تبليغاتX
سوتک!
خانه هایتان را در دامنه کوه آتشفشان بنا کنید/ شهید آوینی به نقل از نیچه

جامعه ما بيماريهاي پنهاني دارد كه اصولاً بر كمتر كسي مكشوف است، چرا كه دوران، دوران سرهايي است كه به زير افتاده اند. مردمان بر دو قسمند. يا شاغلند و يا در جستجوي شغل وليكن اين دسته دوم هم چيزي جداي اولي نيست چرا كه گشتن به دنبال شغل هم خود تا اطلاع ثانوي يك شغل است. نتيجته اينكه مردمان همگي به نوعي شاغلند و به عبارت بهتر مشغول كه شغل و اشتغال از يك ريشه اند و چيزي در مايه هاي busy. فلذا هرکس شغلي براي خود دست و پا كرده و بدان دل خوش نموده و اينگونه است كه مي گويم «دوران، دوران سرهاي به زيرافتاده است.» خصلت سرهاي به زير افتاده هم همين است كه بينشي حداكثر تا جلوي پاي خود دارند و بالطبع چندان تحليلي از آنچه پيرامونشان مي گذرد ندارند.

   محيط دانشگاه هم از اين قاعده مستثني نيست. از آنجايي كه همه ما از بچگي عادت كرده ايم در پرسشنامه ها جلوي قسمت «شغل» بنويسيم «محصل» امروز هم با كمي تفاوت لفظي گرفتار «شغل دانش جستن!» ايم و به اتلاف عمر مشغوليم و تازمانيكه «شغل» بهتري نيست و به تأييد صاحبنظران –يا به عبارت بهتر صاحبان «شغل» صاحبنظري- اشتغال معضلي اساسي است، چه بهتر كه آسوده، دل به غذاي صدوپنجاه تومني و اينترنت رايگان و دختركان سخاوتمند بسپاريم تا ببينيم چرخش دهر به كجا مي انجامد...

   چند هفته پيش كه جناب «حجة الاسلام» هاشمي رفسنجاني براي اولين بار در دانشگاه شريف حاضر شدند و به سخن راني به سبك معهود سي ساله خويش پرداختند، جو جلسه تنها حضور پررنگ يك پديده تا حدي نوظهور را در دانشگاه ها فرياد مي زد: «خاكستريها»!

    امروز دانشگاه هاي ما بيش از هرزمان ديگري در تاريخشان شاهد حضور دانشجويان خاكستري است. آقاي هاشمي كه صحبت مي كرد هر از چندگاهي دانشجويان براي او كف مي زدند اما جالب اين است كه كنار هم گذاشتن صحبتهايي كه برايشان كف زده شده هيچ نگرش و گرايشي را نشان نمي دهد. از آن جالبتر آنكه بيشترين ميزان دست زدن براي مواقعي است كه مطلب خنده داري گفته شده و در باقي موارد كه دست زدنها اندكي سياسي است يكي اينوري است و يكي آنوري. يعني واضح است كه يكجا قليليونِ انجمنيون ابتدائاً دست زده اند و باقي متابعت كرده اند و جاي ديگر اندك بسيجيون اظهار رأي كرده اند و سپس باز هم باقي متابعت! اين موضوع در همين مناظره اي كه بين ابطحي و رسايي در دانشگاه پرديس قم انجام شده و رجانیوز متن آنرا منتشر كرده هم به وضوح نمايان است.

   خاكستريهاي طيفي از دانشجويان اند كه در تقسيم بنديهاي ايدئولوژيك در ميان دو سر طيف قرار مي گيرند و دو سر طيف در دانشگاه متأسفانه بسيج و انجمن است. متأسفانه از اين بابت كه اولاً يك سر طيف يك انجمن ضد اسلامي است و ثانياً آن سر ديگر طيف بسيجي قرار گرفته كه طبق فرمان امام قرار بود نوك پيكانِ پيكار علميِ دانشجويان باشد در عرصه ايجاد حكومت بزرگ اسلامي در جهان و حال در حد يك سر طيفي كاذب تقليل يافته است. طيف كاذبي كه اگر پاي ضد انقلاب به دانشگاه باز نمي شد هيچگاه در اذهان بوجود نمي آمد و امروز شاهد گروههايي هم هدف و هم آرمان براي تحقق آرمانهاي امام راحل در دانشگاه ها بوديم.

   خاكستريها كساني هستند كه ريشه در هيچ تفكري ندارند و به بادي اينطرف و آنطرف مي شوند و طعمه دلچسب تبليغات و شانتتاژهاي رسانه اي به شمار مي روند. خاكستريها آناني هستند كه مطالعه ندارند. تحليلي از اوضاع ندارند و اطراف خود را به صورت توده اي مبهم و ترسناك مي بينند. تفكر و اراده را وانهاده اند و دل به تقدير سپرده اند. تصميماتشان را ديگران برايشان مي گيرند ولي چون به آن عادت كرده اند دركي از آن ندارند. مباحثه و تحليل منطقي براي آنها كم اهميت است و تنها براي احساسات اصالت قائلند. خود را در ميان دختربازي و پسربازي و چت و بلوتوث و گيم نت و سينما و پارتي پوشانده اند تا مبادا صداي بيرون اذيتشان كند. حتي منافع بلندمدت خويش را هم درك نمي كنند و به هوسهاي آني و بينشهاي سطحي دل بسته اند. خاكستري مذهبي و غير مذهبي، دختر و پسر و سال اولي و سال آخري ندارد. خاكستري خاكستري است!

   خيلي دردآور است گفتن اين حرفها اما متأسفانه عادت كرده ايم كه چشمان خود را به روي واقعيتها ببنديم. دردآور اين نيست كه راه حلي نداريم دردآور اين است كه همه چشم خود را به روي اين مسائل بسته ايم و نمي خواهيم باور كنيم كه به توهماتي پوچ دل خوش كرده ايم و بيخود اوضاع را «مطلوب» ارزيابي مي كنيم. به كودكي مي مانيم كه طوفان در چند متري اوست و او در ساحل همچنان به گِل بازي خود مشغول است. با آن مقدمه اول و با اين يكي دو مطلب پيش از اينِ اين وبلاگ فكر مي كنم روشن است كه مرادم از گِل بازي چيست.

   با اين همه خوب نيست مطلب اينچنين تلخ خاتمه يابد. خاكستريها اگر آن همه عيب دارند يك حسن دارند و آن هم اين است كه «متعصب» نيستند. ذهنشان با مشتي لغات و مفاهيم پرتكلف مسموم نشده تا فطرت در منجلاب افكار هوس آلود غرق شود و من مدتها پيش در مطلبي تحت عنوان «دوران جدیدی فرا رسیده است...» به تفصيل به اين موضوع پرداخته ام. علم و آگاهي حجاب اكبر است و تيغي دولبه. عقاب كفر – كه پوشاندن آگاهانه ي حقيقت است- بسي بيشتر است از خاكستري بودن، هرچند از نظر من خاكستري بودن، آن هم در بهترين دانشگاه كشور گناهي نابخشودني است!

ياعلي

 

پي نوشت:

چند روز پيش بعد از مدتها فيلمي در سينما ديدم كه موضوعش برايم بسيار جذاب بود. فيلمي اجتماعي درباره يكي از مهمترين مسائل جامعه ما كه اصولاً خيلي ميل به پرداختن به آن در بين هنرمندان و نويسندگان و عالمان و نخبگان و مسئولين وجود ندارد.

   «دل شكسته» داستان دو دانشجوست كه استادشان آنها را مجبور مي كند كه پايان نامه شان را با هم بنويسند. اما اين دو نفر به قول خودشان عقايدشان مثل «زمين و آسمان» است. يكي پسر شهيدي است بسيجي با مختصات تمام و كمال آن و ديگري دختري بالاشهري و مرفه و متنفر از تحجر و فوق العاده پررو. فيلم وصف ارتباط اين دوست در طول پايان نامه اي كه موضوع آن «جامعه آرماني» انتخاب شده است و كنشهايي كه در اين اثنا بين آنها اتفاق مي افتد.

    اكران و تبليغ فيلم متأسفانه با كم لطفي مواجه شده و پخش آن به صورت محدود و در سينماهاي آزادي، پرديس پارك ملت، استقلال و اريكه ايرانيان انجام مي شود و صدا و سيما هم از تبليغ آن جلوگيري كرده است. حتماً فيلم را ببينيد و ديدنش را هم به بقيه توصيه كنيد.

فيلم دل شكسته

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 20:44 | لینک  | 

بعد از سه قسمت قلم فرسايي و طفره رفتن از پرداختن به اصل مطلب بايد بگويم در پاسخ به اين سؤال فيل افكن

-   آنچه مي دانستم كه مي دانم همينها بود كه نوشتم. در يك كلام اينكه «خانه از پاي بست ويران است...»

-   آنچه مي دانم كه نمي دانم عملاً پاسخ مستقيم همين سؤال است. هنوز هم هر روز به آن فكر مي كنم و اوضاع را با خود مرور مي كنم. شايد چند سالي يافتن پاسخ طول بكشد. شايد كمتر شايد بيشتر!

-   آنچه نمي دانم كه مي دانم هم بعيد مي دانم چيز دندان گيري باشد و الا تا حالا دانسته بودم كه مي دانمشان!

-   اما اصل مشكل سر آنهايي است كه نمي دانم كه نمي دانم ولي بايد بدانم. كليد حل مسأله در همينهاست.

حالا آدمي زاد چه مي تواند بكند اگر كليد قفل زندگي اش جزو چيزهايي باشد كه نمي داند كه آنها را نمي داند. آنوقت تمام زندگي اش را بر سر آن مي گذارد كه با آن چيزهايي كه مي داند كه مي داند به دنبال آن چيزهايي بگردد كه مي داند كه نمي داند اما آخر سر دو حالت براي او پيش مي آيد:

-   يا هر آنچه مي دانسته نمي داند تبديل مي كند به آنچه حالا مي داند كه مي داند اما باز عمر خود را تلف شده مي يابد

-   يا با هر آنچه مي دانسته كه مي داند نمي تواند تمام آنچه را مي داند كه نمي داند تبديل به چيزي كند كه مي داند كه مي داند و ول معطل مي ماند

هر دوي اينها مشكلشان در آن چيزهايي است كه نمي دانند كه نمي دانند با اين تفاوت كه شايد دومي قفل را يافته و كليد را نيافته اما اولي حتي قفل را هم نيافته!

   اول بايد خدا را شكر كنم كه قفلي در زندگي دارم كه حتي اگر آن قفل اصلي نباشد باز بهتر از زندگي پوچ بي قفلاني است كه عادت كرده اند به توهم دانايي و اينكه هر روز در بين دوستانشان راه بيفتند و آنها اينها را تأييد كنند و اينها آنها را و شب هم آسوده و راضي به خانه برگردند. خدايا آيينه هايت را از ما مگير.

  دوم اینکه باید بگویم در هر حال وقتي مشكل كسي در چيزي باشد كه نمي داند كه نمي داند فقط خدا مي تواند كمكش كند و بس. تذكري سرگردان كه ناگهان از گوشه اي، من حيث لا يحتسبي، به گوش دلت مي رسد يا بلائي مهيب كه ناگهان هشيارت مي كند. البته همه اينها به شرطي است كه منتظرش باشي. شايد تا حالا چند بار send –َش كرده و هربار به delivery report هايش بي صبرانه نگاه مي كند تا شايد يكي از آن همه pending ها روزي delivered شود. بياييد انقدر offline نباشيم.

ياعلي

 پی نوشت:

۱) لیست کامل آنچه یکسال در نظر سوم نوشتیم. با اندکی توضیحات برای هر مطلب.

۲) این هم مقاله ای درباره آفات اخلاقی ناخواسته اینترنت

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 22:1 | لینک  |