«به نام خدا و به ياري خدا. خداوندا! آنرا برايم نور و پاكيزگي و مصونيت و امنيت از هر ترسي و شفاي هر بيماري و دردي قرار ده. خداوندا! پاكيزه ام ساز و قلبم را پاك كن و سينه ام را گشاده فرما و بر زبانم محبّت خويش و مدح و ثنايت را قرار ده كه نيرويي جز به ياري تو نيست و مي دانم كه استواري دينم تنها تسليم بودن در برابر فرمان تو و پيروي از سنت پيامبرت(ص) مي باشد.»
دعا را چند مرتبه خواندم كه مضمونش در ذهنم بماند چون نمي توانستم كتاب دعا را با خودم داخل حمام ببرم. فكر نمي كردم براي غسل احرام دعايي با چنين مضمون عميقي در سنت شيعي ما وجود داشته باشد. به خصوص گفتن جملات آخر، وقتي قرار است لباس احرام به تن كني و كمي بعدتر فرياد ابراهيم را كه در تاريخ طنين افكنده و همه ي مردمان را به فرمان خدا به حج فرا مي خواند لبيك بگويي، كمي سختتر مي شود.
غسل احرام را كه انجام دادي بايد لباس احرام بپوشي و گرچه هنوز محرم نشدي اما بهتر است كه ديگر محرّمات احرام را رعايت كني. محرّماتي كه نوعي حالت «خوف» را در دل انسان تداعي مي كند وقتي نبايد لباس دوخته بپوشي، نبايد در سايه بايستي، نبايد سرت را با چيزي بپوشاني، نبايد به بدنت يا موجودات زنده ي ديگر لطمه اي بزني حتي در حد كندن يك مو، بايد مراقب گفتارت باشي و نبايد خود را در آيينه نگاه كني... اين آخري شايد هماني بود كه به آن نياز داشتم...
ساعت 11 شب بود كه از هتل با لباس احرام به سمت نزديكترين ميقات به مدينه، يعني مسجد شجره حركت كرديم. آنجا همه ايراني بودند، چرا كه ايراني ها در شب محرم مي شوند تا براي حركت از ميقات به سمت مكه حكم لزوم بي سايبان بودن وسيله نقليه بر ما واجب نشود. داشتم فكر مي كردم كه چه حالي است حال آنان كه پياده رهسپار سفر حج مي شدند و خود را بي پناه، بي خويش، با حالت عجز و درماندگي –كه حسي است مخصوص لباس احرام- در مقابل خداي بزرگ مي يافتند.
در مسجد شجره كه همه ي دور و بري هايم با دو تكه حوله سفيد خود را پوشانده بودند و دم به دم صداي گفتن دسته جمعي «لبّيك، الّلهم لبّيك، لبّيك لا شريك لك لبيك» را از گوشه و كنار مسجد مي شنيدم به اين فكر مي كردم كه تمام چيزهايي را كه ما خود را بدانها مي شناسيم اعتباري است، يك قانون وضعي بي پايه است. تمام آنچه مايملك خود مي پنداريم يم توهم ساختگي است، حتي اسم و فاميلي كه بدان شناخته مي شويم. «نام» مگر چيست جز كلمه اي كه روي كسي مي گذارند تا با ديگري اشتباه نشود. «لتعارفوا» فقط همين. داشتم فكر مي كردم وقتي از كسي مي پرسيم شما چه كسي هستي او از متعلَّقاتش مي گويد: من «فلاني» هستم «داراي» مدال نقره المپياد جهاني، «دانشجوي» كارشناسي ارشد رشته برق دانشگاه شريف، بابام فلانيه، ننه ام فلانيه، اين تحصيلات رو دارم اين شغل ها رو تا به حال داشتم با اين و اون رفيقم، فلاني بهم گفته خيلي باحالم... مثل معرفي هاي كانديداهاي مجلس. امّا در جايي مثل اينجا كه يكهو همه ي متعلَّقاتت را يكجا از تو مي گيرند چگونه مي خواهي خود را معرفي كني؟
خدايا من يكي از ميلياردها بنده ي «تو» ام. فقط همين را مي تواني بگويي چون فقط اوست كه اينجا معتبر است. خودت را بايد طوري به «او» منسوب كني...
البته مي تواني ادامه دهي انتسابت را به او. اگر بتواني بگويي خدايا من پيرو آخرين «رسولي» هستم كه ميان بني آدم فرستادي. اگر زبانت قفل نشود وقتي مي خواهي بگويي خدايا من «شيعه ي علي بن ابي طالب» هستم... شيعه ي علي...
*
تازه آنجا بود كه فهميدم شيعه ي علي بودن چه لذتي دارد. آهاي مردم بي خبر هيچ مي دانيد آن ركن يماني خانه ي كعبه كه مرتب در هر دور طواف استلام (لمس) مي كنيد و مي گوييد سنت رسول الله بوده كه آنجا را هميشه مبارك مي داشته و بدانجا تبرّك مي جسته كجاست؟ هيچ مي دانيد آن شكافي را كه زير دستتان حس مي كنيد و با چشمانتان مي بينيد كه از زير پرده ي كعبه بالا رفته جاي كدام اتفاق است؟ اي مغرضاني كه بارها و بارها اين شكاف را با سرب و سيمان و ديوار پوشانده ايد و هربار باز خود را نشان داده است چرا نمي گوييد مي خواهيد چه چيزي را كتمان كنيد؟ چرا به همه ي مسلمانان اعلام نمي كنيد كه خانه ي كعبه آغوش خود را براي مادر مولاي ما علي باز كرده است و به احترام فرزندش او را در خود جاي داده است؟
و پيامبر چه هوشمندانه خط ولايت را ترسيم مي كند كه در هر دور طواف بايد با دو كس بيعت كنيد. اول با حجرالاسود كه در احاديث آمده يمين الله است. با سنگي كه شاهد بيعت ازلي همه آدميان بوده وقتي يكبار در پاسخ سؤال «ألست بربّكم؟» باريتعالي، همگي گفته ايم «بلي». و اكنون با دست كشيدن و به نوعي بيعت با دست راست خدا بيعتي دوباره با خدا مي بنديم كه جز بر رضاي او گام بر نداريم و جز دور او طواف نكنيم و جز بر او تعظيم نياوريم و جز به او نگاه نكنيم. و دوم بيعت با شكاف كعبه در ركن يماني كه بيعت با ولايت است و خط سرخ امامت تا همگان پاي حقانيت علي، مهرشان را زده باشند و حجت بر كسي باقي نماند.
*
همه لباس احرام به تن از داخل «مسعي» به سمت «مطاف» يا همان صحن مسجدالحرام حركت مي كرديم. لحظاتي بود كه خوب مي دانستم تكرار نخواهند شد. گفت سرهايتان را پايين بيندازيد. گفت بنشينيد. گفت اكنون خانه ي خدا پشت سرهاي شماست. شروع كرد به خواندن دعايي كه خيلي متوجهش نبودم و بيشتر به فكر حاجاتي بودم كه چند لحظه بعد از خداي كعبه طلب خواهم كرد. فقط از دعا قسمت آخر آنرا متوجه شدم كه گفت سه بار بگوييد «اللهم فُكَّ رقبتي من النار»
قبل از اين به اين نتيجه رسيده بودم كه در اين دنياي تاريك بهترين دعا همين است. يعني طلب عاقبت به خيري و آمرزش. گفت بلند شويد و چند قدم جلو برويد و تا كعبه را ديديد سجده كنيد. همه با هم بلند شديم و يكهو عده اي جلوي من به زمين ريختند به حال سجده و صداي گريه ها بلند شد. جلوتر رفتم تا درستتر ببينم. چشمم كه به كعبه افتاد حس شعف زايد الوصفي غير منتظره به قلبم پاشيد. روي زانو نشستم و بي اختيار لبخند بر صورتم نشست. همه دور و برم به سجده رفته بودند و مي گريستند اما من دلم نمي آمد به سجده بروم و هي كعبه را نگاه مي كردم و مي خنديدم! واقعاً زيباترين بنايي بود كه به عمرم ديده بودم. آرامش عجيبي از خانه خدا به سمتم مي آمد كه مدتي دعاهايم را فراموش كردم! اولين احساسي كه داشتم اين بود كه چقدر ساده و دوست داشتني و مهربان است قبله ما! آنقدر ساده و دوست داشتني و پرجاذبه كه دلم مي خواست اين خانه را مثل نوزاد معصومي كه آدم را نگاه مي كند و مي خندد يكجا در آغوش بگيرم و ببوسم. امّا در عين حال شكوه و صلابتي داشت كه هر كسي را به سجده مي انداخت و عظمت الهي را تداعي مي كرد. حتي برجهاي بزرگي كه سعودي ها دور مسجدالحرام درست كرده اند هيچ از عظمت و شكوه خانه كعبه كم نمي كرد بل كه آنرا استوارتر نشان مي داد.
به سويش سجده كردم و ديگر يادم نمي آيد كه با خداي خود چه گفتم... همچون كودكي كه در آغوش گرم مادر، تنها مي گريد و هيچ نمي گويد...
خدايا چقدر مهربان بود آغوش گرمت... انشالله روزي همه ي شماها بشود اين سفر معنوي.
راستي به نيابت تمام كساني كه تا حالا در اين وبلاگ كامنت گذاشته بودند يك طواف مستحبي انجام دادم، انشاالله خدا قبول كند و از خجالتتان در آمده باشيم.
ياعلي

هنوز باورم نمیشه که قراره فردا (سه شنبه) نماز مغرب رو تو حرم پیغمبر (ص) بخونم!
والا ما که شنیده بودیم اینجور سفرا لیاقت می خواد اما قربون کرمت برم اوس کریم که هی مارو می فرستی قم و جمکران و مشهد و حالا هم مکه و مدینه که شاید لیاقتمون رو به حد نصاب برسونیم و ما هم ...
می گن بهترین ۱۵ روز زندگی دانشجوییه. می گن حج تو جوونی یه صفای دیگه داره. می گن بار اول هیچ وقت تکرار نمیشه. می گن خدا حرف مهموناشو زمین نمیندازه...
خدایی این اواخر دیگه داشت حالم از تهران به هم می خورد... از خودم بیشتر... تازگیا دارم می فهمم که همش بهوونس... اما اون دنیا هیچ بهونه ای رو قبول نمی کنن پسر جون... غرق گناه و کثافت و فساد و توجیه و عجب و ادعا و تکبر و تنبلی... دنیای بی ایثار و صداقت و محبت و غیرت و مردونگی... اولیش خود من...
همش یه بازیه. مثل یه بازی کامپیوتری. اونجا شاید واقعی ترین جلوه ی حقیقت باشه. شاید تنها جای زنده ی دنیا...
دعا کنید که بفهمم. دعا کنید که درک کنم. دعا کنید که نورش بی مانع بتابه به قلبم.
حلال کنید. مدتهاست که تراوشات بامعنی و بی معنی ذهنم رو به هم می بافم و به خوردتون می دم. می دونم که نسبت به هر جمله ای که اینجا می نویسم مسئولم اما چه کنم که گفتن و نوشتن رو ولو ناقص و آمیخته با اشتباه بهتر از سکوت و کناره گیری و تماشا و خودخوری می دونم. اگه اذیت شدید معذرت می خوام و از اینکه من رو از نظرات اصلاحیتون محروم نکردید ممنونم.
انشاالله که خدا قسمت همتون بکنه
گر به شوق کعبه خواهی زد قدم / سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
یاعلی
پیش گفتار
دو كارآموزي 240 ساعته كه به نحو ظالمانه اي در برنامه ي درسي مهندسان مكانيك گنجانده –بخوانيد چپانده!- شده، فرصت مغتنمي را –ولو با اكراه- بوجود مي آورد كه دمي برج عاج دانشگاه را – با آن نرده هاي سبز رنگي كه با چنگ و دندان مي كوشد علم آموزان و آينده سازان اين مرز و بوم را به دقت از جامعه اي كه قرار است آنرا بسازند(!) جدا كند- با تمام عظمت پوشالي اي كه جزئي ثابت از اذهان مردمان اين سرزمين شده است، فرو بگذاريم و كمي با توده هاي سرگردان مردمي كه در سكوتي سنگين سر به زمين انداخته اند و آينده ي تاريك خود را مذبوحانه دست مال مي كنند، هم صحبت و شايد هم درد شد.
اين كارآموزي- علي رغم بغض و كينه ي شديدمان نسبت به عزيزي كه اولين بار عدد 480 را براي تعداد ساعات كارآموزي مورد نياز براي مهندسان مكانيك پيشنهاد داده بود!- آموزه هاي فراواني براي من داشت كه يكي از آنها را بهانه ي بحث مورد نظر خود خواهم كرد.
طبق يك برآورد بسيار ناقص و نادقيق بنده، در هر جمعي از كشور ما كه به فعاليت اجتماعي مشغولند، بيش از 50 درصد افراد «بي انگيزه ي واقعي» و «بدون كوچكترين علاقه» به كاري كه انجام مي دهند و «بدون آنكه خود بخواهند» مشغول گذران روزهاي عمر بي عوض خود هستند و از ميان آنچه در مجموعه ي تمام سازوكارهاي اداري و صنعتي و فرهنگي و سياسي و... وجود دارد، تنها حقوقي كه آخر ماه به حساب مردم ريخته خواهد شد اهميت دارد و لاغير. همانطور كه قبلاً هم گفته بودم برآورد من اينست كه اين عدد در جايي كه قرار است مترقي ترين نهاد كشور باشد يعني دانشگاه صنعتي شريف، عددي در حدود 80 الي 90 درصد است. در كارخانه ي كارآموزي من هم اين عدد براي كارگران چيزي در حدود 90 درصد بود. گرچه اين اعداد شايد خيلي دقيق نباشند اما تا حدودي اوضاع موجود را نشان مي دهد.
علاقه؟!
همه ي كساني كه در مقطع دبيرستان يا كارشناسي يا كارشناسي ارشد مجبور به انتخاب رشته شده اند، در نظر گرفتن فاكتوري به نام علاقه را – بعضي كمتر و بعضي بيشتر- از ديگران شنيده اند و شايد به كار بسته اند. بالاخص كساني كه به نوعي به اين خودآگاهي مي رسند كه احساس مي كنند به نوعي در رشته و حرفه ي خود ناكارآمد هستند بلافاصله پاي پارامتري به نام «علاقه» را براي رد آن رشته و تأييد رشته ي ديگري وسط مي كشند.
اما به راستي «علاقه» چيست؟ و آيا مي توان چنين اعتباري براي يك حس ميل دروني كه آنرا «علاقه» مي ناميم قائل باشيم؟ آيا گفتن اين جمله كه «من بازي فوتبال را دوست دارم» به اين معناست كه براي انتخاب يك ورزش مسمر بايد فوتبال را انتخاب كنم و لزوماً شنا را نه؟ آيا صرف علاقه داشتن به خودرو يا هواپيما به معناي اينست كه رشته اي كه ما در آن موفق خواهيم بود مكانيك يا شناست و لزوماً روانشناسي يا دندان پزشكي نيست؟
از نظر من اينطور نيست. همانطور كه همه ي ما خوب مي دانيم علايق ما تابع پارامترهاي متعددي است كه بعضي دروني و بعضي بيروني هستند. چه بدانيم چه ندانيم. به عنوان مثال «شغل پدر» يك نوع جهت گيري ديفالت (فكر كنم معادل فارسي آن «از پيش تعيين شده» باشد!) در ذهن اكثر افراد بوجود مي آورد. براي اثبات اين مدعا كافيست يكبار در جمعي از دانشجويان فني بپرسيد چند نفر پدرشان هم مهندس است. همينطور است رشته ي برادر و خواهر. يك عامل مهم ديگر «جو» يا «فشار هنجاري» است. يعني نظر اكثريت در مورد انتخاب شما اگر جاي شما بودند. اين عامل براي رتبه هاي بالاتر كنكور اهميت بيشتري مي يابد. همينطور عواملي مثل اعتبار اجتماعي، بازار كار، درآمد نسبي حرفه، انتخاب رفقا و غيره مي تواند «توهم علاقه» را بوجود بياورد. اما علاقه ي واقعي كه از نوع توهمي آن متمايز مي شود، چيست؟
عامل مهم ديگري كه در شكل گيري علاقه سهم بسزايي دارد «استعداد» است و به نظر من «بخش واقعي و قابل اتكاي علاقه» بخشي است كه از «استعداد» ناشي شده باشد.
استعداد
براي شناختن استعداد نياز به نوعي تفكيك و تقسيم بندي داريم كه متاسفانه من تاكنون دسته بندي مناسبي براي انواع استعدادها نديده ام. استعداد يك توانايي دروني است و بايد مستقل از خروجي هاي آن ارزيابي شود. بنابراين گفتن اين جمله كه «فلاني استعداد نقاشي دارد» جمله ي غلطي است، چرا كه نام استعداد او «استعداد نقاشي» نيست بلكه يك حالت دروني است كه در فعلي چون نقاشي مي تواند به خوبي منعكس شود. با اين تعريف وقتي مي بينيم كه كسي خوب فوتبال بازي مي كندد بايد ديد كه كدام توانايي دروني غير از بازي خوب با پا باعث موفقيت او شده است؟ توانايي كار تيمي، رهبري تيم، تجزيه و تحليل بازي، هوش خوب در فريب دادن حريف، توانايي جسمي بالا يا تركيبي از استعداهاي فوق. با اين حساب و با بررسي اين عوامل آيا نمي شد نتيجه گرفت كه اين بازيكن مثلاً در رشته ي واليبال بهتر نتيجه مي گرفت؟
زمانيكه روحيات و مشخصات و توانايي هاي روحي و جسمي كسي بر فعاليت هايي كه در رشته يا حرفه اي انجام مي شود، منطبق مي گردد نوعي تمايل دروني بوجود مي آيد كه قسمت واقعي و قابل اتكاي «علاقه» را مي سازد.
بنابراين يكي از لازمه هاي انتخاب صحيح رشته ي تحصيلي و آينده ي اجتماعي تخصصي شناختن استعدادهاي خود و توانايي هاي مورد نياز آن حرفه است. به عنوان مثال براي حرفه ي مهندسي ذهني با توانايي هاي بالاي محاسباتي و تحليلي مورد نياز است و اين مستقل از رشته ي جزئي مهندسي است. يعني – البته با اندك تأمل حقير- كسي كه مي تواند به آساني مسائل تحليلي رياضياتي را حل كند در هر رشته ي مهندسي از متالورژي گرفته تا هوافضا در كار طراحي و تعميرات و ساخت –يعني وظايف رايج مهندسي- موفق خواهد بود. نه تنها رشته هاي مهندسي بلكه رشته هاي چون جامعه شناسي و علوم سياسي هم نياز به ذهن تحليلي قوي دارند و علاوه بر آن به توانايي هاي سخنوري ، نوشتن، توانايي هاي شخصيتي و اخلاقي و ... دارند
و اما حرف اصلي؛ خط زندگي امروز انسانها را چه نقاطي مي سازد؟
تمام آنچه كه تا اينجا گفتيم مقدمه اي بود براي پرداختن به اين بحث. اگر با ادله ي عقلي يا نقلي يا شرعي يا شهودي يا حسي يا ... پذيرفته باشيم كه وظيفه اي در قبال دينمان يا وطنمان يا انقلابمان يا آيندگانمان يا امت اسلاميمان يا رهبرمان يا امام زمانمان يا خدايمان داريم و مصرانه بخواهيم به آن عمل كنيم تا آن دنيا سرافكنده نباشيم اولين سؤال اينست كه اين وظيفه را چطور بايد شناخت؟
اگر جامعه را يك صفحه در نظر بگيريم، مسير زندگي هريك از ما خطي است كه در اين صفحه ي «جامعه» بين چهار نقطه ي «من»، «تحصيل» و «شغل» يا «خدمت» و «خدا» رسم مي شود. اين خدمت همان وظيفه ي مورد سؤال ماست كه رضايت حق تعالي را تأمين خواهد كرد.
امّا مشكل اصلي براي من و شما و در جامعه ي فعلي ايران اينست كه اين 4 نقطه اساساً مستقل از هم هستند و هيچ نسبتي با هم ندارند و هيچ خطي از 4 تاي آنها رد نمي شود؛ عده اي به زور از 2 تا از 4 تا يك خط رسم كرده اند و عده ي كمتري 3 تا از 4 تا و عده ي بسيار قليلي از هر 4 تا.
در يك نظام اسلامي ايده آل، سيستمهاي اجتماعي طوري تنظيم شده اند كه خود به خود هر فردي را در مسير ايده آل خود مي اندازد و سعادت دنيوي و اخروي او را تأمين مي كند. در جوامع غربي با حذف معاد، به جاي نقطه ي «خدا» نقطه ي «نفس» قرار مي گيرد. اما به واقع يك نظام كارآمد و ايده آل را براي يك خط سير منطقي –البته با تفاوتي كه در نقطه ي آخر ذكر شد- براي هر شهروند در تمدن غرب شاهد هستيم.
آنطور كه ما شنيده ايم در بعضي لز كشورها هر كودك يك پرونده ي استعدادشناسي دارد و يك استاد ناظر كه سالها – به قولي حتي تا مقطع دانشگاه- او را مورد رصد قرار مي دهد. از كسي شنيدم كه مي گفت يك مادر دانماركي در مورد كودك 9 ساله اش از توانايي هاي او مثل قدرت رهبري، نيروي جسمي براي ورزش، استعداد موسيقي، مشخصه هاي روانشناسي و مطالب بسياري را مي داند كه به مرور تكميلتر مي شود. در مقاطع مختلف آموزش ها متناسب با استعدادهاي هركس محدودتر و تخصصي تر مي شود و اين روند هدايت تحصيلي حتي در مقاطع دانشگاهي ادامه مي يابد تا زمانيكه به شغل خاص و جزئي يك شخص در نظام اجتماعي آنها ختم مي شود. نكته ي حائز اهميت اين است كه مسلماً اين هدايت در بستر نيازها و مقتضيات واقعي جامعه صورت مي گيرد و تك تك افراد به سمت مشاغل مورد نياز هدايت مي شوند.
وضعيت كنوني ما در ايران
اما شرايط كنوني جامعه ي ما چگونه است؟
الحمدلله در ايران امروز اولاً كمتر كسي شناخت درستي از استعدادهاي خود دارد. اصلاً چيزي به اسم توانايي ذاتي بسيار مهجور است و به ندرت مي شود كه الاتفاق معلم ورزش حسين رضازاده قهرمان وزنه برداري باشد و استعداد او را بشناسد و او را به اين سمت هدايت كند و يك قهرمان براي كشور تربيت كند.
دوماً چيزي كه كمترين اهميت را در انتخاب رشته ي تحصيلي چه در دبيرستان چه در دانشگاه دارد استعداد است.
سوماً رشته هاي تحصيلي ما با تقريب خوبي هيچ ربطي به مشاغل موجود ندارند و به عنوان مثال يك مهندس مكانيك براي اينكه بتواند به خوبي از علمش استفاده كند –اگر نخواهد جز مغزهاي فراري باشد- بايد خود اقدام به تأسيس شركت خصوص طراحي مهندسي كند؛ چه برسد به فارغ التحصيلان رشته هاي انساني.
چهارماً اين خط سير عموماً هيچ نسبتي با «جامعه» ما ندارد و تا آخر ارشد و دكترا كه شخص در بين نرده هاي دانشگاه زنداني است و بعد از آن هم شغلي كه انتخاب مي كند عمدتاً هيچ نسبتي با شرايط فعلي كشور و نيازهاي مهم و استراتژي فعلي مملكت در جهان ندارد و جهت گيري آن براي حل معضلات كشور نيست.
پنجماً از همه ي اينها مهمتر مشاغل ما عمدتاً نسبتشان با «خدا» و دين و نظام اسلامي و انقلاب و سند چشم انداز معلوم نيست و تنها با «پول» نسبت دارند.
با توجه به اين 5 مورد نتيجه مي گيريم كه در زمانه ي فعلي و شرايط كنوني جامعه ي ما خيلي سخت است كه كسي بميرد و در آن دنيا سرش را بالا بگيرد!
خواننده ي محترم! مسلماً نظرات زيادي خواهي داشت. بعد از كمي تأمل و فرو دادن غيظ اوليه(!) – خدا شاهده – خوشحال مي شوم كه نظر حتي الامكان انتقادي ات را بدانم!
پيشاپيش از بلند بودن نوشته عذرخواهي مي كنم. (كامنت حروم نفرماييد!)
ياعلي
