آيا امروز غرب، فرداي ما خواهد بود؟
بيوتن حكايت سرگشتگي انسان مدرن است. حكايت انسانهايي كه در عصر جديد لازمان و لامكان گشته اند. بی وقت و بی وطن. حكايت انسانهايي گسسته از تاريخ، انسانهايي با هويتهاي فراموش شده، انسانهايي كه از دنياي درون خويش گريزانند. انسانهايي كه آنچنان از هم دورند كه زندگي در يك اتاق كوچك يك نفره را برمي گزينند و در عين آنچنان از خلوت با خويش مي هراسند كه مدام در پي آنند كه در كنار هم جمع شوند و زمان را سپري كنند.
بيوتن حكايت «حيرت» انسان شرقي است. حكايت مسلماناني است كه راهي جز قدم گذاشتن در راه طي شده ي غرب نمي يابند و در عين حال به سختي خود را با آن تطبيق مي دهند و لحظه به لحظه خود را و خدا را بيشتر فراموش مي كنند. بيوتن حكايت سرنوشت انساني است كه در پايان دوران تجدّد قرار گرفته است. حكايت مرگ معنوي انسانهاي آخرين...
*
بيوتن حكايت «حيرت» انسان شرقي است. اميرخاني در جايي از داستان مي گويد: «انسان غربي آخرالزماني همان گره گوار سامسا (شخصيت اول داستان مسخ نوشته ي كافكا) است. اوجِ جهش ژنتيكي اش اين است كه صبح از خوابي آشفته بيدار شود و تبديل به حشره اي عظيم شود. اما انسان شرقي بسيار پيچيده تر است. او صبح از خواب بيدار مي شود و به جاي يك حشره، به دو حشره تبديل مي شود؛ مدرن و سنتي. شايد هم بيشتر. مثلِ ارميا كه فقط توي سرش هزاران هزار حشره توي سرش مي لولند...»
اين دوگانگي در تمام شرقي هاي داستان، به غير از ژاپني ها به چشم مي خورد. حتي مياندار كه از لاتهاي قبل از انقلاب است و هم سوزي يا سوسن كه رقاص ديسكوست چمداني دارند در خانه براي روزي كه مي خواهند به ايران بازگردند. اعراب هم نوع خاص و ابلهانه ي زندگي ديني را برگزيده اند. تلفيقي از جاهليت و مدرنيته! براي فخر مسلمين هفتاد و پنج مليون دلار هزينه مي كنند تا ابن شيخكي برود و در كره ي ماه اذان بگويد يا از هر عرب صد دلار به به عنوان زكات و وجوهات شرعي مي گيرند تا با قيمت يك ميليون دلار چراغ قرمز بالاي ساختمان امپاير استيت نيويورك را اجاره كنند و به مناسبت ماه رمضان چراغ سبزي را جايگزينش كنند! اما در مورد ژاپني هايي كه در طول داستان مدام در حال عكاسي و ... با همديگر هستند اين مساله وجود ندارد. شهيد آويني در ابتداي كتاب «فردايي ديگر» عنوان مي كند كه سنت شينتوئيسم ژاپني تنها فرهنگ شرقي بود كه به علت جهان بيني خاصي كه در انسان ايجاد مي كند، زمينه ي پذيرش آيين مدرن را بدون كوچكترين اصطكاكي با سنتهاي ژاپني بوجود آورد. آييني كه ادب، احترام، خضوع در برابر بالادستي ها، وفاداري، تعهد و نظم اصول اصلي آن هستند. آيين شينتو «شریعت» ژاپني هاست و تجدد «طريقت» ايشان و اين دو يكديگر را به خوبي تكميل مي كنند.
بيوتن حكايت انسانهايي گسسته از تاريخ است، انسانهايي با هويتهاي فراموش شده. مهمترين جلوه ي آن در سياهان امريكا متبلور است. جاني يك جوان سياه امريكايي برگه ي نسب شناسي اش را كه يك شركت تحقيقاتي امريكايي با هزينه ي زياد برايش صادر كرده است، همچون قيمتي ترين چيزهاي زندگي اش به ديوار اتاقش زده است. برگه اي كه نام قبيله و كشوري را كه نياكانش متعلق به آن بوده اند، در آن نوشته شده. يكي از جلوه هاي ديگر اين موضوع عكس حيرت آور دختر و پسر ژاپني است؛ در حالي كه يكي از همان بمبهايي كه در جنگ جهاني دوم بر سر هموطنانشان در هيروشيما و ناكازاكي افتاده است، در نمايشگاهي بغل كرده اند و مي خواهند عكسشان را براي خانواده شان در ژاپن ارسال كنند: «حتماً وقتي بر مي گردند براي مادربزگ و پدربزگشان قيافه خواهند گرفت كه بيا اين هم عكس تر و توله تان با همان بمب اتمي كه روي سر شما افتاده بود!»
بيوتن حكايت سرگشتگي انسان مدرن است. حكايت انسانهايي كه در عصر جديد لازمان و لامكان گشته اند. يكي از عجيبترين و دردناكترين صحنه ها در كازينوي لاس وگاس اتفاق مي افتد. ساعتهاي مچي افراد را هنگام ورود از ايشان مي گيرند. كازينو مثل ديسكو ساعتي ندارد. بدون پنجره و با نور كنترل شده ي چراغها. قمار همه چيز را ازهم مي پاشاند حتي دختر و پسر ژاپني را هم از هم جدا مي كند. مردم هرچه دارند مي بازند و باز هوس قمار دارند. خشي مي گويد احتمال پرپول بيرون آمدن از كازينو 3 در ميليون است اما... هيجان قمار همه را كور كرده است. ارميا وقتي با كلنجار زيادي كه با خود مي رود از كازينو بيرون مي آيد با نور خورشيد مواجه مي شود. يك شب تمام بي آنكه بدانند در كازينو بودند و نماز صبح ارميا هم قضا مي شود...
اميرخاني در جاي جاي كتاب ما را به تأمل حقيقي به دور از جار و جنجال، در مظاهر تمدن پر زرق و برق غرب فرامي خواند و ميل دارد كه ما را متوجه غفلت و خودباختگی اي كند كه بر افكار و اعمالمان غلبه يافته است. در جايي از كتاب مي گويد:
«اسكاي تاور يعني آسمان خراش. چه ديده است چشمِ تيزبينِ پارسي گويِ شيريني كه ميان اسكاي تاور و اسكاي اسكريپر دومي را انتخاب كرد و گفت آسمان خراش و نگفت برج آسماني. گويي همه ي عرض بشر نتوانسته است زحمتي بر آسمان بياورد. عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري. اوجِ قدرتِ بشر كه در همه ي قرون زور زده است و باد كرده است و متورم شده است و سركشيده است، خراشي بيش نيست بر هيبت آسمان. عجب لغتي است آسمان خراش.»
در جاي ديگري مي گويد:
«اگرچه صليب به عنوان نماد مسيحيت، از دو خط خشك و صلب ساخته شده است و هلال به عنوان نماد اسلام، از خطي نرم، در عوض طراحيِ زنده گيِ ما مملو مي شود از خطوط خشك مثل خودروِ پيكان و ساختمان مجلس شورا و طراحي زنده گي غرب مي شود مملو از خطوط منحني مثلِ خودروِ لكسوز و سنت لوئيس آرك و ...»
همينطور در مورد پروژه ي نماد سازي و يكسان سازي قبور شهدا در قطعه ي 48 بهشت زهرا از زبان خشي كه يك غربي واقعيست مي گويد:
«بايد احترام گذاشت به يك تمدن. كت و شلوار را اگر قبول كردي، بايد كراواتش را هم بزني... به همان آقاي گاورمنت توي پروژه ي گورستان گفتم كه وسط قطعه، يك اسب بگذارند با دو پاي جلوييِ بلند شده؛ قبول نكردند. گفتند سيمبولِ وسترن سيويليزيشن است... از اين حرفهاي صد من يك غاز! آخرش چه كار كردند؟ آرميتا گفت مجسمه ي يك سرباز را ساخته اند كه دستمالي سفيد و سياه دورِ گردنش انداخته است و سوار موتور سيكلت هونداي 250 سي.سي شده و يك چرخش را هوا كرده است! اين كه غربي تر است، ايزنت ايت؟!»
*
شخصيت محوري داستان «ارميا معمر» است. او در 19 سالگي به جبهه مي رود و با تصويب قطع نامه همه چيز را پايان يافته مي بيند. ارميا نماينده ي نسل مهمي از انقلاب است. رزمندگان جوان 20، 25 ساله اي كه قطع نامه شوكي بزرگ به آنها داد و يك سال بعد، رحلت حضرت امام در خرداد 68 حيات واقعي بسياري از آنها را پايان داد. در واقع ارميا معمر در 14 خرداد 68 زندگي اش پايان يافت. او نماينده ي نسل سرگشته ايست كه ديگر بعد از جنگ هيچگاه نتوانستند دل از حال و هواي ياران آخرالزماني سيدالشهدا بكنند. آنهايي كه گرچه اينجا با تواند و از همين هوا نفس مي كشند اما در دنياي خود مشغول رقصي مستانه با مصطفي ها و سهراب ها هستند. آنها كه به قول رزمنده اي با همسرانشان نيز بيگانه اند.
از نظر جامعه شناسي فاصله ي سني تأثيرگذاري بين نسلي را 20 سال مي دانند. ما متولدين 66 ايم. ارميا متولد 46. شايد اگر ارمياها مي ماندند و خود را با زمانه ي جديد تطبيق مي دادند نسل ما شرايط بهتري داشت. نسل ما به شدت نيازمند نفس گرم ارمياهاست.
ارميا قبل از رفتن به امريكا كار نظارت بر ساختن مناره اي را داشت كه بزرگترين مناره ي جهان اسلام است و نمادي از يك شهر اسلامي. و بعد مي گويد: «مناره اي كه روح نداشته باشد، عَلَمِ كفر است... اوايل فكر مي كرديم علم فقط علم دين است. بعد كه توي صفين قرآنِ معاويه را بالاي نيزه ها ديديم، مخمان زاييد كه علم هم مي تواند علم كفر باشد... بد زمانه اي شده، نمي دانيم برويم زيرِ علمِ چه كسي سينه بزنيم...» كه بعد از آن سهراب مي گويد خب معلوم است زير علم امام حسين...
يادم مي آيد رزمنده اي مي گفت: آن زماني كه ما رفتيم جبهه خب خيلي موضوع روشنتر بود. همه عاشق حضرت امام بوديم و واقعاً از او به يك اشاره، از ما به سر دويدن... جبهه هم مبارزه ي روشني بود. دشمن جلوي رويت بود و تو بايد با تفنگ مي زديش. اما امروز اينطور نيست. امروز جنگ خيلي پيچيده تر شده.
و ارمياها در اين ميانه كم آوردند! البته قصد هيچ جسارتي به رزمندگان عزيز ندارم. امّا نمي دانم معني اين هاي و هوي ها و آه و فغانها براي فضاي جنگ و معنويت و بچه هاي بي ريا و ... چيست؟ بعضي ها طوري صحبت مي كنند كه ديگر جنگ تمام شد و همه چيز تمام شده است و الآن تنها خاطره مانده و حسرت خوردن برای بروبچ باصفاي جبهه و صداي آهنگران و... ارمياها هنوز هم به دنبال علمي مي گردند كه زيرش سينه بزنند. هنوز به دنبال كسي هستند كه خيلي ريز و دقيق و با جزئيات تكليفشان را روشن كند. به دنبال وضوح بي رنج مي گردند اما بايد گفت دريغ كه جنگ سفره اي بود كه همان هشت سال باز شد و هر كه را خواست به سعادتي ابدي رساند. البته رزمنده ي ديگري مي گفت گمان كنيد كه همه ي كساني كه شهيد شدند عاشقان دلسوخته ي فنا و وصال بودند. اينها بودند اما غير از اينها هم بودند. كساني كه شايد اگر مي ماندند در راه ضلالتي مي افتادند كه بعضي از همان رزمنده هاي قديمي امروز در آن افتاده اند و اینچنین مورد لطف الهی قرار گرفتند. اما آنها كه ماندند به مراتب در بوته ي آزمايشات سخت تري خواهند بود.
...بشر پست مدرن ديگر فاصله اي با مسخ شدن و در هم شكستن ندارد. همان اتفاقي كه براي سيلورمن افتاد. امواج زندگي به سبك غربي روز به روز بيشتر از پيش در كشور خودمان، در همين شهر خودمان و در دانشگاه و كلاس و خانواده مان اذهان را مبتلا می كند. زندگي اي به سبك امريكايي، زندگي اي كه در آن صبح و شب كار كني و در خورد و خوراك روزانه ات صرفه جويي و سِيو ماني كني تا دو ماه بعد بتواني يك ساعت ليموزين راني كني. تا بتواني يك روز به كازينو بروي و همه ي اموالت را در قمار ببازي يا چند شب در ماه به ديسكو بروي و مشروبي و رقصي و ... غذاهايت را سرپايي، فست فود بخوري و در اتاق يك نفره زندگي كني و عاطفه و محبت را در دلت دفن كني و پول و سود را جايگزينش كني. شبها بيدار باشي و ماهواره و هاليوود و فوتبال نگاه كني و صبح تا ظهر خواب باشي و بعد هم چند دست بيليارد و گيم نت شرطي و براي دخترها چند ساعت جلو آينه بودن و دو روز درميان آرايشگاه بودن و اتلاف وقت و البته رشد استعدادها با كلاس رقص و موسيقي و زبان و...
اين آخريها كه گفتم ديگر مربوط به جامعه ي خودمان است. بلايي كه تا چند سال ديگر به جاهاي بدتر اول پاراگراف و حتي بدتر از آنها هم خواهد رسيد. روزي كه در ايران هم اگر در يك روز دو مرد دو بار با هم دست بدهند مردم چيزهايي پشت سرشان خواهند گفت. روزي كه زنان ما ازدواج و فرزند داري را چون زنان غربي برده گي خواهند دانست و ترجيح خواهند داد كه ...
اين روزها خواهند آمد... من و شمايي كه خوب مي دانيم چه كرده ايم و چه خواهيم كرد؟
ياعلي
***(راستی خواندن مطلب نقش دانشگاهيان در نهضت نرم افزاري در «نظر سوم» خالی از لطف نیست)
ابتدائاً عرض كنم كه...
-بابا ايول اسم وبلاگت خيلي باحاله! خودت درس كردي اين اسمو؟
-خواهش مي كنم. باحالي از خودتونه. نخير. بغل وبلاگ...
- اما انصافاً چطوري به ذهنت رسيد كه اول اين 3 تا كلمه...
و اينگونه بود كه كاشف به عمل آمد كه «سوتك» 70 وجه دارد و هر وجه آن 70 بطن و هر بطن آن... كه انشاالله تمام وجوه آن در زمان ظهور آقا مشخص خواهد شد.
اما اين وجه جديد كه به همت مشتي بيكار شريفي كشف شد، اينست كه سوتَك (SUTAK) در اصل سوتِك (SUTEK) بوده و سوتِك را هم اهل فن (SUTech) مي نويسند و آن كنار هم قرار گرفتن سه قسمت S و U و Tech است (و حالا قسمت اعجاب انگيز ماجرا....!) كه اين سه، اول سه كلمه ي Sharif و Univresity و Technology مي باشد يعني
سوتك = Sharif University of Technology=SUTech
و امّا بعد...
دوستي به من گفت كه بيا و براي جشن «ياد استاد» چند تا از خاطراتي كه در اين چند سال در كلاسهاي درس اساتيد معظم و معزز به ياد داري بنويس و به ما بده كه در مراسم بخوانيم و حال كنيم. گفتيم باشد. نوشتيم و بيشتر خودمان بسي حال كرديم! گفتيم بگذاريمشان اينجا كه شوما هم كمي بيشتر از ما حالش را ببريد:
يكبار يكي از بچهها از استاد حل تمرين پرسيد: استاد ببخشيد امتحان حذفيه؟ استاد خيلي جدي جواب داد: بله! يكي ديگه از وسط بچهها يه هو پرسيد: ببخشيد چند حذفيه؟!؟!؟
*
يكبار يكي از اساتيد ضمن درس دادن گفت: اين فرمول رو اولين بار مرحوم پاسكال اولين بار ابداع كردن. يكي از وسط جمع گفت: اَي تو اون روحش!
*
يكبار يكي از اساتيد داشت در مورد آيروديناميك خودرو و اوضاع صنعت خودروي كشور صحبت ميكرد. يكي از بچهها پرسيد: ببخشيد استاد شما خودتون به عنوان يك استاد دانشگاه براي صنعت خودروي كشور چيكار كردين؟ استاد جواب داد: تو خودت چيكار كردي؟!؟!
*
يكبار يكي از اساتيد داشت در مورد مهارت بعضي از مهندسها در كارشون صحبت ميكرد. يكي از بچهها براي مسخره بازي اسم يكي از استاداي دانشكده رو آورد. استاد شاكي شد و گفت خيلي زشته كه اينطوري غيبت مي كنيد....
يكي دو هفته گذشت و استاد مذكور يكجا وسط درسش گفت: اين آقاي شيگلي كه كتاب رو نوشته فكر نكرده كه تو اين فرمولي كه نوشته اين همه دقت به چه دردي مي خوره. يه هو همون كسي كه دفعه ي پيش تيكه انداخته بود گفت: استاد غيبت نكنيد!!!!
و امّا يك توصيه...
«سه تايي پياده مي شويم. پيرمردي كنار گاري ايستاده است و روي يك تابه ي داغ سوسيس سرخ مي كند. پسرك سياهپوست ضبط صوت دوبانديِ بزرگي را كنارِ دستش گذاشته است و با ريتمِ جازِ بلوزِ آن بالا و پايين مي رود. پيرمرد ما را كه مي بيند گل از گلش مي شكفد.
- به به! هاو دو يو دو؟! چاكرِ آقا، چاكرِ خانم! چاكرِ داداشمان با آن محاسنِ مسجديِ توپش، صلوات اول را جليل تر بفرست!
جلي را مي گويد جليل! چيزي نمي گويم. نگاهش مي كنم سوسيس را با كاردك بلند مي كمد و مي اندازد طرفِ پسركِ سياه پوست. چيزي به انگليسي مي گويد كه نمي فهمم. بعد مي گويد: آقا خشي! سه تا هات داگ بگذارم؟! هي ير (here) مي خوريد يا تو گو (to go) بپيچم؟
خشي مي خندد و به آرميتا مي گويد:
- ديدي! دوباره حرفهاي بد زد! تو چي بپيچي؟
آرميتا هم آرام مي خندد و به پيرمرد اشاره مي كند: آقاي مياندار! بي زحمت يك هات داگ، فقط براي خشي. ارمي از اينها نمي خورد.
ميان دار مي خندد و مي گويد:
- چاكر خانم! اين آرميتا خانم جزو تاپ تن ( top ten) مؤدبهاي امريكاست. علي الخصوص با آن حجابِ چاقچوريش!»
«بيوتن» رضا اميرخاني را نگيريد دستتان. اصلاً نگاهش نكنيد. اشتباه نكنيد و مثل من و چند رفيق بيچاره و فلك زده ام، فصل اول كتاب را بخوانيد كه ببينيد چه گفته...
و الا همين مي شود كه بر سر من و مشتي بدبخت ديگر افتاد. همگي اين هفته ميان ترم داشتيم... بنده خودم كه يكشنبه كتاب به دستم رسيد، تازه با كلي تعمق و مزمزه كردن سطر سطر كتاب و خط كشي نكات مهم و ... چهارشنبه شب (يا بهتر بگويم 5شنبه صبح) ساعت 3 بامداد كتاب را تمام كردم. محمدعلي اميني و علي عبدل و حسين دياني و باباي مجتبي عرب (!) هم همگي ركوردهايي بين 24 ساعت تا 96 ساعت دارند در قورت دادن كتاب! حالا از ما گفتن بود...
ياعلي
تقريباً از ترم سوم بود كه كم كم متوجه شدم رشته ام را اشتباهي آمده ام!
اول فكر مي كردم كه عجب غلطي كرديم كه شاخ بازي در آورديم و انتخاب اول را همان برق نزديم. بالاخره از همان اول دبيرستان كه نمره ي هندسه ام كمترين نمره ام شده بود (و به عبارت ديگر خدا لطف كرده بود كه پاس شده بود!) بايد مي فهميدم اين رشته به درد من نمي خورد رشته اي كه از ب بسم اللهش نقشه كشي شروع مي شود و با استاتيك و ديناميك و مقاومت و طراحي اجزاء ادامه مي يابد، درسهايي كه نقطه ي اشتراك همه شان هندسه است!
اما آنقدر با بروبچ مكانيك اخت شده بودم كه فكر تغيير به ذهنم خطور نكند. تازه همان ترم 3 كه مباني برق هم گرفتم احساس كردم به مدار و تحليل مدار و آپ امپ و امثالهم هم خيلي علاقه ندارم!
ترم يك و دو با آن همه درس تكراري رياضي 1 و 2 و شيمي و پاسكال و معادلات خيلي درس خواندن لازم نداشت. نمره ها هم خوب مي آمد و ما هم زود به خود غره شديم كه دانشگاه كه مي گفتند همين بود؟! غافل از شيب تند ترمهاي بعدي كه در انتظارم بود.
ترم 3 خورديم به مقاومت 1 و حسابي حالمان گرفته شد. بلافاصله ترم بعدي مقاومت 2 و طراحي1 و ترم پنج هم كه طراحي 2. در سه ترم متوالي نفس گير به قول رفقا «جون ما تموم شد!» هرچه ترم 1 و 2 حال كرده بوديم از دماغمان در رفت! (به قول يارو گفتني هرچه زده بوديم پريد!)
ديگر برايم مسجل شده بود كه اين رشته جاي ماندن من نيست! تعداد كلاسهايي كه در هر ترم در آنها مشغول به «سوت زدن» هستم هر ترم 50% افزايش پيدا مي كند و متعاقب آن معدل نيم نمره كاهش (در بهترين حالت!) به تدريج به واسطه ي نوع دغدغه هايي كه در جمع رفاقتي و كار فوق برنامه ي دانشگاهي پيدا كرده بودم متمايل به علوم انساني شدم. در دانشگاه شريف هم كه مدتي است رسم شده كه هركس كمي از مهندسي خوشش نمي آيد ژست مديريتي به خود مي گيرد و نطقش باز مي شود كه «ايهاالناس مشكل بزرگ 300 ساله ي ايران زمين را يافتم كه همانا مشكل مديريتي است» و با تئوريزه كردن اين حركت خود دهان مدعيان را مي بندد! من هم ابتدائاً همين تصور را در مورد خودم كردم و در مدح MBA و ذم مهندسي و نيازهاي كشور و استعدادهاي مادرزادي خود و ...خطابه ها ايراد كردم تا اينكه ترم پنجم با خودم گفتم كه مدتي در يكي از كلاسهاي مديريت شركت كنم و اين همان SD معروف بود. رفقا گرفتند و ما هم به عنوان تماشاچي مي رفتيم. مي گفتند اين درس قشنگترين درس رشته ي MBA است و ال است و بل است. اما من هرچه سر خود كج كردم و پشت گوش خاراندم و شيشه عينك پاك كردم قشنگي كه هيچ ذره اي عمق و معنا در اين رشته نيافتم. كم كم فهميدم كه امر بر ما مشتبه شده بود و اين MBA هم سروته همان كرباس مهندسي است (البته با كمي تفاوت ظاهري) و بيخود نام علوم انساني را يدك مي كشد.
در همين ترم پنج آمديم و به سفارش دوستان و به واسطه ي آشنايي قبلي با جناب استاد تقوي 3 واحد «مقدمه اي بر فلسفه علم» اخذ كرديم. بعد از مدتي احساس علاقه ي ما به اين مباحث شدت پيدا كرد به نحوي كه اين رشته ي فلسفه علم هم به عنوان يكي از گزينه هاي ادامه تحصيل مطرح شد!
تا اينجاي كار فرض را بر اين گذاشته بودم كه ارشد را در همين دانشگاه خودمان بخوانم. با اين فرض كم كم داشتم خودم را قانع مي كردم كه جز فلسفه علم خواندن راه ديگري نداري كه به يكباره چند تا از رفقا به ما گفتند كه آقا جامعه شناسي هم بد رشته اي نيست و تو هم استعدادكي در اين زمينه داري و ...
و اينچنين شد كه باز دوباره تمام رشته هاي ما براي انتخاب رشته پنبه شد و باز دوباره بايد بنشينيم و پنبه هايمان را رشته كنيم...! اينطور كه به نظر مي رسد به علت كمبود اطلاعات و پايين بودن بازده آموزشي در رشته هاي علوم انساني و ضعف بنده در مديريت عواملي مثل علاقه، معيشت، مكان دانشگاه، اساتيد فعال در آن حوزه، آينده ي حرفه اي، حضور رفقا و ... بايد رشته مان را با يكي از دو روش معروف «ده بيست سي چهل» يا «استخاره» تعيين كنيم!
نتيجه گيري نهايي اينكه «بر سيستم آموزشي لعنت!»
(این مقاله را هم كه در نقد سيستم آموزشي در پايگاه نظر سوم نوشته شده، بخوانيد!)
ياعلي
در هفته ي گذشته 3 اتفاق بيربط در دانشگاه صنعتي شريف به وقوع پيوست كه هركدام از حيثي بسيار قابل ملاحظه و با اهميت است. از هر 3 بايد عبرت گرفت... پشت ظاهر اين اتفاقات تحليلها و حواشي بسياري وجود دارد امّا در اين نوشتار قصد من صرفاً ارائه ي گزارش خواهد بود.
1) گروه زنان انجمن «اسلامي» دانشگاه شريف برنامه ي ديگري را ازسلسله مباحث موسوم به «زن و مذهب» برگزار كرد.
جداي از بحث جريان شناسي و تحليل رويكرد اين جنبشها و كاركرد آنها در دانشگاه ها و جامعه ي كنوني ايران كه خود بحث مفصل جداگانه اي مي طلبد، اينبار نوع جديد و بي سابقه اي از تبليغات اين جلسه كه در آن از آيات قرآن استفاده شده بود، زنگ خطري را براي هر دانشجوي مسلمان دلسوزي به صدا در آورد:

نوع ديگري از تبليغات هم در روز 2 شنبه در سطح گشترده با فرمت زير در دانشگاه منتشر شد:

اما در اين ميان سكوت هميشگي همه ي دانشجوها اعم از بسيجي و هيئتي و شيعه و سني بسيار ناراحتا كننده است.
موضوع ناراحت كننده تر اينست كه وقتي يكي دو روز بعد كه براي صحبت كردن و اعتراض به نحوه ي تبليغات جلسه به اتاق انجمن «اسلامي» رفته بودم در ابتداي صحبت خواهر محترمي كه از اعضاي گروه زنان بود به من توضيح داد كه «ما اين تبليغات را به آقاي مرتضوي (رييس نهاد رهبري) نشان داديم و ايشون با تبليغاتي كه آيه در اون بود مشكلي نداشتن و در مورد اونهايي كه سوال داشت تذكر دادن»!!! كه بنده سريعاً و صريحاً اعلام كردم كه «اين موضع ايشونه و من مستقلاً اينجا اومدم و نظرم ربطي به حاج آقا مرتضوي نداره» دوستاني كه گوشي دستشان است حديث مفصل بخوانند از اين مجمل...
1) چاپ مقاله اي عليه «مصدق» در روزنامه شريف و عكس العمل شديد اللحن جناب آقاي دكتر فرهمند عضو هيئت علمي دانشكده مكانيك و رييس محترم دانشكده.
جناب آقاي «علي طاهري» در مقاله اي كه در روز شنبه 31 فروردين در روزنامه ي شريف منتشر شد، به ارائه ي روايتي جديد و جنجال برانگيز از دكتر مجمد مصدق دست زده بود.

وي در بخشي از مقاله آورده است:
« آيا مصدق يك فرد دموكرات بود؟ جواب اين سؤال منفي است. چرا كه يك دمكرات در هر حال بايد به قانون و مجلس احترام بگذارد... وي هميشه بر روي مجلس و انتخابات آزاد شعار مي داد ولي همينكه به قدرت رسيد مجلس سنا را منحل كرد. انتخابات مجلس هفدهم را به محض اينكه ديد طرفداران او رأي نمي آورند نيمه كاره تعطيل كرد و اين براي اولين و آخرين بار در تاريخ مجلس ايران اتفاق افتاد... از همه بدتر لايحه اختيارات بود كه از مجلس خواست تا به دولت اجازه ي قانونگذاري بدهد. مجلس به خاطر فضاي موجود با اين لايحه موافقت كرد ولي مصدق مجدداً لايحه اختيارات براي دو شش ماه ديگر را به مجلس فرستاد كه آيت الله كاشاني با استناد به نطقهاي خود مصدق آنرا خلاف قانون اساسي و موجب ديكتاتوري دانست.»(متن کامل مقاله را در اینجا ببینید)
متن عكس العمل آتشين جناب دكتر فرهمند به اين مقاله كه در شماره ي بعدي روزنامه ي شريف منتشر شد، چنين است:

اما فارغ از موضوع مجادله نفس حركت جناب دكتر به عنوان يك استاد در تاريخ دانشگاه هاي كشور اگر بيسابقه نباشد كم سابقه است و شايسته تقدير بسيار... همينطور از آقاي طاهري تشكر مي كنيم كه سنسورهاي خاموش دانشگاهيان گرامي بالاخص اساتيد معزز را اندكي به تحريك واداشت!
1) فوت يك دانشجو در گل كوچيك جلوي دانشكده رياضي

و اما اگر حجاب اين قيل و قالها را لحظه اي كنار بزنيم چهره ي راستين واقعي را خواهيم ديد... خيلي نزديكتر از آنچه كه مي پنداريم... مي گويند عقب عقب مي دويد كه از پشت به زمين خورد و در عرض 5 دقيقه... در اردوي جهادي پارسال همسفر بوديم... خدا رحمتش كند... تا فراموش نكنيم كه شيشه ي سست و شكستني عمر ما نيز دير يا زود خواهد شكست...
ياعلي
چند صباحي بود كه دلمان از قيل و قال زمانه به تنگ آمده يود و به مرض مزمن «دلسردي و نوميدي» مبتلا گشته بوديم (و خلاصه به قول معروف دپ زده بوديم) تا اينكه شبي تاريك و ظلماني به ناگاه نهج البلاغه ي امير المؤمنين علي بن ابيطالب(ع) مرا به خود فرا خواند و مني كه سال به سال اين كتاب مبارك را (از روي جهالت و غفلت) ورق نمي زدم، آنرا به دست گرفتم و تورقي كردم تا اين خطبه آمد و جان نابود ما را حياتي دوباره بخشيد. كلام مولا عجيب است كه همزمان هم مبشر است و هم نذير. هم شادمانت مي كند و هم در دل محزون از كرده ي خود. هم نوازشت مي كند و هم چون تازيانه اي متذكرت مي كند... از جنس ديگريست چشمه اي كه از قلب علي(ع) مي تراود:
جان و تن هر دو در زندگي ممكن است كسل و فرسوده شوند، آن از سنگيني اين و اين از پرواز آن به ستوه آيد.
جان را به دانش و حكمت بياراييد و زنگ اين آيينه را با صيقل اخلاق ستوده و پندار پاك بزداييد تا مراسم معاشرت را در اجتماع با بردباري و صبر برگذار كنيد و در محفل همنشينان به حسن مشرب و لطف آميزش معروف گرديد و در نتيجه بار زندگي را آسان به منزل رسانيد.
تن را به كار و كوشش وا داريد و هرگز به سستي و خمود نگراييد تا به قوّه ي فعاليت و عمل همچون روح بانشاط و سبك باشيد و پرنده وار شايسته ي پرواز و طيران گرديد.
هرگز از خداوند متعال مخواهيد كه شما را از غوغاي زندگي بركنار دارد و با آرامش و سكوت از اين جهان بيرون برد. خدا راضي نيست كسي به هنگام مناجات بگويد: «خدايا مرا از فتنه به دور دار» زيرا مرد خدا آن كس است كه قدم در پيكار هستي گذارد و نبرد زندگي را با پيروزي و پاكدامني برگزار كند. فقط در اين مبارزه لازم است كه مرام حق و حقيقت نصب العين باشد و با خلوص عقيده و طهارت وجدان پيكار درگيرد.
آيا شنيده ايد كه خداوند متعال در كتاب مجيد چه فرموده؟
«فرزندان و ثروت در زندگاني بشر فتنه است»، بنابر اين اگر كسي از فتنه بگريزد به عبارت آشكارتري از هستي و حيات گريزان است.
تيره بخت كه كنج عزلت مي گيرد و از هياهوي محيط فرار كرده و به گوشه ي خموشي پناه مي برد، نمي داند كه «فلسفه ي آفرينش» و راز وجود چيست! او نمي داند كه براي گوشه نشيني و انزوا خلق نشده است، بلكه بايد با بقاء ناموس حيات در «آشوب جهان» شركت كند و همچون زندگان به جنب و جوش برخيزد؛ قامتي بيارايد و قدمي فراگذارد، از بينوايي دستگيري كند و ناداني را به دانش و كمال هدايت نمايد.
آري، در غوغاي زندگي بيش از آنچه شكست و فساد پديد مي آيد، صلاح و عمران صورت مي گيرد.
اگر وظيفه ي آدميزاد در عالم به سكوت و خمود منحصر باشد، يكباره خداشناسان بايد از هم پراكنده شده، هريك به گوشه اي خزند و در گلوي دره هاي تنگ و غارهاي ژرف فرو برند و جهان را همچنان سرگشته و گمراه بگذارند و تنها گليم خود را از آب كشيده به حفظ حان خويش، بشر را بدست غرقاب فنا و امواج نيستي بسپارند...!
من نمي گويم كه لجام گسيخته و خيره خيره خود را در ميان جامعه اندازيد و بيهوده آشوب و انقلاب برپا كنيد، اين عمل را نمي ستايم و بدان اجازه نمي دهم. اما گوشه مگيريد و خموش منشينيد و آسايش خود را بر رفع مظالم بندگان خداي و تصفيه ي اختلافات مردم ترجيح مدهيد. ممكن است انسان به قسمت خود هم راضي باشد و از تقدير هم خرسند، اما اين رضايت ايجاب نمي كند كه سرافكنده به كنجي بخزد و زبان بريده از گفت و شنود و خلط و آميزش، آرام و بركنار ماند.
خداوند دانا مردان نبرد را در فتنه اندازد و بدينوسيله جوهر جانشان را آزمايش كند، تا بنگرد بردبار و صبور كيست، تا معلوم شود پرهيزكار و پاكدامن كدام، تا بنده را به روز رستاخيز بر خداي حجت نباشد و كسي در آن بازپرسي نيازموده قدم نگذارد.
پس برخيزيد و دامن همت بر كمر زنيد، بكوشيد و بجوشيد و غوغاي زندگي را برپا داريد. مرد باشيد و با دامن پاك و پندار عالي در صحنه ي نبرد قدم گذاريد تا هم از لذت حقيقي حيات بهره بريد و هم به وظايف انسانيت خويش قيام نماييد. نه همچون زنده به گوران كه بر نفس خود اتكا و اعتماد ندارند و به همين جهت از غوغاي زندگي كناره مي گيرند.
نهج البلاغه سخنان علي-به قلم جواد فاضل
از ته دل بگو
«يا علي»
