بعد از نوشتن اين چند مطلب اخير يكبار ديگر به فكر افتادم كه رسالتي كه خود من براي اين سوتك جانم درنظر گرفته ام چيست و آيا همچنان در راه هستم يا نه. يادم مي آيد قبلاًها كه بيشتر فرصت داشتم و روي مطالعه وبلاگهاي مردم وقت مي گذاشتم به ذهنم رسيده بود كه وبلاگ نويسها به انگيزه هاي مختلفي اقدام به نوشتن مي كنند. انگيزه هايي كه خيلي وقتها آنچنان متفاوت است كه به زحمت مي شود همه آنچه به عنوان خروجي اين انگيزه ها از كار درمي آيد يك كاسه «وبلاگ» ناميد:
۱) عده اي وبلاگ خود را در فضاي مجازي آنطوري مي بينند كه خود را بالاي يك تپه مه آلود در يك جاي دورافتاده! يعني جايي به غايت دور از شهر و واقعيت براي گفتن و فرياد زدن و ناليدن از هر آنچه ناگفتني است، بخصوص كه اينجا هيچكس تو را نمي شناسد و از واقعيت تو بي اطلاع است. اين عده با نامهاي مستعار وبلاگي ايجاد مي كنند و به نوعي «نجوا» با فضاي مه آلود مجازي مشغول مي شوند. مخاطبين و دوستان مجازي كمترين اهميت را دارند مگر اينكه وبلاگي با درد مشابه پيدا شود كه معمولاً هم پيدا مي شود و به نوعي درددل مشترك هم به مجموعه قبلي اضافه مي شود. آنطور كه من فهميده ام و اصلاً هم مستند نيست اينطور وبلاگها خيلي زيادند و شايد حتي از دو عده ي بعدي هم بيشتر باشند.
تحليلهاي مختلفي مي توان براي چرايي اين رفتار ارائه داد. تحليل شخصي من اين است كه اين افراد به شدت در دنياي واقعي تنها و آزرده هستند و چون هيچ حامي و تكيه گاه مشخصي در زندگي خود نمي يابند به فضاي مجازي به عنوان يك فضاي تاريك براي فرياد زدن و ناله كردن روي مي آورند و چه بهتر كه در اين اثنا كسي هم ناله هاي آنها را بشنود و توجهي نشان دهد و درد مشتركي پيدا شود و درددلي شكل بگيرد و...
۲) عده ديگري هستند كه وبلاگ خود را در فضاي مجازي آنطور مي بينند كه غرفه اي متعلق به خود را در يك نمايشگاه بزرگ! يعني فضاي مجازي را نمايشگاه بزرگي مي يابند كه هر كسي مي تواند با داشتن يك وبلاگ خود و داشته هايش را در آن عرضه كند، بخصوص اگر دوست و فاميل هم يكي يك وبلاگ داشته باشند! وبلاگ در ديدگاه اين افراد بخشي از هويت آنهاست و حتي شايد بشود گفت كل هويت آنها!
به تعبيري مي توان گفت انسان جديد با هويت مثله شده اي از خود در جامعه مدرن روبروست و او از ارائه يك هويت يكپارچه از خود ناتوان است و اينجاست كه وبلاگ به كمك او مي آيد. واقعيت پاره پاره ساختارهاي اجتماعي است كه باعث مي شود انسان در مواقع مختلفي مثل تحصيل علم (دانشگاه)، فعاليت براي بدست آوردن درآمد (محيط كار)، حضور در خانواده و حتي هنگام ورزش و تفريح مجبور باشد بخشهاي مجزايي از هويت واحد خود را به كارگيرد و دوستاني منحصر به نهادهاي مختلف براي خود دست و پا كند. يعني مثلاً آنچه در دانشگاه اهميت دارد صرفاً توانايي حل مسأله است و معيار ارزشگذاري آن محيط همين توانايي است. پارامتر مهم در سيستم دوستيابي دانشجويي همين توانايي است (البته دانشگاه شريف يك مدل ايده آل است و اين مباحث مثلاً در دانشگاه آزاد احتمالاً بالكل منتفي است!) مباحثي كه دوستان با هم مطرح مي كنند در درجه اول همين موضوع است و در درجه دوم موضوعات عام و مشتركي مثل فوتبال، سينما، موسيقي، تفريح و مهماني و ... است. بر خلاف اين مثلاً در يك محيط كاري همين فرد مجبور است كه بخش ديگري از هويت خود را به نمايش بگذارد و ادبيات همكاري هم با ادبيات دوستي دانشجويي بالكل متفاوت است. در كنار اينها اينرا بگذاريد كه هردوي اين گروه هاي دوستي بعد از سالها شايد مطلع نباشند كه مثلاً پدر شما در كودكي شما فوت كرده است. (البته اين موضوع خاص هم درباره خانمها بالكل منتفي است!)
وبلاگ محيطي را فراهم مي كند تا انسانها بتوانند در يك فضاي عادلانه مجازي خود را آنطور كه دوست دارند و با تمام ابعادش به نمايش بگذارند. براي اين عده اسمها عمدتاً واقعي است و بازديد از وبلاگ و كامنتها و ديده شدن آن توسط دوستان اهميت بسيار دارد. مطالب وبلاگ هم بيشتر پيرامون مشاهدات و دريافتهاي شخصي و علايق و انتظارات شخص و در يك كلام «حديث نفس» است.
اين نوع وبلاگها از آنجا كه صورت عينيت يافته «خود»ها در فضاي مجازي اند، در غياب يك «خود» كارآمد و مطلوب در دنياي واقعي جايگاه بسيار پراهميتي پيدا مي كنند تا جاييكه شايد زندگي اصلي شخص را به تدريج از واقعيت به مجاز آورند تا جاييكه شخص به جاي اينكه وبلاگ را صورت مجازي خود بداند، هويت خود را با وبلاگش بيابد. يعني جسمي در دنياي واقع و روحي در دنياي مجازي!
۳) دسته سوم وبلاگ خود را در فضاي مجازي آنطور مي بينند كه منبري در ميان جمع مشتاقي از مردم! اين يعني وبلاگ به مثابه يك رسانه. محلي نه براي عرضه خود كه براي ارائه و انتقال يك پيام. با اين حال بايد دقت كرد كه وبلاگ به خاطر ساختار خاص خود رسانه اي مثل روزنامه نيست. تفاوت جدي وبلاگ با رسانه هاي ديگر در اين است كه شخصيت نويسنده و عملكرد او –چه در دنياي واقعي و چه در فضاي مجازي- اهميت بسزايي در كاركرد اين رسانه دارد. به عبارت ديگر وبلاگ هرگز به «برند رسانه اي» تبديل نمي شود –منظور از برند رسانه اي اين است كه خواننده نه به خاطر محتواي مورد نظرش كه به خاطر نام رسانه (مثلاً كيهان) آنرا مطالعه مي كند- بلكه اين شخصيت نگارنده است كه تأثير و اعتبار پيامها را مشخص مي كند. مواردي خاصي هم وجود دارد كه خود پيام، به نام رسانه همگاني و وبلاگ اعتبار مي دهد كه البته در فضاي متكثر اطلاعاتي اين زمانه و ذهنهاي گم شده در ميان انبوه اطلاعات كار بسيار مشكلي است.
***
«سوتك» راه خود را از ميان اين سه به سوي آخري مي پويد و گهگاه هم تنه به تنه «نجوا» و «حديث نفس» زده است. با اين حال ساختار وبلاگ به گونه اي است كه ولو با اختيار كاركرد رسانه اي غلطيدن در دام «بازگويي خود» يا «عرضه خويشتن» بسيار محتمل است. «سخن گفتن از خود» شايد به خودي خود مشكل دار نباشد ولي مسيري است كه در صورت مشخص نبودن مراد آن، به آساني راه خود را به سوي «جدي شدن و اهميتِ ويژه يافتنِ نفس» پيدا مي كند كه خود مقدمه رذائلي چون عجب و كبر است. آفاتي كه به باور من جلوگيري از آنها يك شخصيت قوي و معنوي مي خواهد كه ايمان و ارتباط او با خدا، و معنويت و عاطفه مندرج در زندگي او صفت متعالي «استغنا» را براي او به همراه آورده است تا مجبور نباشد براي «درددل» به «نجواي مجازي» و براي «خودباوري» به «عرضه خويشتن» روي آورد.
...و اينها همه الفاظ بود و ره تا به عمل بسيار است.
ياعلي
*مطالب مرتبط در همين وبلاگ:
- وقتي مجاز، محكِ واقعي شود...
- تأملي پيرامون آثار تربيتي و آفات اخلاقي وبلاگ و وبلاگ نويسي
بررسی تحلیلی روند غربزدگی سیاستمداران ایرانی در سالهای پس از جنگ
نكته پيش از مطالعه: اين نوشته بلند حاوي موضوعاتی بسيار عميق و ظريف است چه آنرا حسن بشماريد و چه عيب. اين يعني اينكه اگر نگاه شما به «وبلاگ» فست فودي است و حوصله مطالعه آرام و دقيق را نداريد مطالعه آن توصيه نمي شود! با اين حال توصيه مي كنم كه با حوصله و دقت و آرامش- و اگر مثل من از اینترنت دایال آپ استفاده می کنید در حالت دیسکانکت!- نوشته زير را بخوانيد كه حتي اگر تحليلها را هم قبول نداشته باشيد طرح مسأله خود كم اهميت نيست.
قسمت اول مربط به جمع بندی مباحث معرفتی پیشین است و قسمت دوم نوشته -زیر خط- بررسی روند غربزدگی سیاتمدارن دوره سازندگی و بخصوص اصلاحات است و باب طبع ذائقه های سیاسی و دل مشغولیهای سیاسی این روزها.
پيش از آنكه به دليل هفتم غريزدگي در ايران، يعني مسائل سياسي بپردازم بهتر مي دانم كه ابتدائاً نظر نهايي خود را در باب «نسبت ما و محصولات غربي» بيان كنم و سپس به بررسي عوامل سياسي در تسريع غربزدگي ايراني بپردازم.
***
«نسبت صحيح ما و محصولات غربي» يا «راهبردهاي حركت به سوي تمدن سازي»
آنچه بصورت نسبت صحيح ما و محصولات غربي قابل طرح است تقريباً بعد از طرح مباحث پيشين تا حد خوبي روشن شده است. از يكسو ما نمي خواهيم و نمي توانيم كه با طرد تمام محصولات غرب، منتظر آينده اي رؤيايي باشيم كه در آن همه محصولات اجتماعي بومي و برساخته انديشه ناب و خالص ديني باشد و از سوي ديگر نمي توانيم به محصولات غربي به چشم ابزارهايي نگاه كنيم كه هر طور كه خواستيم از آنها استفاده كنيم و آنها را قالبهايي رام دستان و انديشه مان قلمداد كنيم كه با هد محتواي دلخواه ما قابل پرشدن است. در عين حال كه به خوبي مي دانيم كه خواسته يا ناخواسته بخش عمده اي از كارايي اجتماع ما بخاطر سازوكارهاي وارداتي است و از فوايد اين محصولات و پيشرفت مداوم تجربيات بشري هم نمي خواهيم بي بهره باشيم.
با اين حساب نحوه تعامل و برخورد ما با محصولات غربي راهي بينابين است. به عبارت بهتر مي توان گفت كه فرآيند ايجاد تمدني نو در شرايط فعلي كه تمدني ديگر در جامعه ما حضور عيني دارد تركيبي از دو فرآيند «اصلاحات آگاهانه پايين به بالا» و «توليد و استنباط ديني بالا به پايين» است. برخورد اين دو فرآيند «عمل به نظر» و «نظر به عمل» در واقعيت اجتماع، رشد خلاقانه و متعالي اسلامي را در عينيت جامعه تحقق مي بخشد.
بصورت خلاصه مي توان راهكارهاي زير را براي پياده كردن چنين فرآيندهايي، تصور كرد:
1) برخورد عاقلانه با مصحولات خرد و كلان غربي. شامل تمهيداتي نظيرِ
- گزينش آگاهانه (مثلاً مطالعه كنند و موقع ورود اينترنت به كشور بخشهاي چت آنرا وارد نكنند. يا mms در موبايل)
- آگاهي از جهتمندي قالبها و مطالعه و بررسي «ظرفيت محتوايي قالبها» و عوارض سوء ناشي از به كارگيري آنها –تحت عنوان غربزدگي كه در قسمت دوم طرح شد- (پروژه هايي تحقيقاتي تعريف شود و اين موضوعات بررسي شود. صدها آويني بايد در اين عرصه و با اين نگاه تربيت شوند و به كارشناسي بپردازند)
- برنامه ريزي براي اصلاح مستمر قالبها و ابزارهاي غربي در جهت ارزشها و فرهنگ بومي (مثلاً در معماري وارداتي تغييراتي ايجاد كنند و به تدريج تيپهاي اسلامي را به آن اضافه كنند)
2) تأكيد بر محتواگرايي و حركت به سمت توليدات نوي اسلامي با تمهيداتي نظير
- تقويت مباني و ريشه هاي ديني بخصوص در حوزه هاي علميه و دانشگاه ها در جهت تحولات و خلاقيتهاي عيني اجتماعي
- معرفي همزمان قالبها و محتواها براي آشنايي جامعه با محتواها و جلوگيري از فروغلطيدن در دام «تكنيك گرايي»
- بازتعريف قالبها با الفاظ مشابه ولي با محتواهاي جديد و ريشه دار و قالبهاي اصلاح شده و به عبارت بهتر پر كردن قالبها با محتواي ريشه دار در مفاهيم ديني (مثل حركت بديع و خلاقانه حضرت امام در انتخاب «جمهوري» به عنوان شكل حكومت اسلامي فعلي ولي با بازتعريف كامل و جامع آن در سيستم اسلامي هم از نظر محتوايي و هم از نظر ايجاد تغييرات شكلي در آن مثل مجلس خبرگان و...)
3) تربيت اسلامي نيروي انساني و نسلهاي آينده كه تقريباً مهمترين و مؤثرترين كاري است كه مي شود انجام داد.
حال باز مي گرديم به آخرين مورد علت غربزدگي در ايران كه با عنوان «مسائل سياسي» طرح شد.
نقش مسائل سياسي در غربزدگي ايراني
پيش از آنكه به ذكر دلايل خود در باب تأثير جدالهاي سياسي در غربزدگي سياستمداران و مردم ايران بپردازم ذكر يك نكته ضروري است.
نسبت بين «مباني نظري و معرفتي» و «موضعگيريهاي سياسي» يك رابطه يك طرفه نيست بلكه رابطه اي دوطرفه است كه مي تواند از هر دو سو تحريك شود. به اين معنا كه گاهي مباني معرفتي جناح ها و مواضع سياسي را مي آفريند و گاهي بالعكس جدالها و مسائل سياسي موجب تحول يا شكل گيري مباني معرفتي مرتبط مي شود. و گاهي هر دو روي هم تأثير و تأثر دارند و پي گيري و واكاوي تأثير هر كدام از اين پارامترها روي ديگري در مقاطع مختلف تاريخي، كار ساده اي نخواهد بود.
آنچه در اين قسمت مراد بحث ماست شق دوم اين رابطه است. يعني تأثير مسائل سياسي در مباني معرفتي مردم و سياستمداران. شق اول آن همان بود كه تا حدودي تحت عنوان «علوم انساني غربي» و «جريان خزنده غربزده» مطرح شد و درك تأثيرات بالا به پايين معرفتي-سياسي به راحتي قابل تحليل و بررسي است، حال آنكه نسبت معكوس آن نياز به دقت نظر بيشتري دارد.
***
بازمي گرديم به سالها پيش. فضاي سياسي ايران پس از انقلاب، بخصوص در سالهاي نزديك به دفاع مقدس، يك فضاي سياسي كاملاً ديني و انقلابي است. انقلابي اتفاق افتاده كه اصول موضوعه اجتماع را بالكل تغيير داده و مفاهيم و مباني جديدي را وارد فرهنگ و انديشه و ادبيات ملت كرده است. اصولي كه تا سالها به صورت شعارها تجلي مي يافت. شعارهايي كه به دليل فضاي خاص سالهاي ابتداي انقلاب كه بخصوص با جو فرهنگي خاص جنگ در آميخته بود، هميشه در فضايي بسيار بالاتر از واقعيت و بصورتي مقدس و ذكرمانند تكرار مي شد. به عبارت بهتر ايران تا انتهاي جنگ تنها خود را مدعي حفظ اين شعارها و قداست الفاظ مي دانست. شعارهايي چون «مرگ بر امريكا» «مرگ بر ضد ولايت فقيه» «حمايت از مستضعفان عالم» «تشكيل جبهه واحد جهاني عليه امپرياليسم» «امت واحده اسلامي» و موارد اينچنيني آخرين لبه هاي خاكريز انقلاب به شمار مي رفتند. مدعي آنها انقلابي بود و منكر آنها دشمن ملت و ضدانقلاب و همين فضا باعث شده بود كه كسي به فكر جلو بردن و تحقق «حرف» به سوي «عمل» نباشد.
اما جنگ كه تمام شد همه دانستند كه حالا وقت حرف زدن و پنهان كردن عمل زير پوشش «دفاع» به پايان رسيده است. علي القاعده دستهاي انقلاب نوپاي اسلامي از استراتژي ها و تاكتيكهاي مديريتي و روشهاي اداره كشور خالي است و جز اصول و مباني چيزي ندارد. اصول و مباني هم كه نمي توان گفت چرا كه تدويني از اصول وجود نداشت. حتي اولين چاپ صحيفه نور مربوط به پاييز 78 است و اين يعني اينكه حتي بيانات مدون بنيانگذار هم در دسترس نبود.
با اين وصف نيازهاي كشور مسئولان وقت نظام را واداشت تا دست به دامان مدلهاي رايج و موجود دنيا شوند و اين آغاز فصل جديدي از مناسبات و مجادلات سياسي در كشور ما بود. اگر تا پيش از اين طرفهاي درگير سياسي همديگر را با تكيه بر اصول و آن هم با عباراتي نظير «كمونيست» يا «اسلام امريكايي» مورد هجمه قرار مي دادند، از سال 68 به بعد معادلات و موضوعات تغيير كرد.
نكته در اينجاست كه مدلها و استراتژيهاي مورد استفاده و رايج آن دوره همگي مدلهايي بودند كه سالها در بستر تمدني «ديگر» نضج يافته بودند و اينك بصورت نسخه هايي حاضر و آماده در اختيار كشورهاي به اصطلاح در حال توسعه قرار مي گرفتند تا سازوكار واحد جهاني تكميل گردد. و اين غربي بودن مدلهاي مورد استفاده دولتهاي سازندگي و اصلاحات نكته مورد بحث ماست. آنچه در ادامه مطلب قصد پرداختن به آن دارم تحليل روند غربزدگي سياستمداران دوران سازندگي و بخصوص اصلاحات و متعاقباً تسريع روند غربزدگي جامعه ايران با استفاده از همين نكته است.
روند مجادلات سياسي در سالهاي اخير با تكبه بر دهه 70
حالتي را در نظر بگيريد كه سياستمدار دلسوزي در ايران در سيستم فكري خود 2 حرف عمده دارد. حرف الف و حرف ب. حرف الف ناظر به اصول است و چارچوب مبنايي و نظري گوينده را مشخص مي كند اما حرف ب ناظر به تاكتيكها و استراتژيهاي اداره جامعه است. به عنوان مثالي عيني مي توان گفت كه حرف الف اين شخص اسلاميت نظام به عنوان محتوا و حرف ب او جمهوريت نظام به عنوان شكل و مدل حكومت است. با توجه به آنچه كه گفته شد در فضاي دهه 70 حرف ب نظري است كه قبلاً در چارچوب مفهومي اسلامي معنايي نداشته است و لفظ و مفهوم آن برگرفته از تمدن «ديگر» است. حتي عبارتي نظير «جمهوري» در جمهوري اسلامي آنطور كه گفته شد بازتعريف جديد انقلابي نشده بود –نشده است!- و به كار بردن اين كلمات لاجرم مفهومي بيگانه را القا مي كرد. بخصوص كه متون و انديشمندان پشتيبان اين الفاظ هم در داخل كشور وجود داشتند.
درباره اينكه چرا اين سياستمدار حرف ب را مطرح مي كند اصل را بر حسن ظن مي گذاريم. به اين معنا كه فرض را بر اين مي گذاريم كه به «سازندگي»، «توسعه اقتصادي»، «آزادي»، «مشاركت مردم» «لزوم حضور احزاب و نهادهاي مدني»، «توسعه سياسي» و مفاهيم رايج 20 سال گذشته به چشم ضروريات اين نظام نگريسته مي شده است نه ايده آلهايي كه از روي خودباختگي نسبت به تمدن ديگر در ذهن برجسته شده است. يعني ضرورتهايي در چارچوب مفاهيم و آرمانهاي انقلاب، با اين شاخصه كه روشها و تاكتيكهاي برآوردن اين ضروريات به ناچار وارداتي و غربي هستند. در راستاي همين حسن ظن، به پارامترهاي ديگر غير مستند نظير خط گرفتن از كشورهاي بيگانه، آلت دست ناخودآگاه مزدوران و عمال داخلي غرب قرار گرفتن و نفاق ذاتي ابتدايي اعتنايي نخواهيم كرد، چرا كه از كارايي يك تحليل سالم جامعه شناختي مي كاهد؛ هرچند احتمال اين موارد هم ولو به ندرت وجود داشته و دارد.
وقتي اين شخص حرف ب را به عنوان اقتضائات اداره كشور، دلسوزانه و خيرخواهانه در جامعه مطرح مي كند، مجبور است كه براي جا افتادن آن مفاهيمي را در برابر مفاهيم جا افتاده پيشين طرح كند. يعني يك دولت مفهوم «سرمايه داري و توليد ثروت و خصوصي سازي» را در برابر «گداپروري و توزيع فقر و ضعف اقتصادي» مطرح مي كند و دولت ديگر «آزادي بيان و فعاليتهاي مدني مردم و احزاب» را در برابر «فقدان فضاي نقد و آزادانديشي و يكپارچگي حكومت» طرح مي كند. نكته بسيار ظريفي كه در اينجا وجود دارد اين است كه مفاهيمي كه در پس اين مباحث طرح مي شود «برخاسته از اقتضائات اداري و تاكتيكي اداره كشور» است نه «برگرفته از محتواي اسلاميت انقلاب و برخاسته از رشد طبيعي مفاهيم اسلامي» و به همين دليل لاجرم محتوايي جديد است كه مثل وصله بايد به محتواي اسلاميت بچسبد. به عبارت ديگر آن شخص بي آنكه خود بداند داراي حرف جديد «الف پريم» شده است كه مثل «الف» ناظر به مباني و مفاهيم اصولي است با اين تفاوت كه الف پريم محتواي مدلها و ابزارهاي وارداتي غربي است كه به حساب اقتضائات حكومتداري مورد مصرف قرار گرفته. مثلاً درباره اقتصاد الف پريم شامل ديدگاه هاي اجتماعي و مباني نظري مدلهاي اقتصاد آزاد است.
با اين حساب اگر دقت كرده باشيد علت ايجاد اين «الف پريم» در كنار – و بعدها مزاحم- «الف» دو چيز است:
- يكي اينكه تحريك از پايين بوده نه از بالا. يعني اينكه تببين تئوري دولت اسلامي به مرور به لزوم توسعه اقتصادي و آزادي بيان و حضور احزاب نرسيده بلكه اقتضائات سياسي اجتماعي اقتصادي جامعه ما را به اين لزوم رسانده است كه در نتيجه به ناچار متوسل به تجويزها و تجربيات غربي شديم.
- دوم اينكه طبق اشتباه هميشگي كسي متوجه اين نبوده كه اين مدلهاي وارداتي اولاً ابزارهايي رام نيستند و ثانياً حاوي محتواهايي معارض با اسلاميت ما هستند و بايد با وقوف به اين نكته با دقت و مراقبت با آنها برخورد كرد.
اينك اين سياستمدار مورد نظر ما در ذهن خود سه حرف الف و الف پريم و ب را دارد كه دوتاي اول ناظر به مباني است. چند دليل زير باعث كمرنگ شدن تدريجي الف و پررنگ شدن و گسترش و عمق يافتن الف پريم مي شود كه ما از آن تعبير به غربزدگي مي كنيم:
1) شخص مورد نظر براي پيشرفت در كار خود سراغ كتابهاي غربي و اساتيد و مشاوراني با انديشه ناب (!) غربي مي رود و بتدريج الف پريم را گسترش و عمق مي دهد. از سوي ديگر الف پريم اين امتياز را دارد كه نمونه اي عيني و زيبا و كامل در ينگه دنيا ارائه مي كند و هر رجوع توصيفي يا تحليلي به زيباييها و پيشرفتهاي دنياي امريكايي او را بيشتر به الف پريم متمايل مي كند.
2) عملكرد حاميان الف (در جامعه ما اسلام خواهان و حزب اللهيها و بسيجيها و و روحانيون) هم طريق لغزش او را در غربزدگي تسريع مي كنند. به اينصورت كه با محافظه كاري يا تحجر يا گاهي منافع شخصي و گروهي كاركردهايي كه او قلباً و عقلاً به آن رسيده (مثلاً لزوم نقد در جامعه) نفي مي كنند و ناخودآگاه اين معني را القا مي كنند كه بين الف و كاركرد ب تعارض وجود دارد. او هم براي اثبات حرف خود بر الف پريم تأكيد مي ورزد و بيشتر در منجلاب غربزدگي فرو مي رود و اين گناه از مدافعان الف است كه به جاي الف پريم، ب را هدف گرفته اند. يعني يا از روي تحجر يا كم فهمي يا محافظه كاري يا خودخواهي حاضر به پذيرفتن ضرورتها و تاكتيكهاي حكومتي جديد نيستند يا بخاطر وارداتي بودن ب يا شايد ترس از الف پريم به مقابله با هر سخن جديدي مي پردازند.
3) نقصها و كاستيهاي اخلاقي هم در مجادلات سياسي حذف تدريجي الف را تشديد مي كند. گاهي كوچكترين مخالفت يا نقدي به سرعت به كينه و دشمني تبديل مي شود و اين كينه هم به سرعت راه خود را از قلب به عقل مي يابد. بداخلاقيهاي سياسي باعث راديكاليسم سياسي مي شود و سياستمدار را بيشتر در رد الف مصرّ مي كند. «زودرنجيها و كم تحمليها» از يك سو و «بداخلاقيها و تندزبانيها و تخريبها» از سوي ديگر احساس را به جاي عقل مي نشاند و معارضه را از عرصه سياست به عرصه معرفتي مي كشاند و سقوط افراد را سرعت مي بخشد.
به تدريج در ذهن سياستمدار در تحليل مسائل پيرامونش بين «الف» و «الف پريم» تعارض و تناقض پيش مي آيد و به دلايل فوق الذكر الف پريم دست بالاتر را دارد. كم كم كار به جايي مي رسد كه شخص مورد نظر ما الف را هم از زاويه الف پريم تحليل مي كند و چنين نتيجه گيري مي كند كه تمام مسائل ما بخاطر مباني اسلامي ماست. راه چاره در سكولاريسم مي بيند و جامعه ما را چيزي در مايه هاي اروپاي قرون وسطي تصور مي كند كه آخوندها به تفتيش عقايد مشغولند و چنبره خود را بر همه چيز گسترده اند و شرايط بسيار سياه و دهشتناك است! – حرفهايي كه آغاجري در همدان زده بود!- روندي كه شايد از يكجايي به بعد «بازگشت ناپذير» شود!
نكته نهايي كه مي خواستم بگويم و بحث را به پايان ببرم اين است كه ايران امروز ايران سال 76 نيست. امروز همه اين روندها طي شده و بسياري از انقلابيون سابق ما در انتهاي روند ياد شده اند. «الف پريم» براي نسل سوم ايران 88 تازگي ندارد و شايد تا حد خوبي دستگاه تفكري اصلي ايشان است. براي نسل سوم نه تنها سخن گفتن از «جمع كردن گشت ارشاد» (حرف ب درتحليل ما) وجوهي از سياستهاي فرهنگي اصيل مندرج – يا قابل درج- در محتواي اسلاميت را به ياد نمي آورد(الف خودمان) بلكه به سرعت اذهان را به مجموعه ادبيات و مفاهيم «ديگري» (همان الف پريم) رجوع مي دهد و اين راز شكاف معرفتي عظيم آينده ايران است. دوگانگي معرفتي اي كه متأسفانه بسياري چيزي از آن نمي دانند. اشتباه بزرگي كه يكبار خاتمي مرتكب آن شد و اينبار ميرحسين موسوي آنرا تكرار مي كند و پرداختن به آن خود نيازمند مقاله اي مستقل است.
ياعلي