تبليغاتX
سوتک!
خانه هایتان را در دامنه کوه آتشفشان بنا کنید/ شهید آوینی به نقل از نیچه

سال نو مبارك

   از تيرماه سال 1380 كه براي شركت در امتحانات دبيرستانهاي خوب تهران به تهران آمدم اين عيد مي شود  هفتمين عيد... هفتمين عيد...

   اما بسيار عجيب است كه من خاطرات بسيار كمي از اين 7 عيد اخير خود دارم. اين 7 سال برهه اي عجيب از زندگانيم بود. 7 سال اول پس از بلوغ... اكنون در آستانه ي 21 سالگي احساس مي كنم شايد در جايگاهي قرار گرفته باشم كه بتوانم دوران تاريك نوجواني خويش را تصوير و تحليل كنم... آري، دوران تاريك...

   خوب كه نگاه مي كنم مهمترين مشخصه ي شخصيتيم را در سالهاي اخير «خودبيني» مي يابم. در اين سالها من مسافر عوالم عظيم و شگرف درون خويش بودم و اكنون كه خوب مي نگرم، احساس مي كنم كه از پيرامون خويش جز مشتي تصاوير وهم آلود و گذر كند زمان چيزي نمي فهميدم... شايد اگر از چند استثنا در اين سالهاي دانشجويي بگذرم، مجموعه ارتباطاتم با جهان اطراف بسيار سطحي بود و به ندرت عمقي انساني يا معنوي مي يافت.

   سخت ترين دوران حيات يك انسان آن هم در اين عصر و در جامعه ايران، همين دوران نوجواني است. سنين 14-15 تا 19-20 سالگي (و براي دختران احتمالاً كمي زودتر) دوراني سخت، بحراني، پرتنش و پرخروش...

   تا قبل از پارسال، ديگر كم كم مزه ي عيد و عيدي و فاميل و صله ي رحم و ديدار و خبر گرفتن از هم و ... را داشتم فراموش مي كردم. سوم دبيرستان كه عيدمان به كلاس هاي المپياد گذشت و پيش دانشگاهي هم كه به اردوي درسي 20 روزه و سال اول دانشجويي هم كه هيئت علمي اردوي درسي پيش دانشگاهيهاي سال بعديمان بوديم. سال اول و دوم دبيرستان را هيچ ياد نمي آورم. براي خيليها بسيار عجيب است اما دوران دبيرستان كه عمدتاً براي افراد دوران طلايي زندگيشان، در كنار صميمي ترين دوستانشان رقم مي خورد، براي من كه در آن روزها يك بچه شهرستاني كم حرف بودم، در دبيرستان علامه حلي روزهاي ناخوشايندي گذشت كه تنها نقاطي تاريك و كم نور را در ذهنم برجاي گذاشته است.

   زندگي اي كه تو خود سوار بر آن نباشي زندگي چندش آوري است. بيشتر به يك فيلم سينمايي مي ماند كه مدام منتظر باشي تا نقش تو را به نحوي اعلام كنند و تو هم سعي كني كه آن نقش را به هر جان كندني هست اجرا كني. وقتي داري نقشت را بازي مي كني نگاهت به باقي انسانها هم نگاه يك بازيگر است به بازيگران ديگري كه ناچار نقششان را بازي مي كنند... نه هيچ سوالي نه هيچ ارتباط عميقي نه هيچ آرماني نه هيچ هدفي نه هيچ كمالي... و آنسان كه پيرامونت افسار تو را به دست داشته باشد تو جز ذره اي از جريان كند و دائمي گذر زمان نخواهي بود. ذره اي كه جز خود و ماكزيمم چند ذره ي پيرامون خود چيزي نمي بيند و نمي فهمد.

   عصيان كن برادرم ... زنجيرهاي نامرئي زندگي روحت را اسير كرده اند و تنت را مي آزارند. هر لحظه به سويي كشيده مي شوي و بزرگترين آرزويت اينست كه به سوي بهتري كشيده شوي... چهره ي مردمان اطرافم را كه مي نگرم چيزي بيش از اين نمي يابم. چهره ي آن راننده تاكسي كه مي گفت 4 دانشجوي دانشگاه آزاد در خانه دارم. چهره ي آن نوجوان كه مي گفت ديپلم نمي خواهم. چهره ي آن جوان كه مي گفت «مي ريم سربازي ببينيم چي ميشه» چهره ي آن آشنا كه از ادامه تحصيل در خاج از كشور مي گفت... همه چهره هايي خسته و بي رمق، گويي سالها گنداب اسارت نوشيده اند و كورمال كورمال در جستجوي روشنايي اند. در جستجوي آرامش، در جستجوي قرار... شايد هم در جستجوي وصال...

   سال 86 سال عزيزي بود براي من. سالي بود كه مصمم گشتم كه ديگر سردي اين زنجيرهاي پست را بر تن خويش نپسندم و تمام عزم خويش جزم كردم كه تا آخر عمر، همه ي توان خويش را در راه مبارزه با اين زنجيرهاي كثيفي كه روح بشر امروزي را به اسارت كشيده اند، مصروف كنم. اي سال 86 اگرچه در گردنه هاي مهلك شبهه و سقوط در ساعتها و لحظه هاي تو دست و پا مي زدم و تنش و ناآرامي روحم صبح و شبت را به هم مي دوخت، اما من تو را فراموش نمي كنم.

    اي محبوبان من! اي شيعيان بيدار و منتظر! اي جوانمرداني كه شرم داريد كه جوانيتان را جز در جهاد هزينه كنيد! اي فرزندان روح الله! اي برجاي ماندگان كاروان شهدا! اي طلايه داران سپاه مهدي! افسرده مباشيد و دل قوي داريد كه فرج نزديك است. سر بالا بگيريد كه شما راست قامتان هميشه تاريخيد. كمربندهاي خود را محكم كنيد كه سال 87 مي آيد.

بيا كه به استقبالت مي آييم.

ياعلي

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 14:45 | لینک  | 

 

دكتر سهرابپور با چفيه!

اي اي اي... امان از جوگيري... وقتي جو چفيه بيفته تو يه جمعي وزير علومشم چفيه به گردن ميشه چه برسه به دكتر سهرابپور )شايدم بهتر باشه بگم دكتر سهرابپورم چفيه به گردن ميشه چه برسه به وزير علوم!)

   بالاخره يادواره ي شهداي دانشجو هم تموم شد. واقعا جا داره يه خسته نباشيد اساسي  به سيد و بروبچ بگم. حداقل كاري كه كردين اين بود كه باعث شدين با ديدن صحنه ي بالا حسابي از گردش روزگار و دولتي كه تا ابد دست به دست ميشه خندان بشيم!

***

و اما بعد...

   با توجه به اينكه رهبر معظم انقلاب در سخنراني ديروز خيلي صريح و روشن مشخصه هاي فرد مورد انتخاب مردم رو تشريح  كردن وارد اين مقوله نميشم و به موضوع ديگه اي مي پردازم.

   ليستي راي دادن يا ندادن مساله اينست.

در چند روز گذشته مهمترين بحث ما با رفقا همين مساله بود.

اصولا دلايل مختلفي در باب لزوم ليستي راي دادن وجود دارد:

۱. با توجه به ضعف مفرط ايرانيان در كار گروهي و ايجاد هماهنگي و عملكرد گروهي نفس وجود يك ائتلاف كه افرادي با سلايق و خواسته هاي مختلف را زير پرچم يك شعار يا يك اصل متحد كرده است بسيار ارزشمند و محترم است. از سوي ديگر افراد حاضر در يك ليست به جهت هماهنگي بيشتر با يكديگر مجبور به كلي نگري و افزايش ميدان ديد خود هستند كه اين عدم جزئي نگري براي نمايندگان مجلس بسيار لازم است.

۲. در مجلس شوراي اسلامي وجود هماهنگي و سازگاري ميان فراكسيون هاي مختلف بسيار ضروري است.

۳. از آنجايي كه امكان شناختن تك تك كانديداها به علت تعداد زياد آنها وجود ندارد و توجه به اين نكته كه خالي گذاشتن برگه ي راي ۳۰ نفره باعث تضعيف انتخابات مي گردد لازم است كه راي دهندگان به تدريج به سمتي حركت كنند كه براي هر نماينده هويتي در قالب جمع و حزب او قائل باشند. به عبارت ديگر از نظر حقير ليستي راي دادن مردم مي تواند يكي از نشانه هاي رشد بينش سياسي و فرهنگ انتخاباتي مردم باشد چرا كه در اين حالت جدال كانديداها و ائتلاف ها بر سر شعارها و روشها و مسلك ها خواهد بود و ديگر افراد بيربطي چون هنرپيشه ها و ورزشكاران و امثالهم جايگاهي براي حضور در انتخابات نخواهند داشت.

ياعلي

 

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 13:27 | لینک  | 

 

اردو جنوب

«جبهه­ي ما، شهر است. چند روزي براي مرخصي به اينجا آمده­ايم»

   از آخرين جمله هايي بود كه توي اين اردو جنوب شنيدم. از زبان يكي از مدعوين، تو شرهاني، قبل از نماز ظهر، وقتي همه روي خاك، نزديكاي مرز، رو به عراق نشسته بودند و به حرفهاش گوش مي دادند.

   و در اين بين فكر و ذكر من همه اين بود كه اخوي گرامي مون صحبتهاشون رو به موقع تموم كنن كه بچه ها به موقع سوار اتوبوس بشن، تازه آرامش خيالي داشتم چرا كه از شارژ بودن پرتابل(بلندگو سيار) مطمئن بودم.

 

   تا حالا هرچي اردو برده بوديم ملت دانشجو رو، هميشه كارهاي من قبل اردو بود. اگه تو اردو كار خاصي هم مي كردم از رو مرام بود و اختياري نه از روي وظيفه و مسئوليت. اگه كاريم قبول كرده بوديم، بلند مدت و تئوريك بود و عمدتاً اجراش با بقيه... امّا اينبار قضيه خيلي فرق مي كرد. ديگه كسي نبود كه بخواي تقصيرارو بندازي گردنش. از اول اول كه برنامه ريزي و طرح و برنامه باشه خودتي تا اون لحظه ي آخر امور اجرايي. تازه اونوقته كه مي فهمي دنبال يه دونه صندلي گشتن تو يه اردوگاه درندشت، 10 ديقه بعد از زماني كه براي شروع سخنراني به بچه ها اعلام كردي، چه حالي ميده. اونوقته كه تازه مي فهمي تجربه يعني چي. اونوقته كه تازه مي فهمي از حرف تا عمل خيلي فاصلست يعني چي. اونوقته كه مي فهمي يه سخنراني اگه سر موقع و بدون مشكل صوتي و با رضايت سخنران و موضوع مشخص برگزار بشه تركونده. اونوقته كه تازه مي فهمي يه مسئول هيچوقت فرصت فكر كردن به محتواي كاري رو كه ميكنه نداره. اونوقته كه مي فهمي يه مسئول هيچ وقت پاي محصول دو دو زدناش ننشسته كه بدونه چه گلي داره به سر وقت ملت مي زنه...

  

   مي گفت رئيس كل تفحص منطقه است، حسابي كارش درسته. گفتم يكي از همراهامون هست كه تو عمليات بوده همينجا، مي خواي بديم همون صحبت كنه؟ گفت نه بابا با همين يارو هماهنگ كردم. آدم خفنيه... گفتيم خيله خب.

   هر ديقه كه صحبتاش جلوتر مي رفت منو مي ديدي مي خواستم خودمو گاز بگيرم. به قول رفقا همينطور هي داشت جونم كم مي شد. حالا بنده خدا گوش مفت گير آورده همينطور داره حرف مي زنه. ملت يه ساعت تو ظل آفتاب جنوب داشتن هلاك مي شدن، حاجي بيخيال وضعيت ژئوپلتيك منطقه و طول و عرض جغرافيايي سنگراي عراقي و شكل منطقه نمي شد. پشت دستم رو گاز گرفتم كه ديگه به حساب اسم تريبون ندم دست كسي. چيزي نگذشت كه پرتابل هم به تته پته افتاد و ديگه صداش در نيومد. اي دل غافل! مگه اينو ديشب بچه ها نزده بودن تو شارژ؟ داشتم خودخوري مي كردم و اعصابم حسابي به هم ريخته بود كه صداي بيسيم اومد.

-         آقاي بادامچي...

-         بله بفرماييد

-         لطفاً برنامه رو ادامه بدين ناهار نرسيده

-         يعني چي؟! تا كي ميرسه؟

-         معلوم نيست، جاده خرابه ماشينم داره آروم مياد كه غذا نريزه!!!

 

كاردم مي زدي خونم در نميومد. حسابي قوز بالا قوز شده بود. حالا مراسم از نظر محتوايي و فني تحفه بود، بايد نيم ساعتي هم كشش مي داديم! رفتم سراغ اون يكي مدعوامون كه داشتن اونطرفتر سوت مي زدن.

- آقاي ... اگه لطف كنين شما ميكروفن رو بگيرين بچه ها رو به فيض برسونين.

حالا آقاي ... رو ببينين خيلي مرام گذاشت نزد تو گوش من!

- ورداشتين منو تا اينجا آوردين كه اين يارو بياد حرف بزنه؟ بچه هاي شهيد بهشتي منو ديدن مي گن حاجي از صبح تا حالا 3 بار زيارت عاشورا خونديم دو بار سينه زني كرديم كسي رو نداريم برامون حرف بزنه تو رو خدا بيا واسه ما صحبت كن، حالا منو آوردين صحبتاي اين يارو رو گوش بدم؟ وقت مارو شما از صبح تلف كردين. اون از ديروزتون اينم از امروز...

   مي خواستم تو روش بگم «همين حالا برو پيش همون بدبخت بيچاره هاي شهيد بهشتي كه گير تو موندَن» حرفمو خوردم. مونده بودم چيكار بايد بكنم. سلمان رو كشيدم كنار كه بيا ببينيم چه خاكي به سرمون بكنيم. يه هو يكي زد به پشتم: «آقا من كوله نگرفتم، چيكار كنم؟»  ديگه تا جنون فاصله اي نداشتم... خداجون كجاي كار غلط كرديم كه اينطوري داري به سرمون مياري؟ خداجون نوكرتم ما خودمونم مي دونيم كه هيچكاره ايم تو اين اردو و همه كارا رو خودت و شهدا انجام ميدين، اما ديگه قرار نبود اينجوري به سرمون بياري...!

   تازه اونجا بود كه فهميدم «مستأصل» يعني چي!!!

خلاصه سرمون تا يكي 2 ساعتي پايين بود تا كم كم اوضاع بهتر شد... هويزه، چزابه ، فكه...

 واي از رملهاي فكه ...فكه ي امسال رو تا آخر عمر يادم نميره

ياعلي

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 19:44 | لینک  | 

دو سال پيش كه ورودي جديد بودم، آنچه در آنجا ديدم با آنچه تصور مي كردم فرسنگ ها فاصله داشت. بار اولي بود كه پا بر شنهاي روان اين سرزمينهاي مقدس مي گذاشتم و همه چيز برايم عجيب مي نمود... شايد آنجا اولين بار بود كه احساس خسراني عظيم به من دست داد. احساسي كه از آن پس هر از چندگاهي مرا دربر مي گيرد. احساسي كه هر از چند گاهي مرا به خود مي آورد...

   اولين تلنگر را همانجا به من زدند... سال بعديش هم باز طلبه ي زيارت آن ديار پر رمز و راز گشتم. يعني سال گذشته... و باز تلنگري ديگر. پارسال در كل اردو حال عجيبي داشتم. حالي بسيار عجيب. حال سردرگمي، حال سرگرداني، حال بيزاري... گويي يك قدم به ساكنان آن ديار نزديكتر شده بودم امّا ظرفيت تحملش را نداشتم. هرچه مي ديدم سؤالاتي شيطاني روح و ذهنم را در خود غرق مي كرد. سؤالاتي كه تا به حال بسيار سرسري از آنها گذشته بودم و از بديهيات زندگي ام به شمار مي رفتند به يكباره وجودم را در هجوم بي امان خويش اسير كرده بودند. سؤالات روان پرآشوبم را براي دوستي گفتم و او بسيار متعجّب گشته بود... جمله اي ديدم در كاغذي كه به دستمان داده بودند. بخشي از وصيت نامه ي يك شهيد بود. جمله اي داشت با اين مضمون كه «ايكاش هزار جان داشتم تا جملگي را در پاي تو فدا كنم اي خداي بزرگ» و اين جمله عجيب روحم را در هم كوبيده بود. هوا و خاك و فضا، صداها و تصاوير همگي دست در دست هم داده بودند تا تحولي ديگر را در جان پرآشوب من رقم بزنند... تحولي كه شايد مقدمه ي آن باشد كه اينبار صاحبخانه مرا در خانه ي خويش بار دهد... شايد

   و اينبار بار سومي است كه به سوي آنجا مي شتابم. اينبار در لباس يك خادم... دلم اما سخت بيتابي مي كند... اين سفر چند روزه فرصتي است تا كمي با خويش تنها باشم و با خداي خويش...

 

دعا كنيد كه «آدم» بشم

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 23:50 | لینک  | 

   پريروز، چهارشنبه، ساعت 4 با چند نفر از كسايي كه از اونها به عنوان «همراه» كاروان اردو جنوب دانشگاه دعوت كرده بوديم، جلسه اي داشتيم تا هم ما با اونها آشنا باشيم و هم اونها با ما و هم خودشون با همديگه. مسئول مدعوينمون سلمانه. به من گفت حسين تو خودت بايد جلسه رو بچرخونيا. گفتم بابا تو ميشناسيشون و دعوتشون كردي. گفت من فقط صداشونو از پشت تلفن شنيدم همين! گفتم آخه اينا رزمندن، منه جوجه فكلي تو جمع اينا مجلس گردوني كنم؟! خودم خجالت مي كشم! گفت ديگه چاره اي نيست. گفتم خيله خب، توكل به خدا.

   از ساعت 4 رفتيم نشستيم تو اتاقي كه سلمان جور كرده بود. يه كم كه گذشت سلمان با يه پيرمرد اومد تو. از اون پيراي قديمي. گفت: حاج آقا، پدر شهيد جهان آرا هستن. پاشدم از جام و سلام كردم. باورم نمي شد كه دارم باباي شهيد محمد جهان آراي معروف، فرمانده ي مدافعين خرمشهر رو مي بينم. يه جليقه كامواي كرم تنش بود و روش يه كت طوسي از اون قديميا. موبايلش با بند زير جليقش آويزون بود. يه كلاه سياه نمدي رو سرش بود و عينك بند دار هم رو چشمش. موقع نمازم ديدم از اين جوراب كلفتاي پيرمردي هم پاشه. يه پيرمرد حسابي! قيافش خيلي گيرا بود. تر تميز و دوست داشتني. با ته لهجه ي جنوبي.

   يه كم ديگه 2 تا ديگه شون اومدن. يكيشون مي لنگيد و ميومد. دومي كه اومد با اولي آشنا در اومدن.كلي همديگه رو گرفتن به حرف تا اينكه گفتيم بيان تو اتاق كه جلسه رو شروع كنيم كه كم كم بقيه هم بيان.

   نشستيم دور ميز. شروع كردم به صحبت. خودم رو معرفي كردم و گفتم بهتره اول كار يه معارفه اي داشته باشيم. از حاج آقا كه بزرگتره جمعن شروع مي كنيم:

-         بسم الله الرحمن الرحيم... (يه دعايي رو خوند كه يادم نمياد چي بود)

بنده سيد هدايت جهان آرا هستم پدر 3 شهيد و 2 جانباز. صاحب 5 پسر و 8 دختر... اين جووناي ما بايد بدونن كه خون هزار هزار جوون رو زمين ريخت تا اين انقلاب پيروز شد و پابرجا موند بايد بدونن كه اين انقلاب كم موهبتي نيست... خرمشهر 45 روز با دست خالي مقاومت كرد. صدام اومده بود كه يك هفته اي تهران رو بگيره اما باورشون نمي شد كه تو خرمشهر بمونن. خودشون مي گفتن كه مدافعين خرمشهر هيچي ندارن جز يه فرمانده ي جوون، محمد جهان آرا...

   انقد شيرين حرف مي زد كه آدم غرق صحبتاش مي شد. از خرمشهر گفت و قبل انقلاب. از زندان رفتن 2 تا دختراش قبل انقلاب گفت كه ساواك گروگان گرفته بودنشون كه مخفي گاه برادراشون رو لو بدن. از كارشكني عربهاي خوزستان مي گفت و سو استفاده عراقيا از عربا. از شهادت گفت و فناي اين دنيا و بقاي اون دنيا. از دكتري گفت كه محمد جهان آرا نجاتش داده بود و الآن متخصصيه تو يكي از بيمارستانا كه هروقت حاج آقا باهاش تماس مي گيره و كسي رو معرفي مي كنه بدون پول گرفتن عملش مي كنه. صحبتاي حاجي تازه گرفته بود كه ديگه پريدم وسط حرفش و گفتم حاج آقا اگه اجازه بدين بقيه بزرگاني كه حضور دارن خودشون رو معرفي كنن.

   وسط صحبتاي حاج آقا يكي ديگه از مدعوين هم رسيده بود. صحبتاي حاجي كه تموم شد گفت: حاج آقا منو يادتون نمياد همون سال وسط مسجد جامع خرمشهر 2 تا مصاحبه ازتون تهيه كردم. چار پايه رو گذاشته بودين وسط مسجد و رفتين روش و حرف زدين... كه حاجي زد زير خنده و گفت بله بله...

-    عباس گودرزي  هستم فيلمساز و كارگردان دفاع مقدس... اون سالاي اول تو كردستان نوجووني بودم با چند تا از رفقا كه كار مي كرديم: آقاي حاتمي كيا، ثقفي و... ما تو سپاه بوديم آويني و گروهش اما تو جهاد بودن...

   آقاي كارگردان هم از آزادسازي خرمشهر گفت و فاتحان واقعي خرمشهر شهيد خرازي و حاج احمد كاظمي وسردار قرباني كه بهش مي گفت آقا مرتضي. از نحوه ي آزادسازي گفت و 19000 اسيري كه تو خرمشهر گرفته بوديم. مي گفت «يكي از اين جوونايي كه تو اتوبوسا اسيرها رو مي برد عقب وقتي اسرا رو تحويل داد تفنگش رو زد زمين و گفت«نبايد يه دونه فشنگ بدين به ما؟!!» حالا بعضي از اون اسرا هيكلي داشتن كه يكي مي زدن تو گوشمون بهشت جهنم يادمون مي رفت!» از كربلاي 5 گفت و محاصره شدن بچه ها. از شلمچه گفت و پل اروند كنار و عمليات گرفتن فاو و...

   هنوز نوبت به 2 نفر ديگه اي كه نشسته بودن نرسيده بود كه يكي ديگه از مدعوها رسيد. از اون رزمنده هاي شوخ و شنگ دونبش بود! تا اومد تو يه روبوسي با حاجي كرد و بعد نوك جمع رو چيد. اولش از ترافيك و شلوغي شروع كرد اما نمي دونم چجوري صحبت كشيد به كردستان و خيابوناش و احمد متوسليان و...

.

   جلسه رو هيچ جور نمي شد جمع كرد. حرفشون گرفته بود و هر كدوم از يه دري شروع مي كرد به صحبت. اصلاً يه جوري با هم صحبت مي كردن انگار صد سال همديگه رو مي شناسن. يه جوري با همديگه از شهدا و خاطراتشون حرف مي زدن كه انگار همين ديروز بود كه رفيقشون شهيد شد.

-         شما 27 بودي ديگه؟ صمدي رو مي شناسي؟

-         گردان كميل بودي نه؟

-         نه، اما با بروبچشون مي گشتم. ما تو گروهان شهيد اسماعيليان بوديم.

-         اِاِاِ... اسماعيليان....

   وقتي نگاهم از صورت يكيشون به صورت اون يكي ميفتاد تو دلم حال و هواي عجيبي حاكم بود. بابا اينا ديگه كين؟ از كجا اومدن؟ مگه اينا تو همين تهرون و تو همين خيابونا زندگي نمي كنن؟ انگاري يه جا ديگه نفس مي كشن... يه جاي ديگه

   داشتم فكر مي كردم من اگه جاي اينا بودم تا حالا هزار بار ديوونه شده بودم. منزوي مي شدم يا افسرده. هنوز با رفقاي شهيدشون زندگي مي كردن. هر كلمه حرفشون پرِ درد بود. پرِ سوز . هر چي مي گذشت حس مي كردم كه چقد اين مردان بزرگ گمنام هستن. چقدر كم شناخته شدن. چقدر من و امثال من از اين آدما دوريم. فرسنگها فاصله داريم باهاشون.

   اون يكي دو ساعتي كه باهاشون بودم يادم رفته بود كه الآن توي دانشگاه شريفم 20 سال بعد تموم شدن جنگ. حسابي از خودم خجالت مي كشيدم. مرد مؤمن آخه اينا هم بسيجين تو هم بسيجي؟! اينا كجا تو جوون سوسول بي درد كجا... موقع وضو گرفتن كه شد يه نگا به پاي لنگون لنگون اون رزمنده انداختم و يه نيگا به خودم تو آينه... از جلوي پانل انجمن كه رد مي شدم و وقتي صداي قهقهه ي بلند چندتا دختر و پسر كه چند متر اونطرف تر دور هم وايساده بودن رو ميشنيدم حالي به حالي شدم... عجب دنياييه... عجب دنيايي...

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 2:2 | لینک  | 

بعد از انتخاب دبير و نايب دبير در جلسه اي كه قرار بود هر يك از اعضا كميته ي مورد نظر خود را مشخص كند يك نفر (يادم نمي آيد ولي فكر مي كنم آقاي ط بود) اعلام كرد كه مهمترين مساله ي فعلي شوراي صنفي 2 تا موضوع است: يكي تدوين اساس نامه و ديگري نشريه شوراي صنفي. لازم است ذكر كنم كه سيستم اداره ي شوراي صنفي مركز به اين شكل است كه عده اي كه بيشتر پايه كار هستند به تدريج به دبير (وعمدتا از طريق نايب دبير) نزديك مي شوند و كم كم به عنوان تيم اجرايي دبير محسوب مي شوند به گونه اي كه طرح كلي تصميمات شورا و دستور جلسات و ... همگي قبل از جلسات اصلي و در گفتمان هاي غيررسميِ همان تيم اجرايي آقاي دبير تعيين مي شود. اينجا لازم است حركت برادران انجمني را تحسين كنم كه در يك حركت حرفه اي و از طريق نايب دبير فراكسيون خود را به همان تيم اجرايي مبدل كردند و به اين ترتيب افكار و نظراتشان محور فعاليتهاي شورا قرار گرفت. البته قبل از تحسين آنها بايد بي عرضگي و ضعف خودم و همفكرانم را تقبيح مي كردم!

    اساس نامه ي شورا كه با تمام پي گيري هاي يكساله ي دوستان به تصويب شوراي قبلي نرسيد امّا در مورد نشريه در همان جلسه مذكور اعلام شد كه كميته ي جديدي به نام كميته روابط عمومي تشكيل مي شود و مسئوليت ارتباط با دانشجويان را به عهده خواهد داشت از طريق برد و نشريه و ... البته تا ما به خودمان بجنبيم اين كميته از بروبچ فراكسيو اكثريت پر شد و بلافاصله آقاي فرهاد ف اعلام كرد كه از هفته ي پيش فعاليت خود را براي كسب مجوز نشريه شوراي صنفي از معاونت فوق برنامه شروع كرده است! اين بحث ها دقيقاً در زماني بود كه نشريات شوراهاي صنفي در دانشگاه هاي ديگر بالاخص امير كبير فعاليتهاي تخريبي خود را از مدتها آغاز كرده بودند و خبر انتشار نشريه اي در اميركبير هم كه هتك حرمت ائمه در آن صورت گرفته بود همان روزها بر سر زبانها بود. {البته سردبيرهاي آن سه نشريه تبرئه شدند. اينهم براي اينكه زحمت كامنت گذاري دوستان رو كم كنيم!} به هرحال من آن زمان از اين همه عجله و سرعت براي گرفتن مجوز نشريه، آن هم به صورتي كه معلوم بود از قبل برنامه ريزي شده بود، خيلي خوشم نيامد. با اين حال از آنجايي كه معتقدم نشريه يكي از واجبات كار صنفي است چيزي نگفتم بعلاوه كه جو شورا هرگز ظرفيت چنين بحثهايي را نداشت و ندارد.

   چندي نگذشت كه طرح «تريبون آزاد تغذيه» در دستور جلسات هفتگي شورا قرار گرفت. هرچند بارها در شوراي صنفي بر سر اينكه آيا واقعاً تريبون آزاد گذاشتن يك حركت صنفي است يا نه بحث شد امّا استدلالات ما به جايي نمي رسيد و اكثر اعضا تريبون آزاد را به عنوان حركتي صنفي تأييد مي كردند. براي تبليغات تربيون آزاد براي اولين بار تبليغ فعاليتهاي شوراي صنفي روي پانل انجمن قرار گرفت، به گونه اي كه نوعي همراهي و همصدايي را در ذهن بيننده تداعي مي كرد. اين موضوع وقتي مورد اعتراض ما قرار گرفت دوستان فرمودند كه خود بچه هاي انجمن اينها را چسبانده اند كه البته من ياد كارتون «ميو ميو عوض ميشه» افتادم. جناب آقاي فرهاد ف كه جديداً هم نايب دبير شوراي صنف شده اند با حفظ سمت نماينده انجمن در شوراي فرهنگي دانشگاه هم هستند! با اين حال درباره ي اينكه مي شود تبليغات شورا را روي پانل انجمن چسباند؟ رأي گيري شد و اگر اشتباه نكنم با 5 راي موافق در برابر 4 راي مخالف راي آورد.

  به هرحال تريبون آزاد برگزار شد و از جناب آقاي سيدرضا نقي نسب معاون كل امور دانشجويي براي پاسخگويي به مسائل تغذيه دعوت شد. در اين تريبون آزاد توسط فردي بيانيه قرائت شد با اين مضمون كه «از آنجايي كه جناب آقاي نقي نسب مشاور فرهنگي شهردار تهران بوده اند و كيفيت غذاها هم پايين است، لذا ايشان صلاحيت تصدي اين پست مهم را ندارند!» گه جناب آقاي نقي نسب جلسه را ترك كرده بودند و البته هو شده بودند. جالب اينكه گزارش اين جلسه در روزنامه شرق هم چاپ شد و متن كامل آن هم بر روي پانل انجمن «اسلامي» قرار گرفت.

   تاايستان كه شورا نيمه تعطيل بود و در اواخر به علت مشغله ي دبير معلق. اوايل ترم پيش بعد از غياب چند جلسه اي دبير خبر استعفاي ايشان رسيد و جناب آقاي ط نايب دبير با رأی گیری در جاي ايشان قرار گرفت. (من در آن جلسه ای که رأی گیری شد نبودم اما احتمالا با ۶ رای همیشگی در مقابل یکی دو رای مخالف رای گیری به اتمام رسیده!)

   هنوز چيزي از دبيري آقاي ط نگذشته بود كه اتفاق جديدي افتاد. نصب دوربين هاي امنيتي در دانشگاه شريف شايد جنجالي ترين اتفاق سال تحصيلي بي سرو صدا و سرد گذشته بود. دوربيهايي كه تنها چند هفته نقل محافل فعال دانشجويي بود و خيلي زود به فراموشي سپرده شد.

   گويا دنيا را آب هم ببرد دانشويان دانشگاه شريف را خواب (و احتمالاً نمره و apply و ريكام و ...) مي برد. جداي از بحثهاي درست يا غلط بودن اينكار جالب اين بود كه خيلي ها حتي به خودشان زحمت هم ندادند كه سري بالا بگيرند و سلامي خدمت جناب دوربين عرض كنند!

   حكايت آن يكي دوماه هم شنيدني است...

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 15:14 | لینک  | 

در اين 2-3 سالي كه در همين دانشگاه شريف به ظاهر آرام و بي­سروصدا با بروبچ ساكت و كرم كتاب مشغول فعاليت فوق برنامه بودم چيزهايي ديدم از روابط حاكم بر گروه های فوق برنامه و قشر فعّال دانشجويي كه پرداختن به آنها خود آنقدر جنجالي بود كه اين 2 سال كاملاً مرا از پرداختن به نمونه­هاي مشابه در خارج دانشگاه در روابط حاكمان و تاجران و مسئولان بازداشته بود و چنان متحير شطرنج بازي دوستان دانشجويم بودم كه وقتي بزرگان از فسادهاي اداري و زيرآب زدن ها و اعمال نظرها و تملق ها و ... در محيط هاي اداري مي گفتند به راحتي آنها را و بعضي اوقات نمونه هاي هوشمندانه تر آنها را درك مي كردم.

   غير از ترم اوّل كه صرف آشنايي و جاگير شدن در دانشگاه و گل كوچيك جلوي دانشكده رياضي-در جلوي چشمان گل كوچيك نديده دانشجوهاي سال بالايي- و تعجب كردن ها از حرف اين و عمل آن و ... گذشت در باقي ايّام تقريباً فعال مايشاء بودم. ترم دوم وارد شوراي صنفي دانشكده شدم و در همين روزهای ۲ سال پیش (اسفند ۸۴) به عضويت انجمن علمي تازه تأسيس دانشكده مكانيك (يا همان ASME) درآمدم. از آن روزها تا ارديبهشت همين امسال اتفاقات پي در پي و دامنه داري در دانشكده براي من و دوستانم افتاد كه باعث شد كه از پايان ترم چهارم به بعد بالكل دانشكده را وانهم و فعاليتهاي دانشگاهي اختيار كنم. غير از همان يكي دوماه اول امسال بقيه سال فعاليتهايم در شوراي صنفي مركزي دانشگاه و بسيج دانشجويي تمركز يافت.

   چيزهايي ديدم در دانشكده كه چون بازيگران بازيهاي آن روزها هنوز هم به بازيگري خود در دانشكده ادامه مي دهند شايد خيلي به مصلحت نباشد اينگونه عيان و مكشوف روضه خواندن. اگر كسي مايل بود چيزي بداند-كه بعيد مي دانم كسي مثل آن روزهاي سال اول ما آنقدر بيكار باشد كه روزي با 3-4 تا سال بالايي صحبت كند- مي تواند حضوري مراجعه كند، مضافاً كه روابط حاكم در فعاليتهاي دانشجويي در دانشكده هاي دانشگاه شريف به گونه ايست كه خيلي علاقه اي به باز شدن اينگونه بحث ها نيست و ملت بيشتر دوست دارند بدون اصطكاك و با لبخند روي لب به فعاليتهاي «مشتركشان» ادامه دهند.

   ...

امّا حضور ما در شوراي صنفي مركزي دانشگاه شريف با تحولات جديدي در خط مشي فعاليتهاي انجمن «اسلامي» دانشجويان مصادف شد. همانطور كه ممكنست بدانيد سال گذشته از سوي فعالان وابسته به دفتر تحكيم –يا آنها كه ارتباط نزديكي با انجمنهاي اسلامي دارند- مسائل صنفي دانشجويان به عنوان پاشنه آشيل ايجاد آشوب در دانشگاه ها و به اصطلاح اعتراضات جنبش دانشجويي استحاله شده ي دفتر تحكيمي تعيين شد. يادم مي آيد هنوز شوراي صنفي جديد مستقر نشده بود و دبير جديد انتخاب نشده بود كه ديديم در سلف دانشگاه عده اي بچه ها را تشويق به اعتصاب غذا مي كنند. به اينصورت كه ظرفهاي دست نخورده ي غذا را به صورت يك خط بيرون از سلف كنار هم بگذارند. پرس و جو كرديم دانستيم تعدادي از نمايندگان شوراي صنفي جديد خوابگاه طرشت خودسرانه و بدون هماهنگي اقدام به اينكار كرده اند. هرچند حرکت آنها به علت اینکه غذا «کباب» بود(!) ناکام ماند، اما بعدها دانستيم كه در همان روز در چند دانشگاه ديگر اعتصاب غذا به همين شكل ( ساختن صفي از ظرف غذاهاي پر) انجام شده است و بعضا درگیری هایی و ...

   انتخابات دبير و نايب دبير هم خود داستان مفصلي دارد. در شوراي صنفي دانشگاه ما هم امسال مشابه دانشگاه هاي ديگر دوستان عزيز انجمني تصميم گرفته بودند خدمت خود را اينبار از سنگر مقدّس شوراي صنفي ادامه دهند. البتّه آن اواخر من خيلي صريح به خودشان هم گفتم كه اين استراتژي هم باعث تضعيف شوراي صنفي مي شود و هم انجمن «اسلامی»، همانطور كه در غائله «دوربينها» شد كه اگر عمري بود در ادامه به آن مي رسيم.

   كانديداهاي دبيري 3 نفر بودند. جناب آقاي مهرداد.خ ۸۵ ارشد و دبير سابق شوراي صنفي خوابگاه زنجان و 3 سال سابقه خدمت، آقاي محمدرضا.ع ورودي 82 برق و فعاليت مستمر در هيئت الزهرا و رسانا(گروه فوق برنامه دانشكده برق) البته سابقه عضويت یکساله در شوراي مركزي انجمن را هم در كارنامه خود دارند(!) و آقاي فريدون.ط 83 رياضي كه عضو فراكسيون اكثريت انجمني هاي شوراي دانشگاه بودند.

   احتمال رأي آوردن جناب خ از همه بيشتر بود، مضافاً كه ما براي رأي آوردن آقاي ع تلاش مي كرديم. در اين ميان نزديك رأي گيري نهايي كه به اتاق شورا رفته بودم جلسه اي ديدم كاملاً عادي(!) كه في ما بين فراكسيون مذكور و آقاي خ در جريان بود. ما كه راهمان را كشيديم و رفتيم و فضولي نكرديم اما خبر انصراف آقاي ط و رأي آوردن آقاي خ آن هم با نتيجه 7-5 شنيده شد.

    كانديداهاي نايب دبيري هم بنده بودم و باز هم جناب آقاي ط! حال آنكه عرف شورا بر اينست كه وقتي كسي در انتخابات شكست مي خورد ديگر بالكل بيخيال هر منصب ديگري مي شود اما خب ظاهراً انصراف بي دليل نبوده است. براي معرفي خودم، بعد از اینکه آقای ط در معرفی خودشان در چند جمله اعلام کردند که شورای صنفی باید منضبط باشد و جلساتش منظم و هفتگی تشکیل شود، بنده حدود 15 دقيقه در مورد مشكلات كلان دانشجويان از كمبود هيئت علمي تا افسردگي در خوابگاه ها و ضعف ساختاري شوراي صنفي و نبود هدفگذاري هاي كوتاه مدت و بلندمدت و ضعف ارتباط با واحدهاي دانشكده اي و... صحبت كردم و در آخر گفتم بنا به حديث نبوي هركس مسئوليتي را كه از عهده اش ساخته نيست بپذيرد به اسلام و مسلمين خيانت كرده است. حالا حساب كنيد جوِ شورايي را كه در جلسه ي قبل آن «عدم اختلاط بوفه» به عنوان مهم ترين مشكل صنفي دختران دانشگاه معرفي شده بود و همه هم با حركت سر تأكيد و تأييد كرده بودند و حتي يك دختر «چادري» از مشكلات متأهلين در اين زمينه داد سخن داد و وقتي از او پرسيدم مگر چندتا متأهل داريم در جوابم گفت «ايشالا شما هم خودت متأهل مي شي و مي فهمي كه چي مي گم»!!! البته جالبتر از آن موقعي بود كه وقتي داشتم رزومه ي كاري ام را ذكر مي كردم گفتم كه يك سالي است كه در بسيج دانشجويي فعالم كه يكباره يكي از حاضران گويي جن ديده باشد بلند و با تعجب پرسيد: «كجا؟!»...!!!

   بگذريم از اين مسائل كه در انتها بنده هم با نتيجه ي 6-5 شكست خوردم! با توجه به اينكه قبل از رأي گيري براي همان خانم چادري مذكور توضيحات مفصلي درباب دانشجويي بودن شوراي صنفي و لزوم عدم سياسي بازي و عدم دخالت گروه هاي سياسي در آن داده بودم، وقتي از ايشان پرسيدم كه «چرا شما به من رأي نداديد؟» جواب داد كه «فكر نمي كردم انقدر رأي بياريد»!!!

    به هرحال انتخابات هم تمام شد و ما هم از مركز فعاليت صنفي شوراي دانشگاه دور شديم. البته بارها خدا را شكر كردم كه اين موضوع به انحاي مختلف به نفعم تمام شد. الحمدلله.

   باقي داستان ها را اگر عمري بود و زماني در پستهاي بعدي مي آورم.

 

پی نوشت: دیگه قالب سوتک هم یکنواخت شده بود و افسرده. حالا یه کم دلبازتر شد!

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 19:25 | لینک  | 

مريز آبروي سرازيرِ ما را

به ما بازده نان و انجير ما را

خدايا! اگر دستبند تجمّل

نمي­بست دست كمانگير ما را،

كسي تا قيامت نمي كرد پيدا

از آن گوشه ي كهكشان تيرِ ما را

ولي خسته بوديم و ياران همدل

به ناني گرفتند شمشير ما را

ولي خسته بوديم و مي برد طوفان

تمام شكوه اساطير ما را

طلا را كه مس كرد، ديگر ندانم

چه خاصيّتي بود اكسير ما را

 

خدايا چه مي گذرد در اين دنياي دون؟

دنيا به كدامين سوي در حركت است اي آدميان؟

ما را بهر چه آفريدند و اكنون به چه مشغوليم؟

چه مي گذرد در اين دنياي دون...؟

گوش مي دهم به اخبار و روانم در هم پيچيده مي شود:

بي نظير بوتو در يك عمليات تروريستي كشته شد. پاكستان صحنه ي خون و نزاع است

عماد مغنيه در شهر دمشق ترور شد. دستگاه هاي اطلاعاتي اردن و سوريه با طراحي موساد او را به شهادت رساندند.

برای بار دوم ۱۷ نشریه در دانمارک به صورت همزمان ساحت پیامبر مکرم اسلام(ص) را مورد اهانت قرار دادند.

اعلام استقلال از سوي مسلمانان كوزوو دولتهاي جهان را به دو جبهه ي موافقين و مخالفين تقسيم كرد

انفجار تروريستي در قندهار افغانستان در صحنه ي يك بازي عمومي جان 70 نفر را گرفت.

گروگان گيري تئاتر مسكو... انفجار متروي اسپانيا ...

خدايا چه مي گذرد در اين دنيا؟در پاكستان و سودان و صربستان و ونزوئلا و عراق و افغانستان و... چه مي گذرد؟ مسئول خون هاي ريخته شده در چچن، بوسني، كشمير، باسك، كوزوو و ... كيست؟

آيا جهان صحنه ي سفاكي انسان نيست؟ آيا فرشتگان راست نمي گفتند؟ تو چه مي دانستي كه آنان نمي دانستند...؟

...

مردم جهان در ظلم و جهل متولد مي شوند و از دنيا مي روند. هر روزه ابزارها پيشرفته تر مي شوند امّا عقولي كه بايستي آنها را به كار گيرند تاريكتر و تاريكتر مي گردند... جهان به دنبال گمشده خويش مي گردد... كيست كه آشتي دهد ميان انسانها را؟ كيست كه ندا در دهد «اي مردم! فراموش كرده ايد كه اين دنيا تنها آزمايشگاهي است كه حيات جاودان خويش را در آن ترسيم خواهيد كرد؟ آيا كل دنيا و مافيها به آن مي ارزد كه پر كاهي را به ستم از دهان موري برگيريد؟» كجاست آن آواي آسماني؟

گويي سالهاست كه كر بوده ايم...

الهي عظم البلاء و برح الخفاء...

دنيا امروز تشنه پيام انقلاب اسلامي است. ملتهاي جهان امروز تشنه ي كلام وحي اند. جهان امروز در «قرآن» آرامش خويش را مي جويد. نفي اسارت همه چيز و تنها بندگي خدا بانگ آسماني اسلام و تشيع است كه روزگاري همه از آن سخن خواهند گفت... آن روز خواهد آمد؛

 اگر ستبند تجمّل مگيرد دست كمانگير ما را...

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 0:28 | لینک  |