در نقد قرابت مجازي «تدفين شهدا» و «فرهنگ سازي» در اذهان ما
اكنون كه تمام اين اتفاقات به پايان رسيده و آبها تا حد خوبي از آسياب افتاده، لازم است طراحان اين پروژه در وهله اول و تمام كساني كه به نوعي دست اندركاران اجراي آن در دانشگاه هاي مختلف بوده اند در وهله دوم، به چند سؤال بنيادي و ماهوي در باره كليت اين پروژه -و نه درباره جزئيات اجرايي و اتفاقات حين كار- پاسخ دهند.
اينكه طراحان و مجريان و موافقان را پاسخگو مي دانم به اين دليل است كه تكليف مخالفان را معلوم مي دانم. غير از معانديني كه به اعتقاد من تعداشان به انگشتان دست هم نمي رسد باقي دانشجوياني هستند كه در اثر «زمينه دروني» و «تبليغات بيروني» نگاهي منفي به مقوله تدفين پيدا كردند و آمادگي ذهني رهبري معاندين را پيدا كردند كه در قسمت اول اين نوشته تا حدودي به كوتاهيهاي ما در بي اعتنايي به اين «زمينه هاي دروني» و خالي گذاشتن عرصه «تبليغات بيروني» اشاره شد. به صورت خلاصه بايد گفت كه ماها افكار عمومي دانشگاه را وانهاده ايم و روند نزولي آنرا در نمي يابيم و تا هر از گاهي كه ضربه اي جانانه از اين كم كاري نخوريم ترجيح مي دهيم در همان اردوجنوبها و دعا كميلها و عزاداريها و تجمعها و مراسمات كليشه اي فرهنگي سياسي خودمان –كه در همه احوالات مخاطبينش همان ريشوها و چادريهاي مشخص هميشگي اند!- خوش باشيم و به عبارت بهتر سرمان را در برف كنيم. برنامه هايي كه به قول بنده خدايي يكبار جعفر و صفدر مجريند و تقي و نقي مخاطب و دفعه ديگر تقي و جعفر مجري و نقي و صفدر مخاطب و دفعه ديگر نقي و...!

اما سؤالات بنياديني در باب پروژه تدفين شهدا مطرح است:
1) چه شد كه حضرات به اين نتيجه رسيدند كه بايد در دانشگاه شهيد دفن كرد؟
پاسخ هميشگي به اين سؤال اين است كه شهدا اسوه هاي مقاومت و ايثارند و تدفين آنها در دانشگاه باعث ترويج فرهنگ شهادت و ايثار و زنده نگه داشتن ياد آنها مي شود.
خب اين پاسخ قانع كننده به نظر نمي رسد. اين پاسخ بيشتر به توجيه مي ماند و به تنهايي نمي تواند علت عمل باشد. هركسي مي تواند صدها كار نام ببرد كه انجام آن خوب است اما آيا بايد آنها را انجام داد؟
اگر هدف ترويج فرهنگ شهادت است بايد پرسيد ترويج فرهنگ شهادت در كجاي پازل فرهنگي ما قرار دارد؟ يعني كدام استدلال نشان مي دهد كه براي انقلابي شدن دانشجويانمان بايد فرهنگ شهادت را به دانشگاه تزريق كرد و مثلاً فرهنگ علم آموزي را كه اين همه در آيات و احاديث بدان اشاره مي شود و مبتلابه محيطهاي علمي ماست ترويج نكرد؟ از اين گذشته كدام استدلال نشان مي دهد كه براي ترويج فرهنگ شهادت بايد شهيد در دانشگاه تدفين كرد؟ آيا مثلاً با ترويج كتابهاي خاطرات شهدا اينكار نمي شد؟
سؤال اساسي اينجاست كه ترويج فرهنگ شهادت اولويت چندم فرهنگي ما در دانشگاه براي تربيت دانشجويان انقلابي است؟ و تدفين شهدا اولويت چندم كار فرهنگي براي ترويج فرهنگ ايثار و شهادت؟ آيا همه ي كارهايي را كه مي توانستيم براي فرهنگ سازي انجام دهيم، انجام شده و تنها همين يك فقره روي زمين مانده بود؟
2) چقدر به هدف مورد نظرمان رسيديم؟
اصولاً وقتي طراحان هدف از تدفين شهدا را فرهنگ سازي عنوان مي كنند خود به خود همه مي دانيم كه فرهنگ سازي براي رفقاي هميشه در صحنه بسيجي مورد نظر نيست بلكه منظور فرهنگ سازي در فضاي عام دانشگاه است. آيا با وضعيتي كه در تدفين سه شهيد گمنام دانشگاه شريف اتفاق افتاد فرهنگ شهادت در فضاي عام دانشگاه شريف ترويج شد يا بالعكس قدم ديگري براي فاصله گرفتن نسل سوم انقلاب از انقلاب و نظام و فرهنگ ديني برداشتيم؟ آيا با مشاهده چنين وضعيتي در دانشگاه شريف و درك اين نكته كه به علت سمپاشي هاي متعدد، جوّ دانشجويي آمادگي پذيرش اين كار را ندارد، لزومي داشت كه اين پروژه در دانشگاه هاي ديگر ادامه يابد؟ آيا ضرورتي داشت كه تدفين شهدا در دانشگاه اميركبير در روز غير تعطيل و با فيلمبرداري مستقيم انجام شود؟ يا صرفاً هدف از «تأثيرگذاري بر مخاطبين دانشجويي» در حد قدرت نمايي و «نمايش امكان تدفين در اميركبير بدون ناآرامي در جلوي دوربين» تقليل – وشايد تحريف- يافته بود؟
از اين مسائل هم كه بگذريم من گمان مي كنم حتي اگر اين اتفاقات هم نمي افتاد و مسير كار هم اينقدر تغيير نمي كرد و شهدا با آرامش تمام هم در دانشگاه ها دفن مي شدند، باز هم اين پروژه در رسيدن به اهداف خود ناكام مي ماند. چرا كه حضور شهدا در صحن دانشگاه تنها بر كساني كه همان زمان تشييع در دانشگاه بودند به صورت مستقيم ديده مي شد و براي وروديهاي سالهاي بعد قبور مطهر شهدا در حد يك يادمان تنزل مي يابد و كاركردي بسيار كمرنگ پيدا مي كند. بد نيست اينرا هم بگويم كه در دانشگاه ما هنوز كسي متولي رسيدگي به مزار شهداي گمنام نيست و كسي نيست بپرسد آنان كه براي تدفين شهدا و فرهنگ سازي سينه چاك مي كردند كجايند تا با استفاده از فضاي معنوي اين قبور مطهر كار فرهنگي كنند؟!
***
دردمندانه بايد گفت به نظر مي رسد آنها كه طراح و تصميم گيرند هم ما را سر كار گذاشته اند هم خودشان را و هم شايد شهدا را. در اين غائله دو عده سود كردند. يكي آنكه آخر سال بيلان كار فرهنگي ارائه مي دهد كه به صورت كنتراتي فلان تعداد شهيد گمنام در دانشگاه ها تدفين كرديم و يكي هم آنهايي كه از سر جهل يا غرض يا مرض، از هر فرصتي بهره مي جويند تا فاصله مردم و دانشجويان را با انقلاب آزاديبخش اسلامي بيشتر كنند و در اين ميان...
چه بايد گفت...؟
درد دل بيش از اين ميسر نيست...
راستي سال نو مبارك!
ياعلي
اين همه هزينه كرديم، كمي هم عبرت بگيريم
3 سال پيش در روز 22 اسفند ماه 84 دانشگاه صنعتي شريف شاهد كليد خوردن پروژهاي بود كه هيچكس نميدانست قرار است تا سه سال بعد ادامه يابد. پروژه تدفين شهدا در دانشگاههاي كشور از غائله 22 اسفند شريف آغاز شد و با غائله 5 اسفند دانشگاه اميركبير به پايان رسيد. امروز پرونده پروژه تدفين بسته شده و شايد به همين دليل بتوان اولين ارزيابيهاي كلي از مجموعهي اين اتفاقات را در فضاي جامعه طرح كرد. اتفاقاتي كه چنان پرحاشيه و پرهياهوست كه در زمانهي خويش قدرت درك عميق و تفكر مستدل را از مشاهده گران ميگيرد تا قضاوت نهايي به آيندهاي نامعلوم موكول شود.
عبرتهاي 22 اسفند
غائله 22 اسفند بي بته نبود. خلق الساعه و دفعتي هم نبود. 22 اسفند سرباز كردن يك دمل چركين است. 22 اسفند يك «تب» است. يك نشانه. نشانه احتضار جامعه دانشجويي. نشانه بحران معرفتي در نسل سوم. 22 اسفند يك فرياد است. فريادي بر سر 20 سال سياستهاي فرهنگي و سياسيمان در جمهوري اسلامي. 22 اسفند يك هشدار است، هشداري از آنچه زير پوست دانشگاه در جريان است.

چه گذشته برما كه جوانان و دانشجويان شيعه اين انقلاب در چنين اتفاقاتي به جايي مي رسند كه قلباً گمان مي كنند كه نكند سوء استفاده اي از شهدا در كار است. تحليلهاي احمقانه و دروغيني كه مي خواهد تمام آناني را كه در مقابل تدفين ايستاده اند وابسته به دفتر تحكيم و مخالف فرهنگ شهادت و نظام و انقلاب معرفي كرده و با يك كاسه كردن آنان با يك حكم كلي قضيه را سمبل كند به كناري بيفكنيد. با اينكه ادعاي سوء استفاده از شهدا يك دروغ مضحك است و از جانب مشتي معاند هميشگي طرح شده كاري ندارم. سخن من از دانشجويان و نسل سوم اين انقلاب است كه حداقل 800 نفر از آنها بدون اينكه ارتباط خاصي با انجمن اسلامي شدند به سرعت ادعاهاي پوچ عده قليلي از معاندين هميشگي را پذيرا شدند. واقعه 22 اسفند حاوي چند پيام عمده براي هر كسي است كه خود را انقلابي و حامي ولايت فقيه و بسيجي و حزب اللهي و ... مي داند:
1) جامعه شناس و آگاه به زمانه خويش نيستيم. در فضاي ذهني خود منزوي هستيم و از آنچه در ذهن عامه مردم و دانشجويان مي گذرد كم اطلاعيم و به همين دليل برآورد خوبي از اوضاع نداريم. اگر صبح 22 اسفند از تمام طرفداران تدفين سؤال مي كردي هيچكس تصور نمي كرد كه اينچنين با مشكل مواجه خواهند شد.
2) فضاي عام دانشجويي در اختيار ما نيست. به واقع ارتباط مناسبي با بدنه دانشجويي نداريم و در شرايط بحراني مي فهميم كه آنچه بقيه مي انديشند با تفكر ما فرسنگها فاصله دارد. در يك كلمه خاكستريها را فراموش كرده ايم. در 22 اسفند دانشگاه ما در حاليكه مذهبيها و در رأس آنها بسيج به راهكارهاي اجرايي تدفين فكر مي كرد، انجمن به جهت دهي و هدايت افكار عمومي مشغول بود. چه از نوع رسانه اي و چه از نوع چهره به چهره. در نهايت صداي موافقين در ميان دانشگاهيان بسيار ضعيف و كم اثر بود.
3) به دنبال تحليل عملكرد خويش نيستيم. نمي توانيم عواقب و اثرات كار خود را در جامعه ارزيابي كنيم. معمولاً منتهاي آمالمان انجام شدن كار است و عادت به نقد و بررسي كيفي بعد از عمل، ارزيابي نتايج و آسيب شناسي براي تكامل خود نداريم. هنوز هم كه هنوز است كسي را نمي شناسم كه حتي دغدغه اينرا داشته باشد كه تدفين شهدا در شريف چه اثراتي روي ذهن و انديشه دانشجويان گذاشت. چند درصد اهداف برآورده شد و چرا برآورده نشد. اين يعني اينكه ده سال بعد هم ممكن است عين همين اتفاق دوباره بيفتد به شكل ديگري. بيست سال بعد همينطور و الي آخر. معني اش درجا زدن است.
4) روشهاي مديريتي و شيوه هاي ارتباط جمعي را نمي شناسيم و به راحتي به دست خود مردم و حتي ياران سابقمان را در مقابل خود قرار مي دهيم. (اين موضوع يكي از بزرگترين مشكلات شخص آقاي احمدي نژاد هم هست) در سخن گفتن الكنيم و حرف حق را آنچنان ناهنجار طرح مي كنيم كه نه تنها جذاب نيست بلكه دفع كننده است. در واقع هدفمان درك مخاطب نيست بلكه تنها زدن آن حرف است. در باب روشهاي مديريتي تدفين دفعتي و بدون اطلاع قبلي شهدا در روز 22 اسفند حساسيتهاي شديدي بوجود آورد. در باب الكن بودن هم بايد گفت 90 مقاله مخالف تدفين در چند روز در چند ده وبلاگ را بايد در برابر دو سه نوشته كم رنگ موافقين قرار داد. در زمينه استدلال كردن هم به واقع ضعيفيم و حتي كسي با پيش فرضهاي تماماً مذهبي را هم به سختي مي توانيم قانع كنيم.
5) بي غيرتيم. دردمان نمي آيد. صدايمان هم در نمي آيد. از جايمان تكان نمي خوريم. بي خاصيت و سنگين و تنبليم. محافظه كار و كنديم. ريش مي گذاريم و چادر بر سر مي گذاريم اما حتي از اتفاقات دانشگاه هم بي خبريم چه برسد كه اثرگذار باشيم. در قضيه 22 اسفند خيليها كه نوافل نمازظهرشان هم ترك نمي شود اصلاً نمي دانستند چنين قضيه اي هست. خيليها را هم هرچه گفتند كه حداقل در روز تدفين حاضر باشيد مي گفتند توجيه نيستيم. آخر سر هم در روزتدفين اميركبير صداي 60-70 نفر از هزار نفر سياه پوش بسيجي مذهبي بيشتر است.
ادامه دارد انشاالله...
پی نوشت:
۱) گزارشی از روز دفن شهدای دانشگاه امیر کبیر از نگاه یک بسیجی (لینک)
۲) گزارشی از روز دفن شهدای دانشگاه شریف از نگاه یک انجمنی (لینک)
۲) مطلبی در همین باره با رویکرد مشابه از وبلاگ جزر و مد (لینک)
این مطلب را برای یکی از نشریات دانشگاه نوشتم. تقریباْ چکیده آن چیزی است که در این ۴ سال درباره مهندسی بدان رسیده ام:
من باب مقدمه!
شايد بعضي بگويند بايد امثال روضههاي اين مقاله و اين نشريه را براي آناني خواند كه هنوز وارد دانشگاه نشدهاند و انتخاب رشته نكردهاند، اما اگر كمي به شرايط قبل از انتخاب رشته خود در تابستان بعد از كنكور رجوع كنيد به خوبي در مييابيد كه در هرصورت انتخاب «ديروز» شما هماني ميبود كه الآن هست فلذا با كمل تأسف بايد گفت بهترين زمان سخن گفتن از ماهيت مهندسي در سيستم آموزشي ما چيزي در حدود سالهاي دوم و سوم دانشجويي است، يعني دو سه سال پس از انتخاب رشته!
قبل از ورود به مطلب بد نيست از آنهايي كه كمي تعصب رشتهاي دارند و مسيري را كه برگزيدهاند مقدسترين راه كمال در هستي ميدانند و كمي قلبشان ضعيف است بخواهم از خواندن ادامه مطلب پرهيز كنند كه در آنصورت نه از تاك نشان خواهد ماند نه از تاكنشان! براي آن دسته از دوستان هم كه حالا در خانه و فاميل و كوچه خيابان خانم مهندس و آقامهندس صدايشان ميكنند لازم است اساساً ذهنشان را از غل و زنجيرهاي مجازي آزاد كنم و تصريح كنم كه كسي با 70 واحد پاس كردن رياضي و معادلات و عمومي و چندواحد تخصصي كمي پيشرفتهتر از دبيرستان مهندس نشده و كسي با سه سال درس خواندن آن هم در عنفوان جواني نميتواند ادعا كند كه الّا و لابدّ چارهاي جز مهندس شدن به شيوه «معهود» فعلي ندارد.
شما مهندسي را انتخاب كردهايد يا مهندسي شما را؟
سؤال اساسي كه شما خواننده عزيز بايد بدان پاسخ بدهد اين است كه آيا واقعاً مهندسي را انتخاب كرده ايد؟ شرايط جامعهشناختي و روانشناختي حاكم بر فضاهاي آموزشي ما اين امتياز را به من ميدهد كه ادعا كنم اكثريت قريب به اتفاق همه ما را «رشتههاي مهندسي شريف» انتخاب كرده اند نه ما آنها را! براي روشن شدن موضوع كمي توضيح بيشتر حشو نخواهد بود.
اصولاً دو نحوه تصميمگيري در ميان آدميان رايج است. يكي اينكه اول استدلال ميكنيم و سپس تصميم ميگيريم، آن يكي اينكه اول تصميم ميگيريم و بعد توجيه ميكنيم! در حالت دوم انگيزههاي ناخودآگاهي در وجود ما وجود دارد كه نسبت به آنها آگاه نيستيم و عملاً اين انگيزههاي ناخودآگاه هستند كه تصميم ما را رقم ميزنند. تازه بعد از تصميمگيري ذهن فعال ميشود تا استدلالهايي براي اين تصميم «بتراشد» تا در مقابل پرسش ديگران پاسخي داشته باشيم و ما اصطلاحاً به آن «توجيه» ميگوييم. اينگونه ميشود كه انسان خودش را هم گاهي –نه خيلي وقتها!- فريب ميدهد! چنانچه به ذهن مباركتان رجوع كنيد شاهد مثالهاي بسياري براي اين نوع تصميمگيري پيدا ميكنيد، نه فقط در انتخاب رشته بلكه در تصميمگيريهاي مهمتري مثل تصميم براي ديندار بودن يا نبودن، تصميم براي اپلاي كردن يا نكردن، تصميم براي كمك كردن به مادر يا نكردن، تصميم براي ارتباط برقرار كردن با اشخاص يا نكردن و ...
از آنجايي كه هركسي ميتواند جزو آنهايي باشد كه «مهندسي او را انتخاب كرده است» توصيه ميكنم بعد از خواندن اين مطلب تا پايان اين بار «شما واقعاً مهندسي را انتخاب كنيد»!
فرق «توجيه» و «استدلال واقعي» در چيست؟
براي فهميدن فرق اين دو كمي تدبر و تعمق در اين سلسله دلايل لازم است. كمي هم درك جامعهشناسانه و روانشناسانه كمك زيادي خواهد كرد، چرا كه ما را در درك دلايل پنهان دروني و بيروني كه بر ما و ديگران اثر ميگذارد ياري خواهد كرد. اصولاً توجيهات پايه منطقي ندارند و دلايلي مثل اينكه «همه اينكار را ميكنند» يا عبارت كلي «ميخواهم به مملكتم خدمت كنم» از نظر منطقي نميتوانند پايه يك تصميمگيري قرار گيرند.
استدلال واقعي به زنجيرهاي از دلايل گفته ميشود كه بايد بتواند شرايط شخصيتي، ذهني، خانوادگي و ... يك شخص را در يك نظام فكري و جهانبيني معين به «لزوم تحصيل يك علم» منتهي كند. بديهي است كه درون اين نظام فكري پيشفرضهاي مختلفي درباره جهان هستي، وجود خدا، مفهوم سعادت، ماهيت انسان، غايت آفرينش و موضوعاتي از اين دست وجود دارد كه هركدامشان ميتواند جهت يك زنجيره استدلالي را باالكل تغيير دهد. از آنجايي كه ما اين بحث را در كشور ايران طرح ميكنيم كه 98 درصد مردم آن شيعه هستند فرض را بر قبول نظام فكري دين اسلام و مكتب تشيع ميگذاريم و از اينجا بحث را ادامه ميدهيم.
ماهيت مهندسي چيست؟
ماهيت مهندسي چيست كه اين همه در كشور ما و كلاً در دنيا ارج و قرب دارد؟
«تكنولوژي» كه موضوع علوم مهندسي به شمار ميرود، در مجموع ناظر به توليد محصولاتي است كه براي تسهيل در امورات زندگي انسان و به عبارت بهتر «رفاه زندگي بشر» به كار برده ميشوند. زنجيره سردرگمكننده تحصيلات رشتههاي فني و تخصصهاي جزئي و ريزي كه مانع از درك كليت اين «فن» ميشود نبايد مانع از آن شود كه كسي به اين معنا توجه نكند. به عبارت ديگر دستگاه تكنولوژي در عالم امروز كه آموزش و پژوهش فيزيك و رياضي و مهندسي و حتي علوم انساني در دانشگاهها و صنايع عظيم را در كارخانهها و ميليونها انسان را در سطح جهان به خود مشغول داشته، دستگاه اجتماعي بسيار بزرگي است كه خود در دل دستگاه عظيم ديگري به نام «سيستم اقتصادي» قرار گرفته است.
تكنولوژي ابزار سيطره انسان مدرن بر طبيعت است و به همين دليل است كه ارج و قرب بسيار دارد و مقدّس مينماياند. تكنولوژي رفاه را براي انسان به ارمغان آورده است، «رفاه»ي كه غايت وجود انسان و مصداق عيني سعادت است اگر وجود انسان را محدود به اين دنيا بدانيم و اگر به وجود آخرت و قيامت كافر باشيم. تكنولوژي كارها را ساده ميكند و «اوقات فراغت» بوجود ميآورد تا انسان مدرن در اين فرصت به «لذت» بيشتري دست يابد و اين لذت چيزي جز همين لذايذ فاني و محدود زميني نيست. مگر منتهاي شهوت زميني چه ميتواند باشد؟
يافتن جايگاه دقيق «رفاه» اجتماعي در هندسه معرفت ديني كار سادهاي نيست، اما پرواضح است كه «راحت زيستن» در دنيا نه تنها چون تفكر الحادي اصالتي ندارد بلكه در ميان اولويتهاي اجتماعي جايگاه به مراتب پايينتري مييابد چرا كه آرمان جامعه اسلامي استقرار «عدالت و اخلاق و معنويت و ولايت و تربيت الهي» است و مسائلي مثل رفاه مردم در اولويتهاي بعدي نظام اسلامي قرار ميگيرد. آباداني كشور هميشه يكي از وظايف جدي حكومت اسلامي بوده و خواهد بود ليكن بحث بر سر جايگاه آن در نظام معرفتي ديني و اولويت آن در وظايف اجتماعي ماست.
فعاليت مهندسي در چارچوب انقلاب اسلامي به چه كاري ميآيد؟
آنچه تا اينجا گفتيم سخن از ماهيت مهندسي بود و جايگاه آن در نظام غيرالهي و سكولار امروز حاكم بر جهان. با اين تفاسير لازم است جايگاه مهندسي در نظام فعلي و در راستاي انقلاب آزاديبخش اسلامي «بازتعريف» شود. آنچه به ذهن حقير ميرسد اينكه مهندس شدن به سه نيت ميتواند يكي از اركان جدي و ضروري نظام اسلامي به شمار برود، سه نيتي كه هر سه عوارض مترتب بر اين فعاليتند و اصالت اين كار را اثبات نميكنند:
1) توليد ثروت براي حمايت از انقلاب اسلامي
ثروت يكي از نيازهاي مهم حركت جهادي شيعه تا زمان ظهور است و دشمنان تشيع هميشه از اين حربه براي ضربه زدن به اين مكتب استفاده كردهاند كه مثال مشهور آن غصب فدك توسط ابوبكر و به توصيه عمر است كه به عنوان پشتوانه اقتصادي آل علي(ع) به شمار ميرفت. تذكر اين نكته لازم است كه ارزش اين ثروت به خودش نيست بلكه چون وسيله يك حركت فرهنگي است بالعرض ارزشمند ميشود و به همين خاطر اين ثروت به واسطه بركت الهي رشدي فراتر از محاسبات و تلاشهاي مادّي خواهد يافت.
2) قدرتنمايي به جهانيان و افزايش غرور ملي
جمهوري اسلامي بايد به عنوان الگوي كشورهاي اسلامي شناخته شود و يكي از راههاي آن پيشرفتهاي تكنولوژيكي است كه نگاه جهانيان را به سوي ما جلب ميكند و موضوع دستيابي ايران به فناوري غنيسازي اورانيوم و فناوري پرتاب ماهواره به مدار زمين و عكسالعمل جهانيان به خوبي اين ادعا را ثابت ميكند. از سوي ديگر اين فعاليتها بذر روحيه و اميد را در دل ايرانيان ميشكفد و اعتماد به نفس آنها را كه زمينه هر حركت ملياي است تقويت ميكند.
3) تقويت قواي نظامي جمهوري اسلامي
جمهوري اسلامي هر روز در معرض تهديدهاي جدي دشمنانش است و لازم است نيروهاي نظامي آن به سلاحهاي نوين مجهز باشد. نكته حائز اهميت در اينجا اين است كه باز هم در اينجا داشتن تسليحات و تجهيزات نشان قدرتمندي و پيروزي نيست بلكه نيروي ايمان و امداد الهي به مراتب قدرتمندتر است همانطور كه در جنگ 33روزه لبنان و 22روزه غزه به اثبات رسيد. در آيه 60 انفال ميخوانيم «و أعدّوا لهم مااستطعتم من قوّة و من رباط الخيل ترهبون به عدوّ الله و عدوّكم و آخرين من دونهم...» آنچه در اين آيه به عنوان دليل لزوم آمادگي نظامي ذكر ميشود «ترساندن» (ترهبون) دشمنان است تا فكر تجاوز نظامي به سرشان نزند كه در صورت جنگ اين نيروي نظامي نيست كه تعيينكننده است بلكه قوت ايمان و امداد الهي است كه «كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة بإذن الله و الله مع الصابرين»
كمي هم درباره آنچه بدان نميانديشيم!
تحليل اسلامي از تاريخ و تحولات اجتماعي فرهنگمحور است حال آنكه تحليل غربي و اومانيستي و الحادي از جهان و تاريخ و جامعه ابزارمحور است و اين است دليل آنكه غربيان تاريخ را به عصر سنگ و آهن و مفرغ و چاپ و فناوري اطلاعات و ... تقسيمبندي ميكنند و قرآن تاريخ را به حسب حضور انبياء نشانهگذاري ميكند.
در چنين تحليلي از جهان آنچه بر خلاف «فعاليت اقتصادي و توسعه مادي» اصالت مييابد «فعاليت فرهنگي و رشد تربيتي» است. به عبارت ديگر تاريخ صحنه فعالان جبهه حق است كه جهان را به سوي اطلاق كامل حق بر جهان حركت ميدهند و سر سلسله آنها مهدي موعود(عج) است. حضرت امام روح الله خميني يكي از اين ياران آخرالزماني مهدي بود كه اين نبرد را وارد مرحله جديدي كرد و دژ مقاومت جبهه حق را بعد از 1400 سال در جهان تشكيل داد. فعاليت فرهنگي شيعيان براي بيدار كردن مردم جهان از سي سال پيش در قالب شكلگيري نظام جمهوري اسلامي شكل جديدي به خود گرفته است و تلاشهاي پاياني را ميطلبد. فرزندان معنوي خميني يا نسل سوم انقلاب بايد اين معنا را درك كنند و قدم نهايي را بردارند.
اينها كه گفته شد هرگز به معني لزوم تغيير رشته نيست كه مهندسي خواندن سرنوشت محتوم نسل ماست چرا كه اين معاني در رشتههاي تحصيلي و در دانشگاهها نيستند، در قلبها هستند و در جمعهايي كه حضرت امام آنها را «هستههاي مقاومت» ميخواند كه تا حد زيادي مستقل از رشته تحصيلي – و نه مستقل از سواد و تخصص- هستند. بهترين راه مهندسي خواندن و بهچيزيفرايمهندسي انديشيدن است.
ياعلي
