد. اولش از ترافيك و شلوغي شروع كرد اما نمي دونم چجوري صحبت كشيد به كردستان و خيابوناش و احمد متوسليان و...

.

   جلسه رو هيچ جور نمي شد جمع كرد. حرفشون گرفته بود و هر كدوم از يه دري شروع مي كرد به صحبت. اصلاً يه جوري با هم صحبت مي كردن انگار صد سال همديگه رو مي شناسن. يه جوري با همديگه از شهدا و خاطراتشون حرف مي زدن كه انگار همين ديروز بود كه رفيقشون شهيد شد.

-         شما 27 بودي ديگه؟ صمدي رو مي شناسي؟

-         گردان كميل بودي نه؟

-         نه، اما با بروبچشون مي گشتم. ما تو گروهان شهيد اسماعيليان بوديم.

-         اِاِاِ... اسماعيليان....

   وقتي نگاهم از صورت يكيشون به صورت اون يكي ميفتاد تو دلم حال و هواي عجيبي حاكم بود. بابا اينا ديگه كين؟ از كجا اومدن؟ مگه اينا تو همين تهرون و تو همين خيابونا زندگي نمي كنن؟ انگاري يه جا ديگه نفس مي كشن... يه جاي ديگه

   داشتم فكر مي كردم من اگه جاي اينا بودم تا حالا هزار بار ديوونه شده بودم. منزوي مي شدم يا افسرده. هنوز با رفقاي شهيدشون زندگي مي كردن. هر كلمه حرفشون پرِ درد بود. پرِ سوز . هر چي مي گذشت حس مي كردم كه چقد اين مردان بزرگ گمنام هستن. چقدر كم شناخته شدن. چقدر من و امثال من از اين آدما دوريم. فرسنگها فاصله داريم باهاشون.

   اون يكي دو ساعتي كه باهاشون بودم يادم رفته بود كه الآن توي دانشگاه شريفم 20 سال بعد تموم شدن جنگ. حسابي از خودم خجالت مي كشيدم. مرد مؤمن آخه اينا هم بسيجين تو هم بسيجي؟! اينا كجا تو جوون سوسول بي درد كجا... موقع وضو گرفتن كه شد يه نگا به پاي لنگون لنگون اون رزمنده انداختم و يه نيگا به خودم تو آينه... از جلوي پانل انجمن كه رد مي شدم و وقتي صداي قهقهه ي بلند چندتا دختر و پسر كه چند متر اونطرف تر دور هم وايساده بودن رو ميشنيدم حالي به حالي شدم... عجب دنياييه... عجب دنيايي...

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 2:2 | لینک  | 

 

حاج علی اصغر سیف

 

تقریباً هرسال می دیدیمش، یعنی سعی می کردیم که ببینیم... بععضی وقتها محرّم بعضی وقتها زمانهای دیگر... همیشه فکر می کردم او هم کسی است مثل کسان دیگر. مراسم این هیئت هم مثل بقیه هیئت ها... فقط به حساب رودربایستی تا آخر می ماندیم. حتی کوچکتر که بودم مراسم را دودر می کردم و می رفتم دنبال بازی... اگر می فهمید سراغمان را می گرفت...

   امّا پارسال... نمی دانم چرا قضیه فرق داشت... از همان اول فرق داشت... چندتا از رفقا را برداشتم، گفتم با من بیایید تا امسال عاشورا تاسوعای متفاوتی داشته باشید. بیایید با هم برویم شیراز.

   همان صبح که رسیدیم رفتیم حرم حضرت شاهچراغ. آنجا بود... این عکس این بالا هم مال همان صبح است. در صحن حرم ایستاده بود و مردم دورش حلقه زده بودند.. صبح تاسوعا... از حسین می گفت و گرد او همه گریه می کردند... نمی دانم چرا حس کردم آنسال کمی فرق دارد... مثل هیشه نبود... من هم مثل همیشه نبودم...

   رفتیم خانه اش؛ خانه ای که الآن حسینیه شده است... می گفت: «هیئت ما اوّلین هیئت شیراز بود که مرگ بر شاه را در مراسم عزاراری محرم به زبان آورد... هیئت اتحاد حسینی را پدرم تأسیس کرده بود: حاج ملا علی سیف» پدرش را همه در شیراز می شناختند. چندباری هم به زندان انداخته بودندش اما نتوانسته بودند زیاد نگهش دارند. حساب حساب اهل بیت است و هیئت و عزاداری محرم. مردم حسّاس بودند...

   می گفت: «آن زمان که من در شیراز لیسانس زبان فرانسه گرفتم تعداد لیسانسه ها در شیراز به تعداد انگشتان دست نمی رسید. می خواستم برای ادامه تحصیل بروم فرانسه. به پدرم گفتم. گفت علی اصغر من می خواهم تو سینه زن شوی! امر پدرم را اطاعت کردم. سینه زن شدم و نوکر أبی عبدالله...»

   قبلاً هم اینرا تعریف کرده بود؛ امّا پارسال فرق می کرد... خیلی روی تصمیمی که گرفته بود فکر کردم. "سینه زن شدن" آن هم زمانیکه خارج رفتن یعنی همه چیز، یعنی پول، مقام، اعتبار... اگر من بودم قبول می کردم امر پدرم را؟ بعید می دانم...

    پارسال حاج آقا یک جور دیگر بود... بچه های تازه به دنیا آمده را که می دید می خندید و می گفت: «اینها می آیند و به ما می گویند زودتر پاشو برو!»

   مراسم هیئتش خصیصه ویژه ای داشت: مدام یاد امام زمان می کرد... پرچمی ساخته بود سرخ. آنرا همیشه در مراسم جلوی همه می گذاشتند. رویش نوشته بودند: «أنا الصمصام المنتقم»...می گفت مهدی موعود که می آید خطبه ای می خواند در مکه که اینطور شروع می شود: «یا اهل العالم! أنا الامام القائم، أنا الصمصام المنتقم... إن جدی الحسین قتلوه عطشانا...» - ای مردم جهان! منم امام قائم. منم شمشیر انتقام گیرنده... همانا جد من حسین را تشنه در کربلا کشتند...-

 

ان الصمصام المنتقم

 

   هروقت مجلس به جایی می رسید که جوانها می خواستند شور بگیرند، سریع میکروفن را از مدّاح می گرفت. همه را رو به قبله می کرد. می گفت: «به آقا فکر کنید. به آقا نگاه کنید... جدی و رسمی باشید. در خدمت امام هستیم. بعد شروع می کرد به توصیف چهره آقا: سن چهل ساله، چهره گندمگون، خال درشت هاشمی بر گونه راست...» سلام می داد خدمت آقا و بعد شروع می کرد به دعا کردن: «الهی به خون گلوی حسین؛ به آشفتگیهای موی حسین؛ الهی ...» هر سال این حرفها را از او می شنیدم اما نمی دانم چرا پارسال این حرفها سریع بر جانم می نشست.. انگار بار اول بود که می شنیدمشان... آخر آن بار، بارِ آخر بود...

 

مراسم تشییع جنازه

....

پارسال کمی فرق می کرد... امسال هم فرق می کند... دیگر شاهچراغ هر جمعه صبح و ده روز محرم صدای زیارت عاشورای آن پیرغلام عاشقش را نمی شنود. دیگر هیئت اتحاد حسینی وصف امام زمان را از دهان مرشد و پیر خویش نمی شنود. شاید دیگر شیراز تشییع جنازه ای را نبیند که در تمام طول تشییع پرچم سرخی در آسمان در حال اهتزاز باشد. شاید دیگر شیراز تشییع جنازه ای را نبیند که در طول مسیر تشییع همه بگریند و سینه بزنند و عاشقانه به یک تابوت خیره بشوند. یک تابوت... علی اصغر سیف، عاشق دلسوخته اهل بیت در گذشت و ما را در فراق خویش سوگوار کرد...

شیراز دیگر برای من مثل گذشته نیست... اصلاً این محرم هم بوی دیگری می دهد...

آخر او پدربزرگ من بود...

پدرجون روحت شاد

یا حسین

 

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 20:58 | لینک  | 

 

 

 

متن زير را در كلاس طراحي اجزاء2، وقتي ديگر تحمل شنيدن كلماتي مثل روغن و پيچ و چرخ حلزوني را نداشتم، نوشتم. استاد درحال نوشتن مسأله­ي زير در پاي تخته است:

   يك پيچ دو نخه به قطر mm48  و عرض mm60 توان hp1را در دور rpm1200 به چرخ حلزوني 30 دندانه با مدول mm4 و عرض mm24  منتقل مي­كند. نيروهاي وارد به پيچ­دنده را حساب كنيد.

...

   هفته­هاي آخر است و اساتيد معظم همه­ي سعي خود را مي­كنند تا اين آخر ترمي آب خوش از گلوي دانشجو پايين نرود. اما اين هجمه­ي حجيم اساتيد نمي­تواند سير افكار سركش مرا متوقف كند...

   از نظر من خيلي ضايع است كه يك دانشجوي ترم پنجي شريفي دلش بخواهد كه اين ترم و كلاً دوره­ي تحصيل كارشناسي­اش زودتر به پايان برسد. از نظر شما اينطور نيست؟

   لابد اكثر دانشجوهاي هم­ورودي رشته­ي ما اكنون در اوج لذت هستند و حظي كه از مفاهيم مكانيكي مي­برند غيرقابل توصيف است. نمي­حواهم بي­محابا به خاطر اينكه چندتا آس­وپاس مثل من با رشته­اي كه «انتخابشان كرده» ارتباط برقرار نمي­كنند، كل سيستم آموزشي را زير سؤال ببرم – روشهاي بهتري براي اينكار وجود دارد! – اما خب كمي هم انصاف بدهيد ايهاالناس! وجود من و امثال من – كه گرچه ظاهراً كمند اما باطناً زيادند- نشان مي­دهد يك جاي كار مي­لنگد.

از زبان يكي از معدود آخوندهای واقعاً روحاني دانشگاه شنيدم كه مي­گفت:

«تا به حال ديده­ايد كه وقتي پلاستيك داخل آتش مي­افتد چه وضع رقّت­انگیزی به خود می­گیرد؟ آدم دلش به حاش می­سوزد. پلاستیک دارد با زبانِ بی­زبانی فریاد می­زند که من برای این شرایط خلق نشده­ام. جایگاه من اینجا نیست... هر موجودی فی­ذاته جهت­گیری مشخصی دارد. باید در مسیر تعیین­شده­ی خودش قرار بگیرد و الّا نابود می­شود. انسان هم همینطور است. هستی جهت­گیری مشخصی دارد به سوی مبدأش: خدا. زمانیکه از این مسیر منحرف شوید خودبه­خود سیستمتان به هم می­ریزد. مثلاً وقتی به رفیقتان تهمت می­زنید تا 2 روز اعصابتان خرد می­شود و خود را ملامت می­کنید...»

   حاج آقا اینها را از کتاب «قرآن در اسلام» علامه طباطبایی نقل می­کرد. سخنش بسیار عمیق و جذاب بود. سرشار از روح جهان­بینی ناب الهی.

   هرکس خط سیر مشخصی دارد که باید در آن قرار بگیرد. خداوند بزرگ در وجود ما با چیزهایی مثل علاقه و استعدار نشانیِ آن خط سیر را به ما داده است. اگر در آن خط قرار نگیریم عمرمان باطل خواهد بود. از خدا باید خواست که ما را در یافتن آن خط یاری کند. اگر عطّار آن درویش را نمی­دید، عطار نمی­شد. اگر محمدحسین بهجت پزشک می­ماند دیگر شهریار نمی­شد. اگر ملّال روم شمس تبریزی را نمی­دید مولانا نمی­شد...

   مهندسی مکانیک خط سیر من نیست. وجود من در این جایگاه جانم را می­فرساید. مسلماً این مسیر برای عدّه­ی زیادی فوق­العاده خواهد بود امّا خب، انسانها با هم متفاوتند. رتبه­های 1تا 200 کنکور همه مثل هم نیستند که همه مهندس برق و مکانیک شوند.

   خب چه باید کرد؟ سخت است و دشوار. اوّل باید به دنبال نشانه­ها بود. نشانه­های الهی. اتّفاقات روزمره گاهی خیلی پرمعنا هستند. با تو سخن می­گویند... باید درون خود را کنکاش کنیم و آن جوهر منحصر به فرد خویش را بیابیم.

   امّا جامعه تصمیمات تو را برنمی­تابد. باید چون کوه استوار بود و مصمم. باید قیدهای کاذب دنیای دونِ اطراف را شکست و روح را آزاد کرد. خدا با ماست...

   آری، از آنروز بهشت من آغاز خواهد شد...

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 8:10 | لینک  | 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد‌

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی گرم نفس را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب زندگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را

«دکتر علی شریعتی»

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 22:59 | لینک  |