7 دليل عمده غربزدگري در ايران
خلاصه اي از قسمت اول
دانستيم كه محصولات خرد و كلان غرب كه ما به ديده «ابزار» يا «قالب» به آنها نگاه مي كنيم متناسب و منطبق بر محتوا و بستر معرفتي اي است كه در آن بوجود آمده است. با اينحال ميزان حضور اين محتوا در قالب، بسته به ميزان سخت افزاري يا نرم افزاري بودن محصول، طيفي از كم تا زياد را در بر مي گيرد. به عنوان مثال محصولي مثل هواپيما كمترين «ظرفيت» حضور فرهنگ و محتواي مدرن را در خود دارد و در آن سر طيف محصولي مثل «مدل اقتصاد آزاد» در اداره امور اقتصادي، كه مجموعه اي از نهادها، ساختارها، مفاهيم، قواعد، سياستها، توصيه ها و دستورالعملهاست، بدليل ظرفيت بالاي آن حامل بيشترين حضور فرهنگي و محتوايي غربي است.
7 دليل غربزدگي روزافزون ما
همه آنچه در قسمت اول گفته شد زيربناي معرفتي اي بود براي آنچه در اينجا گفته مي شود.
به عقيده من به 7 دليل غربزدگي هر روز در كشور ما ريشه دار تر مي شود. قبل از پرداختن به اين ۷ دليل لازم است بگويم كه غربزدگي را «استحاله روحي يك جامعه مي دانم» يعني تغيير تدريجي ارزشها و آرمانهاي يك جامعه و انحراف آن به سوي تمدن «ديگر»
1) ساده انگاري و جزئي نگري و ناآگاهي ما نسبت به غرب
2) غلبه فرم بر محتوا
3) تكميل شدن پازل اجتماعي و نياز به پيشرفت
4) حضور مستقيم مباني از طريق متون علوم انساني و شكل گيري ذهن انديشمندان اين حوزه
5) حضور جريان خزنده غرب انديش در داخل از قديم
6) حضور خارجي قوي امريكايي و غربي
7) مسائل سياسي
1) ساده انگاري و جزئي نگري و ناآگاهي ما نسبت به غرب
مهمترين دليل غربزدگي ما كه به نوعي مبناي دلايل بعدي هم قرار مي گيرد، تركيبي ناميمون از «ساده انگاري» «جزئي نگري» و «ناآگاهي» در نگاه ما به غرب است.
وقتي مثلاً با هواپيما روبرو مي شويم بخاطر از روي ساده انگاري فقط يك وسيله حمل و نقل هوايي را مي بينيم و ملتفت ابعاد ديگر آن نمي شويم. با بسياري از پديده ها بصورت جزئي برخورد مي كنيم و به همين دليل تنها آگاه به بخشي از كاركردهاي آن مي شويم. مثلاً دانشگاه را بصورت جزئي فقط به صورت محل ادامه تحصيل جوانان مي بينيم و تا سالها كاركرد «آماده سازي جوان براي ورود به جامعه» يا حتي كمتر از آن، آماده شدن براي پذيرفتن شغل را در نگاه خود لحاظ نمي كنيم. از روي ناآگاهي انيترنت و موبايل و سينما و تلويزيون و مطبوعات را تنها و تنها وسيله ارتباط جمعي مي پنداريم و هرچقدر كه مي توانيم آنها را حتي در روستاهاي خود گسترش مي دهيم و خدمات mms ايجاد مي كنيم و غافل از هزاران كاركرد ديگري مي شويم كه اين ابزارها در عرض و طول همان كاركرد ظاهراً محوري و همينطور در نسبت با ديگر اجزاي تمدني برقرار مي كنند. آيا به واقع كاركرد محوري فوتبال «ورزش كردن» و كاركرد محوري موبايل «برقراري تماسهاي ضروري» و كاركرد محوري روزنامه «اطلاع رساني» و كاركرد محوري اينترنت «دستيابي آسان به اطلاعات» است يا اينها تنها خيالات خام ماست كه در جهلِ ساده انگاري و جزئي نگري ما رشد يافته است؟!
2) غلبه فرم بر محتوا
دانستيم كه هر ابزار يا قالبي از محصولات غرب بسته به ظرفيتش ميزاني از فرهنگ غرب را در خود عينيت بخشيده است. استفاده مداوم از اين ابزارها به تدريج موجب پديده «غلبه فرم بر محتوا» مي شود. يعني اگرچه شخص استفاده كننده و نيت او كاملا اسلامي باشد به مرور و با توجه به غفلتي كه در قسمت پيش ذكر شد، ابزار شخص استفاده كننده و نيات و اهداف او را تحت تأثير قرار مي دهد و او را به موجود متناسب با خود تبديل مي كند. مصداق اين پديده همان مثال پرنده اي است كه در ابتداي قسمت اول ذكر كردم: پرنده اي كه مدتها روي زمين و به شيوه مرغان به دنبال دانه بگردد بتدريج هم بال و پرش را از دست مي دهد و هم سوداي دانه سوداي پريدنش را كمرنگ مي كند.
خصوصي سازي و آزاد كردن اقتصاد و تحويل آن به مردم اگرچه جزو ضروريات حكومت و اقتصاد اسلامي است اما اگر به شيوه غربي انجام شود به تدريج سودپرستي و تجملگرايي و مصرف زدگي را براي كشور به بار مي آورد و اين به معناي غلبه فرم بر محتواست، چرا كه محتواي اين شيوه ها چيزي جز افزايش مصرف مردمان و چنبره زدن توليد كننده روي مصرف كننده از طريق تبيغات و نيازسازيهاي كاذب و... براي افزايش سود خود نيست. اين به معناي اين نيست كه بايد بالكل دور مدلهاي غربي را خط كشيد، بلكه به اين معناست كه بايد با آگاهي و مديريت كردن عوارض از اين مدلها استفاده كرد. اين موضوع را در انتهاي مطلب انشاالله بيشتر باز خواهم كرد.
همين بحث درباره آزادي و ايجاد جامعه مدني در ايران مطرح است. هم آزادي بيان و امكان تضارب آراء و آزادي انتقاد در محيط جامعه و هم پيوند ميان حكومت و مردم از طريق نهادهاي مدني و شكل گيري احزاب يكي از ضروريات جامعه اسلامي است – و به عقيده من نفي اينها نفي ضروريات جمهوري اسلامي است- با اينحال استقرار كامل اين شيوه ها و عمل مطيعانه و منفعل به دستورالعملهاي غربي منجر به اين مي شود كه به تعبير شهيد بهشتي احزاب ما نه «عاشقان خدمت» بلكه «تشنگان قدرت» باشند و انحصارگرايي را دركشور دامن زنند.
3) تكميل شدن پازل اجتماعي و نياز به پيشرفت
دليل ديگري كه به تدريج كپي برداري قالبي را به محتواها و ارزشها و آرمانهاي اجتماعي نفوذ مي دهد و غربزدگي را ريشه دارتر مي كند، تكميل شدن تدريجي زنجيره اجزاي تمدن غرب است. به عبارت ديگر ما در استفاده از قالبها و ابزارها و بصورت ظاهري بتدريج به كليت غرب نزديكتر مي شويم و اين موضوع پروسه غلبه فرم بر محتوا را تسريع مي كند. از سوي ديگر هر تكه پازل كه وارد مي شود خود به دو حلقه ديگر نياز پيدا مي كند و باز هركدام به دوتا و به همين ترتيب اين روند واردات تمدني به صورت تصاعدي تقويت مي شود.
به عنوان مثال اين روزها بتدريج صحبت از «صنعت فوتبال» مي شود. حلقه هاي مفقوده پديده فوتبال جهاني، فوتبال ايراني را رنج مي دهد و اين مسئولان و دست اندركاران را به فكر وارد كردن و هموار كردن راه استقرار باقي حلقه هاي زنجير مي كند. اين حلقه ها عبارتند از خصوصي شدن باشگاه ها و حضور سهام آنها در بورس، فروش پخش تلويزيوني و در نتيجه نياز به فعاليت شبكه هاي خصوصي، برند تبليغاتي تيمها براي توليدكننده هاي مختلف و در نتيجه نياز به كپي رايت و حلقه آخر تأمين مالي از طريق لاتاري و قمار كه يكي از پرسودترين تجارتهاي دنياست.
از سوي ديگر تكميل شدن تدريجي اين پازل و نياز جامعه به پيشرفت در عرصه هاي مختلف زمينه ساز رجوع بيشتر به مباني فكري و فرهنگي اين پديده ها و يادگيري و ايجاد تدريجي اينها را در جامعه بوجود مي آورد كه خود دليل بعدي ريشه دار شدن غربزدگي است.
4) حضور مستقيم مباني از طريق متون علوم انساني و شكل گيري ذهن انديشمندان اين حوزه
حضور اجزاي ساختاري تمدن به تدريج اين نياز را بوجود مي آورد كه بدانيم اينها چطور كار مي كنند. بخصوص اگر بخواهيم خود در آن حوزه ها –مثلا سينما يا فوتبال و حتي علم و تكنولوژي- پيش رويم بايد مباني معرفتي و فرهنگي پيشرفت را بياموزيم. اين مهم به خصوص از طريق متون مبنايي فلسفه و حقوق و جامعه شناسي و روانشناسي و علوم سياسي به جامعه نخبگان ايران منتقل مي شود. به مرور دانشكده هاي علوم انساني هم فعال مي شوند و جاي خود را در نظريه پردازي پيدا مي كنند و به اين ترتيب اتصال قالبها را به محتواهاي پشتيبان آن برقرار مي كنند. به مرور نه تنها با اينكار حضور مدلهاي غربي با محتواي خالص آنرا مشروعيت مي بخشند بلكه به پيچيدن نسخه هايي براي جامعه ايران مشغول مي شوند. نسخه هايي كه اينبار ناشيانه جسم جامعه را هدف نگرفته است بلكه روي به روح اجتماع خواهد داشت.
5) حضور جريان خزنده غرب انديش در داخل از قديم
دليل ديگر حضور جرياني است كه علناً و عملاً غربي شدن را ترويج مي كند و از زمان مشروطه و -شايد قبلتر از آن- وجود دارد. امثال ميرزا ملكم خان و تقي زاده ها كه راه حل را غربي شدن از فرق سر تا نوك پا مي دانند هميشه بوده و هستند. با اين وجود بر خلاف آنهايي كه اين گونه افراد را شديداً تكفير مي كنند من صداقت آنها را مي ستايم و معتقدم اگر چنين جرياني امكان حضور صادقانه و علني را در كشور نيابد به تدريج شكلي مخفي و منافقانه پيدا مي كند كه مضرات آن به مراتب بيشتر است. در كنار اين، انديشه خالص غربي و شناخت كامل غرب با تمام خوبيها و بديها و سيستمهاي منظم آن، چيزي بوده كه به علت اختلافات سياسي هميشه از دسترس انديشمندان ايراني دور بوده است. به اين موضوع در بخش هفتم به تفصيل خواهم پرداخت.
6) حضور خارجي قوي امريكايي و غربي
دليل مهم ديگر روند استحاله روح اجتماع ما حضور قدرتمند تمدن رقيب به همه اشكال فرهنگي، سياسي، اقتصادي، نظامي و امنيتي و در اختيار داشتن نظام واحد جهاني است كه خواه ناخواه كشور ما را متأثر خواهد كرد. از اين گذشته به علت ماهيت استكبارستيزانه انقلاب اسلامي تعمد خاصي هم براي نفوذ فرهنگ و انديشه غرب در ايران و تسريع اين روند استحاله چه از طريق تحريك عوامل داخلي و چه از طرق اقدامات بيروني مثل ايجاد شبكه هاي فارسي زبان، جذب و تربيت دانشجويان داخلي، توزيع محصولات فرهنگي امريكايي وموارد اينچنيني وجود دارد.
7) مسائل سياسي
با توجه به حساسيت و اهميت مورد هفتم، يعني «مسائل سياسي» به اين مبحث و همينطور مبحث «چاره چيست؟» انشاالله در قسمت بعدي خواهم پرداخت.
یاعلی
بررسي تحليلي محصولات سخت افزاري و نرم افزاري تمدن غرب

همه ما مشابه اين جملات را در برخورد با محصولات سخت افزاري و نرم افزاري غرب شنيده ايم:
«غرب يك كل واحد است. تمام اجزاي تمدني غرب از اقتصاد و سياست گرفته تا هنر و ورزش به واسطه روح واحد حاكم بر تمدن غرب در هم تنيده شده اند و اين روح واحد چيزي نيست جز اومانيسم. اومانيسم يعني رد خدا و نشاندن انسان بر جايگاه او. از همينجاست كه داستان خدايي بشر بر زمين آغاز مي شود. داستاني كه چون با رد معاد عجين است غايتي جز به حداكثر رسيدن رفاه و آسايش و لذت فردي و جمعي بشر را در همين دنيا نمي جويد. از همين روست كه تمام برساخته هاي بشر مدرن در پازلي اينچنين تفسير مي گردد و از همين روست كه مي گويند حضور هر پديده از غرب در ميان مردماني ديگر، حضور و نفوذ فرهنگ آنرا هم به همراه خواهد داشت.»
اين توضيحات براي همه ما آشناست. همه ما خوب مي دانيم كه اگر خود را «رها» به محصولات نرم افزاري و سخت افزاري غرب بسپاريم بتدريج دو اتفاق در ما خواهد افتاد. اولاً اهدافي كه آن محصولات به سمت آن هدفگيري شده اند به تدريج در ما برجسته تر مي شود و بر اهداف ديگر غلبه مي يابد و دوم اينكه بتدريج ساحت وجودي ما به همان انسان غربي نصفه نيمه –كه تنها بعد مادي را به رسميت مي شناسد- تقليل مي يابد. درست مثل پرنده اي كه چون مدتها از بال و پرش استفاده نكند و به دانه هاي زميني بيانديشد، بتدريج هم سوداي پريدن در او از ميان مي رود و هم بتدريج بال و پرش هم تحليل مي رود و بي رمقتر مي شود. اين دو همان چيزي هستند كه از آن به نفوذ فرهنگ «آنها» يا همان غربزدگي تعبير مي شود و ممكن است در افراد يا در مقياس كلان اجتماعي در يك جامعه اتفاق بيفتد. اين حالت تغيير و تحول دروني حالتي است كه در ميان دانشجويان حرفه اي، هنرمندان حرفه اي، تماشاچيان فوتبال حرفه اي و بازرگانان حرفه اي كشور ما و كم و زياد در ميان همه ما بوضوح قابل مشاهده است و در اين وبلاگ هم گاه و بيگاه بدان پرداخته شده است. درباره اثرات دانشگاه، سينما، ورزش، تكنولوژي، خود وبلاگ و ....
با اين حال سؤال اساسي هميشه اين بوده كه چگونه بايد با اين پديده ها برخورد كنيم؟
دو نظر موجود درباره نسبت ما و محصولات غربي
در باب نسبت ما و اين محصولات و بصورت كلي مدلهاي سخت افزاري و نرم افزاري زندگي و اجتماعي غربي دو نظر براي حفظ هويت ديني تمدن كنوني ما وجود دارد:
- نظر اول بر اين باور است كه يا بايد كل غرب را يكجا وارد كنيم و يا هيچ استفاده اي از آن محصولات نكنيم، چرا كه غرب يك كل در هم تنيده است. از آنجا كه قصد ما اين نيست كه غربي كامل شويم بنابراين چاره اي جز اين نيست كه به طراحي بومي و اسلامي دست بزنيم و به عبارت بهتر همه چيز را از نو بسازيم
- نظر دوم اما در مقابل اين نظر بر اين باور است كه با تفكيك «قالب» و «محتوا» - مي توان قالبهاي غربي را اخذ كرد و محتواي ديني درون آنها ريخت.- مثال معروف آنرا همه شنيده ام: با چاقو هم مي شود ميوه پوست كند هم مي شود آدم كشت، بسته به استفاده كننده- يعني سينما را آورد و بدست كارگردان مسلمان سپرد تا آنرا با محتواهاي اسلامي و انقلابي پر كند. يا دانشگاه و بانك و كارخانه و مراكز تجاري را آورد و براي اهداف اقتصادي كشور از آنها بهره جست و مثلاً در حوزه فرهنگ كار ديگري كرد. نسبت ميان قالب و محتوا نسبتي همچون نسبت ظاهر و باطن يا جسم و روح است و منظور از محتوا در اينجا و سطور بعدي روح كلي حاكم بر قالبي است كه ما در ظاهر مي بينيم. اين روح كلي شامل انگيزه ها، كاربردها، علت وجودي و بستر معرفتي و فرهنگي زيرين پديده هاست كه در لايه هاي زيرين مفهومي عيني كه به چشم مي آيد، قرار مي گيرد.
ايرادات اين دو
كمي تأمل در هردو نظر نشان مي دهد كه ايرادات جدي به هردوي اينها وارد است و راه حل چيزي بينابين است:
* نظر اوّل لاجرم تماس با هر پديده غربي را نهي مي كند. از سوي ديگر بدست آمدن مدل جديد اجتماعي را به آينده موكول مي كند. مستقل از نقد جدي اي كه به اين نوع نگاه به توليد علم وجود دارد كه فرآيند توليد علم را يك فرآيند ذهني و انتزاعي تلقي مي كنند مشكل جدي اين نگاه بلاتكليف ماندن جامعه تا زمان پيدا شدن علم خالص اسلامي است. نقد جدي هم اين است كه نگاهي به تاريخ علم نشان مي دهد كه فرآيند تدوين ساختارهاي اجتماعي و نظريات پشتيبان آن يك فرآيند كارگاهي است و مستلزم سعي و خطا و اصلاح مداوم و هيچگاه روي كاغذ بدست نخواهد آمد.
* اما در نظر دوم تفكيكي اصالت پيدا كرده و آن تفكيك قالب و محتواست. در اينباره بايد گفت كه تفكيكي اينچنين ساده انگارانه است. علت آن اينست كه قالب و محتوا دو موجوديت مستقل از هم نيستند بلكه تلازم، تناسب و تطبيق بسياري با هم دارند. به عبارت بهتر بايد گفت قالب مسلماً از محتوا رنگ گرفته است، چرا كه قالب تجلي عيني و مسير تحقق عملي يك مفهوم غيرمادي و يك محتواي انتزاعي است و حتي در اكثر مواقع شكل گيري قالب زاييده محتواهايي است كه براي تحقق چنين «صورتي» يافته اند.
في المثل محصولي بسيار سخت افزاري مثل هواپيما را در نظر بگيريد. هواپيما قالبي است كه براي تحقق محتوايي همچون «حركت از نقطه اي به نقطه ديگر» به تدريج در طول سالها شكل گرفته است. محتواي «حركت از نقطه اي به نقطه ديگر» به تدريج و در طول سالها در بستر معرفتي غرب تكمله هايي را پذيرفته است، مثل حركت «سريعتر» از نقطه اي به نقطه ديگر يا حركت سريعتر «با نهايت آسايش و رفاه» از نقطه اي به نقطه ديگر و... چنين محتواهايي كه در حقيقت باطن اين صورتند و بستر فكري و معرفتي و جهان بيني پشت اين پديده را آشكار مي كنند كاملاً در اين قالب اثرگذار است. در شكل داخلي هواپيما و تزئينات موجود، در نحوه چينش صندليها، در انتخاب كارد پرواز و برخوردها و نوع پوشش آنها، در نوع خدمات و شكل سرويس دهي، در غذاهايي كه داده مي شود، در امكاناتي كه داخل هواپيما قرار مي گيرد و بسياري از چيزهاي ديگري كه وجود دارند و ما حضورشان را حس نمي كنيم و هريك به معناي خاصي و در طول مدت طولاني تكامل «هواپيما» -با تمام حواشي آن- در غرب به قالب قبلي افزوده شده است.
طيف رنگ پذيري قالبها از محتواهاي جاري آنها در غرب
با اينحال بايد گفت ميزان اين «رنگ گرفتن» متفاوت است. به عبارت بهتر ميزان حضور و اثر محتوا در قالب، در ميان محصولات مختلف دنياي غرب، با توجه به ظرفيت و خصوصياتشان، طيفي از كم تا زياد را در بر مي گيرد.
براي بررسي و مقايسه ميزان حضور محتوا در قالب، مي توان محصولات تمدن مدرن را با تقريب خوبي به چهار قالب كلي زير تقسيم كرد:
الف- موارد سخت افزاري خرد؛ مثلاً طراحي يك اتومبيل، معماري يك ساختمان و ...
ب- موارد نرم افزاري خرد؛ مفاهيم نرم افزاري جديدي از قبيل پديده ورزش مدرن، پديده موسيقي مدرن، اينترنت، وبلاگ، مسنجر، موبايل با تمامي امكاناتش، تلويزيون، سينما و...
ج- موارد سخت افزاري كلان؛ ساختارها و نهادهاي اجتماعي همچون دانشگاه (نهاد آموزش)، بانك و بورس و مراكز تجاري (نهاد اقتصاد)، مجلس و شورا و قواي سه گانه و قانون اساسي (نهاد سياست)، فرهنگسراها و رسانه ها(نهاد فرهنگ)، كارخانه ها (نهاد صنعت) و...
د- موارد نرم افزاري كلان؛ مدلهاي نرم افزاري مستقر در جامعه مثل مدل اقتصاد آزاد در امور اقتصادي، مدل جامعه مدني دموكراتيك در امور سياسي، مدلهاي نوين آموزش و پرورش و...
اگر دقت كرده باشيد نگاه ما به تمام چيزهايي كه در ليست بالا ذكر شد، همان نگاه قالبي يا «وسيله اي» است. يعني در انديشه ما اينطور شكل گرفته كه اينها وسايلي هستند كه كاربرد آنها بسته به نيت كاربر است يا به عبارتي ديگر اينها قالبهايي هستند كه ما هر محتوايي خواستيم مي توانيم در آنها بريزيم. يعني مي توانيم با خودرو به زيارت برويم، با سينما فرهنگ دفاع مقدس را ترويج كينم، با ايجاد مراكز تجاري بازار كشور را رونق دهيم، و با كپي كردن مدل توسعه كشورهاي ديگر آباداني را در مملكت خود به ارمغان آوريم و اين همان نگاه دوم بود كه توضيح داده شد.
تمام اينها محصولاتي هستند كه با توجه به «خواسته» انسان مدرن و تلقي غربي از مفهوم «انسان» و «سعادت» به مرور تكوين پيدا كرده اند و مسلماً همه درون چارچوب تمدني غرب معنا مي يابند، ليكن بحث بر سر اين بود كه هر كدام تا چه ميزان. يعني چه بخواهيم و چه نخواهيم زيربناي وجودي اين محصولات، جهان بيني غربي از عالم وجود است.
در دسته اول، به عنوان مثال آنچه امروزه به عنوان معيارهاي طراحي يك ساختمان مطرح است و به نوعي يك الگوي جهاني يكسان را بوجود آورده كاملاً برگرفته از ذهنيت غربي است. از پيش بيني نشدن «محل نماز» در بناهاي نوين يا «رو به قبله بودن دستشوييها در هتلها» –آن هم در مكه!- گرفته تا نوع رنگ آميزي و انحناها و تزئيناتي كه در بيرون و داخل ساختمان استفاده مي شود تا كليت معماري. اينرا مقايسه كنيد با خانه هاي قديمي ايراني كه مثلاً درب ورود دو تا «دركوب» داشت يكي براي زنان و يكي براي مردان و خانه ها شامل بيروني و اندروني بود و پنجره ها رو به داخل، حياط و باغچه ماهيتي كليدي داشت، تعداد اتاقها زياد بود و چند خانواده كنار هم زندگي مي كردند، شكل پنجره ها و رنگ شيشه ها همه و همه برآمده از ذهنيتي ديگر از جهان هستي دارد.
با اين حال مي شود گفت كمترين ميزان حضور محتوا در قالب در مقايسه با سه مورد بعدي اينجاست.
در دسته دوم، بحث بسيار پيچيده تر است. اينها مفاهيمي نوين هستند كه با خود دستورالعملها و الگوهايي را هم همراه مي آورند. مثلاً با ورود «تلويزيون» به عنوان يك «وسيله» (با تفكيك پيام رسانه اي درون آن)، معيارها و الگوهاي برنامه سازي تلويزيوني اعم از سريالها، مسابقات، تبليغات و نوع طراحي و برنامه ريزي پخش هم با آن وارد مي شود. همينطور با ورود ورزش تمام آنچه پيرامون ورزش حرفه اي در غرب وجود دارد به تدريج وارد مي شود، از روزنامه هاي ورزشي و تبليغات روي پيراهن گرفته تا نگاه صنعتي به فوتبال و جايگاه تماشاچيان. حتي قيمتهاي داخلي مربي و بازيكن هم در تناسب با معيارهاي بين المللي تنظيم مي شود. همين بحث را مفصلاً مي توان درباره موسيقي، اينترنت و ابزارهاي چندرسانه اي ديگر مثل موبايل و كامپيوتر كرد. مشخصاً ميزان حضور فرهنگ و انديشه «آنها» در چنين ساختارهايي به مراتب بيشتر از مورد قبلي است.
در دسته سوم، بحث درباره ساختارهايي است كه يكجا وارد كشور مي شوند و قرار است به تدريج جاي خود را پيدا كنند. مثل نهاد دانشگاه كه 70 سال است وارد شده و نهاد صنعت كه قدمتي در اين حدود دارد.- هرچند سالهاست كه در برقراري ارتباط و يافتن نسبت ميان اين دو نهاد مشكل اساسي داريم!- يا نهاد مجلس يا نهاد بانك و...
اين نهادها به علت ماهيت سخت افزاريشان و اينكه كمتر با مفاهيم سر و كار دارند و تعريفها و مسئوليتها و تشكيلات و قوانين مشخص شده اي دارند به نظر ميزان كمتري از حضور محتوا را در قالب را به نسبت دسته قبلي نشان مي دهند. با اين حال ساختار اداري و آيين نامه ها به ميزان زيادي متأثر از بستر معرفتي آن است.
به عنوان مثال در سيستم آموزشي سنتي ايراني-اسلامي، چيزي به اسم «نمره» وجود نداشته و آنچه به عنوان معيار قبولي در درس پذيرفته مي شده تلفيقي از درك و تحليل مسائل در قالب ارائه مطلب بوده است. از اين قبيل، طرز درس خواندن جمعي و مباحثه اي، تأكيد بر حافظه، سيستم انتخاب درس و استاد، نسبت طلبه و استاد و مسائل ريز و درشت عديده اي را مي توان نام برد كه با حضور دانشگاه ها و آيين نامه ها و مقررات تقليدي آن بالكل پاسخ ديگري به اين مسائل داده است كه بازهم برگرفته از بستر فرهنگي آن است. مثال ديگر چارت تشكيلاتي وزارت فرهنگ و ارشاد است كه بصورت معاونتهاي ابزاري سينما، كتاب، تئاتر، مطبوعات و... است. خود اين چارت ناشي از نگاه «اصالت ابزاري» به فرهنگ است كه چيزي بيش از وسايل فرهنگي را در افق ديد خود نمي بيند
اما دسته چهارم، يا همان سيستم نرم افزاري جامعه غرب، در مقايسه با سه مورد قبلي بيشترين ميزان برخورداري از فرهنگ و معرفت و مفاهيم غربي را در خود دارد. اين مدلها نسخه هاي اجتماعي غرب هستند كه نزديكترين پيوند با فلسفه و جامعه شناسي و روانشناسي غربي برقرار مي كنند. جالب است كه كشورهايي مثل ژاپن اگرچه شايد درباره سه بخش ديگر بخشي از مفاهيم بومي خود را مهم و اصيل بدانند اما مقاومت در اين حوزه بخاطر وجود نداشتن مفاهيم بومي و مدلهاي رقيب باعث يكه تازي غرب شده است. همانطور كه مي دانيم بيشترين تبليغ هم براي القاي اين موضوع كه مدلهايي مثل اقتصاد آزاد يا دموكراسي يا نظام اقتصادي فعلي، جهان شمول و كاملاً علمي و تجربي و عاري از پيش فرضهاي فلسفي خاص هستند، درباره همين دسته از محصولات غرب اتفاق مي افتد.
در قسمت بعدي با توجه به اين مقدمه(!) انشاالله به بررسي غربزدگي در ايران و راه حل مقابله با آن مي پردازم.
ياعلي
پی نوشت:
۱) این هم مورد پژوهی «ماهیت سینما» از زبان شهید بزرگوار سیدمرتضی آوینی (لینک)
با تقریب خوبی لب کلام سدمرتضاست در «آیینه جادو». در مقدمه مطلب چنین نوشته شده:
"آوینی سخنران" با "آوینی نویسنده" متفاوت است. هنگام سخنرانی باید مقدمه چینی کند و یک شمای کلی از مبانی و معتقداتش بگوید اما در حین نوشتن یک مقاله چنین نیست. او چنان فاتحانه و با اطمینان مینویسد که گاه شاید لازم نمیبیند که از آغاز همه مبانی تفکرش را بگوید. این سخنرانی در جمع تعدادی از طلاب صورت گرفته و شاید در هیچ یک از متون و سخنان منتسب به سید مرتضی آوینی، او چنین آشکار و مدون اصول فکری خودش درباره تمدن غرب، فلسفه و سینما بیان نکرده است."
۲) از بین تمام سخنرانیهایی که از میرحسین موسوی خوندم یک بخشهاییش رو گزینش کردم و بصورت یک فایل درآوردم. گزینش با این رویکرد انجام شده که ثابت کنه مهندس موسوی از خیلی از اصولگراهای موجود خیلی اصولگراتره و انتقادهایی هم که مطرح می کنه از یک پشتوانه کارشناسی خیلی عمیق و ریشه دار در گفتمان امام و انقلاب برخورداره.
تو این واویلایی که طرفدارای مهندس بیشتر از رفرمیستای سکولارین که بیشتر به حذف «اسلامی» از جمهوری اسلامی فکر می کنن و بعضی از رفقای طرفدار احمدینژاد هم ایشون رو «آخرین حربه براندازان منافق» قلمداد می کنن، شاید بهترین کار رجوع به صحبتهای صریح خود میرحسین باشه.
فایل رو از اینجا داونلود کنید
بحث بر سر نظرات
* با توجه به اینکه آقای محمد یلماز و مجتبی عرب دلایلی را برای تدفین طرح کردند بهتر دیدم که در یک نوشته مستقل مستدل بودن این دلایل را به بحث بگذارم.
این متن، نوشته آقای محمد یلماز است در قسمت نظرات:
به نظرم به دو دسته ی کلی می توان تقسیم شان کرد:
الف- آن ها که به خودشان مربوط است!
امام گفته بود: "تربت پاک شهيدان تا ابد ميعادگاه عاشقان و عارفان و دارالشفاي آزادگان و دلسوختگان خواهد بود". بالاخره ما در اعتقادات مان مسائلی را داریم هم راجع به اهمیت مقبره ها و زیارت، و هم راجع به زنده بودن شهدا و باز بودن دست شان برای هدایت. مقبره ی شهدا به خودی خود، موجب برکت در دانشگاه خواهند شد. این ها را ما از بزرگان شنیده ام و در حد خاطراتی که بوده خوانده ایم. وگرنه حقیقتش را "ندانیم چیست، این قدر دانیم که متاعی گرانبهاست!"
ب- آن ها که در حوزه ی دودوتا چهارتای ماست!
من چند فایده که به نظرم می رسد را ذکر می کنم.
1- شهدا بزرگترین دستاورد انقلاب اسلامی بوده اند. به قول رهبر انقلاب "تربیت جوانان خداجوی بسیجی، فتح الفتوح امام بود". و این هم حرف ادبی و اغراق نیست. چون خلقت بشر برای همین تربیت شدن اوست. تدفین شهدا در دانشگاه ایجاد فضاست برای معرفی بزرگترین دستاورد انقلاب مان به ملت. "هر که شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد".
2- اگر "آدم" ایده آل بعضی اسلام ها، "عابد" یا "خیّر" یا "آخوند" یا "مداح" یا "درویش" یا... است، آدم اسلامی که امام خمینی عرضه کرد، به طور مشخص "شهید" است. آدمی که در کوران حوادث به سرعت پله های تکامل را طی کرده و زیبایی های استثنایی ای دارد که مورد غبطه ی علما ست. آدم های معمولی ای که تحت مغناطیسی عظیم قرار گرفتند و راه های هزارساله را یک شبه طی کردند. در نبرد جدی و پنهانی که با اسلام های انحرافی و حجتیه ای های غلیظ و خفیف، و انواع مقدس ها داریم، معرفی شهدا و طرز سلوک آن ها، برگ برنده ی بزرگ و مهمی است برای ما. عصای موسی ست که مارهای آن ها را می بلعد! من به عینه دیده ام که این کتب خاطرات شهدا چه تحولات اخلاقی نابی در افراد به وجود آورده. آن هم در این روزگار دکان داری های قبة الاسلام ها (به تعبیر آ. فاطمی نیا)!
3- ما اعتقاد داریم طرز معماری خانه و خیابان، در فرهنگ مردم و میزان دینی بودن آن موثر است. وجود یادواره ی شهدا در دانشگاه هم همین تأثیر را دارد حتماً. در واقع این نمادی از انقلاب است که آن را در دانشگاه می کاریم.
4- مقبره ی شهدا، پاتوقی خواهد شد برای دانشجوهای معتقد به انقلاب اسلامی. مراسم ها و برنامه هامان در کنار این مقبره، حال و هوای بهتری خواهد داشت طبیعتاً.
5- ما برای معرفی اسلام و انقلاب از راه های مختلفی می توانیم وارد شویم. باید از زیباترین جایش وارد شویم. شهید نماد زیبایی های انقلاب اسلامی است. زیبایی هایی که هر صاحب فطرتی نسبت به آن تواضع دارد. به یک نفر که جانش را در راه انقلاب داده نمی شود انگ زد که دنبال پول و مقام و... بوده. هر عاقلی وقتی ببیند این آدم ها با چه شور و شوقی جان شان را برای این مکتب داده اند، می نشیند دو دقیقه فکر می کند که مگر آن مکتب چه بوده.
6- تدفین شهدا مانند هر برنامه ی دیگری که هویت اسلامی بچه ها -و مرزبندی جدی و مهم عقیدتی ای که با دیگران دارند- را به آن ها یادآوری کند، موجب انسجام نیروهای مذهبی دانشگاه خواهد شد.
7- هر بار که از نگاه مان بیفتد به مقبره ی شهدا، تذکر و یادآوری ای است برای ما. که حواس مان باشد به وظایف زیادی که داریم. امانتی که به چه سختی دست ما رسیده. و مقام رفیعی که باید به آن برسیم.
8- موجب تکریم مقام شهید است. و در دیگر جاهای دنیا هم برای این که روحیه ی فداکاری ملت بالا رود، چنین تکریم هایی را صورت می دهند.
9- اگر تلاش کنیم و شهدا را آبرومند در دانشگاه دفن کنیم (مذهبی ها تشنه شوند و خاکستری ها قانع)، این پیغام مهم را برای جامعه خواهیم داشت که فضای جامعه به سمت اسلامی شدن رفته، قدرت طرفداران انقلاب بیشتر شده. و این پیام اثرات مثبتی خواهد داشت در جامعه.
10- جایی خواهد شد برای معتقدین، که وقتی دل شان گرفت بروند دو دقیقه بنشینند فکر کنند و توسل.
11- به نظرم تدفین شهدا موقعیت مناسبی است برای آشکار کردن چهره ی منافقان. جریانات سیاسی ای که با دلایل واهی (که در واقع باطن اش ترس از اسلامی شدن فضای دانشگاه هاست) با تدفین شهدا در دانشگاه ها مخالفت می کنند.
* آقا مجتبای عرب هم در دفاع از تدفین گفتند که "بنده به عنوان يك كسي كه ميگفتم تدفين شهدا اثر خاصي نمي ذار و 3سال پيش مخالف بودم الآن (البته اگر از نظر شما حق داشته باشم) ميگم:
هر اتفاق مثبتي توي دانشگاه شريف تو اين 3سال افتاد من به عينه به عنوان ديدم كه از بركات تدفين بود" جناب مجاااز هم این موضوع رو تأیید کردند. جناب زال هم در اینکه تدفین ضرورت نداشت تشکیک کردند. حسین غفوری و جواد درویش و باقی دوستان هم که جای خود دارند!
تصمیم گرفتم یکبار دیگه اما اینبار مفصلاْ استدلال خودم رو توضیح بدم:
آقا محمد یلماز 11 دلیل ذکر کردند به عنوان ادله یا محسنات یا هرچیزی که بشه اسمش رو گذاشت.
من این حرفهای ایشون رو به چهار دسته تقسیم می کنم
1) نشانه های خوب بودن کار به صورت عام (تکریم شهدا-تجدید میثاق با شهدا- فضای معنوی حضور شهدا- اعلام هماهنگی دانشجویان با شهدا بخاطر استقبال از شهدا و...)
2) دلایلی که هدف فرهنگ سازی روی دانشجویان و دانشگاه را عنوان می کنند(ارائه الگو-ادغام فضای علمی و انقلابی و یجاد حس مذهبی در دانشگاه- اثرگذاری فطری و مکتبی و...)
3) دلایلی که هدف فعال شدن توجیه ها را عنوان می کنند (تذکر-تفکر در هنگام تدفین و جهتگیری- درددل)
4) خوبیهای بوجود آمده بعد از تدفین( که مهمترینش رو مجتبی عرب طرح کرد که فضای مذهبیهای دانشگاه مارو متحول کرد و یا روشن کردن چهره منافقین در دانشگاه شما)
در مورد دلایل دسته اول و چهارم باید یگم که به اینها "دلیل" نمیگن. آخری که نشانه محقق شده ی بعد از وقوعه که بوضوح نمیشه به عنوان دلیل یک کار مطرحش کرد. دقیقا به اینکار می گن توجیه و نه استدلال. مگر اینکه کسی ادعا کنه از عوارض این کار خبر داشته و به قصد تقویت جبهه خودی در مقابله با جبهه مقابل این کار طرح ریزی شده که یک سناریوی مجزاییه و خیلی رندانه به نظر میرسه!
در مورد دلایل دسته اول هم باید گفت خوب بودن یک کار به صورت عام "دلیل" اجرای اون نمیشه و باید "ضرورت" اون کار برای رسیدن به یک "هدف" طرح کرد تا اون وسیله هم ضروری بشه.
یعنی باید اول هدف تبیین بشه و مقبول بیفته و دوم بررسی بشه که راه تحقق هدف چی می تونه باشه و سوم چگونه باید انجام بشه و مفید بودن دلیل انجام هر کاری نیست.
درباره بخش دوم و سوم باید گفت هدف این کار فرهنگ سازی و مخاطب آن در بخش دوم عامه دانشگاه و در بخش سوم خواص دانشگاه عنوان شده.
در اینجا دو سوال قابل طرح است. یکی قبل از واقعه دانشگاه شریف و دیگری بعد از 22 اسفند 84 که دومی از اولی مهمتر است. از آنجایی که فرهنگ سازی یکی از وظایف جدی نیروهای مذهبی است:
1) سوال قبل از غائله شریف این است که آیا تدفین شهید در دانشگاه - با فرض تدفین عادی و باشکوه- راه مناسبی برای فرهنگ سازی است؟ درست است که همه اذعان دارند که اثر فرهنگی مثبتی دارد اما بازده آن چقدر است؟ چه باید کرد که بازده آن افزایش یابد؟ کارهای مقدماتی لازم ندارد؟ تدفینهای قبلی -خارج دانشگاه- بررسی شده اند که چه اثراتی داشته اند؟ اصلاَ برنامه ای برای فرهنگ سازی داریم یا یک کار ضربتی بی برنامه تعریف کرده ایم؟
2) سوال دوم که بعد از 22 اسفند طرح می شود این است که با توجه به سابقه این کار - با فرض اینکه فرهنگ سازی ای ولو با بازده پایین است و بهتر از هیچی- باز هم فرهنگ سازی محقق می شود؟ آیا در شریف فرهنگ سازی روی عامه و خاصه بخوبی انجام شد؟
جواب شخصی من به این دو سوال همونطور که مشخص بود اینه که اولاْ هیچ برنامه ریزی انجام نشده و صرفا کسی ایده رو مطرح کرده و بقیه هم تأیید کردند. البته این موضوع در کشور ما پدیده عجیبی نیست و در مقیاسهای گوناگون توسط افراد مختلف در حوزها های اقتصادی-علمی-فرهنگی-اجتماعی- سیاسی و... هر روز انجام می شود
ثانیاْ اگر هدف تصمیم گیران و مجریان -هر کسی هستند از مسئولان یا دانشجویان ملبس یا کلاهی- واقعا فرهنگ سازی بود نباید اینکار ادامه پیدا می کرد و با حسن ظن بسیار میشه گفت که هدف اولیه فرهنگ سازی بود و هدف ثانویه حفظ آبرو و احیاناْ با کمی سوء ظن نشان دادن اقتدار و قدرت عمل.
به هرحال قصد من از طرح این مسأله این نبود که جای زخمهای کهنه رفقا را باز کنیم یا خدای نکرده اختلافات و دودستگیها رو زنده کنیم. قصد این بود که به همین راحتی و تنها به واسطه «جهت گیری کلی مثبت» و «حضور عناصر مقدس در کارها» و «موجه بودن مجریان کار» یا «ترس از تضعیف دین و نظام و شهدا و...» از روی بررسی اقداماتمون نگذریم و حداقل به بررسی بازده کارها بپردازیم چه برسه به درست یا غلط بودن نفس کار!
بحث ما بر سر اشخاص و احیاناْ «حضرات!» نیست بحث ما بر سر کارهای عینی و نتایج و اثرات است. متاسفانه مواردی که گفته شد - یعنی «جهت گیری کلی مثبت» و «حضور عناصر مقدس در کارها» و «موجه بودن مجریان کار» یا «ترس از تضعیف دین و نظام و شهدا و...»- مانع از این شده که در بسیاری از موارد به نقد کارهای خودمون و هم جبهه ایهامون -به صورت خاص مثل آقای احمدی نژاد- بپردازیم و با فکر آزاد به تکامل روندهای مثبت و برنامه ریزی شده،مستقل از افراد، بپردازیم که اینکار مسلماْ در بلندمدت پیشرفت زیادی رو بوجود خواهد آورد.
یاعلی
