
دانشجويان هر دانشگاهي خصوصياتي دارند كه مختص همان دانشگاه است. خصوصياتي كه بنا به قاعده طبيعي بر دارندگانش نامكشوف است و تنها وقتي كه افراد مختلفي از دانشگاههاي مختلف كنار هم جمع ميشوند يكهو اينطور ويژگيها تابلو ميشود و بروز ميكند. تجربه كشف اين ويژگيها از آن تجربيات هيجانانگيزي است كه خودشناسي و درك اجتماعي آدم را يكهو يك level زياد ميكند!
اما آنچه ميخواهم به آن بپردازم يكي از خصوصيات جالب توجه «بوميهاي شريف» است! خصوصيتي كه به دلايل مختلف از حالت نمونههاي پراكنده در ميان بوميها خارج شده و در شريف به يك «اپيدمي» تبديل شده است و آن «تأمل در نسبت من و رشته» است كه حاصل اين تأمل اين دانشجوهاي شريف را به 4 دسته كلي تقسيم ميكند. البته اينكه ميگويم اپيدمي يك مقداري اغراق است اما به هرحال من باب همينكه تفكري صورت گرفته آن هم به به تعدادي كه بتواند حالت يك جريان مختصر اجتماعي را پيدا كند و آن هم در ميان قشر «هميشه» متفكر و «كم» مدعاي دانشجو آن هم از نوع «شريفي»اش آنچنان نوبر است كه شما هم به من حق خواهيد داد كه از سر شوق هم كه شده اين لفظ «اپيدمي» را براي اين پديده استعمال(!) كنم.
اما اين 4 گونه بوميهاي شريف از اين قرارند:
1) آنها كه فكر ميكنند درست آمدهاند:
البته درست است كه بنده خيلي از آنهايي را هم كه «اصلاً فكر نميكنند» را هم در زمرهي همين قماش طبقهبندي ميكنم اما از آنجا كه قصد نيتخواني ندارم و خيلي هم با حسن ظن به قضايا نگاه ميكنم و از آنجا هم كه اميد دارم كه گونه چهارم آنقَدَر زياد شده باشند كه همگي بوميهاي شريف را به «تأمل در باب نسبت من و رشته» وادارند، فرض را بر اين ميگذارم كه «همه آنها كه فكر ميكنند درست آمدهاند فقط فكر نكرده باشند يعني تصور يا «وهم پيشفرضانه» نكرده باشند كه درست آمدهاند و واقعاً فكر كرده باشند يعني تأمل و تفكر و تحقيق و اقامه ادله كرده باشند كه درست آمدهاند»
امّا اين وهم پيشفرضانه همان توانايي خارقالعادهي «در هر شرايطي سر زير برف كردن» است كه خداوند متعال مقدار متنابهي از آنرا در اختيار عدهاي از مردمان ايرانزمين قرار داده تا اين مزيت را نسبت به ديگران داشته باشند كه هيچوقت و در هيچ شرايطي خواب نازشان پاره نشود. اين وهم پيشفرضانه همان «مشهوراتي» است كه ديگران گفتهاند و ما شنيدهايم و پذيرفتهايم و ما گفتهايم و ديگران شنيدهاند و پذيرفتهاند و آنها هم گفتهاند و ديگران پذيرفتهاند و گفتهاند و الي آخر. نمونه كاملش هم همين افسانه «بهترين بودن مهندسي در ميان رشتهها و مهندسي برق در ميان مهندسيها و دانشگاه شريف در ميان دانشگاهها» است. نمونه نزديكترش همين افسانه «تقلب 11 ميليوني» در ميان عدهاي است كه چون از «حد تواتر» در facebook عبور كرده و جزو مشهورات گشته است ديگر چون و چرا در آن جايز نيست. اين وهم پيشفرضانه همان چيزي است كه شوپنهاور از آن تعبير به «باور عام» ميكند و فرآيند شكلگيري آنرا چنين توصيف ميكند:
«بايد دريابيم كه در وهله اول دو يا سه نفر اين باور را پذيرفتند يا مطرح كردند و بر آن اصرار ورزيدند، كساني كه مردم آنقدر به آنها لطف داشتند كه مطمئن بودند آنان اين باور را كاملاً سنجيدهاند. سپس معدودي ديگر كه پيشاپيش متقاعد شده بودند كه دو-سه نفر اول قابليت لازم را دارا بودهاند اين باور را پذيرفتهاند. ايشان نيز مورد اعتماد بسياري ديگر قرار گرفتند، كسانيكه تنبلي آنها را وادار كرد كه فكر كنند بهتر است بيدرنگ آن باور را بپذيرند و به كار شاق سنجش آن نپردازند. به اين ترتيب شمار اين پيروان تنبل و سادهلوح روزبهروز زيادتر شد، زيرا به مجرد اينكه شمار زيادي از آن باور طرفداري كردند طرفداران روزافزونش اين امر را به اين واقعيت نسبت دادند كه استحكام استدلالهاي مربوط به آن تنها عامل جذب اين طرفداري بوده است. سپس ديگران هم مجبور شدند اين باور عام را بپذيرند تا آنها را افراد سركشي كه از قبول باورهاي همگاني سرباز ميزندد يا افراد گستاخي كه خود را باهوشتر از ديگران ميدانند، قلمداد نكنند. وقتي باوري به اين مرحله ميرسد هواداري از آن به وظيفه تبديل ميشود. از اين به بعد معدود كسانيكه رأي مستقلي دارند دم فرو ميبندند. آنهايي كه به خود اجازه اظهار نظر ميدهند به هيچوجه باور يا رأي مستقلي ندارند و صرفاً نظر ديگران را بازگو ميكنند. با وجود اين با تعصب و نارواداري هرچه بيشتري از اين باورها دفاع ميكنند زيرا نه از باورهاي متفاوت دگرانديشان بلكه از گستاخي آنها يعني ميل به داشتن رأيي مستقل نفرت دارند. كوتاه سخن اينكه شمار بسيار معدودي ميتوانند فكر كنند ولي هر انساني ميخواهد باوري داشته باشد. بنابراين چه راه ديگري باقي ميماند جز اينكه باوري را به طور حاضر آماده از ديگران بگيرند به جاي اينكه باوري مستقل براي خود پيدا كنند؟» (هنر همیشه بر حق بودن- صفحه ۹۷و۹۸)
اين باور عام يا وهم پيشفرضانهي «بهترين انتخاب بودن مهندسي برق شريف و باقي رشتههاي مهندسي شريف» است كه سالها بسياري از بوميهاي شريف را در حالت كاذب «فكر ميكنند كه درست آمدهاند» قرار ميداد و اين همان باوري است كه گفتم خوشبينانه اميدوارم در سالهاي اخير به خاطر زياد شدن تعداد دانشجوهاي گونهي چهارم آنچنان دچار خدشه شده باشد كه همه بوميهاي شريف را در زمره «تأمل كنندگان در نسبت من و رشته» قرار داده باشد.
از آنجايي كه دور و بر من كساني هستند كه واقعاً واقعاً فكر كردهاند و به اين نتيجه رسيدهاند كه درست آمدهاند و رشته تحصيليشان را درست انتخاب كردهاند بايد بگويم اينها از معدود افرادي هستند كه خدمات درستي به اين مملكت خواهند كرد و مثل دو دسته و شايد هر سه دسته بعدي انگل جامعه نخواهند بود!
2) آنها كه دوست دارند فكر كنند كه درست آمدهاند:
اينها آنهايي هستند كه اشاراتي را در درونشان يافتهاند كه «درست نيامدهاند» اما ترجيح ميدهند به اين اشارات اعتنايي نكنند و فرض را بر اين بگذارند كه درست آمدهاند. اكثر اينها در بيم و وحشتي هميشگي هستند كه مبادا افكارشان جلو برود و به اين نتيجه برسند كه «درست نيامدهاند»! اينها هرچند خود در اعماق ناخودآگاه وجودشان به اين حقيقت اذعان دارند كه اشتباهي هستند، اما ترجيح ميدهند كه همه و مِن جمله خودشان را فريب دهند كه نخير، «درست آمدهاند»! علت روانشناختي ترس اين عده از خاطرات بد كودكي نسبت به پسر همسايهشان گرفته تا طلاق پدرومادرشان هرچه كه ميخواهد باشد، با عرض معذرت بايد بگويم كه من اينها را به عنوان محافظهكاراني ترسو ميشناسم كه در آينده در حرفه خود هم موفقيتي نخواهند يافت و به ديگر انگلهاي جامعه ملحق خواهند شد!
3) آنها كه دوست دارند فكر كنند كه درست نيامدهاند!
اين يكي يك مرض جديدي است كه به تازگي نمونههاي معدودي از آن در ميان بوميهاي شريف مشاهده شده و حيرت پژوهشگران را برانگيخته است. كشف اين مرض جديد اين فرضيه را تقويت ميكند كه عدهي معدودي در هر جامعه حيواني يا انساني براي ابراز وجود يا خودنمايي به روشهايي نامتعارف و خارج از چارچوب روي ميآورند. مثلاً اگر مُد، «بامويِمشزدهيِزيرِروسريِقرمز،بادوستپسر،جلويِتعاوني،آبطالبيخوردن» است اين يكي «باچادرِملّيومانتويِنارنجي،بادوستپسر،جلويِمسجد،يخمكميخورد» تا به عنوان اولين صاحب امتياز اين حركت شاذ در دانشگاه معرفي شود!
البته انگيزههاي چنين پديدههايي را بايد در جاي ديگر جستجو كرد. درباره موضوع مورد بحث ما از زمانيكه رشته مديريت در دانشگاه شريف تأسيس شد و بعد از مدتي كار و بارش گرفت و كلاسش كلي بالا رفت، عدهاي هم متعاقباً پيدا شدند كه 4 كلمه حرفي را كه از علماي مديريت در باب «نياز اساسي كشور به مديران كارآمد» و «عدم حل مسائل صنعتي و اقتصادي ايران به دست مهندسان» ياد گرفته بودند، اين طرف و آنطرف بلغور كنند تا شايد از اين طريق ميدان رقابت مهندسي را كه در آن ناكام مانده بودند، تغيير داده و بخت خود را در ميداني جديد بيازمايند و كلاسي جديد براي خود دستوپا كنند و حتي شايد در جايگاهي بالاتر از رقبيان ديروز خود قرار گيرند و آلام تلخ ناكاميهاي گذشته را از اين طريق التيام بخشند!
4) آنها كه فكر ميكنند كه درست نيامدهاند
اما چه بگويم از اين شيران شب و پارسايان روز (!) كه شبها را به كار وفعاليت و افكار مغشوش خويش مشغولند و روزها را به قناعت نمره و گدايي تمرين و گزارش آز؛ از اين كركسهاي زيباي نمرههاي آسودهي اساتيد گلاب كه خود را در قفس سرخ شريف محبوس ميبينند؛ از اين حشرات 6 ساله و 7 ساله دانشگاه كه به هر سوراخ و سمبهاي سر ميكشند و با هيچ ترفند آموزشياي از شرط معدل و كميسيون تا واحدي چقدرهزارتومن پول صحنه را خالي نميكنند. چه بگويم از اين حاشيهنشينان فضاي آكادميك و از اين فراموش شدگان سيستم آموزشي و از اين مجنونان آدمگريز و از اين عصيانكنندگان نظم مدرن دانشگاهي...
آنها كه واقعاً فكر ميكنند كه درست نيامدهاند و در درك اين حقيقت به حقاليقين رسيدهاند زندگي جالبي در دانشگاه شريف دارند و من هم افتخار آنرا دارم كه دو-سه سالي است كه به جرگه اين عارفان زاهد و اين مجنونان عاصي پيوستهام.
آنكه اين حقيقت را درمييابد آرام و قرار ندارد و هرآنچه را كه بخواهد باز او را به زندگي نكبتبار ناخواسته گذشته بازگرداند به ديده نفرت مينگرد و اين مهمترين نشانه و وجه تمايز حاشيهنشينان واقعي از آن اشتباهينماهاي دروغين گونه سوم است. آنها كه بي درد و غم و از سر بيدردي اداي گريزندگان از مهندسي و دانشگاه صنعتي را درميآورند واقعيت «عدم تعلق به اينجا» را در نيافتهاند و قلباً به چيز ديگري نميانديشند. آنها كه قلباً تعلق خاطرشان را از شريف و شريفي ميبرند شمارش معكوس دردناك گرفتار شدن در منجلاب شريف را به دست خود آغاز ميكنند. گرفتار شدني كه من از آن تعبير به «رخوت آكادميك» ميكنم.
«رخوت آكادميك» حالتي خاص اين حاشيهنشينان رنجور دانشگاه است. حالتي كه ديگر هيچ انگيزهاي نميتواند او را مجبور كند كه يك ساعت پاي يك جزوه درسي بنشيند. حالتي كه آنچنان روح را در خود فروميبرد كه لذت سخيف يك ساعت ديدن برنامه «عمو پورنگ» را در برابر رنج جانكاه يك ربع «فقط نگاه كردن به جزوه آن هم در روز امتحان» به عيشي عظيم مبدل ميكند!
و از ميان اين شورشيان نظم آكادميك تنها آنهايي ره به سوي «آزادي» ميبرند كه پيش از غلبه كامل «رخوت آكادميك» اوضاع را به هر جانكندني كه هست جمع و جور ميكنند و آيندهاي ديگر براي خود ميسازند اما آن عدهي ديگر آنچنان گرفتار ديوارهاي بلند اين زندان آكادميك ميگردند كه كمكم فكر «رهايي» در ذهنشان رنگ ميبازد و رؤيايي كم سو از آن به يادگار ميماند.
اين «حاشيهنشينان» اگر خود را دريابند روح اين جهان بي روح خواهند شد و اگر خود را نيابند سرنوشت «خسرو»ي آن داستان خسروي كتاب ادبيات پيش دانشگاهي را خواهند يافت. «حاشيه نشينانی» که تنها به جرم «اگاهي و مقاومت» قرباني ستم پنهان هنجارهاي غلط اجتماعي ما هستند...
اگر شما هم فكر ميكنيد كه درست نيامدهايد پيش از آنكه گرفتار رخوت شويد فكري به حال خود بكنيد. از آن مهمتر براي رهايي اين گرفتاران دعا كنيد كه سخت نيازمند دعاي من و شما هستند.
سالروز بعثت آخرين فرستاده خدا بر همه مبارك.
ياعلي
افاضات انتخاباتي/ برداشت هفتم: آسيبهايي كه موسوي به اصلاحات زد
پيش از شروع مطلب توجه دوستان را به اين نكته جلب ميكنم كه اين وبلاگ محيطي آزاد براي مباحثات علمي و تئوريك است و نويسنده و خوانندگان آن علي رغم اختلافات نظري –كه گاهي هيچ اشتراكي در ميان نيست- آموختهاند كه يكديگر را دريابند و محترمانه نقد كنند و حتي زير سؤال برند و اينجا را حداقل فضايي براي آگاهي از افكار يكديگر و احياناً رساندن انتقاداتي كه به طرز فكر يكديگر وارد ميدانند قلمداد كنند. با اين حساب از خوانندگان تازه-وارد انتظار ميرود كه اولاً متوجه تفاوت فضاي گفتگوي وبلاگي و چالهميدون و تاكسي و وسط خيابان بشوند و ثانياً نويسنده حقير اين وبلاگ را از پاسخگويي نسبت به ظلمهايي كه زنباباي چادري يا ناظم ريشوي مدرسه يا پسرعموي بسيجيشان نسبت به حريم اخلاقي و كرامت نفسانيشان مرتكب شدهاند، معاف بدارند!
***
بعضي از آنها كه اين روزها در دستگاه فكري معيوب ساخته دست ميرحسين و اطرافيانش زندگي ميكنند، بخاطر فضاي ذهني خللناپذيري كه پيرامونشان ساخته شده، در اين مدت نخواستهاند يا فرصت نكردهاند كه اندكي هم درباره اينكه «آيا موسوي بهترين تاكتيك را براي حفظ و پيشبرد گفتمان اصلاحات به كار برد؟» بينديشند. از آنجايي كه يكي از ويژگيهاي اصيل اين طرز تفكر «فرافكني» و «عدم پذيرش نقصها و مشكلات» است برآن شدم كه «نقد تاكتيكي و البته غير گفتماني عملكرد موسوي» را خود بر عهده بگيرم تا شايد دوستان اصلاحطلب درك كنند كه ميرحسين موسوي چه ضربات مهلكي به جنبش –از نظر ما به اصطلاح!- «اصلاحات» وارد كرده است. نقدي كه مطمئناً تا چندي بعد در محافل خصوصي رفرميستها و بعد از مدتي طولاني –براي حفظ پرستيژِ نپذيرفتن شكست- در نشريات و رسانههاي اصلاحطلب منعكس خواهد شد.

1) خروج از استراتژي استحاله نرم:
مهمترين آسيب موسوي براي اصلاحات خروج ناشيانه از استراتژي قراردادي في مابين اصلاحطلبان مبني بر «بازي در چارچوب نظام و قانون اساسي و تلاش براي نفوذ در حكومت از طريق انتخاباتها» بود. خروجي كه عجولانه و در فضايي غير عقلاني و عصبي و از سر استيصال و سرخوردگي انجام شد و نشان داد كه اصلاحات فاقد يك مغز متفكر منطقي و آرام و مسلط به اوضاع است. درباره اين استراتژي قراردادي چهرههاي شاخص اصلاحات بارها در رسانههاي خود از آن سخن گفتند و مهمترين نشانهي آن استدلالات مكرر براي توجيه حضور در انتخابات و اقناع «تحريميها» بود. عبدالكريم سروش در مصاحبهاي با اعتماد ملي كه در ويژهنامه نمايشگاه كتاب اين روزنامه چاپ شد در اينباره چنين ميگويد:
«ببينيد من در ايران با دوستاني روبرو بودم كه معتقد بودند در انتخابات نبايد شركت كرد. من با دلايل آنها حقيقتاً قانع نشدم. ميدانم كه چه ميگويند و از چه زاويهاي به مسائل نگاه ميكنند. زاويه ديد آنها اين است كه انتخابات به هرحل بساطي است كه حكومت برپا ميكند و بازي كردن در اين بساط نهايتاً سودش به نظام ميرسد. منتها وقتي از آنها ميپرسيدم پس بايد چكار كرد جوابي نداشتند؛ يعني راه ديگري نميماند. لابد بايد انقلاب كرد، كارهاي براندازي كرد... در اينجا من به آنها قصه چاهكني را گفتم كه چاهي كنده بود نميدانست خاك آنرا كجا بريزد. «دخو» به او گفت يك چاه ديگر بكن اين خاكها را در آن بريز. بقيه داستان معلوم است. اين آدم تا آخر عمرش چاه ميكند. خاك اولي را ميريخت در دومي، دومي را در سومي... گفتم ما يك انقلاب كرديم يك عالم خاك از چاه جامعه آورديم بيرون حالا ماندهايم كه اين خاكها كجا بريزيم. شما ميگوييد يك چاه ديگر بكنيد؛ ولي باز همان سؤال مطرح ميشود. خاك چاه دوم را كجا بريزيم؟ ما نميتوانيم عمري را به چاهكني سپري كنيم...
ما ديگر نميتوانيم چاهكني را ادامه دهيم. واقعش اين است كه ما بايد وارد همين بازي بشويم و اين بازي را آنقدر تقويت كنيم كه به جايي برسد كه نتايج واقعي داشته باشد. ممكن است ابتدا نتايجي بدهد نيمه مطلوب، اما به تدريج انشاالله مطلوب خواهد شد. يعني به مطلوبيت نسبي ميرسد، مطلوبيت ايدهآل كه هيچوقت وجود ندارد. دموكراسي ايدهآل در هيچجا وجود ندارد. در اين جهان دنبال چيزهاي خالص نبايد گشت.
به همين دليل در ايران كه بودم همينطور در خارج ايران متوجه شدم نداهاي تحريم بسيار آهسته يا به كل خاموش شده. حتي بسياري از دوستان كه تحريميان بلندبانگ بودند ميگفتند ما رأي نميدهيم اما ديگران را به رأي ندادن دعوت نميكنيم. عليايّحال افراد آزادند كه به هركسي ميپسندند رأي بدهند. من اما معتقدم كه بازي انتخابات بازي دموكراسي است و دموكراسي هم هميشه از نقطه ضعيفي آغاز و به تدريج تقويت ميشود. انتظار دموكراسي كامل را هم در ابتداي مسير نبايد داشت. به همين سبب من فعاليت كساني را كه الآن در اين حوزه فعاليت ميكنند گرامي ميدارم و گمان ميكنم كار نيكويي ميكنند...»
ميرحسين موسوي با عدم تمكين در برابر رأي شوراي نگهبان و قانون اساسي و ولي فقيه عملاً بازي در خارج محدوده نظام را در پيش گرفت كه بوضوح با استراتژي معهود و بلندمدت اصلاحات در تضاد است. شايد بتوان گفت كه عملكرد موسوي پس از انتخابات به منزله مهر پاياني بر استراتژي جوانمرگ شده اصلاحات است. البته پاياني «تقريباً» برگشت ناپذير و غيرقابل جبران!
2) گمراه شدن باقي شخصيتهاي اصلاحطلب و خروج دستهجمعي از حاكميت
موسوي با اعتماد به نفس بالا و به عبارت بهتر كلهشقي ويژه خود در ايام پس از انتخابات چنان جوي در اردوگاه اصلاحطلبان بوجود آورد كه همگي تمام برگهاي خود را خرج كردند و اينك تقريباً هيچيك از شخصيتهاي اصلي اصلاحطلب محض احتياط هم درون چارچوب نظام باقي نماندند. مشاركت، مجمع روحانيون مبارز، خاتمي، كروبي، موسوي و صانعي همگي در كنار نوري و طاهري و موسوي خوئينيها و مجاهدين انقلاب قرار گرفتند تا تمام اصلاحات يكپارچه در منجلابي قرار گيرد كه ميرحسين ايجاد كرد.

3) از دست دادن حاميان انقلابي، مذهبي، قانونگرا، محافظهكار و ترسو
موسوي با حركت انتحاري و عجولانه خود باعث ريزش 5 دسته فوق از حاميان اصلاحات شد. با خروج از دامنه قانون اساسي و ولايت فقيه سه دسته اول را از دست داد و با ورود به عرصه فعاليت غيرقانوني و خشونتآميز و پرريسك دو دسته آخر را كه تعداد قابل توجهي هم به شمار ميرفتند از دست داد.
4) دادن مجوز برخورد به نهادهاي امنيتي و همينطور شوراي نگهبان در انتخاباتهاي بعدي
عملاً تا پيش از اين هرگونه برخورد با اصلاحطلبان به علت پتانسيل بالاي مظلومنمايي برخورد با آنها غيرقابل انجام بود. بي قانوني و اغتشاش بهانه مورد نياز را به نيروي انتظامي و وزارت اطلاعات و قوه قضائيه داد تا با طيف گستردهاي از اصلاحاتيان برخورد شود. از اين گذشته اين حركت در مقياسي چند برابر تقابل ناكام تحصن مجلس ششم مجوز رد صلاحيتهاي آتي را به شوراي نگهبان ميدهد با اين تفاوت كه ظرفيت مظلوم نمايي بخاطر بي قانوني آشكار و مقابله مستقيم با نظام، به شدت پايين آمده است.
5) مأيوس كردن اپوزوسيون تحريمي
موسوي عملاً با طرح بحث تقلب گسترده در انتخابات عملاً كاري كرد كه ديگر هيچوقت كس ديگري نتواند تحريميها را پاي صندوق رأي بياورد، چرا كه اولين شرط آنها براي آمدن پاي صندوق اعتماد به اين است كه رأيشان مؤثر خواهد بود. از سوي ديگر طرح بحث تقلب تعدادي از هواداران اصلاحات را به صف تحريميها ميافزايد و ميرحسين از اين طريق هم –علاوه بر نكته یاد شده در شماره یک-، عملاً راه حضور دموكراتيك اصلاحات در حكومت را مسدود كرد چرا كه حضور دوباره آتي در رقابت دموكراتيك مستلزم پاك كردن ذهنهاي حاميان از احتمال تقلب خواهد بود كه با توجه به پلهايي كه اين روزها پشت سر خود خراب ميكنند كار غير ممكني به نظر ميرسد!
6) زود سوختن بيبيسي فارسي و اوباما در ميان افكار عمومي ايران و جهان
اتفاقات اخير باعث شد كه شبكه تازه رسيده بيبيسي فارسي كه از ديماه شروع به كار كرده بود و همينطور اوباماي دموكرات كه كلي براي موجه جلوه دادن برنامهريزي كرده بود در حركتهايي ناشيانه به سرعت دست خود را رو كنند و برنامههاي بلندمدت آتي خود را نقش بر آب كنند و بهانه مقابله را بدست ايران بدهند. امام خميني در جريان كشتار حجاج ايراني به دست سفاكان آل سعود در بيانيهاي به همين موضوع ميپردازد:
«خداوند بزرگ را سپاس ميگذاريم كه دشمنان ما و مخالفين سياست اسلامي ما را از كمعقلان و بيخردان قرار داده است چرا كه خودشان هم درك نميكنند كه حركتهاي كورشان سبب قوت و تبليغ انقلاب ما و معرف مظلوميت ملت ما گرديده است و در هر مرحلهاي سبب ارتقاي مكتب و كشورمان را فراهم كردهاند كه اگر از صدها وسيله تبليغاتي استفاده ميكرديم و اگر هزاران مبلغ و روحاني را به اقطار عالم ميفرستاديم تا مرز واقعي بين اسلام راستين و اسلام امريكايي و فرق بين حكومت عدل و حكومت سرسپردگان مدعي حمايت از اسلام را مشخص كنيم به صورتي چنين زيبا نميتوانستيم...» (صحيفه امام، جلد20، صفحه 350)
7) واكسينه كردن نظام در برابر اقدامات مشابه
ميكرب اگر ضعيف باشد نه تنها جسم را نميكشد بلكه آنرا مقاومتر ميكند. عدم برنامهريزي درست و منطقي براي جلو بردن «طرح تقلب» و اقامه دعوي و در نظر نگرفتن اهداف مشخص و حساب شده و معقول براي اقدامات انجام شده، نه تنها باعث فرسايشي شدن قضيه و نرسيدن به نتيجه مشخص شد بلكه نظام را در برابر اعمال مشابه كاملاً واكسينه كرد و تجربهاي گرانبها را براي آينده در اختيار گذاشت. اقدامات ضعيفي همچون «پيگيري كميته صيانت از آراء» كه اگر نبود طرح تقلب بسيار آسانتر ميشد، «عدم پيگيري قانوني اوليه و عدم حضور در جلسات شوراي نگهبان» كه تنها بهانهاي بدست مخالفان آقاي موسوي بود و ايشان ميتوانست بعد از حضور و طرح ادعا در شوراي نگهبان بيانيههاي خود را منتشر كند و همينطور «اعلام هدف ابطال انتخابات از همان ابتدا»، كه مشخص بود دست نيافتني است و كمي هم غير منطقي به نظر ميرسيد و همينطور «تغيير مداوم دلايل مورد استناد براي تقلب» اشتباهاتي بودند كه در مجموع باعث شدند فعاليتهاي اخير فاقد دستآورد خاصي براي جنبش اصلاحات باشد و در عين حال تمام مجاري ممكنه براي اقدامات مشابه آتي را -بخاطر هوشيار شدن مخالفين- مسدود كند.
8) از بين رفتن امكان نقد دولت در داخل چارچوب نظام
مهمترين و كارآمدترين نقد وارد بر دولت احمدينژاد نقد آن در داخل چارچوب نظام و با معيارهاي عرفي و قانوني جمهوري اسلامي بود. نقدهايي همچون «قانون گريزي» «عدم هماهنگي با نهادهايي همچون مجمع تشخيص و مجلس» «كاهش قدرت و عرت ايران در جامعه جهاني» و مواردي از اين دست ابزارهايي هستند كه با اقدام اخير اصلاحطلبان به صورت كامل از دست آنها خارج شدهاند. عدم التزام به قوانين جمهوري اسلامي و جهتگيري آن و خروج از محدوده آن و تقابل با ولايت فقيه و همسويي با بيگانگان و دشمنان ملت عملاً امكان نقد درون گفتماني را از دست اصلاحطلبان خارج كرد و اكنون آنها چارهاي ندارند كه با ادبياتي اپوزوسيوني و برونگفتماني، مشابه ادبيات نهضت آزادي به نقد كليت نظام و دولت بپردازند و حال آنكه هر انساني به خوبي ميداند كه نقد برون گفتماني هيچگاه باعث اصلاح دروني سيستم نخواهد شد مگر اينكه به براندازي اساسي آن بپردازد.
9) فاصله گرفتن اذهان از واقعيت و رفع نواقص دروني
آخرين ضربهاي كه دستگاه فكري و جهتگيري سياسي ميرحسين موسوي به اصلاحات وارد كرده است گرفتن امكان نقد درون گفتماني در جبهه اصلاحات است. طرح ادعاي تقلب و انداختن «همه» تقصيرات به عهده دولت و حكومت مانع از درك دلايل واقعي مسائل ميشود. طرح ادعاي تقلب اگر تقلب واقعاً صورت نگرفته باشد باعث ايجاد ذهنيت مجازي و خوشخيالي در هواداران ميشود و اگر واقعاً تا حدي صورت گرفته باشد باعث حل تك پارامتري مسأله و عدم اشراف به مشكلات خودي و نقاط قوت جبهه مقابل ميشود و از سوي ديگر يأس و سرخوردگي را براي آينده نهضت به ارث خواهد گذاشت.
و اينها را نوشتم، چرا كه جهل و خوشخيالي كاذب را حتي براي مخالفانم نميپسندم
ياعلي
پی نوشت:
* خدماتی که موسوی به انقلاب کرد مطلب جالبی است که از سوی دیگر ماجرا یعنی زاویه مقابل این مطلب سوتک به عملکرد موسوی نگریسته است.
* این مطلب هم در نوع خودش جالب بود: چرا طبقه متوسط جدید تهران نشین افسانه را باور کرد؟
افاضات انتخاباتی/ برداشت ششم: با بهتی عمیق به نظاره رفتار تو نشسته ام ای نخست وزیر محبوب امام!
1) آقاي موسوي گيرم كه سياستهاي اقتصادي و شيوه مديريت احمدينژاد و طرز بيان او را نمي پسنديدي آيا اين دليل بود كه او را رمال و كف بين و دروغگو بداني و تهمت بزرگ تقلب 11 ميليوني را به او ببندي؟
2) گيرم كه احمدي نژاد را دروغگو و خائن بداني آيا اين دليل است كه آيت الله جنتي را چون حامي اوست خائن در رأي ملت و متقلب معرفي كني؟
3) گيرم كه جنتي را هم دروغگو و متقلب و خائن مي داني آيا دليل مي شود كه قانون اساسي را -كه مرجع رسيدگي به شكايات را شوراي نگهبان مي داند- دور بزني و قبل از رجوع قانوني مردم را به خيابان -و خودمانيم، شورش !- دعوت كني؟
4) برادرم آقاي ميرحسين موسوي، گيرم كه بند مربوط به شوراي نگهبان را قبول نداري آيا دليل ميشود كه بند ديگر قانون اساسي را كه رهبر را فصل الخطاب مي داند قبول نداشته باشي و حال آنكه اصل بيست و هفت را قبول داري و مداماً تكرار مي كني؟
5) گيرم كه اصلاً كليت قانون اساسي را قبول نداري آيا دليل ميشود كه ولي فقيه ملت را كه فراتر از قانون اساسي اطاعت از او واجب است چون تنها رأي تو را نپذيرفته متقلب و دروغگو بپنداري؟
6) اصلاً گيرم كه نه قانون اساسي را قبول داري و ولايت فقيه در چارچوب آنرا و نه ولايت فقيه فراي قانون اساسي را. آيا حجتي داري كه سيدعلي خامنه اي يار محبوب امام و مرجع تقليد بسياري از مؤمنين را دروغگو معرفي كني؟
7) آقاي موسوي گيرم سيدعلي هم دروغگو آيا هيچ علقه اي به نظام جمهوري اسلامي داري كه متوجه شوي تمام ضد انقلاب و اپوزوسيون برانداز پشت تو سنگر گرفته اند تا مثل شغال به جان اين نظام بيفتند و تمام دشمنان قسم خورده خارجي چشم اميد به تو بسته اند كه شايد مشروعيت نظام را به چالش بكشند يا شايد از طريق تخريب ولايت فقيه و قانون اساسي راه اصلاحات امريكايي را باز ببينند؟
8) گيرم كه اهميتي هم براي جمهوري اسلامي قائل نيستي آيا وطن دوست نيستي تا كمين دشمنان استقلال اين ملت را در شرق و غرب كشور ببيني و حداقل سابقه دوستي با انگليسيها را به خاطر بياوري و كشور را با تضعيف امنيت آن در خطر هجوم بيگانگان قرار ندهي؟
9) اصلاً گيرم كه اهميتي نميدهي كه اينچنين اعتراضات شورش گونه تو طمع دشمنان به خاك اين كشور را برمي انگيزد آيا مسلمان نيستي كه پنهان شدن دشمنان دين و آتش زنندگان مسجد را در ميان حاميانت ببيني و آيا انسان نيستي كه اختفاي قاتلين مردم بيگناه را در ميان هوادارنت ببيني تا شايد حداقل از آنها اعلام برائت كني يا از هوادارنت بخواهي كه با آشوبگران برخورد كنند...
آقاي مهندس ميرحسين موسوي اين درد را با خود به كجا ببرم كه رفتار شما را با حداقل عقلانيتها قابل تحليل نمي بينم و ديدگان شما را در ميان دود آتش عصبانيت و گوشهاي شما را در ميان هياهيوي پايكوبي شياطين انس و جان بسيار تنگ نظر و نارسا مي يابم و در بهتي عميق فرو رفته ام؟
و امّا جناب مهندس گيرم كه هيچكدام از آنها را كه گفتم نمي داني اما ايكاش مي دانستي كه داري با قلب و ذهن و ايمان هواداران خود چه مي كني. ايكاش مي دانستي كه حاميانت را هم به همان سرعتي كه خود در حال سقوطي به دنبال خود مي كشي و روند ناداني و بي منطقي و بي اعتقادي تدريجيِ عجيب فوق الذكر را به سرعت به حاميانت كه كوركورانه طناب اطاعت تو را به گردن انداخته اند منتقل مي كني تا نمي دانم پاسخ صاحب اين دنيا را در آن دنيا چگونه خواهي داد...
و اينها همه عبرتي است براي ما تا عاجزانه با خداي خود بگوييم:
خدايا چنان كن سرانجام كار/ تو خوشنود باشي و ما رستگار
ياعلي
پی نوشت:
- این نوشته سرمقاله مسیح مهاجری حامی سرسخت سابق میرحسین است که او را به تبعیت از ولایت میخواند (لینک)
- این هم اظهار نظر جالبی است درباره فیلم منتشر شده ندا (لینک)
- این نامه آیت الله حائری شیرازی هم به آیت الله خامنه ای بسیار خواندنی و در شرایط سخت فعلی بسیار امیدبخش است (لینک)
