اين داستان كوتاه را به دليلي نوشتم. شايد بعدها در همين جا گفتم كه آن جريان عبرت آموز چه بود كه مرا به نوشتن اين قصه تكراري واداشت.
و پيرمرد همچنان سرفه مي كرد...
براي طي كردن مسير هر روزيم هميشه از تاكسي هاي اين خط استفاده مي كردم. مسافراي اين خط عمدتاً كسايي بودن كه به حساب، خودشون رو از اقشار تحصيل كرده و با كلاس جامعه مي دونستن. همه كت شلواري و اتو كشيده و با سر و صورت مرتب و عمدتاً در طول مسير ساكت و در حال مطالعه. موقع حساب كردن هم يه 2000 تومني خشك از كيف پولشون در مي آوردن و در جواب راننده كه مي پرسيد «ببخشيد، پول خورد نداريد؟» جواب مي دادن «آقاي محترم، من پول خورد تو جيبم نگه نمي دارم»
گذشت و گذشت و من هم كه مدت زيادي بود كه با اين آدما تو ماشين برخورد داشتم، به تدريج داشتم شبيه اونها مي شدم و تو دلم خودم رو كلي آدم حسابي مي دونستم. مث اونا سرم رو بالا مي گرفتم و موقع پياده شدن تشكر نمي كردم و بعضي موقعها هم كه راننده براي دادن بقيه پول معطل مي كرد با يه نگاه به ساعتم و يه غرغر نامحسوس و كلي منت و افاده مي گفتم «ببخشيد آقا من عجله دارم بقيه ي پول مال خودتون» و مي رفتم و تو دلم كلي احساس بزرگ منشي مي كردم!
بگذريم...
تو يكي از اين روزا كه مث هر روز با يه عده از همون آدما سوار يكي از ماشيناي همون خط بودم، تو احوالات خودم بودم كه يه هو بوي دودي به دماغم خورد، يه نيگا انداختم و متوجه شدم كه جناب راننده يه سيگاري روشن كرده و گذاشته گوشه ي لبش و هر از گاهي از پنجره مي گيرتش بيرون و تو دستش مي چرخونتش و دوباره يه پك ديگه.
دود سيگار خيلي اذيتم مي كرد. تو دلم داشتم با خودم كلنجار مي رفتم كه به يارو تذكر بدم كه سيگارش رو خاموش كنه يا نه. يه نيگاهي به مسافراي بغلم انداختم. آقايي كه بغل من نشسته بود داشت چپ چپ راننده رو نيگا مي كرد. ريش مرتبي روي صورتش بود. از حالتش معلوم بود كه مترصده كه چيزي بگه اما چيزي نمي گفت. يه پيرمردم دم در اون گوشه ي ماشين نشسته بود و تسبيحي دستش بود. سرش رو پايين انداخته بود و آروم و زير لب ذكر مي گفت. هر از گاهي سرفه اي مي كرد و يه نيگا به راننده مي كرد و باز سرش رو مينداخت پايين و ذكرش رو ادامه مي داد. دود اذيتش مي كرد اما چيزي نمي گفت.
يه كم كه با خودم كلنجار رفتم به خودم گفت كه بابا بيخيال، نصف سيگارش رو دود كرد تموم شد الآنم بقيش رو تموم مي كنه. ارزشش رو نداره كه به خاطر نصفه سيگارش چيزي بگم و خودم رو درگير كنم. تازه يارو كه عمراً حاضر نميشه از خير اين نصفه سيگارش بگذره كه...»
گذشت و گذشت و دود رو تحمل كرديم تا سيگار طرف تموم شد و تهش رو پرت كرد بيرون و ما هم آروم شديم. چند ديقه نگذشته بود كه ديدم طرف دوباره دستش رو برد طرف پاكت سيگار و فندك و يه سيگار ديگه رو كشيد بيرون و گذاشت گوشه لبش و روشنش كرد. با خودم گفتم كاش همون دفعه ي اول يه چيزي بهش مي گفتم و الآن كه ديگه كار از كار گذشته و ديگه نميشه كاري كرد. تو اين فكرا بودم كه يه هو صداي مسافري كه بغل من نشسته بود و ظاهراً مث من داشته با خودش كلنجار مي رفته بلند شد:
- آقاي محترم فكر مي كردم شعور شما برسه كه اگه هرجا ديگه چندتا چندتا سيگار مي كشي و كسي چيزي نميگه اينجا كه چندتا مسافر محترم همراه شما تو ماشينه نبايد سيگار بكشي.
راننده كه خودش رو هم به مرور يكي از همين آدماي محترم مي دونست و چم و خم و قلق حرف زدنشون رو ياد گرفته بود، يه نيگاهي از آينه ي جلوي ماشين به منبع صدا كرد و ملتفت شد كه صاحب صدا نه تنها خيلي پررو تشريف داره بلكه مقاديري ريش هم روي صورتش خودنمايي مي كنه. خيلي سريع جوري كه انگار مدتهاست كه متنظر همچين فرصتي بود تا حرفايي رو كه تو دلش سنگيني مي كرد بزنه، جواب داد:
-برادر عزيز، يه نيگا به پاكت اين سيگار بنداز. ببين نوشته شده سيگار «تير»، 40 نخ، توليد شده در جمهوري اسلامي ايران! يعني چي؟ يعني خودتون دارين اين سيگارارو توليد مي كنين. پس نمي توني به من ايراد بگيري كه چرا سيگار مي كشم. در ثاني اگه بنده بي شعور باشم شعور جنابعالي و دوستاتون كه زير صفره! همين 2-3 سالي كه مملكت رو داديم دستتون ثابت كردين كه باشعور كيه و بي شعور كيه.
يكي ديگه از مسافرا كه جلو نشسته بود و به اين مهندساي شركتي مي زد يه نيگا به راننده انداخت و گفت:
- عزيز من بيخودي خون خودت رو كثيف نكن. اين دوره و زمونه آدم نمي تونه تو ماشين خودشم راحت باشه. جناب اخوي شما بهتره اين امر و نهي ها رو بري تو بسيج مسجد محلتون جلو آينه تمرين كني كه موقعي كه دختراي مردم رو وسط خيابون ارشاد مي كني يه هو تپق نزني!
راننده جواب داد:
-اي آقا اينا همش براي من و شماست. شما يه سر برو قم ببين يه دونه از اين گشت ارشادارو نمي بيني اونجا. كسي اين چيزا رو نمي گه. نمي ذارن بگه. اونجا مي ذارن هر كي هرطور خواست بگرده تا زودتر اين آخوندا زن صيغه اي هاشون رو پيدا كنن. البته اگه طرف صاحاب نداشته باشه. ماشالا اين آخوندا كه سيري ندارن. بيشترين آمار ...
نيم ساعتي گذشت. راننده كه فكش گرم شده بود هفت هشت ده تايي سيگار رو تو اين مدت دود كرد. اون آقايي كه بغل دست من نشسته بود، ساكت بود و به فكر فرو رفته بود و ديگه به حرفاي راننده گوش نمي داد. ديگه داشتيم به آخراي مسير مي رسيديم كه راننده تو آينه رو كرد بهش و گفت:
- بعدشم آقاجون ما اگه نخوايم شما واسمون تعيين تكليف كنين كي رو بايد ببينيم؟ ملت خودشون مي فهمن كه چي درسته و چي غلطه. حالا هم اگه همه ي مسافرا نه فقط اين آقا كه فكر كرده كلانتر محله و خيلي مي فهمه، با سيگار كشيدن من مشكل دارن من خاموشش مي كنم.
اما ديگه آخر خط بود... زد رو ترمز و همه پياده شدن.
پيرمرد تسبيح به دست، همچنان داشت سرفه مي كرد...
الف) لزوم خودآگاهي
پديده ي وبلاگ و وبلاگ نويسي مثل تمام مفاهيم ديگري كه زندگي ما در عصر جديد را تشكيل مي دهد يك پديده وارداتي است كه در بستر فرهنگي غرب نضج يافته و با مقدمات فلسفي مغرب زمين و غايتهاي زندگي به سبك غربي پيوندي ناگسستني دارد. فلذا مانند همه ي مظاهر ديگر تمدن غرب، چنانچه بدون خودآگاهي و غفلت آميز با آن برخورد شود، ناخودآگاه جريان حركت آن بر اركان وجودي آدمي مستولي مي گردد و او را با خود به زندگي مطلوبي با مختصاتِ ايده آلها و استانداردهاي نفساني رايج در تمدن غرب مي كشاند. اثر اين گونه تماس هاي غفلت آميز با هر كدام از مظاهر غرب نتيجه اي مشابه دارد. مظاهري همچون سينما تلويزيون ماهواره و اينترنت، بازيهاي كامپيوتري، فوتبال حرفه اي، سيستم آموزشي و دوران تحصيل دانشگاهي (همانطور كه در پست قبلي به آن اشاره شد)، فعاليت اقتصادي در بسترهاي مدرني چون بورس و بانك، فعاليت علمي در قالبهايي همچون ژورنالهاي آي.اس.آي، فعاليت سياسي در احزاب الگوبرداري شده از سيستم هاي غربي و حتي فعاليت صنعتي در سطح رقابتهاي بين المللي، هريك به مثابه ي جريان تند يك رودخانه محسوب مي شوند كه انسان غافل شرقي را به سرعت از زمين (هويت واقعي خويش) مي كند و به جهت مطلوب خويش مي كشاند.
فضاي مجازي و پديده ي وبلاگ هم از اين قاعده كلي مستثني نيست. به همين دليل براي حركت به سوي ولايت يافتن تدريجي بر مظاهر تمدن مدرن لازم است هر كسي از آفتهاي بالقوه ي موجود در اين پديده ها به خوبي آگاه باشد و با قدرت روحي خويش از غرق شدن در اين جريان تند و پنهان فرهنگي جلوگيري كند. براي ايستادگي در مقابل اين تهاجم پنهان اولين قدم كسب آگاهي است و دومين قدم ارزيابي هميشگي و محاسبه دائمي است. در اين راه حضور يك جمع دوستانه به عنوان يك ناظر خارجي براي رصد كردن انحرافات كوچك احتمالي بسيار كارآمد است. سومين قدم تربيت دائمي نفس است كه بايد انشالله چنان در خودسازي وتسلط به معارف بومي قوي باشيم كه در عبور از اين رودخانه ي خروشان جريان تند آن ما را با خود نبرد.
در ادامه ابتدا آنچه خود در اين مدت وبلاگ نويسي به عنوان آثار تربيتي آن مشاهده كردم بيان مي كنم. آثاري كه تأثير جدي در رشد شخصيتي من ايفا كرد. پس از آن به ذكر آفات اخلاقي پنهان وبلاگ نويسي كه به ذهنم مي رسد مي پردازم. باز هم تأكيد مي كنم كه اين آثار تربيتي و آفات اخلاقي به صورت بالقوه در اين پديده وجود دارد و اين بصيرت و عملكرد آگاهانه ي ماست كه تعيين مي كند كداميك از اين خواص بالقوه، بالفعل گردد و كداميك بي اثر. اين آثار و آفات تمام كاربران وبلاگ اعم از نويسنده، خواننده و نظردهنده را در بر مي گيرد.
ب) آثار تربيتي
1) ترويج فرهنگ آزادانديشي، نقد و تضارب آراء
فضاي وبلاگي به گونه ايست كه هر انديشه اي به راحتي در آن مطرح مي شود و همه ي افراد با هر نظر و اعتقادي بدون هيچ مانعي قادرند نظر خويش را ابراز كنند و به نقد نظر نويسنده بپردازند. از آنجايي كه متأسفانه در جامعه ي ما «نقد» جايگاهي ندارد و همگي به تملق و تأييد نظر صاحبان رأي – از راننده تاكسي منبر رفته در ماشينش تا استاد دانشگاه متكلم وحده در كلاس – و تنبلي فكري عادت كرده ايم اين ويژگي فضاي وبلاگي و تمرين «تفكر» و «نقد» براي كاربران آن در آينده بسيار كارساز خواهد بود.
2) شكستن ديوارهاي كاذب دانايي
فضاي نقادي و تضارب آراء باعث پاره شدن حجاب هاي ضخيم «تعصب» و «عجب» مي شود كه به مرور در ذهن انسان شكل گرفته است. از بين رفتن اين حجابها باعث جهشهاي معرفتي بزرگي در نويسنده مي شود. البته همانطور كه گفته شد اين ويژگي بالقوه است و افراد زيادي علاقه اي به استفاده از اين ويژگي ندارند و با بي اعتنايي حجابهاي ذهني خود را حفظ مي كنند.
اندكي دانايي در انسان ناآگاه خود به خود توهمي را بوجود مي آورد كه اين رأي متعلق به من است و كس ديگري نيست كه تا اين حد بفهمد و لازم است كه من اين علم ناياب خود را در اختيار ديگران قرار دهم كه آنها هم بهره برند و بياموزند. اما وقتي همين فرد مدتي در فضاي وبلاگي در معرض انديشه هاي ديگران قرار مي گيرد و مي بيند كه خيلي چيزها بوده اند كه حتي به مخيله ي او هم خطور نكرده اند و چه اشتباهاتي هم در همان اندك ارائه ي خويش مرتكب شده است، به فراست در مي يابد كه به قول ارسطو -شايد هم سقراط- كسي عالمتر است كه به وسعت جهل خويش آگاهتر باشد.
3) ارزش يافتن «قول» به جاي «قائل»
وبلاگ اين امكان را فراهم مي كند كه كاربران -نويسنده و نظردهنده- بدون استفاده از اسم واقعي خود به ارائه ي نقطه نظرات خود بپردازند. اثر تربيتي اين ويژگي اينست كه باعث مي شود بياموزيم نظرات و سخنان ديگران را بدون آشنايي با شخصيت آنها و حتي بدون در نظر گرفتن ويژگيهاي گوينده ي آن بشنويم و به آن بها دهيم. متأسفانه بارها براي همه ما پيش آمده كه يك جمله را وقتي براي كسي عنوان مي كنيم به سرعت آنرا رد مي كند اما همينكه آنرا به فرد خاصي منسوب مي كنيم به سرعت مي پذيرد – و البته عكس آن شايعتر است!- امري كه منافات كامل با فرموده ي مولا علي (ع) دارد كه «انظر الي ماقال و لا تنظر الي من قال»
4) «ارتقاء قدرت طرح و ارائه ي يك موضوع» توسط نويسنده و «قدرت تفكر صحيح و منطقي و نقد جامع و منصفانه» توسط خواننده
اين هم از مهارتهايي است كه متأسفانه توسط مدارس و دانشگاه ها به كسي آموخته نمي شود و فضاي وبلاگي محيط مناسبي است كه به ما بياموزد چگونه اعتقادي را كه به آن باور داريم به گونه اي روان و ساده و كامل به افراد ديگر منتقل كنيم. توانايي گوش دادن و فكر كردن و كشف و شناسايي ايرادات يك نوشته هم توانايي بسيار مهم و كارآمدي است كه خوانندگان آنرا تمرين مي كنند.
ج) آفات اخلاقي
1) حديث نفس
هر نوشته اي پلي است كه از ذهن نويسنده به ذهن خواننده زده مي شود. امّا گاهي دورهاي بسته اي در ذهن نويسندگان ايجاد مي شود كه از «خود» به «خود» مي رسند و به عبارت ديگر در خود باقي مي مانند و سوژه ي نوشته حالات دروني نويسنده مي شود. اينگونه نوشته ها تنها نوعي روايت كردن عوالم دروني خويشتن در برابر ديگران است و نه تنها چيزي عايد خواننده نمي كند بلكه عقل و شرع اجازه ي بازگو كردن حالات دروني را براي هركس و نا كسي نمي دهد. اين حالت گاهي به صورت ناخواسته در نوشته هاي وبلاگ نويسان رخ مي دهد – مثلاً در بعضي نوشته هاي همين وبلاگ- و گاهي به صورت يك عارضه ي مزمن بروز مي كند. در حالت مزمن و افراطي آن وبلاگ پر مي شود از نجواهاي دروني و راز و نيازهاي شخصي نويسنده در قالب جملات احساسي و شعر و آه و ناله و ... و مخاطبين مشخصي كه همگي به نوعي مبتلاي اين عارضه هستند. من هنوز تحليل درستي از علت رفتار اين نوع وبلاگ نويسان ندارم و نمي دانم كه چرا اين نوشته ها را در دفتري در خانه ي خود نمي نويسند و اصرار دارند كه آنها را در معرض ديد عام قرار دهند اما به عنوان يك احتمال فكر مي كنم كه در اين حالت نويسنده به نوعي با يك خداي مجازي-به عنوان جايگزيني براي خداوند خالق تمام عوالم- كه همان سيستم وب است، رابطه ي معنوي ايجاد مي كند و به مناجات و راز و نياز مي پردازد و نياز دروني خويش را از طريق ارسال اين پيام ها و دريافت پيامهايي مشابه در قالب «نظرات» ارضا مي كند.
2) مخاطب زدگي
مراقبت دائمي آمار بازديد سايت و تعداد نظرات و تحرك دائمي براي افزايش لينكهاي داده شده به وبلاگ و بخش عمده اي از اطلاع رسانيها در قالب جملاتي چون «با ... به روزم، خوشحال مي شوم نظر بدهيد» يا «وبلاگ خوبي داريد به ما هم سر بزنيد» نوعي بازي نفساني است كه متأسفانه در ميان عده ي زيادي از وبلاگ نويسان رايج است و به نوعي رقابت شوم مبدل شده است. به هرحال اين حالت منجر به مخاطب زدگي مي شود. يعني اينكه نويسنده به جاي آنكه به بيان حق و مسائل مهمتر و اساسي تر بپردازد، به طرح مسائل جنجالي و باب طبع مخاطبين و خوانندگان مي پردازد. از نظر من معيار «تعداد بازديد از سايت» همچون بيشتر معيارهاي غربي در مسائل مختلف براي سنجش، بسيار پوچ و احمقانه است و متأسفانه شاهديم كه سايتهاي به شدت مدعي و انقلابي هم جاهلانه درگير اين مسابقه ي پوچ گشته اند و تعداد بازديدهايشان را به رخ همديگر مي كشند.
3) تعريف و تمجيدهاي غرورآور، اظهار فضل، ريا و تظاهر
اينها 3 دسته از فراگيرترين آفتهاي اخلاقي بالقوه در فضاي وبلاگي است كه قبح آن بر همه روشن است. تعريف و تمجيدهاي بيجا كه در اكثر موارد هدفي جز خوش آمد نويسنده ندارند و از بي مايگي نظردهنده حكايت دارند و باعث غرور بيجاي نويسنده مي شود كه آفتهاي بعدي آن مشهود است؛ اظهار فضل هاي بي مورد كه فقط براي خالي نبودن عريضه ارائه مي شوند و بيشتر به طبل ميان تهي مي مانند و به سرعت هم رسوايي به بار مي آورند؛ و همچنين نيت ناخالص آميخته به ريا و تظاهر كه به مرور خود را در نوشته نشان مي دهد و تنها به نويسنده يا نظر دهنده امكان مي دهد كه واقعيت وجودي خويش را مدتي زير مشتي اصطلاح و گنده گويي و رياكاي پنهان كند اما به زودي بي مايگي او و فاصله ي خود واقعيش با آن تصوير ساختگي آشكار مي شود.
4) فالگوش مجازي
اين اصطلاح را براي عملي به كار مي برم كه متأسفانه آگاهانه يا ناآگاهانه در ميان كاربران وبلاگ رواج دارد. فالگوش مجازي، استراق سمع مجازي است كه با انگيزه هاي فضولي، كنجكاوي هاي بي مورد و بعضاً شيطاني و خاله زنك بازي انجام مي شود. نوعي پرسه زدن وبلاگي كه تنها به هدف سر و گوش آب دادن و اطلاع يافتن از نحوه ي فكر كردن افراد مختلف، موضوعات مورد بحث و نظر افراد مختلف درباره آن انجام مي شود و ارزش ديگري ندارد.
اين نوع نگاه به نوشته ها باعث مي شود كه اطلاعاتي كه از نوشته به ذهن مخاطب منتقل مي شود به جاي اينكه در حوزه ي موضوع مورد بحث باشد، در حوزه ي شخصيت شناسي محيط اطراف خواننده و به عبارت ديگر پربار شدن انباره ي اطلاعاتي خاله زنكي او باشد. از سوي ديگر اين نوع شخصيت پردازي به علت اينكه تنها بر مبناي چند نوشته انجام شده كاملاً ناقص است و اعتباري ندارد.
{من شخصاً سوء نيت و بدي اين نوع رفتارها را قلباً باور دارم، اما احساس مي كنم به خوبي و مستدل نمي توانم بد بودن اين رفتار را به گونه اي كه حق آن ادا شود اثبات كنم، پس از اين موضوع مي گذريم}
5) روابط دختر و پسر
{متآسفانه در اين قسمت مجبورم به كمي بي پرده سخن گفتن، كه پيشاپيش عذرخواهي مي كنم}
اگرچه در فضاي مجازي دو جنس مخالف حضور فيزيكي ندارند، اما از آنجايي كه مهمترين اثر فيزيكي آنها يعني گفتار وجود دارد پس تمامي مباحثي كه در مورد روابط دختر و پسر در دنياي واقعي حاكم است اينجا هم حاكم است، فقط با قدري تفاوتهاي ظاهري.
دنياي مجازي نيازمند نظام فقهي نويني است كه لازم است به زودي توسط متخصصين امر تدوين شود. با اين حال وظيفه هرگز از گردن ما ساقط نيست كه «ان الانسان علي نفسه بصيرة». در ادامه مي كوشم بعضي از آفاتي را كه به واسطه ي فهم ناقص خود از دين، در روابط مجازي دختر و پسر درك كرده ام ذكر كنم، انشاالله كه توسط دوستان عالمترم اصلاح و تكميل شود.
مفاهيمي چون حيا، عفت، حجاب، نگاه حرام، خلوت و... قابليت اينرا دارند كه در فضاي مجازي بازتعريف شوند. در دين اسلام حجاب و عفت به عهده ي زن است و كنترل نگاه به عهده ي مرد. البته حجاب براي مرد و كنترل نگاه براي زن هم واجب است اما ميزان آن از حالت اولي كمتر است. در فضاي مجازي هم مي توان گفت حجاب و عفت به عهده ي زنان است و كنترل نگاه به عهده ي مردان. همينطور در فضاي وبلاگي.
زن در جهان خارج موظف است زينتها و زيبايي هاي ظاهري خويش را از مردان نامحرم محفوظ نگه دارد و تنها آنها را در برابر مردان محرم خويش آشكار كند. آيا اسلامي كه اين چنين در باره ي زيبايي هاي بيروني زن سخن مي گويد در مورد زيبايي هاي دروني زن، يعني جمال و جلال روحي و معنوي و عاطفي او دستوري ندارد؟ مسلماً زن همانطور كه موظف است جسم خويش را از نگاه نامحرم دور نگه دارد، وظيفه دارد روح خويش را هم از نگاه هاي مردان نامحرم محفوظ دارد. در حاليكه من به مراتب بارها حتي در مذهبي ترين وبلاگهاي دختران حزب اللهي ديده ام كه چگونه نويسنده ظرافتهاي روحي و عاطفي خويش را –البته گاهي سهوي و ندانسته- در معرض ديد نامحرمين قرار داده است و از رفت و آمد مستمر و غير طبيعي جوانان پسر به وبلاگش -كه بي آنكه خود بدانند به آنسو كشيده مي شوند- احساس خطر نمي كند. بر دختران ما واجب است كه حد حجاب و عفت را –كه خود بايد دريابند- در مورد روح و روان و انديشه هاي خود مراعات كنند.
در مورد مردان و به خصوص جوانان مذهبي هم همين مسائل در مورد نيتهايي كه در خواندن و پيگيري مطالب دختران دارند، وجود دارد. مگر نگاه حرام جز تمتع لحظه اي از زيبايي هاي يك زن نامحرم است؟ آيا علاقه ي من به سر زدن مداوم، مطالعه و نظر دادن در وبلاگي كه صاحب آن يك دختر است نبايد زنگ خطر اينرا براي من به صدا درآورد كه مبادا اينها تنهاي بازيهاي نفس من است تا اندكي شهوت عاطفي و روحي خويش را تسكين دهم؟!
من به هيچ وجه در اين نوشته مطالعه ي وبلاگهاي پسران و دختران توسط همديگر و حتي نظر دادنشان را رد نكردم، همانطور كه در دنياي واقعي كسي به صورت كلي ارتباط محرم و نامحرم را رد نمي كند، بلكه پرده هايي را از اغواهاي مدرن شيطاني بازگو كردم تا بررسي هميشگي نيتهايمان را به خصوص در بزنگاه هاي اينچنيني فراموش نكنيم.
در پايان بايد گفت گرچه امكان ارتباط دو جنس وجود دارد، اما براي پيش گيري از ايجاد بسترهاي مناسب براي وسوسه انگيزي شيطان بهترين راه همان شيوه ي معروف است كه «بهتر است ارتباطي نباشد مگر به اندازه ي ضرورت» و ضرورت را هم كسي در نخواهد يافت جز من و تو، بيني و بين الله...
ياعلي
بالاخره امتحانات ترم 6 هم تمام شد!
6 ترم گذشت... 6 ترم در ميان ديوارهاي سرخ ساختمانهاي 40 ساله ي دانشگاه صنعتي شريف... 6 ترم در ميان 8000 نفر دانشجويي كه بيش از نيمي از آنها رتبه هاي زير 1000 كنكور سال خود بودند... 6 ترم در ميان معتبرترين اساتيد... 6 ترم در ميان نرده هاي سبز... 6 ترم در ميان نگهبانان سفيد... 6 ترم در ميان جزوه ي كپي شده و تمرين كپ زده و پروژه ي دودر شده... 6 ترم در حال كشتي گرفتن، با خود، با فضا... با دانشگاه...
به تابستان 3 سال پيش باز مي گردم. نتايج كنكور آمد و تنها يك هفته وقت داشتيم كه يك رشته را در آن كاغذ سوراخ سوراخ زشت با مداد سياه نرم علامت بزنيم. 7 روز زمان براي ترسيم آينده اي 4 ساله و شايد 40 ساله! خيلي جالب است نه؟
از خودم مي پرسم چطور شد كه اينجا آمدم؟ خيلي جالب است كه حتّي سؤالي مثل اينكه «آيا من واقعاً مي خواهم مهندس شوم؟» حتي به ذهنم خطور نكرد. انتخاب ديگري وجود نداشت. همانطور كه پيش از آن هم وجود نداشت وقتي رشته ي رياضي فيزيك را در دبيرستان انتخاب كرديم.
فكر مي كردم اگر رتبه ي بالايي داشته باشم انتخاب آزادانه اي خواهم داشت اما زهي خيال باطل. نمي دانستم رتبه ي زير 100 مترادف است با «برق شريف»!
گفتيم جو برق خوب نيست و همه خرخونند و مي رويم مكانيك. اما هيچكس نگفت كه همه اين رشته ها سرو ته يك كرباسند. اگر كِرل ميدان درون يك مسير بسته صفر باشد انتگرال ميدان روي آن مسير بسته صفر است. چه آن ميدان الكتريكي باشد چه ميدان مغناطيسي چه ميدان گرما باشد چه خطوط جريان سرعت سيال باشد چه بردارهاي تنش يك قطعه...
الآن سال سوم شده است. ديگر كسي نمي پرسد «آيا واقعاً مي خواستم مهندس شوم؟» اكنون باز هم زمانه تنها يك گزينه جلوي راه گذاشته است: ادامه تحصيل. حتي الامكان خارج كشور... اما من 3 سال با اين سؤال بزرگ شدم. 3 سال با همه ي دانشگاه و اعوان و انصارش جنگيدم و كشتي گرفتم تا خود را راضي كنم كه اينجا مي تواند بهتر از اين باشد. دانشگاه چندان هم احمقانه نيست بلكه با ايده آلهايش فاصله دارد. اشكال كار را در كپي ناقص سيستم آموزشي غربي مي دانستم و مثل همه شعار مي دادم كه معضل اصلي ارتباط صنعت و دانشگاه است و كاربردي نبودن درسها و نبودن امكانات آزمايشگاهي و ... امّا اكنون فهميده ام كه چندان با ايده آلهايش فاصله اي نداريم. يك دانشگاه ايده آل همين قدر احمقانه است!
چند وقت پيش يكي از رفقاي 82 ي را كه امسال درسش را تمام مي كند ديدم. ناگهان از او پرسيدم: «فلاني تو متولد چه سالي هستي؟» جواب داد: «64» گفتم: «مرد مؤمن تو حواست هست 23 سالته؟» يكهو جا خورد! گفت «من بچه كه بودم فكر مي كردم 23 سالم كه بشه دو تا بچه دارم! سال ديگه 24 سالمه. 24 خيلي عدد بزرگيه. خيلي...»
دانشگاه آدم را پپه مي كند. غافل مي كند. بچه مي كند. استحمار مي كند. مثل طبل توخالي مي كند. دانشگاه انسان را از درون تهي مي كند...
شايد اينها به نظر توي خواننده خيلي تند و افراطي به نظر برسد امّا واقعيت است. پاي مبارك را كه از درِ اين بنگاه پر رنگ و لعاب آرماني داخل مي گذاري، ديگر زماني براي فكر كردن به انسانيت خود نداري. سيستم آموزشي به گونه اي طراحي شده است كه هيچ زماني براي تآمل در مسائل اساسي حيات خويش نداتشته باشي. اينجا در دانشگاه شريف در هر ترم تنها يك هفته ي اول آن را براي «سگ دو نزدن» وقت داري. به صورت حداقلي بايد هر ترم 5 عدد درس تخصصي داشته باشي. اكثر درسها هر هفته يا يك هفته درميان 5 الي ماشاالله تمرين دارند. هر درس يك يا دو ميان ترم دارد. درسهاي تخصصي دانشكده اي اكثراً پروژه اي براي تحويل در طول ترم دارند. آخر هر ترم 2 هفته زمان امتحانات است و يك هفته فرجه ي امتحانات. در رشته ي ما 2 كارآموزي 240 ساعته را بايد در تابستان بگذرانيم. 3 كارگاه و 6 آزمايشگاه و 2 تربيت بدني و 8 درس عمومي را هم اضافه كنيد. ترم 7 يا 9 را هم بايد كمتر واحد بگيري و براي كنكور بخواني. تابستان آخر هم موعد تحويل پروژه كارشناسي است. يك دانشجوي مكانيكي شريفي غير از ترمي يك هفته ي اول ثبت نام و ترميم و تابستان اولي كه متعلق به خودش است -اگر واحد ترم تابستاني نگيرد- ديگر زمان ديگري براي «خود» ندارد. «خود»ي كه در حالت واقعي آنقدر بزرگ است كه دين، ايمان، معنويت، اخلاق، سياست، خانواده، تاريخ، فرهنگ، اقتصاد و از همه مهمتر «آرمان» را در برمي گيرد بعد از مدتي آنقدر كوچك و نحيف و لاغر مي شود كه چيزي بيش از «احتياج جنسي» يا «كمبود عاطفه» را در خود جا نمي دهد.
در اين سه سال هميشه به دنبال زماني كافي براي پرداختن به «خود» بودم. خوب مي دانم كه هرچه مي گذرد اين «وقت» نايابتر مي شود و غيرقابل دسترس تر. بالاخره اين ترم اين زمان را يافتم امّا به قيمت هزينه ي هنگفتي كه براي نمره ي اين چند درس تخصصي بي مقدار پرداخت كرده ام. خوب مي دانم كه هرچه زمان مي گذرد هزينه ي به دست آوردن اين «وقت» سنگين و سنگينتر مي شود. گاهي فكر مي كنم ايكاش از ابتدا وارد اين چرخ باطل زندگي مدرني كه در آن بايد آينده ات را پيش فروش كني و لذت آني را دريابي، نمي شدم و مسيري ديگر را بر مي گزيدم. امّا بعدتر به خود نهيب مي زنم كه راه كمال از متن زندگي رزومره ي مردمان مي گذرد و از اين گريزي نيست و جز اين گزيري. بايد در همين راه ماند و مبارزه كرد و غرقه ي غفلت نشد كه جنود شيطان هم مجهز به آلات مدرن گشته اند. خوب مي دانم كه با ذره اي غفلت همين وبلاگ ظاهر الصلاح هم دشنه اي در قلب الهي صاحبش خواهد بود. تماس با دنيايي كه طراح آن نفس امّاره ي بشري است هر متكبري را بالاخره روزي به زير مي كشد...
جز او پناهي نيست...
ياعلي
