تبليغاتX
سوتک!
خانه هایتان را در دامنه کوه آتشفشان بنا کنید/ شهید آوینی به نقل از نیچه

دانشجويان هر دانشگاهي خصوصياتي دارند كه مختص همان دانشگاه است. خصوصياتي كه بنا به قاعده طبيعي بر دارندگانش نامكشوف است و تنها وقتي كه افراد مختلفي از دانشگاه­هاي مختلف كنار هم جمع مي­شوند يكهو اينطور ويژگيها تابلو مي­شود و بروز مي­كند. تجربه كشف اين ويژگيها از آن تجربيات هيجان­انگيزي است كه خودشناسي و درك اجتماعي آدم را يكهو يك level زياد مي­كند!

     اما آنچه مي­خواهم به آن بپردازم يكي از خصوصيات جالب توجه «بوميهاي شريف» است! خصوصيتي كه به دلايل مختلف از حالت نمونه­هاي پراكنده در ميان بوميها خارج شده و در شريف به يك «اپيدمي» تبديل شده است و آن «تأمل در نسبت من و رشته» است كه حاصل اين تأمل اين دانشجوهاي شريف را به 4 دسته كلي تقسيم مي­كند. البته اينكه مي­گويم اپيدمي يك مقداري اغراق است اما به هرحال من باب همينكه تفكري صورت گرفته آن هم به به تعدادي كه بتواند حالت يك جريان مختصر اجتماعي را پيدا كند و آن هم در ميان قشر «هميشه» متفكر و «كم» مدعاي دانشجو آن هم از نوع «شريفي»اش آنچنان نوبر است كه شما هم به من حق خواهيد داد كه از سر شوق هم كه شده اين لفظ «اپيدمي» را براي اين پديده استعمال(!) كنم.

    اما اين 4 گونه بوميهاي شريف از اين قرارند:

1)    آنها كه فكر مي­كنند درست آمده­اند:

البته درست است كه بنده خيلي از آنهايي را هم كه  «اصلاً فكر نمي­كنند» را هم در زمره­ي همين قماش طبقه­بندي مي­كنم اما از آنجا كه قصد نيت­خواني ندارم و خيلي هم با حسن ظن به قضايا نگاه  مي­كنم و از آنجا هم كه اميد دارم كه گونه چهارم آنقَدَر زياد شده­ باشند كه همگي بومي­هاي شريف را به «تأمل در باب نسبت من و رشته» وادارند، فرض را بر اين مي­گذارم كه «همه آنها كه فكر مي­كنند درست آمده­اند فقط فكر نكرده باشند يعني تصور يا «وهم پيشفرضانه» نكرده باشند كه درست آمده­اند و واقعاً فكر كرده باشند يعني تأمل و تفكر و تحقيق و اقامه ادله كرده باشند كه درست آمده­اند»

   امّا اين وهم پيش­فرضانه همان توانايي خارق­العاده­ي «در هر شرايطي سر زير برف كردن» است كه خداوند متعال مقدار متنابهي از آنرا در اختيار عده­اي از مردمان ايران­زمين قرار داده تا اين مزيت را نسبت به ديگران داشته باشند كه هيچوقت و در هيچ شرايطي خواب نازشان پاره نشود. اين وهم پيش­فرضانه همان «مشهوراتي» است كه ديگران گفته­اند و ما شنيده­ايم و پذيرفته­ايم و ما گفته­ايم و ديگران شنيده­اند و پذيرفته­اند و آنها هم گفته­اند و ديگران پذيرفته­اند و گفته­اند و الي آخر. نمونه كاملش هم همين افسانه «بهترين بودن مهندسي در ميان رشته­ها و مهندسي برق در ميان مهندسي­ها و دانشگاه شريف در ميان دانشگاه­ها» است. نمونه نزديكترش همين افسانه «تقلب 11 ميليوني» در ميان عده­اي است كه چون از «حد تواتر» در facebook عبور كرده و جزو مشهورات گشته است ديگر چون و چرا در آن جايز نيست. اين وهم پيش­فرضانه همان چيزي است كه شوپنهاور از آن تعبير به «باور عام» مي­كند و فرآيند شكلگيري آنرا چنين توصيف مي­كند:

«بايد دريابيم كه در وهله اول دو يا سه نفر اين باور را پذيرفتند يا مطرح كردند و بر آن اصرار ورزيدند، كساني كه مردم آنقدر به آنها لطف داشتند كه مطمئن بودند آنان اين باور را كاملاً سنجيده­اند. سپس معدودي ديگر كه پيشاپيش متقاعد شده بودند كه دو-سه نفر اول قابليت لازم را دارا بوده­اند اين باور را پذيرفته­اند. ايشان نيز مورد اعتماد بسياري ديگر قرار گرفتند، كسانيكه تنبلي آنها را وادار كرد كه فكر كنند بهتر است بي­درنگ آن باور را بپذيرند و به كار شاق سنجش آن نپردازند. به اين ترتيب شمار اين پيروان تنبل و ساده­لوح روزبه­روز زيادتر شد، زيرا به مجرد اينكه شمار زيادي از آن باور طرفداري كردند طرفداران روزافزونش اين امر را به اين واقعيت نسبت دادند كه استحكام استدلال­هاي مربوط به آن تنها عامل جذب اين طرفداري بوده است. سپس ديگران هم مجبور شدند اين باور عام را بپذيرند تا آنها را افراد سركشي كه از قبول باورهاي همگاني سرباز مي­زندد يا افراد گستاخي كه خود را باهوش­تر از ديگران مي­دانند، قلمداد نكنند. وقتي باوري به اين مرحله مي­رسد هواداري از آن به وظيفه تبديل مي­شود. از اين به بعد معدود كسانيكه رأي مستقلي دارند دم فرو مي­بندند. آنهايي كه به خود اجازه اظهار نظر مي­دهند به هيچ­وجه باور يا رأي مستقلي ندارند و صرفاً نظر ديگران را بازگو مي­كنند. با وجود اين با تعصب و نارواداري هرچه بيشتري از اين باورها دفاع مي­كنند زيرا نه از باورهاي متفاوت دگرانديشان بلكه از گستاخي آنها يعني ميل به داشتن رأيي مستقل نفرت دارند. كوتاه سخن اينكه شمار بسيار معدودي مي­توانند فكر كنند ولي هر انساني مي­خواهد باوري داشته باشد. بنابراين چه راه ديگري باقي مي­ماند جز اينكه باوري را به طور حاضر آماده از ديگران بگيرند به جاي اينكه باوري مستقل براي خود پيدا كنند؟» (هنر همیشه بر حق بودن- صفحه ۹۷و۹۸)

    اين باور عام يا وهم پيش­فرضانه­ي «بهترين انتخاب بودن مهندسي برق شريف و باقي رشته­هاي مهندسي شريف» است كه سالها بسياري از بومي­هاي شريف را در حالت كاذب «فكر مي­كنند كه درست آمده­اند» قرار مي­داد و اين همان باوري است كه گفتم خوش­بينانه اميدوارم در سالهاي اخير به خاطر زياد شدن تعداد دانشجوهاي گونه­ي چهارم  آنچنان دچار خدشه شده باشد كه همه بوميهاي شريف را در زمره «تأمل كنندگان در نسبت من و رشته»‌ قرار داده باشد.

    از آنجايي كه دور و بر من كساني هستند كه واقعاً واقعاً فكر كرده­اند و به اين نتيجه رسيده­اند كه درست آمده­اند و رشته تحصيلي­شان را درست انتخاب كرده­اند بايد بگويم اينها از معدود افرادي هستند كه خدمات درستي به اين مملكت خواهند كرد و مثل دو دسته و شايد هر سه دسته بعدي انگل جامعه نخواهند بود!

 

2)    آنها كه دوست دارند فكر كنند كه درست آمده­اند:

اينها آنهايي هستند كه اشاراتي را در درونشان يافته­اند كه «درست نيامده­اند» اما ترجيح مي­دهند به اين اشارات اعتنايي نكنند و فرض را بر اين بگذارند كه درست آمده­اند. اكثر اينها در بيم و وحشتي هميشگي هستند كه مبادا افكارشان جلو برود و به اين نتيجه برسند كه «درست نيامده­اند»! اينها هرچند خود در اعماق ناخودآگاه وجودشان به اين حقيقت اذعان دارند كه اشتباهي هستند، اما ترجيح مي­دهند كه همه و مِن جمله خودشان را فريب دهند كه نخير، «درست آمده­اند»! علت روانشناختي ترس اين عده از خاطرات بد كودكي نسبت به پسر همسايه­شان گرفته تا طلاق پدرومادرشان هرچه كه مي­خواهد باشد، با عرض معذرت بايد بگويم كه من اينها را به عنوان محافظه­كاراني ترسو مي­شناسم كه در آينده در حرفه خود هم موفقيتي نخواهند يافت و به ديگر انگلهاي جامعه ملحق خواهند شد!

 

3)    آنها كه دوست دارند فكر كنند كه درست نيامده­اند!

اين يكي يك مرض جديدي است كه به تازگي نمونه­هاي معدودي از آن در ميان بوميهاي شريف مشاهده شده و حيرت پژوهشگران را برانگيخته است. كشف اين مرض جديد اين فرضيه را تقويت مي­كند كه عده­ي معدودي در هر جامعه حيواني يا انساني براي ابراز وجود يا خودنمايي به روشهايي نامتعارف و خارج از چارچوب روي مي­آورند. مثلاً اگر مُد، «با­مويِ­مش­زده­يِ­زيرِروسريِ­قرمز،بادوست­پسر،جلويِ­تعاوني،­آب­طالبي­خوردن» است اين يكي «باچادرِملّي­ومانتويِ­نارنجي،­با­دوست­پسر،جلويِ­مسجد،يخمك­مي­خورد» تا به عنوان اولين صاحب امتياز اين حركت شاذ در دانشگاه معرفي شود!

     البته انگيزه­هاي چنين پديده­هايي را بايد در جاي ديگر جستجو كرد. درباره موضوع مورد بحث ما از زمانيكه رشته مديريت در دانشگاه شريف تأسيس شد و بعد از مدتي كار و بارش گرفت و كلاسش كلي بالا رفت، عده­اي هم متعاقباً پيدا شدند كه 4 كلمه حرفي را كه از علماي مديريت در باب «نياز اساسي كشور به مديران كارآمد» و «عدم حل مسائل صنعتي و اقتصادي ايران به دست مهندسان» ياد گرفته بودند، اين طرف و آنطرف بلغور كنند تا شايد از اين طريق ميدان رقابت مهندسي را كه در آن ناكام مانده بودند، تغيير داده و بخت خود را در ميداني جديد بيازمايند و كلاسي جديد براي خود دست­وپا كنند و حتي شايد در جايگاهي بالاتر از رقبيان ديروز خود قرار گيرند و آلام تلخ ناكاميهاي گذشته را از اين طريق التيام بخشند!

 

4)    آنها كه فكر مي­كنند كه درست نيامده­اند

اما چه بگويم از اين شيران شب و پارسايان روز (!) كه شبها را به كار وفعاليت و افكار مغشوش خويش مشغولند و روزها را به قناعت نمره و گدايي تمرين و گزارش آز؛ از اين كركسهاي زيباي نمره­هاي آسوده­ي اساتيد گلاب كه خود را در قفس سرخ شريف محبوس مي­بينند؛ از اين حشرات 6 ساله و 7 ساله دانشگاه كه به هر سوراخ و سمبه­اي سر مي­كشند و با هيچ ترفند آموزشي­اي از شرط معدل و كميسيون تا واحدي چقدرهزارتومن پول صحنه را خالي نمي­كنند. چه بگويم از اين حاشيه­نشينان فضاي آكادميك و از اين فراموش شدگان سيستم آموزشي و از اين مجنونان آدم­گريز و از اين عصيان­كنندگان نظم مدرن دانشگاهي...

    آنها كه واقعاً فكر مي­كنند كه درست نيامده­اند و در درك اين حقيقت به حق­اليقين رسيده­اند زندگي جالبي در دانشگاه شريف دارند و من هم افتخار آنرا دارم كه دو-سه سالي است كه به جرگه اين عارفان زاهد و اين مجنونان عاصي پيوسته­ام.

   آنكه اين حقيقت را درمي­يابد آرام و قرار ندارد و هرآنچه را كه بخواهد باز او را به زندگي نكبت­بار ناخواسته گذشته بازگرداند به ديده نفرت مي­نگرد و اين مهمترين نشانه و وجه تمايز حاشيه­نشينان واقعي از آن اشتباهي­نماهاي دروغين گونه سوم است. آنها كه بي درد و غم و از سر بي­دردي اداي گريزندگان از مهندسي و دانشگاه صنعتي را درمي­آورند واقعيت «عدم تعلق به اينجا» را در نيافته­اند و قلباً به چيز ديگري نمي­انديشند. آنها كه قلباً تعلق خاطرشان را از شريف و شريفي مي­برند شمارش معكوس دردناك گرفتار شدن در منجلاب شريف را به دست خود آغاز مي­كنند. گرفتار شدني كه من از آن تعبير به «رخوت آكادميك» مي­كنم.

    «رخوت آكادميك» حالتي خاص اين حاشيه­نشينان رنجور دانشگاه است. حالتي كه ديگر هيچ انگيزه­اي نمي­تواند او را مجبور كند كه يك ساعت پاي يك جزوه درسي بنشيند. حالتي كه آنچنان روح را در خود فرومي­برد كه لذت سخيف يك ساعت ديدن برنامه «عمو پورنگ» را در برابر رنج جانكاه يك ربع «فقط نگاه كردن به جزوه آن هم در روز امتحان» به عيشي عظيم مبدل مي­كند!

   و از ميان اين شورشيان نظم آكادميك تنها آنهايي ره به سوي «آزادي» مي­برند كه پيش از غلبه كامل «رخوت آكادميك» اوضاع را به هر جان­كندني كه هست جمع و جور مي­كنند و آينده­اي ديگر براي خود مي­سازند اما آن عده­ي ديگر آنچنان گرفتار ديوارهاي بلند اين زندان آكادميك مي­گردند كه كم­كم فكر «رهايي» در ذهنشان رنگ مي­بازد و رؤيايي كم سو از آن به يادگار مي­ماند.

   اين «حاشيه­نشينان» اگر خود را دريابند روح اين جهان بي روح خواهند شد و اگر خود را نيابند سرنوشت «خسرو»ي آن داستان خسروي كتاب ادبيات پيش دانشگاهي را خواهند يافت. «حاشيه نشينانی» که تنها به جرم «اگاهي و مقاومت» قرباني ستم پنهان هنجارهاي غلط اجتماعي ما هستند...

 اگر شما هم فكر مي­كنيد كه درست نيامده­ايد پيش از آنكه گرفتار رخوت شويد فكري به حال خود بكنيد. از آن مهمتر براي رهايي اين گرفتاران دعا كنيد كه سخت نيازمند دعاي من و شما هستند.

سالروز بعثت آخرين فرستاده خدا بر همه مبارك.

ياعلي

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 12:12 | لینک  | 

افاضات انتخاباتي/ برداشت هفتم: آسيبهايي كه موسوي به اصلاحات زد

 

پيش از شروع مطلب توجه دوستان را به اين نكته جلب مي­كنم كه اين وبلاگ محيطي آزاد براي مباحثات علمي و تئوريك است و نويسنده و خوانندگان آن علي رغم اختلافات نظري –كه گاهي هيچ اشتراكي در ميان نيست- آموخته­اند كه يكديگر را دريابند و محترمانه نقد كنند و حتي زير سؤال برند و اينجا را حداقل فضايي براي آگاهي از افكار يكديگر و احياناً رساندن انتقاداتي كه به طرز فكر يكديگر وارد مي­دانند قلمداد كنند. با اين حساب از خوانندگان تازه-وارد انتظار مي­رود كه اولاً متوجه تفاوت فضاي گفتگوي وبلاگي و چاله­ميدون و تاكسي و وسط خيابان بشوند و ثانياً نويسنده حقير اين وبلاگ را از پاسخ­گويي نسبت به ظلمهايي كه زن­باباي چادري يا ناظم ريشوي مدرسه يا پسرعموي بسيجي­شان نسبت به حريم اخلاقي و كرامت نفسانيشان مرتكب شده­اند، معاف بدارند!

***

بعضي از آنها كه اين روزها در دستگاه فكري معيوب ساخته دست ميرحسين و اطرافيانش زندگي مي­كنند، بخاطر فضاي ذهني خلل­ناپذيري كه پيرامونشان ساخته شده، در اين مدت نخواسته­اند يا فرصت نكرده­اند كه اندكي هم درباره اينكه «آيا موسوي بهترين تاكتيك را براي حفظ و پيشبرد گفتمان اصلاحات به كار برد؟» بينديشند. از آنجايي كه يكي از ويژگيهاي اصيل اين طرز تفكر «فرافكني» و «عدم پذيرش نقصها و مشكلات» است برآن شدم كه «نقد تاكتيكي و البته غير گفتماني عملكرد موسوي» را خود بر عهده بگيرم تا شايد دوستان اصلاح­طلب درك كنند كه ميرحسين موسوي چه ضربات مهلكي به جنبش –از نظر ما به اصطلاح!- «اصلاحات» وارد كرده است. نقدي كه مطمئناً تا چندي بعد در محافل خصوصي رفرميستها و بعد از مدتي طولاني –براي حفظ پرستيژِ نپذيرفتن شكست- در نشريات و رسانه­هاي اصلاح­طلب منعكس خواهد شد.

 

1)    خروج از استراتژي استحاله نرم:

مهمترين آسيب موسوي براي اصلاحات خروج ناشيانه از استراتژي قراردادي في مابين اصلاح­طلبان مبني بر «بازي در چارچوب نظام و قانون اساسي و تلاش براي نفوذ در حكومت از طريق انتخاباتها» بود. خروجي كه عجولانه و در فضايي غير عقلاني و عصبي و از سر استيصال و سرخوردگي انجام شد و نشان داد كه اصلاحات فاقد يك مغز متفكر منطقي و آرام و مسلط به اوضاع است. درباره اين استراتژي قراردادي چهره­هاي شاخص اصلاحات بارها در رسانه­هاي خود از آن سخن گفتند و مهمترين نشانه­ي آن استدلالات مكرر براي توجيه حضور در انتخابات و اقناع «تحريمي­ها» بود. عبدالكريم سروش در مصاحبه­اي با اعتماد ملي كه در ويژه­نامه نمايشگاه كتاب اين روزنامه چاپ شد در اينباره چنين مي­گويد:

«ببينيد من در ايران با دوستاني روبرو بودم كه معتقد بودند در انتخابات نبايد شركت كرد. من با دلايل آنها حقيقتاً قانع نشدم. مي­دانم كه چه مي­گويند و از چه زاويه­اي به مسائل نگاه مي­كنند. زاويه ديد آنها اين است كه انتخابات به هرحل بساطي است كه حكومت برپا مي­كند و بازي كردن در اين بساط نهايتاً سودش به نظام مي­رسد. منتها وقتي از آنها مي­پرسيدم پس بايد چكار كرد جوابي نداشتند؛ يعني راه ديگري نمي­ماند. لابد بايد انقلاب كرد، كارهاي براندازي كرد... در اينجا من به آنها قصه چاه­كني را گفتم كه چاهي كنده بود نمي­دانست خاك آنرا كجا بريزد. «دخو» به او گفت يك چاه ديگر بكن اين خاكها را در آن بريز. بقيه داستان معلوم است. اين آدم تا آخر عمرش چاه مي­كند. خاك اولي را مي­ريخت در دومي، دومي را در سومي... گفتم ما يك انقلاب كرديم يك عالم خاك از چاه جامعه آورديم بيرون حالا مانده­ايم كه اين خاكها كجا بريزيم. شما مي­گوييد يك چاه ديگر بكنيد؛ ولي باز همان سؤال مطرح مي­شود. خاك چاه دوم را كجا بريزيم؟ ما نمي­توانيم عمري را به چاه­كني سپري كنيم...

    ما ديگر نمي­توانيم چاه­كني را ادامه دهيم. واقعش اين است كه ما بايد وارد همين بازي بشويم و اين بازي را آنقدر تقويت كنيم كه به جايي برسد كه نتايج واقعي داشته باشد. ممكن است ابتدا نتايجي بدهد نيمه مطلوب، اما به تدريج انشاالله مطلوب خواهد شد. يعني به مطلوبيت نسبي مي­رسد، مطلوبيت ايده­آل كه هيچ­وقت وجود ندارد. دموكراسي ايده­آل در هيچ­جا وجود ندارد. در اين جهان دنبال چيزهاي خالص نبايد گشت.

    به همين دليل در ايران كه بودم همينطور در خارج ايران متوجه شدم نداهاي تحريم بسيار آهسته يا به كل خاموش شده. حتي بسياري از دوستان كه تحريميان بلندبانگ بودند مي­گفتند ما رأي نمي­دهيم اما ديگران را به رأي ندادن دعوت نمي­كنيم. علي­ايّ­حال افراد آزادند كه به هركسي مي­پسندند رأي بدهند. من اما معتقدم كه بازي انتخابات بازي دموكراسي است و دموكراسي هم هميشه از نقطه ضعيفي آغاز و به تدريج تقويت مي­شود. انتظار دموكراسي كامل را هم در ابتداي مسير نبايد داشت. به همين سبب من فعاليت كساني را كه الآن در اين حوزه فعاليت مي­كنند گرامي مي­دارم و گمان مي­كنم كار نيكويي مي­كنند...»

     ميرحسين موسوي با عدم تمكين در برابر رأي شوراي نگهبان و قانون اساسي و ولي فقيه عملاً بازي در خارج محدوده نظام را در پيش گرفت كه بوضوح با استراتژي معهود و بلندمدت اصلاحات در تضاد است. شايد بتوان گفت كه عملكرد موسوي پس از انتخابات به منزله مهر پاياني بر استراتژي جوانمرگ شده اصلاحات است. البته پاياني «تقريباً» برگشت ناپذير و غيرقابل جبران!

2)    گمراه شدن باقي شخصيتهاي اصلاح­طلب و خروج دسته­جمعي از حاكميت

موسوي با اعتماد به نفس بالا و به عبارت بهتر كله­شقي ويژه خود در ايام پس از انتخابات چنان جوي در اردوگاه اصلاح­طلبان بوجود آورد كه همگي تمام برگهاي خود را خرج كردند و اينك تقريباً هيچيك از شخصيتهاي اصلي اصلاح­طلب محض احتياط هم درون چارچوب نظام باقي نماندند. مشاركت، مجمع روحانيون مبارز، خاتمي، كروبي، موسوي و صانعي همگي در كنار نوري و طاهري و موسوي خوئيني­ها و مجاهدين انقلاب قرار گرفتند تا تمام اصلاحات يكپارچه در منجلابي قرار گيرد كه ميرحسين ايجاد كرد.

 

3)    از دست دادن حاميان انقلابي، مذهبي، قانون­گرا، محافظه­كار و ترسو

موسوي با حركت انتحاري و عجولانه خود باعث ريزش 5 دسته فوق از حاميان اصلاحات شد. با خروج از دامنه قانون اساسي و ولايت فقيه سه دسته اول را از دست داد و با ورود به عرصه فعاليت غيرقانوني و خشونت­آميز و پرريسك دو دسته آخر را كه تعداد قابل توجهي هم به شمار مي­رفتند از دست داد.

 

4)   دادن مجوز برخورد به نهادهاي امنيتي و همينطور شوراي نگهبان در انتخاباتهاي بعدي

عملاً تا پيش از اين هرگونه برخورد با اصلاح­طلبان به علت پتانسيل بالاي مظلوم­نمايي برخورد با آنها غيرقابل انجام بود. بي قانوني و اغتشاش بهانه مورد نياز را به نيروي انتظامي و وزارت اطلاعات و قوه قضائيه داد تا با طيف گسترده­اي از اصلاحاتيان برخورد شود. از اين گذشته اين حركت در مقياسي چند برابر تقابل ناكام تحصن مجلس ششم مجوز رد صلاحيتهاي آتي را به شوراي نگهبان مي­دهد با اين تفاوت كه ظرفيت مظلوم نمايي بخاطر بي قانوني آشكار و مقابله مستقيم با نظام، به شدت پايين آمده است.

 

5)    مأيوس كردن اپوزوسيون تحريمي

موسوي عملاً با طرح بحث تقلب گسترده در انتخابات عملاً كاري كرد كه ديگر هيچوقت كس ديگري نتواند تحريمي­ها را پاي صندوق رأي بياورد، چرا كه اولين شرط آنها براي آمدن پاي صندوق اعتماد به اين است كه رأيشان مؤثر خواهد بود. از سوي ديگر طرح بحث تقلب تعدادي از هواداران اصلاحات را به صف تحريميها مي­افزايد و ميرحسين از اين طريق هم –علاوه بر نكته یاد شده در شماره یک-، عملاً راه حضور دموكراتيك اصلاحات در حكومت را مسدود كرد چرا كه حضور دوباره آتي در رقابت دموكراتيك مستلزم پاك كردن ذهنهاي حاميان از احتمال تقلب خواهد بود كه با توجه به پلهايي كه اين روزها پشت سر خود خراب مي­كنند كار غير ممكني به نظر مي­رسد!

 

6)    زود سوختن بي­بي­سي فارسي و اوباما در ميان افكار عمومي ايران و جهان

اتفاقات اخير باعث شد كه شبكه تازه رسيده بي­بي­سي فارسي كه از ديماه شروع به كار كرده بود و همينطور اوباماي دموكرات كه كلي براي موجه جلوه دادن برنامه­ريزي كرده بود در حركتهايي ناشيانه به سرعت دست خود را رو كنند و برنامه­هاي بلندمدت آتي خود را نقش بر آب كنند و بهانه مقابله را بدست ايران بدهند. امام خميني در جريان كشتار حجاج ايراني به دست سفاكان آل سعود در بيانيه­اي به همين موضوع مي­پردازد:

«خداوند بزرگ را سپاس مي­گذاريم كه دشمنان ما و مخالفين سياست اسلامي ما را از كم­عقلان و بي­خردان قرار داده است چرا كه خودشان هم درك نمي­كنند كه حركتهاي كورشان سبب قوت و تبليغ انقلاب ما و معرف مظلوميت ملت ما گرديده است و در هر مرحله­اي سبب ارتقاي مكتب و كشورمان را فراهم كرده­اند كه اگر از صدها وسيله تبليغاتي استفاده مي­كرديم و اگر هزاران مبلغ و روحاني را به اقطار عالم مي­فرستاديم تا مرز واقعي بين اسلام راستين و اسلام امريكايي و فرق بين حكومت عدل و حكومت سرسپردگان مدعي حمايت از اسلام را مشخص كنيم به صورتي چنين زيبا نمي­توانستيم...» (صحيفه امام، جلد20، صفحه 350)

 

7)    واكسينه كردن نظام در برابر اقدامات مشابه

ميكرب اگر ضعيف باشد نه تنها جسم را نمي­كشد بلكه آنرا مقاومتر مي­كند. عدم برنامه­ريزي درست و منطقي براي جلو بردن «طرح تقلب» و اقامه دعوي و در نظر نگرفتن اهداف مشخص و حساب شده و معقول براي اقدامات انجام شده، نه تنها باعث فرسايشي شدن قضيه و نرسيدن به نتيجه مشخص شد بلكه نظام را در برابر اعمال مشابه كاملاً واكسينه كرد و تجربه­اي گرانبها را براي آينده در اختيار گذاشت. اقدامات ضعيفي همچون «پيگيري كميته صيانت از آراء» كه اگر نبود طرح تقلب بسيار آسانتر مي­شد، «عدم پي­گيري قانوني اوليه و عدم حضور در جلسات شوراي نگهبان» كه تنها بهانه­اي بدست مخالفان آقاي موسوي بود و ايشان مي­توانست بعد از حضور و طرح ادعا در شوراي نگهبان بيانيه­هاي خود را منتشر كند و همينطور «اعلام هدف ابطال انتخابات از همان ابتدا»، كه مشخص بود دست نيافتني است و كمي هم غير منطقي به نظر مي­رسيد و همينطور «تغيير مداوم دلايل مورد استناد براي تقلب»  اشتباهاتي بودند كه در مجموع باعث شدند فعاليتهاي اخير فاقد دست­آورد خاصي براي جنبش اصلاحات باشد و در عين حال تمام مجاري ممكنه براي اقدامات مشابه آتي را -بخاطر هوشيار شدن مخالفين- مسدود كند.

 

8)    از بين رفتن امكان نقد دولت در داخل چارچوب نظام

مهمترين و كارآمدترين نقد وارد بر دولت احمدي­نژاد نقد آن در داخل چارچوب نظام و با معيارهاي عرفي و قانوني جمهوري اسلامي بود. نقدهايي همچون «قانون گريزي» «عدم هماهنگي با نهادهايي همچون مجمع تشخيص و مجلس» «كاهش قدرت و عرت ايران در جامعه جهاني» و مواردي از اين دست ابزارهايي هستند كه با اقدام اخير اصلاح­طلبان به صورت كامل از دست آنها خارج شده­اند. عدم التزام به قوانين جمهوري اسلامي و جهتگيري آن و خروج از محدوده آن و تقابل با ولايت فقيه و همسويي با بيگانگان و دشمنان ملت عملاً امكان نقد درون گفتماني را از دست اصلاح­طلبان خارج كرد و اكنون آنها چاره­اي ندارند كه با ادبياتي اپوزوسيوني و برون­گفتماني، مشابه ادبيات نهضت آزادي به نقد كليت نظام و دولت بپردازند و حال آنكه هر انساني به خوبي مي­داند كه نقد برون گفتماني هيچگاه باعث اصلاح دروني سيستم نخواهد شد مگر اينكه به براندازي اساسي آن بپردازد.

 

9)    فاصله گرفتن اذهان از واقعيت و رفع نواقص دروني

آخرين ضربه­اي كه دستگاه فكري و جهتگيري سياسي ميرحسين موسوي به اصلاحات وارد كرده است گرفتن امكان نقد درون گفتماني در جبهه اصلاحات است. طرح ادعاي تقلب و انداختن «همه» تقصيرات به عهده دولت و حكومت مانع از درك دلايل واقعي مسائل مي­شود. طرح ادعاي تقلب اگر تقلب واقعاً صورت نگرفته باشد باعث ايجاد ذهنيت مجازي و خوش­خيالي در هواداران مي­شود و اگر واقعاً تا حدي صورت گرفته باشد باعث حل تك پارامتري مسأله و عدم اشراف به مشكلات خودي و نقاط قوت جبهه مقابل مي­شود و از سوي ديگر يأس و سرخوردگي را براي آينده نهضت به ارث خواهد گذاشت.

 

و اينها را نوشتم، چرا كه جهل و خوش­خيالي كاذب را حتي براي مخالفانم نمي­پسندم

ياعلي

 

پی نوشت:

* خدماتی که موسوی به انقلاب کرد  مطلب جالبی است که از سوی دیگر ماجرا یعنی زاویه مقابل این مطلب سوتک به عملکرد موسوی نگریسته است.

* این مطلب هم در نوع خودش جالب بود: چرا طبقه متوسط جدید تهران نشین افسانه را باور کرد؟

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 15:55 | لینک  | 

افاضات انتخاباتی/ برداشت ششم: با بهتی عمیق به نظاره رفتار تو نشسته ام ای نخست وزیر محبوب امام!

1)      آقاي موسوي گيرم كه سياستهاي اقتصادي و شيوه مديريت احمدينژاد و طرز بيان او را نمي پسنديدي آيا اين دليل بود كه او را رمال و كف بين و دروغگو بداني و تهمت بزرگ تقلب 11 ميليوني را به او ببندي؟

2)      گيرم كه احمدي نژاد را دروغگو و خائن بداني آيا اين دليل است كه آيت الله جنتي را چون حامي اوست خائن در رأي ملت و متقلب معرفي كني؟

3)      گيرم كه جنتي را هم دروغگو و متقلب و خائن مي داني آيا دليل مي شود كه قانون اساسي را -كه مرجع رسيدگي به شكايات را شوراي نگهبان مي داند- دور بزني و قبل از رجوع قانوني مردم را به خيابان -و خودمانيم، شورش !- دعوت كني؟

4)      برادرم آقاي ميرحسين موسوي، گيرم كه بند مربوط به شوراي نگهبان را قبول نداري آيا دليل ميشود كه بند ديگر قانون اساسي را كه رهبر را فصل الخطاب مي داند قبول نداشته باشي و حال آنكه اصل بيست و هفت را قبول داري و مداماً تكرار مي كني؟

5)      گيرم كه اصلاً كليت قانون اساسي را قبول نداري آيا دليل ميشود كه ولي فقيه ملت را كه فراتر از قانون اساسي اطاعت از او واجب است چون تنها رأي تو را نپذيرفته متقلب و دروغگو بپنداري؟

6)      اصلاً گيرم كه نه قانون اساسي را قبول داري و ولايت فقيه در چارچوب آنرا و نه ولايت فقيه فراي قانون اساسي را. آيا حجتي داري كه  سيدعلي خامنه اي يار محبوب امام و مرجع تقليد بسياري از مؤمنين را دروغگو معرفي كني؟

7)      آقاي موسوي گيرم سيدعلي هم دروغگو آيا هيچ علقه اي به نظام جمهوري اسلامي داري كه متوجه شوي تمام ضد انقلاب و اپوزوسيون برانداز پشت تو سنگر گرفته اند تا مثل شغال به جان اين نظام بيفتند و تمام دشمنان قسم خورده خارجي چشم اميد به تو بسته اند كه شايد مشروعيت نظام را به چالش بكشند يا شايد از طريق تخريب ولايت فقيه و قانون اساسي راه اصلاحات امريكايي را باز ببينند؟

8)      گيرم كه اهميتي هم براي جمهوري اسلامي قائل نيستي آيا وطن دوست نيستي تا كمين دشمنان استقلال اين ملت را در شرق و غرب كشور ببيني و حداقل سابقه دوستي با انگليسيها را به خاطر بياوري و كشور را با تضعيف امنيت آن در خطر هجوم بيگانگان قرار ندهي؟

9)      اصلاً گيرم كه اهميتي نميدهي كه اينچنين اعتراضات شورش گونه تو طمع دشمنان به خاك اين كشور را برمي انگيزد آيا مسلمان نيستي كه پنهان شدن دشمنان دين و آتش زنندگان مسجد را در ميان حاميانت ببيني و آيا انسان نيستي كه اختفاي قاتلين مردم بيگناه را در ميان هوادارنت ببيني تا شايد حداقل از آنها اعلام برائت كني يا از هوادارنت بخواهي كه با آشوبگران برخورد كنند...

 

آقاي مهندس ميرحسين موسوي اين درد را با خود به كجا ببرم كه رفتار شما را با حداقل عقلانيتها قابل تحليل نمي بينم و ديدگان شما را در ميان دود آتش عصبانيت و گوشهاي شما را در ميان هياهيوي پايكوبي شياطين انس و جان بسيار تنگ نظر و نارسا مي يابم و در بهتي عميق فرو رفته ام؟

    و امّا جناب مهندس گيرم كه هيچكدام از آنها را كه گفتم نمي داني اما ايكاش مي دانستي كه داري با قلب و ذهن و ايمان هواداران خود چه مي كني. ايكاش مي دانستي كه حاميانت را هم به همان سرعتي كه خود در حال سقوطي به دنبال خود مي كشي و روند ناداني و بي منطقي و بي اعتقادي تدريجيِ عجيب فوق الذكر را به سرعت به حاميانت كه كوركورانه طناب اطاعت تو را به گردن انداخته اند منتقل مي كني تا نمي دانم پاسخ صاحب اين دنيا را در آن دنيا چگونه خواهي داد...

و اينها همه عبرتي است براي ما تا عاجزانه با خداي خود بگوييم:

خدايا چنان كن سرانجام كار/ تو خوشنود باشي و ما رستگار

ياعلي

 

پی نوشت:

- این نوشته سرمقاله مسیح مهاجری حامی سرسخت سابق میرحسین است که او را به تبعیت از ولایت میخواند (لینک)

- این هم اظهار نظر جالبی است درباره فیلم منتشر شده ندا (لینک)

 - این نامه آیت الله حائری شیرازی هم به آیت الله خامنه ای بسیار خواندنی و در شرایط سخت فعلی بسیار امیدبخش است (لینک)

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 1:37 | لینک  |