
عاشورای امسال هم گذشت. نمی دانم چه سریست در این کربلا که هرچه بیشتر در آن می نگری عمیقتر و عمیقتر می شود... کربلا از جنس دیگریست، هرکسی اینرا در دل خویش می یابد.
امروز در مراسم عزاداری دانشگاه تهران، در میان صدای وای حسین وای حسین و ناله و زاری مردم، عمیقاً به فکر فرو رفته بودم... به کربلا، به عزاداری، به سینه زنی، به حرفهای پناهیان، به گریه، به دل زینب، به محاسن خون آلود حسین، به روضه حدادیان و به خودم!
گریه، گریه، گریه...
اشکهایم نخشکیده است، اما درنگی در خود... به چه می گریم؟ تصمیم گرفتم تمام آنچه که از زبانهایی متفاوت در مورد حسین(ع) شنیده ام، بلندپروازانه، در ذهن خویش جمع بندی کنم...
کربلا 3 بعد دارد. 3 پرده، 3 صحنه، 3 صفحه... استاد شهید مرتضی مطهری می گوید 2 صفحه، من جسارت می کنم می گویم 3 تا!
صفحه اول صفحه تاریک کربلاست. صفحه ظلم، صفحه شقاوت، صفحه جهل، صفحه حیوانیت انسانها... کثیفترین و پست ترین رفتارهای انسانی همه در این صفحه قابل مشاهده اند. در این صفحه ما زنازاده هایی را می بینیم که اوج دنائتی را که می تواند از یک مخلوق خدا سربزند به رخ شیاطین می کشند. صفحه صفحه مظلومیت است و غربت و درد و رنج... صفحه صفحه شرمساری آدمیان است. شاید فرشتگان گوشه ای از این صفحه را دیده بودند که به خدا می گفتند: «آیا می خواهی کسی را بیافرینی که در زمین خون بریزد و فساد کند؟» شرم، شرم، شرم. ای انسان بنگر که چه کرده ای با ولی خدا... شرم بر تو!
صفحه دوم صفحه حماسی کربلاست. یک حماسه اجتماعی تمام و کمال. این صفحه صفحه مانور «عقل» است. کمال عقل بشری. عقل نه به مفهوم تحقیر شده غربی آن، عقلی که همه چیز را در اطاعت الهی می بیند. عقل تحلیلگر، عقل آگاه، عقل بصیر... عقل مجهز به فرقان. عقلی که در اثر تقوا و خویشتن داری بصیرتی این چنین یافته است که اصلاح امت را جز با قیام امکانپذیر نمی بیند. عقلی که خوب می داند مصلحت چیست و در کجاست. عقلی که به پشتوانه سکوت علی و صلح حسن فرمان قیام علیه خلیفه ملعون زمان می دهد و از هیچ چیز نمی هراسد. عقلی که حکم امر به معروف و نهی از منکر الهی را احیا می کند. عقلی که غفلت مردم جاهل را هدف می گیرد و پایه های حکومت جور را به لرزه در می آورد. عقلی که فریاد بر می آورد: « إن کان دین محمد لم یستقم الّا بقتلی، یا سیوف خذینی» -اگر دین محمد(ص) جز با قتل من به پا نمی شود، هان ای شمشیرها! مرا در یابید- این صفحه صفحه تحلیل سیاسی و آگاهی از شرایط زمان است. صفحه ای که در آن عقل کمر به حفظ شریعت محمدی(ص) بسته است.
صفحه سوم صفحه عاشقانه و عارفانه کربلاست. صفحه تجلی روح خدا در کالبد انسان. اوج انسانیتی را که می توان روی زمین به تصویر کشید، حسن و یارانش در یک تابلوی خون آلود به تصویر می کشند. ایثار، عشق و ایمان در منتهی درجه خود... کلاس عشق، کلاس عرفان. صفحه عشق بازی بندگان والای برگزیده با خدا... حسین(ع) در شب عاشورا بیعت از گردن یارانش برمی دارد: «ای یاران من! شما از امر الهی اطاعت کردید، من بیعتم را از شما برمی دارم. اینها به دنبال منند... هر که می خواهد برود» عاشورا روزی از جنس روزهای دیگر نیست. یاران حسین امتحانهای بزرگی را پشت سر گذاشته اند تا به این مرحله رسیده اند. مرحله فنا. پیش مرگِ ولیِ خدا شدن. همه چیز را قربانی عشق معبود کردن. در هیچ جا و زمانی از همه خلقت چنین معاشقه ای کس ندیده و نشنیده: « دستش را از خون طفل سه ساله پر می کند و به آسمان می پاشد که ای آسمان ببین و شاهد باش!»
از میان این 3 صفحه اولی سیاه و تاریک است و دومی و سومی سفید و نورانی. اولی تو را شرمسار می کند و دومی و سومی مایه فخر بشریت است. پرداختن به هر 3 لازم است. هر 3 مکمل هم هستند و هریک به تنهایی ناقص.
در میان خطابه ها و کتاب هایی که در مورد عاشورا وجود دارد، هرکسی بیشتر به یکی از این صفحات می پردازد. مدّاحان اکثراً به صفحه تاریک کربلا می پردازند. حکایت ظلم و ستمی که به خاندان نبوت رفته است. در میان سخنرانان، روحانیون محترم بیشتر به صفحه سوم می پردازند. بارزترین اینها حاج آقا پناهیان است که هر چه من تابه حال از او شنیده ام در همین دسته است: تفسیر عارفانه و عاشقانه عاشورا (البته غیر از سخنرانی های اخیرش در دانشگاه امام صادق). عمدتاً آنچه در ذهن مردم ما از عاشورا و کربلاست در صفحه اول است و در بهترین حالت در صفحه سوم.
در باب تفاسیر اجتماعی و تحلیلی از کربلا، به گونه ای که امروز هم قابل استفاده و الگوبرداری باشد، به واقع منابع بسیار کم و محدود است. کتاب های خوبی در این زمینه وجود دارد اما سخنرانان و صاحبان مجلس در پرداختن به این بعد از واقع کربلا کم لطفی و احیاناً قصور و غفلت می کنند.
و امّا گریه بر سیدالشهدا:
با بررسی احوالات دیگران و کمی خودکاوی به این نتیجه رسیدم که 4 نوع گریه بر حضرت ابی عبدالله توسط عزاداران انجام میشود:
یک نوع گریه فقط به واسطه جریحه دار شدن احساسات و عواطف انسانی بوجود می آید. این نوع گریه ارتیاطی با شخصیت امام حسین و ماهیت حادثه ندارد و صرفاً به علت مواجهه با حوادثی ناراحت کننده رخ می دهد: مثل گریه بر فوت عزیزان یا گریه بر حادثه دیدگان زلزله بم.
نوع دیگر گریه مشابه اولی بر اثر عواطف و احساسات پاک انسانی است با این تفاوت که جوهره آن معرفت و علم به جایگاه ائمه اطهار است. یعنی با توجه به مقام والای امام حسین و رسالت او مبنی بر هدایت عموم انسانها آن نحوه برخورد مردم روزگار با وی انسان را در اندوهی عظیم فرو می برد.
نوع دیگر گریه، گریه بر خویشتن است. گریه شیعیان نادم و پشیمانی که خود را ملامت می کنند و از این می هراسند که مبادا مولایشان امام زمان آنها را به جهاد فراخوانده باشد و ایشان همچنان در غفلت باشند.
یک نوع دیگر گریه هم هست که در دل آن پنهان است. گریه ای ناشی از خضوع. خضوع در برابر عظمت انسانهایی که این چنین پاکبازی می کنند و هیچ برای خویش نمی خواهند و جز اطاعت خدا و ولی امر او هیچ نمی بینند. «چون آیات خدا بر آنها عرضه شود، بر روی زمین می افتند و می گریند و بر فروتنی آنها می افزاید(اسرا،109)»
مسلماً هیچیک از عواطف انسانی را نمی توان مشخصا تفکیک کرد و تمییز داد و افراز کرد. بالاخص گریه بر حضرت سیدالشهدا که از متعالی ترین عواطف انسانی است و مسلماً نمی توان دقیقاً گفت که اکنون این گریه از کدام نوع است، اما مهندسی کردن رفتارها، برای کمک به خالص کردن اعمال و بالا بردن ارزش آنها بسیار ثمربخش است.
پی نوشت: از ارزش گذاری این انواعی که ذکر کردم به علت کم سوادی معذورم!
یاعلی

تقریباً هرسال می دیدیمش، یعنی سعی می کردیم که ببینیم... بععضی وقتها محرّم بعضی وقتها زمانهای دیگر... همیشه فکر می کردم او هم کسی است مثل کسان دیگر. مراسم این هیئت هم مثل بقیه هیئت ها... فقط به حساب رودربایستی تا آخر می ماندیم. حتی کوچکتر که بودم مراسم را دودر می کردم و می رفتم دنبال بازی... اگر می فهمید سراغمان را می گرفت...
امّا پارسال... نمی دانم چرا قضیه فرق داشت... از همان اول فرق داشت... چندتا از رفقا را برداشتم، گفتم با من بیایید تا امسال عاشورا تاسوعای متفاوتی داشته باشید. بیایید با هم برویم شیراز.
همان صبح که رسیدیم رفتیم حرم حضرت شاهچراغ. آنجا بود... این عکس این بالا هم مال همان صبح است. در صحن حرم ایستاده بود و مردم دورش حلقه زده بودند.. صبح تاسوعا... از حسین می گفت و گرد او همه گریه می کردند... نمی دانم چرا حس کردم آنسال کمی فرق دارد... مثل هیشه نبود... من هم مثل همیشه نبودم...
رفتیم خانه اش؛ خانه ای که الآن حسینیه شده است... می گفت: «هیئت ما اوّلین هیئت شیراز بود که مرگ بر شاه را در مراسم عزاراری محرم به زبان آورد... هیئت اتحاد حسینی را پدرم تأسیس کرده بود: حاج ملا علی سیف» پدرش را همه در شیراز می شناختند. چندباری هم به زندان انداخته بودندش اما نتوانسته بودند زیاد نگهش دارند. حساب حساب اهل بیت است و هیئت و عزاداری محرم. مردم حسّاس بودند...
می گفت: «آن زمان که من در شیراز لیسانس زبان فرانسه گرفتم تعداد لیسانسه ها در شیراز به تعداد انگشتان دست نمی رسید. می خواستم برای ادامه تحصیل بروم فرانسه. به پدرم گفتم. گفت علی اصغر من می خواهم تو سینه زن شوی! امر پدرم را اطاعت کردم. سینه زن شدم و نوکر أبی عبدالله...»
قبلاً هم اینرا تعریف کرده بود؛ امّا پارسال فرق می کرد... خیلی روی تصمیمی که گرفته بود فکر کردم. "سینه زن شدن" آن هم زمانیکه خارج رفتن یعنی همه چیز، یعنی پول، مقام، اعتبار... اگر من بودم قبول می کردم امر پدرم را؟ بعید می دانم...
پارسال حاج آقا یک جور دیگر بود... بچه های تازه به دنیا آمده را که می دید می خندید و می گفت: «اینها می آیند و به ما می گویند زودتر پاشو برو!»
مراسم هیئتش خصیصه ویژه ای داشت: مدام یاد امام زمان می کرد... پرچمی ساخته بود سرخ. آنرا همیشه در مراسم جلوی همه می گذاشتند. رویش نوشته بودند: «أنا الصمصام المنتقم»...می گفت مهدی موعود که می آید خطبه ای می خواند در مکه که اینطور شروع می شود: «یا اهل العالم! أنا الامام القائم، أنا الصمصام المنتقم... إن جدی الحسین قتلوه عطشانا...» - ای مردم جهان! منم امام قائم. منم شمشیر انتقام گیرنده... همانا جد من حسین را تشنه در کربلا کشتند...-

هروقت مجلس به جایی می رسید که جوانها می خواستند شور بگیرند، سریع میکروفن را از مدّاح می گرفت. همه را رو به قبله می کرد. می گفت: «به آقا فکر کنید. به آقا نگاه کنید... جدی و رسمی باشید. در خدمت امام هستیم. بعد شروع می کرد به توصیف چهره آقا: سن چهل ساله، چهره گندمگون، خال درشت هاشمی بر گونه راست...» سلام می داد خدمت آقا و بعد شروع می کرد به دعا کردن: «الهی به خون گلوی حسین؛ به آشفتگیهای موی حسین؛ الهی ...» هر سال این حرفها را از او می شنیدم اما نمی دانم چرا پارسال این حرفها سریع بر جانم می نشست.. انگار بار اول بود که می شنیدمشان... آخر آن بار، بارِ آخر بود...

....
پارسال کمی فرق می کرد... امسال هم فرق می کند... دیگر شاهچراغ هر جمعه صبح و ده روز محرم صدای زیارت عاشورای آن پیرغلام عاشقش را نمی شنود. دیگر هیئت اتحاد حسینی وصف امام زمان را از دهان مرشد و پیر خویش نمی شنود. شاید دیگر شیراز تشییع جنازه ای را نبیند که در تمام طول تشییع پرچم سرخی در آسمان در حال اهتزاز باشد. شاید دیگر شیراز تشییع جنازه ای را نبیند که در طول مسیر تشییع همه بگریند و سینه بزنند و عاشقانه به یک تابوت خیره بشوند. یک تابوت... علی اصغر سیف، عاشق دلسوخته اهل بیت در گذشت و ما را در فراق خویش سوگوار کرد...
شیراز دیگر برای من مثل گذشته نیست... اصلاً این محرم هم بوی دیگری می دهد...
آخر او پدربزرگ من بود...
پدرجون روحت شاد
یا حسین

محرم و عاشورایش هرسال می آمدند و می رفتند و من هیچ نمی دانستم از انقلاب بزرگی که حسین(ع) آنرا مایه فخر و مباهات 2000 سال تمدن بشری قرار داده است.
هر سال که می گذشت، امواج افکار ضد و نقیض و در هم برهم شکاکانه و تردیدآمیز بیشتر از سال قبل ذهنم را مملو می کرد. امّا توفیق الهی شامل حالم شد و پارسال به حول و قوه الهی جان تشنه ام را با چند کتاب ارزشمند سیراب کردم.
تا سالها محرم و عزاداریهایش برای من یادبودی بود برای شهدای مظلوم دشت کربلا امّا مروز به یقین سخنی دیگر می گویم.
سالها از خود می پرسیدم یعنی چه که می گویند «کل یومٍ عاشورا و کل ارضٍ کربلا» امّا امروز با شنیدن این جمله ستونهای بدنم شروع به لرزیدن می کنند.
کسانی هستند که همه ی سعی و تلاششان اینست که تا می توانند گردوخاک کنند تا صحنه نبرد را کسی نبیند و همه سر در آخور خویش داشته باشند. عزیزی که افکار مرا و ترسیم صحنه مبارزه امروز را توهم می خوانی؛ عزیزی که به من می گویی عصر ایدئولوژی ها به پایان رسیده است و هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد؛ عزیزی که می گویی شما حزب اللهی ها همه تان با آن آقایتان گرفتار توهمید که می انگارید لشکر حق و باطل در جلوی هم صف آرایی کرده اند و در حال نبردند؛ عزیزی که به من می گویی سخنان تو درون دینی است و من از موضعی فراتر از پارادایم های حاکم بر ذهنت با تو حرف می زنم؛ ای عزیزی که می کوشی حق و باطل را تا جاییکه می توانی در هم بیامیزی و گردوخاک کنی و بگویی هیچ چیز مطلقی وجود ندارد و حقیقت دروغی بزرگ است؛ عزیزی که می گویی خمینی انگلیسی بلد نبود و خبر نداشت آنطرف دنیا جهان بینیها و فلسفه ها چقدر پیشرفت کرده؛ عزیزی که به من می گویی مگر چند نفر در دنیا مثل تو فکر می کنند؟ و مرا به پیروی از اکثریت می خوانی ...
ای عزیز بدان که من با جان و روح خویش جدال امروز حق و باطل را لمس می کنم. بدان که اگر ایمان و کفری که اینچنین برای تو در هم آمیخته (یا شاید دوست داری که اینگونه باشد) توهم است و اگر در نگاهت جهان چیزی جز سرای لذت و کامیابی نیست، من از یک مبارزه همیشگی برای تو می گویم که بدون آن، دنیا و مافیها همه باهم پشیزی نمی ارزند. من اردوگاه حسین(ع) را می بینم و اردوگاه یزید را و می بینم که هر دو مرا به سوی خود می خوانند. شاید من، این شیعه روسیاه، به خاطر نفسانیت ها و جهالت هایم، در سپاه حسین نباشم امّا هرگز فریب سخنان گمراه کننده تو را نمی خورم.
مطمئن باش که نه فریب دنیای پست زیبای مدرن یزیدیان امروز را می خورم و نه چون عبدالله بن عمرها کنج عزلت اختیار می کنم که مارا با این غائله کاری نیست. شاید خدا رحمتی کند و ما را در سپاه امام زمان، مهدی موعود، جای دهد.
صدای عربده های شیطان که افسار تمدّن غرب را به دست گرفته است از افغانستان و عراق و پاکستان و فلسطین و لبنان و... به گوش می رسد. غفلت سرزمین های اسلامی را فرا گرفته است. هرکس سکوت کند «کان حقّاً علی الله أن یدخله مدخله» - خدایی خدا حکم می کند که اورا داخل کنند در جایگاه همان ظالمان(جمله ای از خطبه حسین(ع) برای کوفیان) –
پی نوشت: قصد نداشتم همچین چیزهایی بنویسم اینجا، امّا خب...
پی نوشت2: قصد اولیه ام معرفی چندتا کتاب راجع به نهضت حسینی بود که تو سایت نظر سوم می تونید ببینید.
یاعلی

«یاران! این قافلهی عشق است و این راه که به سرزمین طف در کرانهی فرات میرسد، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان میرسد که: الرّحیل، الرّحیل. از رحمت خدا دور است که این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد. این دعوت فَیَضانی است که علیالدّوام، زمینیان را به سوی آسمان میکشد و ...
بدان که سینهی تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی که در آن، چشمهی خورشید میجوشد و گوش کن که چه خوش ترنّمی دارد در تپیدن: حسین، حسین، حسین. نمیتپد، حسین، حسین میکند.»
سخنی شگفت میگویی ای شهید که برای من تازگی دارد... حسینی که تو از او سخن میگویی با حسین من خیلی فرق دارد... حسین من هر سال 2 روز میآید و غمی از مصیبتش بر دلم میگذارد و میرود امّا حسین تو هر بامداد با تو سخن میگوید ... حسین تو در قلبت میتپد امّا حسین من در محرم و عاشورا و کربلا. چه میگویی ای شهید؟
روی سخنت با من است؟ حسین در سال 61 هجری شهید شده است و امروز 14 قرن از آن روز میگذرد. میدانی که امروز «داستان حسین و یزید» است که بر سر منابر نقل میشود و مردم ما تاسوعا و عاشورا را درنگی میدانند تا در کنار حسین مظلومشان، دمی با گرفتاریهای کوچک و بزرگ زندگی دنیایشان، خلوت کنند. تو که خود بیشتر از 15 سال پیشتر از ما نبودهای. چگونه اینچنین سخن میگویی؟ منِ فرزند هزارهی سوم را چه کار با حسین قرن 7 میلادی؟
«و تو، اي آنكه در سال شصتويكم هجري هنوز در ذخايرِ تقدير نهفته بودهاي و اكنون، در اين دوران جاهليت ثاني و عصر توبهي بشريت، پاي به سيارهي زمين نهادهاي، نوميد مشو، كه تورا نيز عاشورايي است و كربلايي كه تشنهي خون توست و انتظار ميكشد تا تو زنجير خاك از پاي ارادهات بگشايي و از خود و دلبستگيهايش هجرت كني و به كهفِ حصينِ لازمان و لامكانِ ولايت ملحق شوي و فراتر از زمان و مكان، خود را به قافلهي سال شصتويكم هجري برساني و در ركاب امام عشق به شهادت رسي...»
گویی شهید مرا مخاطب قرار داده است. سخنش مرا به خضوع وا میدارد. چه غریبانه سخن میگویی آسِد مرتضی... گویی علی است که از پشت حنجرهاش به زبان ما سخن میگوید...
سیدمرتضی جان مرا میخوانی به قافلهی حسین؟ مگر میشود؟ حسین از سلالهی پاک انبیاست، حال آنکه من عمر خویش را به سرگردانی در خاکروبهها گذراندهام و جز روسیاهی چیزی با خود ندارم.
حسین جان به خدا قسم که عشق تو در قلب من است امّا در بارگاه پاک تو ما گناهکاران را بار نیست. شرم دارم که چشم در چشم تو بدوزم و در زمرهی یارانت باشم. که یار تو را مقامی است که روسیاهانِ چون منی نام تو و قافلهات را آلوده خواهند کرد.
«ياران شتاب كنيد كه قافله در راه است. ميگويند كه گناهكاران را نميپذيرند. آري، گناهكاران را در اين قافله راهي نيست... اما پشيمانان را ميپذيرند. آدم نيز در اين قافله ملازم ركاب حسين است، كه او سرسلسلهي خيل پشيمانان است، و اگر نبود باب توبهاي كه خداوند با خون حسين ميان زمين و آسمان گشوده است، آدم نيز دهشتزده و رهاشده و سرگردان، در اين برهوت گمگشتگي واميماند.»
دیگر بهانه نداری ... همه چیز به عهدهی توست... تصمیم خویش بگیر که اختیار با توست:
«ای دل تو چه میکنی؟ میمانی یا میروی؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا کند! این چه اختیاری است که برای روی آوردن بدان باید پشت به ارادهی حق نهاد؟ ای دل! نیک بنگر تا قلّادهی دنیا را بر گردنشان ببینی و سررشتهی قلّاده را، که در دست شیطان است. آنان میانگارند که این راه را به اختیار خویش میروند، غافل که شیطان، اصحاب دنیا را با همان غرایزی که در نفس خویش دارند میفریبد.»
همهی اینها را میدانم ای مرتضای آوینی... ساعتی سرگرمم کردی با این صدای حزنآلودت و با این افکار زیبایت. امّا میدانی ... اومممم... نمیدانم... دلم با حسین است و یارانش. دلم میخواهد همراه قافله باشم، امّا خب، چاره چیست؟ زندگی هم سختیها و مشغولیتهای خودش را دارد... بالاخره باید مدرک داشت، باید مهندس شد، باید ثروتی، مقامی دستوپا کرد. شما هم فکر نان باش که خربزه آب است ای شهید!...
میدانی سید مرتضی! تصمیم دارم پس از آنکه فوق لیسانسم را گرفتم، یک خرده پولی هم پسانداز کردم، ازدواج کردم و کمی زندگیام به ثبات رسید آنوقت با خیال راحت به سپاه حسین بپیوندم... مگر نگفتی بانگ الرّحیل را هر روز سرمیدهند... قدری درنگ کن که الآن آماده نیستم. برو چند سال بعد بیا...

....
نمیدانم شاید گوشهایم سنگین شدهاند، امّا اکنون سالهاست که دیگر بانگ الرحیل را هم نمیشنوم... امّا در عوض اوضاع بد نیست، اگر این تعرفهی گمرکِ موبایل را زیاد کنند، انبارهارا خالی میکنیم در بازار ... الحمدلله آیندهی بچهها هم تأمین میکنیم با این چند آپارتمانی که داریم میسازیم. یک قبر جابازِ دو متری هم مشهد نزدیک حرم آقا خریدم 80 میلیون... دیگر خیالم راحت است. نه؟!؟!
.
« ای شهید! تو راه خویش را در شنزارهای فکّه به خوبی یافتی و قدم در راه آن قافلهی عشق نهادی و نهراسیدی ... بانگ الرّحیل حسین بن علی را لبّیک گفتی و روح آزادهات را از قیل و قال امثال منی رهانیدی... خوشا به سعادتت ای سید مرتضای آوینی، سید شهیدان اهل قلم...»
پینوشت: شادی روح شهدای دفاع مقدّس بالاخص نویسنده و متفکّر بزرگوار، سید مرتضی آوینی صلواتی بیدارکننده بفرستید...
پی نوشت دیگر: تمام قسمتهای برجسته شده (البته غیر از آخری) از فتح خون شهید آوینی است.
مکمّل:حدیثی شگفت از امام علی(ع):
جهادگری که در راه خدا به شهادت میرسد، برتر از کسی نباشد که به رغم توانایی، دامن نمیآلاید...
یاعلی

به سنهی 1366 شمسی در یکی از خانههای تاریک و مرطوب رودبار متولّد شد. روایت است که 16 آذر به دنیا آمده لیکن پدر و مادرش با دوراندیشی، سجلدش را 2 روز زودتر گرفتند تا اگر روزی نظام عوض شد و دگراندیشان بر سر کار آمدند، فرزند دلبندشان را نسبتی با آن 3 قطره خون نباشد.- هرچند خود بعدها خلاف اینرا ثابت کرد!- شایع است که تبارش به میرزا کوچک خان جنگلی میرسد، امّا خود به تأیید این فقره رغبتی نشان نمیدهد.
هنوز چیزی از حضور شیخ مصطفی حسنپناه ملقّب به نجمالدین در دنیا نگذشته بود که زلزلهای عظیم رودبار را در هم میکوبد. نقل است که پدر و مادرش مصطفی را دردستِخویشداشته، خانهی ویرانهشان را وا مینهند و به خانهی یکی از آشنایان پدر در رشت، به نام «حاج حسن» پناه میبرند. اینگونه میشود که شیخ ما مصطفی حسنپناه نام میگیرد.(!)
در طفولیت استعداد چندانی از خود نشان نداد. مدّتی در نوجوانی، شیپورچیِ تیمِ ملوان بند انزلی بود تا روزی پیری او را بر حذر داشت و به علم و تفکّرش فرا خواند که «چیزی در تو میبینم؛ زودا که نامت بر کوی و برزن این خطهی سبز طنین افکند». این سخن در او سخت مؤثر واقع گشت و زین پس در زیّ اهل فکر و دانش درآمد. آن سالها به تفکّر و تدبّر در قیل و قال این و آن پرداخت و آنگونه که خود میگوید، رسالهی گرانبهای «از قیل تا قال، از قال تا حال» استاد، محصول تعمّقات همان سالهای اوست.
تحصیلات ابتداییاش را در رشت و در همان مدرسهی هوشتیزان گذراند. برای ردگمکنی مدّتی خود را به علم هیئت علاقهمند نشان داد تا کسی ره به درون استاد نتوان بردن. زیرکی و هوشمندیاش در سال سیم دبیرستان او را برآن داشت که دورخیزی برای دور زدن سدّ کنکور از طریق المپیاد فیزیک بکند. خداوند هم روی بندهی خوشحالش را زمین نمیاندازد. زینرو شیخ، اندکمدّتی سر خویش را در آن دورهی کذایی به طبیعیات و فیزیکیجات مشغول میکند، 40 روز و 40 شب. بعدها خود میگفت که «لو لا تلک الدوره لَهلک المصطفی...»
چندی نگذشت که پوزش خورد و با مدال برنزی دست از پا درازتر به ولایتش باز میگردد. هرچند، از نظر همشهریها چیزی از ارزشهای شیخ کم نشده بود. تاجاییکه شایع است پیشنهاد مشاور جوان شدن شهردار منطقه 4 رشت بدو میشود و شیخ با وارستگی خاص خویش، رد میکند که «ما را به این تیلهبازیها چه کار؟»
با حیلت و ترفند چند صباحی به کنکور و متعلقاتش پرداخت و حائز رتبتی شایسته شد و (متأسفانه!) مکانیک شریف را انتخاب کرد؛ شاید بتواند رؤیاهای کودکیاش را جامهی عمل بپوشاند: زدنِ یک دهنه آپاراتی در محلشان به اسم سیروس قایقران!
سال اوّل اطرافیان او را میدیدند، در حالیکه لبهایش میجنبید به ذکری، روز و شب. گویند آنبار که شیرین عقلی – که نخواست نامش فاش شود- خطر کرده بود و گوش خود به دهان شیخ نزدیک کرده بود این بیت را از زبان او شنیده بود:
علم رسمی سربهسر قیل است و قال
نه از او کیفیتی حاصل نه حال
این ذکر بر زبانش بود تا اسفند ماه 84 شد و غائلهی 22 اسفند. نقل است که شیخنا حسنپناه را در حالیکه انگشت به دهان حیران بود، دیدهاند که میدویده و بانگ میزده: «در هنگام فتنه چون شتر 3ساله باش که نه پشتی دارد که بر آن بنشینند و نه پستانی که از آن بدوشند» و به سوی فرودگاه میشتافته است.
چندی نمیگذرد که شیخ را این حس درمیافتد که «نه!، مهندسی هم خوب چیزی است» و به همان علوم رسمی میپردازد و اینگونه میشود که در مقابل تعجب همگان معدل ترم سهاش به نحو شگفتآوری بالا میرود.
از آنروز تا به امروز اخبار ضدّ و نقیضی از او به گوش ما رسیده است. زمانی شایع شد که شیخ ما کلاس دکتر سعیدی را پیچانده و ساعت زمانش را به کار انداخته و یکروز به عقب رفته و نشریات موهن امیرکبیر را پخش کرده است. قضیه به همینجا ختم نمیشود چون شیخ از یک وسیلهی دیگری – از همانها که هرمیون هم داشت!- استفاده میکند و همزمان در شریف و امیرکبیر، مزدورانه به قرائت بیانیههایی (له یا علیه بسیج و انجمنش را نمیدانم!) در مورد هتک حرمت ائمه و نشریات موهن و ... میپردازد.
هرچند شیخ، بدون ارائهی هیچ توضیحی در مورد اعمال فوقالذکر، همین الآن، آزادانه مشغول نفس گرفتن در رشت و آماده شدن برای امتحانات است امّا حقیر سخن را همینجا کوتاه میکنم و با همین یک جمله سخنم را به پایان میرسانم:
شیخ ما هرچه هست امّا... همچو جنگلهای گیلان، سبز و باصفاست.
پینوشت: شیخ مصطفی میتونی اینو با تأخیر هدیهی اول و آخر من برای همهی تولدهات، تا امروز و از امروز به بعد، در نظر بگیری! خیلی کوچیکیم...
یاعلی
از آنجایی که از نظر من یکی از بزرگترین مشکلات خودم و دنیای اطرافم مسألهی اخلاقیات و معنویت است، - که قالَ رسول الله: «إنّی بعثت لأتمم مکارم الاخلاق» - زین پس میکوشم که ذیل این موضوع آنچه به نظرم مفید میرسد، به رشتهی تحریر درآورم، انشاالله که خود نیز مورد عنایت پرورگار قرار گیرم و عطر کلام الهی بر جان و تنم بنشیند و عالمی کمتر بیعمل باشم.
امّید که مورد نقّادی و اصلاح دوستان گرانمایه قرار گیرد.
روحانی عزیزی[1] در بیانات اخلاقیاش میگفت: « در زندگی هرچه توقّعتان از دیگران کمتر باشد کمتر میرنجید. رنجش با توقّع نسبت مستقیم دارد»
اگر کمی در احوالات و درونیات خویش غور کنیم صحّت کلام فوق را لمس خواهیم کرد. ناراحتی، غم، غصّه، دلخوری، رنجش، افسردگی و حالات مشابه از 2 دسته خارج نیستند. دستهی اوّل ناراحتیهایی هستند که منشأ آنها را خودمان میدانیم. آدمی از عمل و کردار خویش ناراضی است و این باعث ناراحتی او میگردد. این نوع ناراحتی نه تنها مذموم نیست بلکه بسیار هم پسندیده است. در فرهنگ اسلامی تحت عناوینی چون بازخواست و مؤاخذهی خویشتن، خود متّهمانگاری، محاسبه و ...مورد تأیید و تأکید قرار گرفته است. امام علی (ع) در فرازی از توصیف متقین در خطبهی همام چنین میفرمایند:
«اعمال کمشان راضیشان نمیکند و زیاد آن به چشم نمیآید. مدام در کار مذمّت نفسند. متهمش میکنند، گنهکارش میشمرند و تأدیب و سیاستش مینمایند. هراسزده و بیمناک و ترسآکندهی کردار خویشند. هرگاه کسی به ستایششان برخیزد، تعریف و تمجیدشان کند و نامشان را به نیکی و پاکی برد، ترس بر جانشان مینشیند و خوف بر اعماق دلشان رخنه میکند که: من بهتر از هرکسی خودم را میشناسم و خدایم به من از من داناتر است.
خدایا! مرا بواسطهی آنچه میگویند مگیر، به واسطهی گفتههای اینان عذابم مکن و برتر از گمانهای ایشانم قرار ده و آنچه را که از من نمیدانند – عیوب نهانم را و لغزشهای نفسانیم را – تو خود بپوش و ببخشای.»
این حالتِ حزن و اندوه و ناراحتی شیرینی گناه را از دل میزداید و به توبه و نهایتاً پاکی دل منجر میشود.
عوامل دستهی دوم ناراحتیها همگی خارجی هستند. رنجش از اطرافیان، روزگار و حتّی خدا... ریشهی این رنجشها همانطور که روحانی عزیزمان گفتند، در برآورده نشدن توقّعات ما از سوی دیگران است. توقّعات زیاد و افراطیِ ما از پدر و مادر، برادر و خواهر، دوست، استاد، همکلاسی، راننده تاکسی و... زندگی را بر ما سخت و دشوار و گاهی همچون زهر میکند. نتیجهی این رنجشها به صورت غر زدن، دیگران را متهم کردن و خود را بیتقصیر دانستن، احساس درک نشدن از سوی دیگران و احساس مظلومیت و مورد اجحاف واقعشدن همیشگی خود را نشان میدهد. علاوه بر این توقّع و انتظار از دیگران باعث انفعال و تنبلی و از بین رفتن تواناییها و استعدادها میگردد.
در احادیث مؤمن را به چشمه و آفتاب تشبیه کردهاند که کریمانه میبخشند و چشمداشت بازگشت ندارند. مؤمن منتظر خدمت دیگران نیست، همچون چشمه همه را سیراب میکند و گاهی خود قطرهای نمینوشد. (در اصطلاح برقی و مکانیکی میگویند همهی خطوط جریان از چشمه خارج میشوند امّا هیچ خطّ جریانی به آن ختم نمیشود!) مؤمن منتظر نیست در ازای آنچه بخشیده چیزی بدست آورد. رحمت و کرم مؤمن پایاننایافتنی است همچون خدایش.
اگر چنین رویهای را در زندگی به کار بگیریم به یکباره دنیا برایمان گلستان میشود. دیگر در زمین و زمان به دنبال مقصر ناکامیها نمیگردیم، دیگر علّت دور از دسترس نیست. اینبار در خودمان به دنبال عیب و ایراد میگردیم. دیگر اطافیانمان را با مطالبات ظالمانهی خویش نخواهیم رنجاند، چرا که توقّعی از کسی نداشتهایم...
خدایا از استغنا و کرم بیکرانت، اندکی، به قدر ظرفیت اندکم، در دلم قرار ده تا نگاهم را از دست و زبانِ غیر به سویِ عرش تو بازگردانم...
یاعلی
«چندی پیش انتخابات شورای صنفی دانشجویان در دانشگاه ما برگزار شد. پس از رأیگیری و اعلام نتایج، از آنجایی که در اسامی منتخبین دوستان طیفهای مذهبیتر (به تعبیر دوستان بسیجی) به چشم میخورد مشاجره و مجادلات جالبی در گروپ یاهوی ورودیهای 84 مکانیک بوجود آمد که مرا به فکر فرو برد.
موضوع این جدلها بحث همیشگی بسیجی و انجمنی و سیاستبازی و این حرفها بود...»
در این ۲ سال و اندی که در دانشگاه بودم همواره در حال بسط و جرح و تعدیل نظریات خود در مورد نسل خودمان و جایگاهمان در جامعه بودم.
مقاله ای که بخشهای اول آنرا دیدید تحلیلی نو است از اوضاع دانشجویان امروز و وارثان انقلاب فردا.
مسائلی که به خاطر انتخابات شورای صنفی در دانشکده ما اتفاق افتاد هم بهانه ای شد برای نوشتن هم نشانه ای بود که از دوران جدیدی خبر می دهد. دورانی که بازیگران اصلی آن نسل سومیها خواهند بود!
متن کامل مقاله را در سایت نظر سوم بخوانید
یاعلی

«...ای مردم از علی به سوی دیگری گمراه نشوید، و از او روی برمگردانید و از ولایت او سرباز نزنید. اوست که به حق هدایت نموده و به آن عمل میکند، و باطل را ابطال نموده و از آن نهی مینماید، و در راه خدا سرزنش ملامتکنندهای او را مانع نمیشود...
...ای مردم به خدا قسم پیامبران و رسولان پیشین به من بشارت دادهاند، و من به خدا قسم خاتم پیامبران و مرسلین وحجت بر همهی مخلوقین از اهل آسمانها و زمینها هستم. هرکس دراین مطالب شک کند مانند کفر جاهلیت اول کافر شده است. و هرکس در چیزی از این گفتار من شک کند در همهی آنچه بر من نازل شده شک کرده است، و هرکس در یکی از امامان شک کند در همهی آنان شک کرده است، و شک کننده دربارهی ما در آتش است.
...ای مردم! علی را فضیلت دهید که او افضل مردم بعد از من از مرد و زن است تا مادامیکه خداوند روزی را نازل میکند و خلق باقی هستند. ملعون است ملعون است، مورد غضب است مورد غضب است کسی که این گفتار مرا رد کند و با آن موافق نباشد. بدانید که جبرئیل از جانب خداوند این خبر را برای من آورده است و میگوید: «هرکس با علی دشمنی کند و ولایت اورا نپذیرد لعنت و غضب من بر او باد» هرکس ببیند برای فردا چه پیش فرستاده است.
...پروردگارا به امر تو میگویم: «خداوندا دوست بدار هرکس علی را دوست بدارد و دشمن بدار هرکس علی را دشمن بدارد، و یاری کن هرکس علی را یاری کند و خوار کن هرکس علی را خوار کند، و لعنت نما هرکس علی را انکار کند و غضب نما بر هرکس که حق علی را انکار نماید.» »
فرازهایی از خطبهی محمد(ص) در غدیر
داشتم به وجود خویش میاندیشیدم. خداوند مرا در ایران از یک پدر و مادر شیعه و 1350 سال(شمسی) پس از رحلت پیامبر اسلام به دنیا آورده است.
وقتی خطبهی غدیر و قسمتهای قوق را میخواندم داشتم به این فکر میکردم که اگر من از یک پدر و مادر شیعه به دنیا نیامده بودم، آیا هیچگاه امکان داشت اینچنین علی را یاد کنم و منتظر ظهور فرزندش باشم؟ به راستی که این بزرگترین نعمتی است که به یک انسان میتواند داده شود. درمیان این همه انسان چرا من و تو برگزیده شدیم که امروز، روزگاری که از اسلام جز سیاهیهایی بر روی کاغذ باقی نمانده، خود را شیعهی علی بنامیم؟ چرا من و تو؟
نمیخواهم در مورد این بحث کنم که عدل خدایی چیست و بحثهایی از این قبیل. تنها یک سخن دارم. خداوند ما را شیعه آفریده. آن هم 30 سال پس از آغاز اولین حکومت شیعی در جهان. من و تو در روزگاری عجیب به دنیا آمدهایم. روزگاری که شیعه پس از صدها سال فرصت پیدا کرده که خود را به جهانیان بشناساند. روزگاری که تمام ایدئولوژی های دیگر، تمام مذاهب دیگر و تمام راههای دیگر به انحطاط کشیده شدهاند. امروز تنها یک صداست که در برابر تمام قدرتها و ثروتها و کاخها ایستاده است. صدایی که از غدیر خم آغاز شده و در راهروی تاریخ با صدای خمینی و یارانش درهم پیچیده است.
شیعه بودن امروز افتخار بزرگی است
و مسئولیت بزرگی...
من و تو شیعه به دنیا آمدهایم. نعمت پشت نعمت. مرا آفرید و مرا شیعه آفرید... حبّ علی را به رایگان در دلم نهاد... امّا من چه کردم؟ یادگار علی(ع) اعمال مرا صبح و شب مینگرد و میگرید: «نادانان و کم خردان شیعه و کسانی که بال پشه از دینداری آنان محکمتر است مارا آزردند»
همان امامی که پیامبر بزرگمان در چنین روزهایی، در خطبهی غدیر راجع به او چنین میگوید:
«... بدانید که آخرینِ امامان، مهدی قائم ازماست. اوست غالب بر ادیان، اوست انتقام گیرنده از ظالمین.
اوست فاتح قلعهها و منهدم کنندهی آنها.
اوست غالب بر هر قبیلهای از اهل شرک و هدایت کنندهی آنان.
بدانید که اوست گیرندهی انتقام همهی خونهای اولیاء خدا.
اوست یاری دهندهی دین خدا.
بدانید که اوست استفاده کننده از دریای عمیق.
اوست که هر صاحب فضیلتی را به قدر فضلش و هر صاحب جهالتی را به جهلش نشانه میدهد.
اوست انتخاب شده و اختیار شدهی خداوند.
اوست وارث هر علمی و احاطه دارنده به هر فهمی.
بدانید که اوست خبردهنده از از پروردگارش، و بالا برندهی آیات الهی.
اوست هدایتیافتهی محکم بنیان.
اوست که کارها به او سپرده شده است.
اوست که پیشینیان به او بشارت دادهاند.
اوست که به عنوان حجت باقی میماند و بعد از او حجتی نیست.
هیچ حقی نیست مگر همراه او، هیچ نوری نیست مگر نزد او.
بدانید او کسی است که غالبی بر او نیست و کسی بر ضد او کمک نمیشود. اوست ولی خدا در زمین و حکم کنندهی او بین خلقش و امین او بر نهان و آشکارش.»
خدایا توفیق شیعه بودن به ما دادی لیاقتش را هم به ما بده
عیدتان مبارک!
یاعلی
یکی از چیزهایی که توجهم رو تو این مدت جلب کرده عکس مجلات خانواده است. یکی دو سالی هست که این نشریات از عکس دخترای کوچیک برای روی جلدشون استفاده میکنن یکی از این عکسها رو که همین اواخر هم چاپ شده میتونین ببینین:

سردبیر تیز این نشریه سعی کرده اولین کسی باشه که عکسی از نوع خاصی از لباس خانم ها رو - البته خیلی نامشخص و در میان انبوه موهای این دختر کوچولوی از همه جا بیخبر- توی نشریش اونم رو صفحه اول تو سختگیری های شدید(!) وزارت ارشاد چاپ کنه و نشون بده که چقد شاخه!
اما این مسابقه ی جالب به همینجا ختم نمیشه. اصولا عکس های روی جلد مجله ی چلچراغ - که الحمدلله روند رو به فلانی رو داره طی میکنه! - همیشه روی بقیه ی رقبا رو کم میکنه و اجازه نمیده بقیه به گرد پاش هم برسن مث این شمارشون:

اما پریروز بود که تو دکه مجله ای رو دیدم که با عکس غافل گیر کننده ی روی جلدش روی چلچراغم کم کرده بود:

تو رو خدا یکی به من بگه انگیزه ی سردبیر از همچین عکس روی جلدی چیه آخه...؟!؟!
(جا داره یه تشکر ویژه از وزارت ارشاد همینجا بکنم به خاطر تلاش طاقت فرسایی که برای پیاده کردن فرهنگ اصیل اسلامی در سطح جامعه انجام میدن!!!)
یاعلی