دالان زندگي
تأملي در نظام اعجاب آور جبر و اختيار
اشاره: از كودكي با موضوع جبر و اختيار و قضا و قدر در ذهن كوچك خود مدتها كلنجار مي رفتم تا اينكه چندي پيش به علت مطالعه كتابهاي كنكور جامعه شناسي تصميم گرفتم مدلي كامل از دنياي اطرافم و آنچه پيرامونم اتفاق مي افتد بر اساس آموزه هاي ديني ام طرح ريزي كنم. آنچه مي بينيد تلاش مذبوحانه يك ذهن كوچك براي رويارويي با اين مسأله بزرگ است.
از در خانه خارج مي شوي. به سر كوچه كه مي رسي آسمان گرومپي مي كند و چند ثانيه بعد احساس فرو ريختن چند قطره آب بر سر و دستت مي كني. به سمت ايستگاه اتوبوس مي روي. باران آرام آرام تندتر مي شود. بغل بزرگراه مي ايستي منتظر آمدن اتوبوس. ماشيني رد مي شود و نصف آب درون چاله وسط جاده را روي تو مي ريزد. عصبي مي شوي و زير لب فحشي مي دهي. از سرما و ناراحتي تصميم مي گيري با تاكسي بروي. پيكاني رد مي شود و سوار مي شوي. بزرگراه به خاطر باران شلوغ شده و راننده از مسير فرعي مي رود. نام خيابان هم نام يكي از رفقاست كه مدتهاست قرار بوده به او زنگ بزني. شماره اش را مي گيري بر مي دارد و با هم صحبت مي كنيد. مي گويد يه قرار بذار همديگر رو ببينيم. مي گويي امشب چطوره و برنامه شبت هم پر مي شود...
الف) جبر پنهان
زندگي ما چگونه مي گذرد؟ هر كدام از ما در زندگي روزمره خود با اتفاقاتي مواجهيم كه در «اختيار» ما نيستند. اين اتفاقات كه محيط پيرامون ما را مي سازند و به نوعي «شرايط مرزي» حيات ما به شمار مي روند، خود دو دسته اند: يا فعل و انفعالات طبيعي جهان خلقتند (مثل بارش باران و ترافيك و جمع شدن آب در چاله) يا اعمال اختياري ساير انسانها هستند كه نسبت به ما شرايط محيطي و خارجي به شمار مي روند (مثل نيامدن اتوبوس يا فرعي رفتن راننده يا پيشنهاد دوست براي قرار) اين اتفاقات «به ظاهر» در دست ما نيستند و براي تصميمات ما شرايط مرزي «جبري» به شمار مي روند. اگر هر يك از ما نگاهي به گذشته خود بيندازد متوجه سلسله اتفاقاتي از اين دست مي شود كه در اختيار ما نيستند، اما تصميم گيري هاي ما در قبال آنها به نوعي ما را به اين نقطه اي كه اكنون در آن قرار گرفته ايم «هدايت» كرده است.
به عنوان مثال يكي از هم كارواني هاي حج ما تعريف مي كرد كه از جلوي درب محل ثبت نام مي گذشته كه دوستش گفته بيا و ثبت نام كن و او هم كه اهل اين حرفها نبوده گفته نمي خواد ولي دوستش اسمش را نوشته و در قرعه كشي اسمش در نيامده امّا در سري دومي كه سهميه دانشگاهشان اضافه شده اسمش به عنوان نفر آخر درآمده و به حج آمده.
اين اتفاقات داراي هماهنگي و تناسب خاصي هستند كه گاهي اوقات يك طرح كلي را به خاطر مي آورد. طرحي كلي كه خيلي اوقات اعجاب آور و معجزه گونه به نظر مي رسد. يكي از بهترين روشها براي درك اين طرح كلي تأمل در داستانهاي زندگي افراد است. يكي از بهترين نمونه ها داستان حضرت يوسف(ع) است. اتفاقاتي كه در طول زندگي اين پيامبر بزرگوار مي افتد- از داخل چاه انداختنش تا عزيز مصر شدن- به خوبي نشان دهنده هماهنگي و پيوستگي و قاعده مندي شرايط مرزي زندگي هر يك از ماست.
من تمايل دارم كه اين اتفاقات پيراموني را به «دالان» تشبيه كنم. دالاني كه تداعي كننده ي نوعي جبر پنهان در زندگي ماست و در طول زمان جاريست و ما را به سوي نقاط خاصي هدايت مي كند. البته اين به هيچ وجه به معني نفي اختيار نيست. حركت در طول دالان جز با تصميم گيري ها و انتخابهاي مداوم ما امكان پذير نيست. در اين باره كمي جلوتر بيشتر صحبت خواهم كرد.
نكته ديگر اينكه ما عموماً از اين دالان تعبير به «تقدير» «قضا و قدر» «قسمت» و «مشيّت الهي» مي كنيم و به نحوي منفعلانه در قبال آن رفتار مي كنيم. در اين نوشتار بيشتر مي خواهم به اندازه فهم ناچيز خود، قانونمندي هاي «تقدير» و نسبت آنرا با «اختيار» مورد تحليل و بررسي قرار دهم.
ب) جبر پنهان در دستان اختيار
امّا اين دالان را چه چيزي مي سازد؟ به عبارت ديگر جنس اتفاقات پيراموني ما و سمت و سوي آنرا چه چيزي تعيين مي كند؟
اين دالان تابعي از چيزهاي مختلفي است. در شروع و جهت گيري اوليه، اين دالان تابع «خانواده» اي است كه در آن متولد مي شويم. نژاد، مذهب، اعتقادات، سطح درآمد، تعداد فرزندان، شغل پدر و مسائل جزئيتر خانواده متغيرهايي است كه كليت اين اتفاقات و سمت و سوي اوليه آنرا تعيين مي كند. مثل اينكه ما كودكي خود را در چه محيطي بگذرانيم، چه چيزهايي بياموزيم، در چه مدرسه اي و تا چه ميزان درس بخوانيم و ... همچنين طبق آموزه هاي ديني، غير از فعل و انفعالات مادي مستقيم، اعمال پدران ما تا چند نسل قبل بر روي اتفاقاتي كه براي ما مي افتد اثر خواهد داشت. (كه در برابر اثرات مستقيم مادي از آنها تعبير به اثرات ماورائي مي كنم) مثلاً حرام خواري باعث قساوت قلب تا 7 نسل مي شود. همينطور اعمال خير و دعاهاي نسلهاي پيش و اعمال زشت و بد آنها بر زندگي ما بي شك اثر دارد، هرچند اثرات و همينطور مكانيزم اثرگذاري آنها دقيقاً براي ما معلوم نباشد.
در سطح ديگر «جامعه» اي كه در آن زندگي مي كنيم تعيين كننده بسياري از وجوه زندگي ماست. در هر جامعه اي آداب و رسوم و قواعدي وجود دارد كه بخشهاي مهمي از اتفاقات زندگي ما را رقم مي زند. مثلاً در جامعه ما بچه ها اكثراً درس مي خوانند و بعد كنكور مي دهند و بعد دانشگاه مي روند و بعد تا جاييكه بشود ادامه تحصيل مي دهند. همينطور قواعد نانوشته فرهنگي كه به صورت «هنجارها» در اجتماع وجود دارند. مثل اينكه بچه هاي باهوش مهندسي مي خوانند، در يك سنّي ازدواج مي كنند و ...
امّا اين دوسطح غير اختياري بودند. به عبارت بهتر مشخصاتي كه با آنها متولد مي شويم و خطوطي كه در جامعه براي آينده مان ترسيم شده اند، خارج از اختيارمان هستند. امّا هنوز موجودي به نام «اختيار انسان» و اثرات آن بر دالان را وارد ملاحظات خود نكرده ايم.
ج) اختيارِ در حصار
رفتار انسانها در قبال دالاني كه در آن قرار گرفته اند به دو صورت است.
1) عده اي خود را به آن مي سپارند و وجود خويش را در جريان آن رها مي كنند و به عبارت ديگر آنچه تقدير و جامعه براي آنها رقم زده مي پذيرند. براي چنين كسي تمام مشخصات امروز او، مذهبي كه دارد، سطح رفاهي زندگي اش، خانه اي كه در آن زندگي مي كند، كساني كه با آنها رفت و آمد دارد و همه ابعاد زندگي اش به نوعي جبري هستند. اين افراد كمتر خود را در مقام تفكر و انتخاب قرار مي دهند. در جاهايي هم كه مجبور به انتخاب هستند انتخابي را كه «معمول» است و ابتدائاً به ذهن متبادر مي شود انجام مي دهند. مثلاً اگر پول داشته باشند مد روز لباس مي پوشند و پول نداشته باشند مارك بدلي مي پوشند. مقهور اتفاقات پيرامونشان هستند و بيشتر مورد استفاده ابزاري افراد دسته دوم قرار مي گيرند. براي وقتشان ارزش قائل نيستند و نان را به نرخ روز مي خورند.
نكته قابل تأمل اين است كه چنين افرادي در جوامع پيشرفته تر آسوده تر خواهند بود. توضيح آنكه با پيشرفت تكنولوژيك فعاليتهاي بشر و پيچيدگي بيش از پيش جوامع، نظامهاي مدرن غربي سيطره خود را بر وجوه گوناگون زندگي انسانها افزايش داده اند. به گونه اي كه جامعه اي پيشرفته تر خواهد بود كه جزء جزء رفتارهاي شهروندان در هر جايي معلوم و مشخص باشد و نياز به تفكر، تصميم گيري و انتخاب كمتري وجود داشته باشد. در چنين اجتماعي انسانها بسيار به همديگر شباهت خواهند يافت. مثلاً همه وقتي بچه شان مريض مي شود با پزشك خانوادگيشان تماس مي گيرند. تازه پزشك خانوادگي هم قبلاً توسط سيستم تعيين شده. هزينه پزشك معلوم است. گفت و شنودهاي مشخص و تكراري بين آنها هم معلوم است. همچنين بچه ها در مدارس كاملاً مورد ارزيابي قرار مي گيرند و به سوي مشاغل مناسبتر و كارآمدتر براي تواناييهايشان «هدايت» مي شوند. حتّي سرگرميهاي مردم هم يكي مي شود. همه چيز مكانيزه مشخص و منظم. در اين اجتماع متفاوت بودن بزرگترين گناهي است كه يك فرد مي تواند مرتكب شود.
2) اما دسته دوم كساني هستند كه نمي گذراند «اختيار» و قدرت تفكر و اراده شان خاك بخورد و بلا استفاده بماند. بايد بدانيم تأثير اختيار بر دالان زندگي ما به دو صورت است:
- گاهي بايد بين دو دالاني كه انتهاي هيچيك معلوم نيست «انتخاب» كنيم. مثلاً شهيد چمران بين «ماندن در امريكا و حفظ اعتبار علمي و رفاه و آسايش» و «حضور در ميادين مبارزه لبنان در سختيها» دومي را انتخاب مي كند و شرايط مرزي و اتفاقات آينده زندگي اش را بالكل در مسير ديگري رقم مي زند.
- هر انتخاب ما در نظام آفرينش ارزشگذاري مي شود و اثر ماورائي خود را بر دالان زندگي ما بي ترديد خواهد گذاشت. خداي متعال سنتها و نظام هايي را براي اعمال اختياري ما وضع كرده است كه درك آنها نيازمند علم و بصيرت است. در موضع فردي آياتي نظير «الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» و «من يتق الله يجعل له مخرجاً و يرزقه من حيث لايحتسب» و همينطور آياتي كه در مورد بشارتهايي كه خدا به صابران و مجاهدان و توكل كنندگان و نيكوكاران مي دهد و همينطور تعابيري نظير «حسبنا الله و نعم الوكيل» همگي حاكي از اثرات شگرفي دارد كه هريك از تصميمات ما در تبعيت از حق يا باطل بر دالان زندگي شخصي ما و همينطور بر كائنات خواهد داشت هرچند سازوكار اين اثرگذاري بر ما پوشيده باشد.
نكته مهمي كه نبايد در اين ميان مغفول باشد اين است كه انتخابهاي ما نيز كاملاً در اختيار ما نيست كه هرگاه خواستيم حق را انتخاب كنيم و هرگاه خواستيم بر اساس وسوسه شيطان و نفس مسير باطل را. بلكه بيشتر اوقات حق بر ما پوشيده است و تشخيص آن نياز به «فرقان» دارد و فرقان نيز جز در اختيار «متقين» نيست. به عبارت ديگر اتخاذ تصميمات خداپسندانه جز از طريق طهارت نفس و تزكيه باطن امكان پذير نيست.
همينطور در بعد اجتماعي هم اثرات ماورائي با قاعده مندي خاص خود وجود دارند. مثلاً در قرآن آمده است كه اگر مردم جامعه اي تقوا پيشه كنند بركات آسمانها و زمين بر آنها گشوده مي شود. همينطور آياتي كه از پيروزي تعداد اندك مؤمنان بر تعداد زياد مشركين به اذن خدا خبر مي دهد. مشابه اين آيات درباره عذاب هم آمده است. مثلاً در داستان مسخ بني اسرائيل بر اثر نافرمانيشان در روزهاي شنبه، آمده است كه تنها كساني از عذاب الهي امت گنهكار نجات مي يابند كه قبلاً وظيفه امر به معروف و نهي از منكر را در قبالشان انجام داده باشند و آنهايي كه به دلايلي مثل اينكه «هرچه بگوييم اثر ندارد» ترك نهي از منكر كرده اند، به همراه گنه كاران مورد خشم و غضب و عذاب الهي در دنيا و آخرت قرار خواهند گرفت.
د) جمع بندي
با اين اوصاف دانستيم كه ما در زندگي مدام در حال تصميم سازي و تصميم گيري هستيم و با هر عملي كه انجام مي دهيم، دالان زندگي ما و در نتيجه اتفاقات جبري اي كه در آينده در انتظار ماست تغيير مي دهيم. با چنين تصويري از زندگي ديگر نگراني از آينده هيچ وجهي ندارد چرا كه چنانچه تمام همّ و غمّ ما عمل به فرمان الهي در زمان حاضر است و چون به خداي متعال و نظامي كه ساخته و پرداخته اعتماد داريم نگراني به خود راه نخواهيم داد كه او خلف وعده نمي كند. از سوي ديگر لزوم محاسبه و تفكر قبل از انجام هر كاري نه تنها رد نمي شود كه حتي مورد تأكيد قرار مي گيرد چرا كه ما براي اينكه وظيفه مطلوب خود را انجام دهيم بايد نظام علتها را چه علل و دلبايل مادي و چه ماورائي به خوبي بشناسيم و بر اساس محاسبات آن عمل كنيم و بدانيم كه خدا دالان اتفاقات را بر اساس خير و صلاح ما و به سوي رضاي خودش تغيير خواهد داد.
كمي تأمل در مورد نظم عجيب اين سيستم فوق العاده پيچيده هم گاهي لازم است. فرق اساسي اين سيستم با سيستمهاي موجود اين است كه يك موجود مختار هم در معادلات آن نقش بازي مي كند. مثلاً ميدان مبارزه عاشوراي سال 61 هجري را تصور كنيد. دالان زندگي عده زيادي انسان در يك زمان و مكان با همديگر تلاقي پيدا كرده است. مسلماً تشكيل آن صحنه حاصل ميليونها انتخاب و فعل و انفعال اجتماعي و ماورائي بوده است اما اگر زندگي هريك از افراد حاضر در آنجا را تك تك تحليل كنيم مشاهده خواهيم كرد كه همه آنها بر اساس قواعدي در آن محل حاضر شده اند، امّا عده اي در لباس قاتلان حسين و عدّه اي در لباس ياران حسين. كساني هم پيدا مي شوند مثل حرّ كه آخرين فرصت انتخاب خود را غنيمت مي شمارند و طرحي ديگر براي خود رقم مي زنند. همينطور مي توان جايي مثل عمره دانشجويي را مثال آورد كه هريك از كساني كه آنجا هستند بعد از گذر از هزاران فعل و انفعال طبيعي و انساني توفيق حضور يافته اند. حجي كه شايد در شب قدري بر اثر دعائي جزو «مقدرات» آن شخص مقرر گشته است. اين پيچيدگي وقتي در مورد «وجود» يا «عدم» خويش مي انديشيم دوچندان مي شود. آيا «وجود من» ممكن بود تنها بر اثر يك اتفاق ساده –مثلاً نبودن امكانات لازم در بيمارستان موقع تولد- به «عدم» تبديل شود؟ پاسخ براي من خيلي خيلي دشوار است.
نكته ديگر اينكه آنچه ما به عنوان نظام پيچيده هستي مي بينيم ممكن است در كل بيش از يك سطر يا يك كلمه قانون نباشد. مثل يك بازي پيچيده كامپيوتري كه فقط چند صفحه كد برنامه نويسي پشت آن است. مثل كليه قوانين حركتي فيزيك كه همگي بر اساس 4 نيروي شناخته شده طبيعي عمل مي كنند و هنوز دانشمندان مي كوشند به قانون واحدِ پشت اين 4 قانون دست يابند. در واقع پشت تمام اينها بيش از يك كلمه نيست و آن «الله» است. آيا به راستي عجيب نيست كه انسان براي پي بردن به وجود چنين طراح خلاق و عظيم و عالمي نيازمند برهان باشد؟
خدايا تو را شكر مي كنم كه مرا شيعه علي به دنيا آوردي.
خدايا عاجزانه از تو تمنا مي كنم كه مرا شيعه علي بميراني.
ياعلي
اخيراً بحث آسيب شناسي عملكرد نيروهاي فعّال انقلابي و حزب اللهي در محافل مختلف داغ شده است. آنهايي كه سن بالاتري دارند، بعد از سالها فعاليت به اصطلاح انقلابي و در خدمت نظام، دچار خلسه اي فكري شده اند كه چرا اين همه كرديم و هيچ نشد؟! ماها هم كه جوانتريم و كم تجربه تر همگي بعد از چند سال شلوغ بازي و تخليه انرژي در دانشگاه و توهم «سربازي انقلاب» متوجه مي شويم كه يك جاي كار مي لنگد و هرچه مي دويم كمتر مي رسيم و بيشتر درجا مي زنيم. حوزه ي بحث هم همين كساني هستند كه به نوعي و به هر نحوي خود را بخشي از جبهه ي پاسداري انقلاب مي دانند، به صورت خاص فعالان تشكلهاي دانشجويي (البته آنهايي كه هنوز چپ نكرده اند!) و به صورت عام تمام دلسوزان انقلاب چه در مناصب اجرايي، چه در مراكز آموزشي و پژوهشي چه در دولت چه خارج از دولت، چه عمامه اي چه كلاهي و ... مسأله ي مهمتر هم همينها هستند كه ادعا دارند وگرنه از آن بنده خدايي كه هيچ نسبتي بين خود و انقلاب حس نمي كند و به كار تجاري و اقتصادي خويش، مستقل از نوع رژيم حاكم، مشغول است، چه انتظاري است؟ تازه چنين كساني خيلي وقتها سودشان از ضررشان بيشتر است و مثل بعضي از ما دوستيشان با انقلاب و نظام و ولايت دوستي خاله خرسه نيست، كه تا بوده اسلام ضربه هاي اساسي را از همين مدعيان خورده نه از عوام الناس بيچاره!
پاي صحبتهاي آسيب شناسانه ي هم سنگران كه مي نشينيم، هركس از ديدگاه خود به نقادي اطرافيان – و البته گاهي هم خود!- مي پردازد وسعي مي كند به نوعي ناكارآمدي ها را توجيه كند. مورد آخرش را هم اين دوستان امام صادقي در سرمقاله ي شماره ي آخر «حيات» زحمت كشيده اند و جمع آوري كرده اند. (لینک)
در اين ميان جالب است كه ما خود را گرفتار آفتهايي متضاد و متناقض مي دانيم. يعني واقعاً هم همينطور است و ما به نحو مسخره اي گرفتار آفتهايي متضاد هستيم.
- هم شعار زده ايم و هم عمل زده.
- هم تنبليم و كم همت و هم مثل اسب كار مي كنيم و به هر بسيج دانشجويي كه سر مي زني هزاران كار تعريف شده دارند و بچه ها صبح تا شب كار مي كنند و اين طرف و آنطرف مي دوند.
- هم محافظه كاريم و هم تند و بي كله.
- هم سياست زده ايم و هم بي خبر و كم اطلاع از اخبار و سياست و جريانها
- هم متهميم به كار فكري زياد و بي عملي هم متهم به بي فكري و پركاري
- هم متهميم به حمايت از دولت و نديدن اشتباهاتش و هم متهم به نقدهاي بي حساب از دولت و مسئولين و حاكميت
- هم از خودخواهيمان ضرر مي بينيم و هم از ديگرخواهي و غفلتمان از خود
- هم گرفتار معنويت منهاي عدالتيم و هم گرفتار عدالت منهاي معنويت
- هم دغدغه ي جذب داريم و هم دغدغه ي ريزش افراد
- هم رسانه نداريم و هم گوش همه را كر كرده ايم
- هم رهبر نداريم – و اگر داريم منوياتش را ارشادي نه مولوي مي دانيم- و هم صداي «آقا» «آقا» مان هيچوقت قطع نمي شود
- هم تشكيلات نداريم و هم گرفتار تشكيلات بازي و چارت بازي و مسئول تراشيدن و دفتر و دستك راه انداختنيم.
اين نتايج نشان مي دهد كه يك جاي اين آسيب شناسي ايراد دارد. يعني جاي درستي را نشانه نگرفته ايم. وقتي به اين نتايج ضد و نقيض مي رسيم معنيش اين است كه بايد آسيب شناسي را يك سطح عميقتر كنيم. يعني به جاي اينكه در سطح رفتارها و آثارمان به دنبال اشكالات باشيم كمي به درون خود رجوع كنيم و به دور از قيل و قالها سعي كنيم كه ريشه را شناسايي كنيم كه امام علي(ع) مي فرمايد: «منشأ درد و دواي درد، هر دو در خود توست.»
امّا آنچه كه به ذهن منِ ناچيز مي رسد اينست كه تصميم سازيها و تصميم گيريهاي هر انساني از دو ركن اساسي وجود او سرچشمه مي گيرد: «نيت كلي او در زندگي» و «نظام فكري و جهان بيني»
1) نيت: اخلاص براي خدا
در هندسه يك اصلي وجود دارد و آن اينكه از هر دو نقطه يك خط مي گذرد. اين به اين معناست كه از هر 3 نقطه «لزوماً» يك خط نمي گذرد، چه برسد به 4 نقطه و بيشتر. حالا چرا اينرا گفتم؟
در زندگي غير از نقطه اي كه خودمان در آنيم نقاط ديگري هم وجود دارد. نقطه ي مقام، نقطه ي ثروت، نقطه ي احترام، نقطه ي علم، نقطه ي عمامه و همينطور يكي از آنها نقطه ي خدا. اما مشكل اينجاست كه ما فقط مي توانيم يكي از اين نقاط را به عنوان نقطه ي دومي كه خط زندگي ما را مي سازد انتخاب كنيم.
با اين حساب منِ نوعي كه به وجدانم رجوع مي كنم مي بينم كه هيچجوره نمي توانم از خير مقام بگذرم. از طرف ديگر هم خب يك ادعاي مسلمان بودني هم داريم. پس چه كار بايد كرد؟ بنده خط زندگي خودم را بين خودم و مقام رسم مي كنم و در عين حال سعي مي كنم نقطه ي خدا را هم به زور بكشم و در اين خط قرار دهم تا خيالم راحت شود. نتيجه چه مي شود؟ همين مسلمانيِ من و امثال من كه به پوسته ي وارونه مي ماند باعث می شودُ حتّي بچه ي خودم را هم نتوانم مسلمان تربيت كنم چه برسد به هم كلاسي دانشگاهيم را، چه برسد مردمان جد و آبائي شيعه ي ايران زمين را، چه برسد كفار هفت خط مغرب زمين را...
حالا آمديم و اين خطي كه شماي نوعي بين خودت و خدا –بينك و بين الله- رسم كردي از نقاط مقام و ثروت و علم هم گذشت. حلال جانت باشد! امّا بايد با خود و خدا روراست بود. يك موقع سر خودمان را گول نماليم كه بله وظيفه ي من در شرايط فعلي چيزي جز كار اقتصادي در سطح بين المللي براي سرافرازي اسلام و مسلمين نيست و دلمان قيلي ويلي برود كه چه ثروت شيريني! يا مثلاً تا بنده نماينده مجلس نشوم قادر به اداي تكليف نيستم و خود خوب مي دانيم كه همانجا كه بوديم هيچ غلطي نكرديم و فقط هوس له كردن حضرات بوده كه ما را در صحنه ي مبارزه حاضر كرده! يا هزاران مورد كوچك و بزرگي كه روز و شب، نه از بقيه كه از خودمان، سر مي زند. يكي از مهمترين آفتهاي ما بچه حزب اللهي ها بعد از انقلاب همين است كه سوداي مقام و رياست و جاه و جلال را پشت دلسوزي و تلاش براي خدمت بيشتر پنهان مي كنيم.
2)نظام فكري: جامعيت
نقص عميق ديگري كه هميشه در دينداري مردم بوده اما در زمانه ي ما به نحو بارزي نمود يافته است، عدم جامعيت در نظام فكري و جهان بيني ديني ماست. دينداران عمدتاً به سهولت گرفتار جزئي نگري و كوته بيني در ايدئولوژي مي شوند. هركسي به آن قسمتي از دين كه دست يافته دل خوش كرده و باقي را هم كه به بخشهاي ديگري دلبسته اند گمراه و منحرف مي پندارند (اگر كافر و منافق ندانند!) اما در اين ميان آنچه مغفول مانده و به قول معروف شهيد شده است نگاه جامع به كليت دين است كه «كار خويش را ميان خود قطعه قطعه كردند، در حاليكه هرگروهي به آنچه نزدشان است شادمانند» (آيه 53 سوره مؤمنون)
اينكه ما از ائمه فقط امام حسين(ع) را مي فهميم و مي شناسيم و از امام سجاد(ع) يا امام حسن(ع) چيزي نمي دانيم يك نشانه است. اينكه نماز ظهر عاشوراي حسين بن علي را درك نمي كنيم اما رجز خواندنهاي عباس را خوب مي فهميم يك نشانه است. اينكه آنجايي از صحبتهاي امام خميني را كه در مورد جنبش جهاني بسيجيان و حكومت جهاني عدل و جنگ فقر و غناست را خوب مي فهميم اما از بعد عرفاني شخصيت حضرت امام هيچ نمي دانيم و از اينكه او اينچنين لطيف و ژرف شعر عاشقانه مي گويد تعجب مي كنيم، يك نشانه است. اينكه بعضي وقتها پاي صحبتهاي بعضي از رفقا مي نشينيم و تفاوت عدل اسلامي و عدل ماركسيستي را نمي فهميم و همايش چه مثل چمران برگزار مي كنيم، يك نشانه است. اينكه در نماز به فكر تجمع در جلوي سفارت هلنديم يك نشانه است. اينكه موقع ديدن خبر محاصره ي غزه از تلويزيون به فكر صحت وضوي نماز ديروزيم يك نشانه است. اينكه تعجب مي كنيم از اينكه عالمي (يادم نمي آيد چه كسي بود) فقط به خاطر رضايت پدرش از تحصيل علوم حوزوي صرف نظر مي كند يك نشانه است.
اينها همه نشان از دينداري ناقص دارد. نشان از نشناختن كليت و جامعيت دين دارد. اينها همه نشانه است كه حواسمان باشد اگر خدمتي نمي كنيم، لا اقل دل امام زمانمان را ريش نكنيم. اينها همه نشانه اند كه «والسّابقون السّابقون. اولئك المقربون. في جنّات النعيم. ثلۀ من الاولين. و قليلٌ من الآخرين...»
فراموش نكنيم كه امروز دينداري اگر واقعي باشد از نگه داشتن ذغال سرخ در دست سخت تر است. من كه با دينداريم راحتم شما را نمي دانم!!!
ياعلي
پی نوشت:
زنگ خطر امتحانات پایان ترم به صدا درآمد. دیگر نمی توان بی تفاوت بود!!!

عاشورای امسال هم گذشت. نمی دانم چه سریست در این کربلا که هرچه بیشتر در آن می نگری عمیقتر و عمیقتر می شود... کربلا از جنس دیگریست، هرکسی اینرا در دل خویش می یابد.
امروز در مراسم عزاداری دانشگاه تهران، در میان صدای وای حسین وای حسین و ناله و زاری مردم، عمیقاً به فکر فرو رفته بودم... به کربلا، به عزاداری، به سینه زنی، به حرفهای پناهیان، به گریه، به دل زینب، به محاسن خون آلود حسین، به روضه حدادیان و به خودم!
گریه، گریه، گریه...
اشکهایم نخشکیده است، اما درنگی در خود... به چه می گریم؟ تصمیم گرفتم تمام آنچه که از زبانهایی متفاوت در مورد حسین(ع) شنیده ام، بلندپروازانه، در ذهن خویش جمع بندی کنم...
کربلا 3 بعد دارد. 3 پرده، 3 صحنه، 3 صفحه... استاد شهید مرتضی مطهری می گوید 2 صفحه، من جسارت می کنم می گویم 3 تا!
صفحه اول صفحه تاریک کربلاست. صفحه ظلم، صفحه شقاوت، صفحه جهل، صفحه حیوانیت انسانها... کثیفترین و پست ترین رفتارهای انسانی همه در این صفحه قابل مشاهده اند. در این صفحه ما زنازاده هایی را می بینیم که اوج دنائتی را که می تواند از یک مخلوق خدا سربزند به رخ شیاطین می کشند. صفحه صفحه مظلومیت است و غربت و درد و رنج... صفحه صفحه شرمساری آدمیان است. شاید فرشتگان گوشه ای از این صفحه را دیده بودند که به خدا می گفتند: «آیا می خواهی کسی را بیافرینی که در زمین خون بریزد و فساد کند؟» شرم، شرم، شرم. ای انسان بنگر که چه کرده ای با ولی خدا... شرم بر تو!
صفحه دوم صفحه حماسی کربلاست. یک حماسه اجتماعی تمام و کمال. این صفحه صفحه مانور «عقل» است. کمال عقل بشری. عقل نه به مفهوم تحقیر شده غربی آن، عقلی که همه چیز را در اطاعت الهی می بیند. عقل تحلیلگر، عقل آگاه، عقل بصیر... عقل مجهز به فرقان. عقلی که در اثر تقوا و خویشتن داری بصیرتی این چنین یافته است که اصلاح امت را جز با قیام امکانپذیر نمی بیند. عقلی که خوب می داند مصلحت چیست و در کجاست. عقلی که به پشتوانه سکوت علی و صلح حسن فرمان قیام علیه خلیفه ملعون زمان می دهد و از هیچ چیز نمی هراسد. عقلی که حکم امر به معروف و نهی از منکر الهی را احیا می کند. عقلی که غفلت مردم جاهل را هدف می گیرد و پایه های حکومت جور را به لرزه در می آورد. عقلی که فریاد بر می آورد: « إن کان دین محمد لم یستقم الّا بقتلی، یا سیوف خذینی» -اگر دین محمد(ص) جز با قتل من به پا نمی شود، هان ای شمشیرها! مرا در یابید- این صفحه صفحه تحلیل سیاسی و آگاهی از شرایط زمان است. صفحه ای که در آن عقل کمر به حفظ شریعت محمدی(ص) بسته است.
صفحه سوم صفحه عاشقانه و عارفانه کربلاست. صفحه تجلی روح خدا در کالبد انسان. اوج انسانیتی را که می توان روی زمین به تصویر کشید، حسن و یارانش در یک تابلوی خون آلود به تصویر می کشند. ایثار، عشق و ایمان در منتهی درجه خود... کلاس عشق، کلاس عرفان. صفحه عشق بازی بندگان والای برگزیده با خدا... حسین(ع) در شب عاشورا بیعت از گردن یارانش برمی دارد: «ای یاران من! شما از امر الهی اطاعت کردید، من بیعتم را از شما برمی دارم. اینها به دنبال منند... هر که می خواهد برود» عاشورا روزی از جنس روزهای دیگر نیست. یاران حسین امتحانهای بزرگی را پشت سر گذاشته اند تا به این مرحله رسیده اند. مرحله فنا. پیش مرگِ ولیِ خدا شدن. همه چیز را قربانی عشق معبود کردن. در هیچ جا و زمانی از همه خلقت چنین معاشقه ای کس ندیده و نشنیده: « دستش را از خون طفل سه ساله پر می کند و به آسمان می پاشد که ای آسمان ببین و شاهد باش!»
از میان این 3 صفحه اولی سیاه و تاریک است و دومی و سومی سفید و نورانی. اولی تو را شرمسار می کند و دومی و سومی مایه فخر بشریت است. پرداختن به هر 3 لازم است. هر 3 مکمل هم هستند و هریک به تنهایی ناقص.
در میان خطابه ها و کتاب هایی که در مورد عاشورا وجود دارد، هرکسی بیشتر به یکی از این صفحات می پردازد. مدّاحان اکثراً به صفحه تاریک کربلا می پردازند. حکایت ظلم و ستمی که به خاندان نبوت رفته است. در میان سخنرانان، روحانیون محترم بیشتر به صفحه سوم می پردازند. بارزترین اینها حاج آقا پناهیان است که هر چه من تابه حال از او شنیده ام در همین دسته است: تفسیر عارفانه و عاشقانه عاشورا (البته غیر از سخنرانی های اخیرش در دانشگاه امام صادق). عمدتاً آنچه در ذهن مردم ما از عاشورا و کربلاست در صفحه اول است و در بهترین حالت در صفحه سوم.
در باب تفاسیر اجتماعی و تحلیلی از کربلا، به گونه ای که امروز هم قابل استفاده و الگوبرداری باشد، به واقع منابع بسیار کم و محدود است. کتاب های خوبی در این زمینه وجود دارد اما سخنرانان و صاحبان مجلس در پرداختن به این بعد از واقع کربلا کم لطفی و احیاناً قصور و غفلت می کنند.
و امّا گریه بر سیدالشهدا:
با بررسی احوالات دیگران و کمی خودکاوی به این نتیجه رسیدم که 4 نوع گریه بر حضرت ابی عبدالله توسط عزاداران انجام میشود:
یک نوع گریه فقط به واسطه جریحه دار شدن احساسات و عواطف انسانی بوجود می آید. این نوع گریه ارتیاطی با شخصیت امام حسین و ماهیت حادثه ندارد و صرفاً به علت مواجهه با حوادثی ناراحت کننده رخ می دهد: مثل گریه بر فوت عزیزان یا گریه بر حادثه دیدگان زلزله بم.
نوع دیگر گریه مشابه اولی بر اثر عواطف و احساسات پاک انسانی است با این تفاوت که جوهره آن معرفت و علم به جایگاه ائمه اطهار است. یعنی با توجه به مقام والای امام حسین و رسالت او مبنی بر هدایت عموم انسانها آن نحوه برخورد مردم روزگار با وی انسان را در اندوهی عظیم فرو می برد.
نوع دیگر گریه، گریه بر خویشتن است. گریه شیعیان نادم و پشیمانی که خود را ملامت می کنند و از این می هراسند که مبادا مولایشان امام زمان آنها را به جهاد فراخوانده باشد و ایشان همچنان در غفلت باشند.
یک نوع دیگر گریه هم هست که در دل آن پنهان است. گریه ای ناشی از خضوع. خضوع در برابر عظمت انسانهایی که این چنین پاکبازی می کنند و هیچ برای خویش نمی خواهند و جز اطاعت خدا و ولی امر او هیچ نمی بینند. «چون آیات خدا بر آنها عرضه شود، بر روی زمین می افتند و می گریند و بر فروتنی آنها می افزاید(اسرا،109)»
مسلماً هیچیک از عواطف انسانی را نمی توان مشخصا تفکیک کرد و تمییز داد و افراز کرد. بالاخص گریه بر حضرت سیدالشهدا که از متعالی ترین عواطف انسانی است و مسلماً نمی توان دقیقاً گفت که اکنون این گریه از کدام نوع است، اما مهندسی کردن رفتارها، برای کمک به خالص کردن اعمال و بالا بردن ارزش آنها بسیار ثمربخش است.
پی نوشت: از ارزش گذاری این انواعی که ذکر کردم به علت کم سوادی معذورم!
یاعلی

«یاران! این قافلهی عشق است و این راه که به سرزمین طف در کرانهی فرات میرسد، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان میرسد که: الرّحیل، الرّحیل. از رحمت خدا دور است که این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد. این دعوت فَیَضانی است که علیالدّوام، زمینیان را به سوی آسمان میکشد و ...
بدان که سینهی تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی که در آن، چشمهی خورشید میجوشد و گوش کن که چه خوش ترنّمی دارد در تپیدن: حسین، حسین، حسین. نمیتپد، حسین، حسین میکند.»
سخنی شگفت میگویی ای شهید که برای من تازگی دارد... حسینی که تو از او سخن میگویی با حسین من خیلی فرق دارد... حسین من هر سال 2 روز میآید و غمی از مصیبتش بر دلم میگذارد و میرود امّا حسین تو هر بامداد با تو سخن میگوید ... حسین تو در قلبت میتپد امّا حسین من در محرم و عاشورا و کربلا. چه میگویی ای شهید؟
روی سخنت با من است؟ حسین در سال 61 هجری شهید شده است و امروز 14 قرن از آن روز میگذرد. میدانی که امروز «داستان حسین و یزید» است که بر سر منابر نقل میشود و مردم ما تاسوعا و عاشورا را درنگی میدانند تا در کنار حسین مظلومشان، دمی با گرفتاریهای کوچک و بزرگ زندگی دنیایشان، خلوت کنند. تو که خود بیشتر از 15 سال پیشتر از ما نبودهای. چگونه اینچنین سخن میگویی؟ منِ فرزند هزارهی سوم را چه کار با حسین قرن 7 میلادی؟
«و تو، اي آنكه در سال شصتويكم هجري هنوز در ذخايرِ تقدير نهفته بودهاي و اكنون، در اين دوران جاهليت ثاني و عصر توبهي بشريت، پاي به سيارهي زمين نهادهاي، نوميد مشو، كه تورا نيز عاشورايي است و كربلايي كه تشنهي خون توست و انتظار ميكشد تا تو زنجير خاك از پاي ارادهات بگشايي و از خود و دلبستگيهايش هجرت كني و به كهفِ حصينِ لازمان و لامكانِ ولايت ملحق شوي و فراتر از زمان و مكان، خود را به قافلهي سال شصتويكم هجري برساني و در ركاب امام عشق به شهادت رسي...»
گویی شهید مرا مخاطب قرار داده است. سخنش مرا به خضوع وا میدارد. چه غریبانه سخن میگویی آسِد مرتضی... گویی علی است که از پشت حنجرهاش به زبان ما سخن میگوید...
سیدمرتضی جان مرا میخوانی به قافلهی حسین؟ مگر میشود؟ حسین از سلالهی پاک انبیاست، حال آنکه من عمر خویش را به سرگردانی در خاکروبهها گذراندهام و جز روسیاهی چیزی با خود ندارم.
حسین جان به خدا قسم که عشق تو در قلب من است امّا در بارگاه پاک تو ما گناهکاران را بار نیست. شرم دارم که چشم در چشم تو بدوزم و در زمرهی یارانت باشم. که یار تو را مقامی است که روسیاهانِ چون منی نام تو و قافلهات را آلوده خواهند کرد.
«ياران شتاب كنيد كه قافله در راه است. ميگويند كه گناهكاران را نميپذيرند. آري، گناهكاران را در اين قافله راهي نيست... اما پشيمانان را ميپذيرند. آدم نيز در اين قافله ملازم ركاب حسين است، كه او سرسلسلهي خيل پشيمانان است، و اگر نبود باب توبهاي كه خداوند با خون حسين ميان زمين و آسمان گشوده است، آدم نيز دهشتزده و رهاشده و سرگردان، در اين برهوت گمگشتگي واميماند.»
دیگر بهانه نداری ... همه چیز به عهدهی توست... تصمیم خویش بگیر که اختیار با توست:
«ای دل تو چه میکنی؟ میمانی یا میروی؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا کند! این چه اختیاری است که برای روی آوردن بدان باید پشت به ارادهی حق نهاد؟ ای دل! نیک بنگر تا قلّادهی دنیا را بر گردنشان ببینی و سررشتهی قلّاده را، که در دست شیطان است. آنان میانگارند که این راه را به اختیار خویش میروند، غافل که شیطان، اصحاب دنیا را با همان غرایزی که در نفس خویش دارند میفریبد.»
همهی اینها را میدانم ای مرتضای آوینی... ساعتی سرگرمم کردی با این صدای حزنآلودت و با این افکار زیبایت. امّا میدانی ... اومممم... نمیدانم... دلم با حسین است و یارانش. دلم میخواهد همراه قافله باشم، امّا خب، چاره چیست؟ زندگی هم سختیها و مشغولیتهای خودش را دارد... بالاخره باید مدرک داشت، باید مهندس شد، باید ثروتی، مقامی دستوپا کرد. شما هم فکر نان باش که خربزه آب است ای شهید!...
میدانی سید مرتضی! تصمیم دارم پس از آنکه فوق لیسانسم را گرفتم، یک خرده پولی هم پسانداز کردم، ازدواج کردم و کمی زندگیام به ثبات رسید آنوقت با خیال راحت به سپاه حسین بپیوندم... مگر نگفتی بانگ الرّحیل را هر روز سرمیدهند... قدری درنگ کن که الآن آماده نیستم. برو چند سال بعد بیا...

....
نمیدانم شاید گوشهایم سنگین شدهاند، امّا اکنون سالهاست که دیگر بانگ الرحیل را هم نمیشنوم... امّا در عوض اوضاع بد نیست، اگر این تعرفهی گمرکِ موبایل را زیاد کنند، انبارهارا خالی میکنیم در بازار ... الحمدلله آیندهی بچهها هم تأمین میکنیم با این چند آپارتمانی که داریم میسازیم. یک قبر جابازِ دو متری هم مشهد نزدیک حرم آقا خریدم 80 میلیون... دیگر خیالم راحت است. نه؟!؟!
.
« ای شهید! تو راه خویش را در شنزارهای فکّه به خوبی یافتی و قدم در راه آن قافلهی عشق نهادی و نهراسیدی ... بانگ الرّحیل حسین بن علی را لبّیک گفتی و روح آزادهات را از قیل و قال امثال منی رهانیدی... خوشا به سعادتت ای سید مرتضای آوینی، سید شهیدان اهل قلم...»
پینوشت: شادی روح شهدای دفاع مقدّس بالاخص نویسنده و متفکّر بزرگوار، سید مرتضی آوینی صلواتی بیدارکننده بفرستید...
پی نوشت دیگر: تمام قسمتهای برجسته شده (البته غیر از آخری) از فتح خون شهید آوینی است.
مکمّل:حدیثی شگفت از امام علی(ع):
جهادگری که در راه خدا به شهادت میرسد، برتر از کسی نباشد که به رغم توانایی، دامن نمیآلاید...
یاعلی

«...ای مردم از علی به سوی دیگری گمراه نشوید، و از او روی برمگردانید و از ولایت او سرباز نزنید. اوست که به حق هدایت نموده و به آن عمل میکند، و باطل را ابطال نموده و از آن نهی مینماید، و در راه خدا سرزنش ملامتکنندهای او را مانع نمیشود...
...ای مردم به خدا قسم پیامبران و رسولان پیشین به من بشارت دادهاند، و من به خدا قسم خاتم پیامبران و مرسلین وحجت بر همهی مخلوقین از اهل آسمانها و زمینها هستم. هرکس دراین مطالب شک کند مانند کفر جاهلیت اول کافر شده است. و هرکس در چیزی از این گفتار من شک کند در همهی آنچه بر من نازل شده شک کرده است، و هرکس در یکی از امامان شک کند در همهی آنان شک کرده است، و شک کننده دربارهی ما در آتش است.
...ای مردم! علی را فضیلت دهید که او افضل مردم بعد از من از مرد و زن است تا مادامیکه خداوند روزی را نازل میکند و خلق باقی هستند. ملعون است ملعون است، مورد غضب است مورد غضب است کسی که این گفتار مرا رد کند و با آن موافق نباشد. بدانید که جبرئیل از جانب خداوند این خبر را برای من آورده است و میگوید: «هرکس با علی دشمنی کند و ولایت اورا نپذیرد لعنت و غضب من بر او باد» هرکس ببیند برای فردا چه پیش فرستاده است.
...پروردگارا به امر تو میگویم: «خداوندا دوست بدار هرکس علی را دوست بدارد و دشمن بدار هرکس علی را دشمن بدارد، و یاری کن هرکس علی را یاری کند و خوار کن هرکس علی را خوار کند، و لعنت نما هرکس علی را انکار کند و غضب نما بر هرکس که حق علی را انکار نماید.» »
فرازهایی از خطبهی محمد(ص) در غدیر
داشتم به وجود خویش میاندیشیدم. خداوند مرا در ایران از یک پدر و مادر شیعه و 1350 سال(شمسی) پس از رحلت پیامبر اسلام به دنیا آورده است.
وقتی خطبهی غدیر و قسمتهای قوق را میخواندم داشتم به این فکر میکردم که اگر من از یک پدر و مادر شیعه به دنیا نیامده بودم، آیا هیچگاه امکان داشت اینچنین علی را یاد کنم و منتظر ظهور فرزندش باشم؟ به راستی که این بزرگترین نعمتی است که به یک انسان میتواند داده شود. درمیان این همه انسان چرا من و تو برگزیده شدیم که امروز، روزگاری که از اسلام جز سیاهیهایی بر روی کاغذ باقی نمانده، خود را شیعهی علی بنامیم؟ چرا من و تو؟
نمیخواهم در مورد این بحث کنم که عدل خدایی چیست و بحثهایی از این قبیل. تنها یک سخن دارم. خداوند ما را شیعه آفریده. آن هم 30 سال پس از آغاز اولین حکومت شیعی در جهان. من و تو در روزگاری عجیب به دنیا آمدهایم. روزگاری که شیعه پس از صدها سال فرصت پیدا کرده که خود را به جهانیان بشناساند. روزگاری که تمام ایدئولوژی های دیگر، تمام مذاهب دیگر و تمام راههای دیگر به انحطاط کشیده شدهاند. امروز تنها یک صداست که در برابر تمام قدرتها و ثروتها و کاخها ایستاده است. صدایی که از غدیر خم آغاز شده و در راهروی تاریخ با صدای خمینی و یارانش درهم پیچیده است.
شیعه بودن امروز افتخار بزرگی است
و مسئولیت بزرگی...
من و تو شیعه به دنیا آمدهایم. نعمت پشت نعمت. مرا آفرید و مرا شیعه آفرید... حبّ علی را به رایگان در دلم نهاد... امّا من چه کردم؟ یادگار علی(ع) اعمال مرا صبح و شب مینگرد و میگرید: «نادانان و کم خردان شیعه و کسانی که بال پشه از دینداری آنان محکمتر است مارا آزردند»
همان امامی که پیامبر بزرگمان در چنین روزهایی، در خطبهی غدیر راجع به او چنین میگوید:
«... بدانید که آخرینِ امامان، مهدی قائم ازماست. اوست غالب بر ادیان، اوست انتقام گیرنده از ظالمین.
اوست فاتح قلعهها و منهدم کنندهی آنها.
اوست غالب بر هر قبیلهای از اهل شرک و هدایت کنندهی آنان.
بدانید که اوست گیرندهی انتقام همهی خونهای اولیاء خدا.
اوست یاری دهندهی دین خدا.
بدانید که اوست استفاده کننده از دریای عمیق.
اوست که هر صاحب فضیلتی را به قدر فضلش و هر صاحب جهالتی را به جهلش نشانه میدهد.
اوست انتخاب شده و اختیار شدهی خداوند.
اوست وارث هر علمی و احاطه دارنده به هر فهمی.
بدانید که اوست خبردهنده از از پروردگارش، و بالا برندهی آیات الهی.
اوست هدایتیافتهی محکم بنیان.
اوست که کارها به او سپرده شده است.
اوست که پیشینیان به او بشارت دادهاند.
اوست که به عنوان حجت باقی میماند و بعد از او حجتی نیست.
هیچ حقی نیست مگر همراه او، هیچ نوری نیست مگر نزد او.
بدانید او کسی است که غالبی بر او نیست و کسی بر ضد او کمک نمیشود. اوست ولی خدا در زمین و حکم کنندهی او بین خلقش و امین او بر نهان و آشکارش.»
خدایا توفیق شیعه بودن به ما دادی لیاقتش را هم به ما بده
عیدتان مبارک!
یاعلی
... همچو کنعان کآشنا میکرد او که نخواهم کشتی نوح عدو
هی بیا در کشتیِ بابا نشین تا نگردی غرقِ طوفان ای مهین
گفت نه، من آشنا آموختم من به جز شمعِ تو شمع افروختم
هین مکن، کین موج طوفانِ بلاست دست و پا و آشنا امروز لاست
بادِ قهرست و بلای شمعکش جز که شمع حق نمیپاید خمش
گفت نه، رفتم بر آن کوهِ بلند عاصمست آن کُه مرا از هر گزند
هین مکن که کوه کاهست این زمان جز حبیبِ خویش را ندهد امان
گفت من کی پندِ تو بشنودهام که طمع کردی که من زین دودهام؟
خوش نیامد گفتِ تو هرگز مرا من بَریام از تو در هر دو سرا
هین مکن بابا که روزِ ناز نیست و خدا را خویشی و انباز نیست
تاکنون کردی و این دم نازُکیست اندرین درگاه، گیرا، نازِ کیست؟
لَم یلد لَم یولدست او از قِدم نه پدر دارد، نه فرزند و نه عم
نازِ فرزندان کجا خواهد کشید نازِ بابایان کجا خواهد شنید
نیستم مولود، پیرا، کم بِناز نیستم والد، جوانا، کم گُراز
نیستم شوهر، نیم من شهوتی ناز را بگذار اینجا ای سِتی
جز خضوع و بندگی و اضطرار اندین حضرت ندارد اعتبار
گفت بابا سالها این گفتهای باز میگویی، به جهل آشفتهای
چند از اینها گفتهای با هرکسی تا جوابِ سرد بشنودی بسی
این دمِ سردِ تو در گوشم نرفت خاصه اکنون که شدم دانا و زَفت
گفت بابا چه زیان دارد اگر بشنوی یکبار تو پندِ پدر؟
همچنین میگفت او پندِ لطیف همچنان میگفت او دفع عنیف
نه پدر از نصح کنعان سیر شد نه دی در گوشِ آن ادبیر شد
اندرین گفتن بدند و موجِ تیز بر سرِ کنعان زد وشد ریزریز
نوح گفت ای پادشاه بردبار مرمرا خَر مرد وسیلت بردبار
وعده کردی مرمرا تو بارها که بیابد اهلت از طوفان رها
دل نهادم بر امیدت من سلیم پس چرا بربود سَیل از من گلیم؟
گفت او از اهل و خویشانت نبود خود ندیدی تو سپیدی او کبود؟
چونکه دندانِ تو کرمش درفتاد نیست دندان، برکنش ای اوستاد
تا که باقی تن نگردد زار از او گرچه بود آنِ تو، شو بیزار از او
گفت بیزارم زغیرِ ذاتِ تو غیر نبود آنکه او شد ماتِ تو
... ننگرم کس را و گر هم بنگرم او بهانه باشد و تو منظرم
عاشق صنع خدا بافَر بود عاشق مصنوع او کافر بود
امّا همهی پسران با پدران خود مثل پسر نوح نیستند. نمونهی آن پسر پیامبر دیگر، ابراهیم است. امروز هم روز عید قربان است و سالروز امتحان بزرگ ابراهیم و اسماعیل. آنگاه که ابراهیم پسرش را صدا میزند و میگوید خدا مرا امر کرده که تورا قربانی کنم اسماعیل میگوید: پدرجان آنچه را بدان امر شدهای انجام بده که إنشاءالله مر از صابران خواهی یافت.
این 2 پسر و برخوردشان با پدرانشان – که هر 2 از پیامبران اولوالعزم هستند – 2 سر طیف برخوردهای ما با پدرانمان را میسازد. یکی را پدرش به نجات و رستگاری میخواند و او سرباز میزند و دیگری را پدرش به قربانی شدن میخواند و او میپذیرد.
هر 2 پسر پیامبرند. امّا چرا یکی راه هابیل در پیش میگیرد و یکی راه قابیل؟
بد نیست، اینجا، سؤالی هم از خود بپرسیم: ما در کجای این طیف قرار گرفتهایم؟
عید قربان مبارک!
چند وقت پیش وصف خودمو از زبون مولا علی(ع) تو حکمت 150 نهجالبلاغه دیدم:
« چون کسی مباش که بیهیچ عملی به روز بازپسین امید بسته باشد و در آرزوی فرصتی دراز، توبه را به تأخیر میافکند. در گفتار چونان زاهدان است و در رفتار به دنیاگرایان میماند. در دهش دنیا سیری نمیشناسد در دریغ تاب قناعتش نباشد. با آنکه در برابر آنچه بدو داده شده، از سپاس درمانده است، به بازمانده چشم دارد! دیگران را امر و نهی میکند، ولی خود نه پذیرای امر و نهی باشد. به شایستگان ابراز دوستی میکند، بیآنکه با آنان همکاری کند، و با گناهکاران دشمنی میورزد در حایکه خود، یکی از آنها باشد. از بسیاری گناه، مرگ را ناخوش دارد، امّا بر انجام دادن آنچه این ناخوشایندی را سبب شده است، پای میفشارد. در بستر بیماری از رفتار بد خویش پشیمان میگردد، اما تا از بیماری رهید و به بهبودی رسید، با احساس امنیّت به بیهودگی میگراید. در عافیت به خودشگفتی(عجب) دچار میآید و به گاه گرفتاری با نومیدی خود را میبازد. در رویارویی با سختی و دشواری، به ناگزیر دست به دعا برمیدارد، امّا چون آسودگی یافت، رخ برمیتابد.
نفس به نیروی پندارها بر او چیره میشود، امّا او با یقینش مبارزه با نفس را برنمیتابد. با کمت از گناه خویش، نگران گناه دیگری باشد، و به خویشتن بیش از عمل خود امید دارد. با بینیازی مست میشود و به مغاک فتنه فرو میغلتد، و تنگدستی به سستی و نومیدیش میکشاند. در کار کوتاهی میکند در طرح درخواستها تند میراند! چون در برابر خواهشهای نفسانی و شهوانی قرار گیرد، گناه نقد را درمییابد و توبهی نسیه را وامینهد، وچون درد و رنجی فرا رسد به تمامی از دین و راه و رسمش دوری میگزیند و پروا نمیکند. عبرت را به نیکی توصیف میکند. امّا عبرتآموزی نتواند. در اندرز دادن به دیگران نکتهای فرو نگذارد، امّا خود پذیرای هیچ پندی نباشد، که او در حرف میبالد و در غمل میخشکد. در مورد ارزشهای ناپایدار سخت رقابت میکند امّا در برابر ارزشهای ماندگار بسیار آسانگیر و زودگذر باشد. که او سود را زیان و زیان را سود میبیند. از مرگ میهراسد امّا برای نجات فرصتها از مرگ، شتابی نمیکند. گناه دیگری را بزرگ میبیند، اما بزرگتر از آن را برای خود کوچک میشناسد. از دیگر سو، طاعتی از خود را بسیار بزرگ میشمارد، و همان را در دیگری ناچیز میانگارد. پرخاشگر کار دیگران و سازشکار خود و کار خویش باشد. پوچگذرانی با توانگران را، از یاد حق با درویشان، محبوبتر میانگارد. همواره به زیان دیگران و به سود خویش داوری میکند امّا هرگز به سود دیگران و به زیان خویش حکمی نمیدهد. راهنمای دیگران است و گمراهگرِ خویش! دیگران فرمانبرش هستند و خود نافرمان. جام خویش لبریز میستاند و پیمانهی دیگران را پر نمیکند. از غیر خدا میترسد، امّا از پروردگار خئیش هراسیش نباشد»
خورشید بیغروب نهجالبلاغه
ترجمهی عبدالمجید معادیخواه

با این همه ، امام در پاسخ به محبت علما ، به دیدار علمای نجف رفت و در 27/7/1344 در دیدار با آیتالله حكیم كوشید او را از اوضاع ایران مطلع سازد. از این رو، در این دیدار، آنگاه كه از كسالت وی سخن به میان آمد، امام خمینی فرصت را غنیمت شمرد و گفت:
»خوب است برای تغییر آب و هوا به ایران بروید و اوضاع آنجا را از نزدیك ببینید و مشاهده كنید كه بر این ملت مسلمان چه میگذرد. در زمان مرحوم بروجردی عدم اقدام ایشان را علیه دولت جابره حمل بر صحت میكردم و میگفتم: مطالب را به ایشان نمیرسانند. نسبت به جناب عالی هم این طور معتقدم كه فجایع حكومت ایران را به سمع شما نمیرسانند و الا شما هم ساكت نمیماندید. در تهران به عنوان بیست و پنج سال سلطنت پهلوی جشن گرفتند و به زور چهارصد هزار دلار از این مردم فقیر برای مصارف جشن گرفتند، 800 دختر و 800 پسر به عنوان دعا در محلی به جان هم انداختند به عنوان دعا چه كردهاند از گفتنش خجلم«
آقای حكیم: شما كه این جا هستید به من لطفی ندارد ایران بروم، وانگهی چه میشود كرد چه اثر دارد؟
امام: قطعا اثر دارد ما با همین قیام تصمیمات خطرناك دولت را متوقف كردیم، چطور اثر ندارد اگر علما اتحاد داشته باشند قطعا موثر است.
آقای حكیم: اگر احتمال عقلایی نیز داشته باشد و از طریق عقلایی اقدام شود خوب است.
امام: قطعا تأثیر دارد چنانچه اثر هم دیدیم و منظور ما از اقدام، اقدام عاقلانه است و اقدام غیر عاقلانه اصلا مورد بحث نیست.مقصود اقدام علما و عقلای ملت است.
آقای حكیم: اقدام حاد كنیم مردم از ما تبعیت نمیكنند، مردم دروغ میگویند، آنها پی شهوتند. برای دین سینه چاك نمیكنند.
امام: چطور مردم دروغ میگویند، این مردم جان دادند، زجر دیدند، حبس كشیدند، تبعید شدند، اموالشان به غارت رفت. چطور مردم بقال و عطار سرمحل كه سینه جلو گلوله دارند دروغ میگویند.
آقای حكیم: تبعیت نمیكنند مرید شهوات در اغراض مادیه هستند.
امام: عرض كردم كه مردم در پانزده خرداد جوانمردی و صداقت خود را نشان دادند.
آقای حكیم: اگر قیام كنیم و خونی از بینی كسی بریزد، سر و صدایی بشود مردم به ما ناسزا میگویند و سر و صدا راه میاندازند.
امام: ما كه قیام كردیم از احدی به جز مزید احترام و سلام و دستبوسی ندیدیم و هر كه كوتاهی كرد حرف سرد شنید و مورد بیارادتی مردم واقع شد. در تبعید تركیه، به یكی از دهات تركیه اسمش یادم نیست رفتم اهالی آن ده گفتند: وقتی آتاتورك مشغول عملیات ضد دینی خود شد علمای تركیه جمع شدند و به اتفاق مشغول فعالیت علیه تمصیمات آتاتورك شدند، آتاتورك ده را محاصره و چهل نفر از علمای تركیه به قتل رسانید. من شرمنده شدم. پیش خود فكر كردم كه آنها سنی میباشند، وقتی خطر را به دین اسلام نزدیك میبینند، چهل نفر كشته میدهند، ولی علمای شیعه در این خطر عظیمی كه [به] دیانتمان وارد آمده خون از دماغمان نیامد (نه ا زدماغ من و نه شما و نه دیگری). واقعا جای خجالت است.
آقای حكیم: چه باید كرد بایستی احتمال اثر بدهیم، كشته دادن چه اثر دارد.
امام: عملیات ضد دینی دو جور است: یكی مثل رضاخان بیدینی میكرد و میگفت: من میكنم و نسبت به شرع نمیداد، البته موضوع اقدام علیه او از باب نهی از منكر بود ولی شاه فعلی هر عملی ضد قرآن و مذهب میكند و میگوید: از دین است. نظر قرآن چنین است، من از قرآن كریم میگویم، این بدعت عظیم كه بر اساس دیانت لطمه وارد میكند قابل تحمل نیست، باید جانبازی كرد، بگذارید تاریخ ثبت كند كه وقتی دنی مورد حمله واقع شد عدهای از علمای شیعه قیام كردند و دستههایی از آنها كشته شدند.
آقای حكیم: تاریخ چه فایدهای دارد باید اثر داشته باشد.
امام : چطور فایده ندارد؟ مگر قیام حسین بن علی (ع) به تاریخ خدمت مؤثری نكرد؟ و چه بهره بزرگی از قیام آن حضرت میگیریم؟
آقای حكیم: راجع به امام حسن (ع) چه میفرمایید؟ ایشان كه قیام نكردند.
امام: اگر امام حسن (ع) هم به اندازهی شما مرید داشت قیام میكرد. در اول امر قیام كرد دید مریدها فروخته شدهاند، لذا فتح نكرد، اما شما در تمام ممالك اسلامی مقلد و مرید دارید.
آقای حكیم: من كه نمیبینم كسی را داشته باشم كه اگر اقدامی كردیم تبعیت نماید.
امام: شما اقدام كنید و قیام نمایید، من اولین كسی خواهم بود كه از شما تبعیت خواهم
كرد.
آقای حكیم: لبخند و سكوت .....
بخشهایی از كتاب: تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی جلد2 (امام خمینی در تبعید)
این کتاب توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی در اسفند ماه 1384 منتشر شده است. نویسنده این کتاب آقای عبدالوهاب فراتی با استفاده از خاطرات شاگردان امام خمینی(ره) در نجف مجموعه بسیار خواندنی از وضعیت سیاسی_ اجتماعی امام در نجف ارائه داده است. خواندن این کتاب به تمام مشتاقان سیره سیاسی- الهی امام خمینی توصیه می شود. در این کتاب تمایز مشی کفرستیز امام با تلقی های مختلفی که از اسلام شایع بوده و هست بیان شده است.