تبليغاتX
سوتک!
خانه هایتان را در دامنه کوه آتشفشان بنا کنید/ شهید آوینی به نقل از نیچه

 

 

عاشورای امسال هم گذشت. نمی دانم چه سریست در این کربلا که هرچه بیشتر در آن می نگری عمیقتر و عمیقتر می شود... کربلا از جنس دیگریست، هرکسی اینرا در دل خویش می یابد.

   امروز در مراسم عزاداری دانشگاه تهران، در میان صدای وای حسین وای حسین و ناله و زاری مردم، عمیقاً به فکر فرو رفته بودم... به کربلا، به عزاداری، به سینه زنی، به حرفهای پناهیان، به گریه، به دل زینب، به محاسن خون آلود حسین، به روضه حدادیان و به خودم!

گریه، گریه، گریه...

اشکهایم نخشکیده است، اما درنگی در خود... به چه می گریم؟ تصمیم گرفتم تمام آنچه که از زبانهایی متفاوت در مورد حسین(ع) شنیده ام، بلندپروازانه، در ذهن خویش جمع بندی کنم...

 

کربلا 3 بعد دارد. 3 پرده، 3 صحنه، 3 صفحه... استاد شهید مرتضی مطهری می گوید 2 صفحه، من جسارت می کنم می گویم 3 تا!

   صفحه اول صفحه تاریک کربلاست. صفحه ظلم، صفحه شقاوت، صفحه جهل، صفحه حیوانیت انسانها...  کثیفترین و پست ترین رفتارهای انسانی همه در این صفحه قابل مشاهده اند. در این صفحه ما زنازاده هایی را می بینیم که اوج دنائتی را که می تواند از یک مخلوق خدا سربزند به رخ شیاطین می کشند. صفحه صفحه مظلومیت است و غربت و درد و رنج... صفحه صفحه شرمساری آدمیان است. شاید فرشتگان گوشه ای از این صفحه را دیده بودند که به خدا می گفتند: «آیا می خواهی کسی را بیافرینی که در زمین خون بریزد و فساد کند؟» شرم، شرم، شرم. ای انسان بنگر که چه کرده ای با ولی خدا... شرم بر تو!

   صفحه دوم صفحه حماسی کربلاست. یک حماسه اجتماعی تمام و کمال. این صفحه صفحه مانور «عقل» است. کمال عقل بشری. عقل نه به مفهوم تحقیر شده غربی آن، عقلی که همه چیز را در اطاعت الهی می بیند. عقل تحلیلگر، عقل آگاه، عقل بصیر... عقل مجهز به فرقان. عقلی که در اثر تقوا و خویشتن داری بصیرتی این چنین یافته است که اصلاح امت را جز با قیام امکانپذیر نمی بیند. عقلی که خوب می داند مصلحت چیست و در کجاست. عقلی که به پشتوانه سکوت علی و صلح حسن فرمان قیام علیه خلیفه ملعون زمان می دهد و از هیچ چیز نمی هراسد. عقلی که حکم امر به معروف و نهی از منکر الهی را احیا می کند. عقلی که غفلت مردم جاهل را هدف می گیرد و پایه های حکومت جور را به لرزه در می آورد. عقلی که فریاد بر می آورد: « إن کان دین محمد لم یستقم الّا بقتلی، یا سیوف خذینی» -اگر دین محمد(ص) جز با قتل من به پا نمی شود، هان ای شمشیرها! مرا در یابید-  این صفحه صفحه تحلیل سیاسی و آگاهی از شرایط زمان است. صفحه ای که در آن عقل کمر به حفظ شریعت محمدی(ص) بسته است.

   صفحه سوم صفحه عاشقانه و عارفانه کربلاست. صفحه تجلی روح خدا در کالبد انسان. اوج انسانیتی را که می توان روی زمین به تصویر کشید، حسن و یارانش در یک تابلوی خون آلود به تصویر می کشند. ایثار، عشق و ایمان در منتهی درجه خود... کلاس عشق، کلاس عرفان. صفحه عشق بازی بندگان والای برگزیده با خدا... حسین(ع) در شب عاشورا بیعت از گردن یارانش برمی دارد: «ای یاران من! شما از امر الهی اطاعت کردید، من بیعتم را از شما برمی دارم. اینها به دنبال منند... هر که می خواهد برود» عاشورا روزی از جنس روزهای دیگر نیست. یاران حسین امتحانهای بزرگی را پشت سر گذاشته اند تا به این مرحله رسیده اند. مرحله فنا. پیش مرگِ ولیِ خدا شدن. همه چیز را قربانی عشق معبود کردن. در هیچ جا و زمانی از همه خلقت چنین معاشقه ای کس ندیده و نشنیده: « دستش را از خون طفل سه ساله پر می کند و به آسمان می پاشد که ای آسمان ببین و شاهد باش!»

 

از میان این 3 صفحه اولی سیاه و تاریک است و دومی و سومی سفید و نورانی. اولی تو را شرمسار می کند و دومی و سومی مایه فخر بشریت است. پرداختن به هر 3 لازم است. هر 3 مکمل هم هستند و هریک به تنهایی ناقص.

   در میان خطابه ها و کتاب هایی که در مورد عاشورا وجود دارد، هرکسی بیشتر به یکی از این صفحات می پردازد. مدّاحان اکثراً به صفحه تاریک کربلا می پردازند. حکایت ظلم و ستمی که به خاندان نبوت رفته است. در میان سخنرانان، روحانیون محترم بیشتر به صفحه سوم می پردازند. بارزترین اینها حاج آقا پناهیان است که هر چه من تابه حال از او شنیده ام در همین دسته است: تفسیر عارفانه و عاشقانه عاشورا (البته غیر از سخنرانی های اخیرش در دانشگاه امام صادق). عمدتاً آنچه در ذهن مردم ما از عاشورا و کربلاست  در صفحه اول است و در بهترین حالت در صفحه سوم.

    در باب تفاسیر اجتماعی و تحلیلی از کربلا، به گونه ای که امروز هم قابل استفاده و الگوبرداری باشد، به واقع منابع بسیار کم و محدود است. کتاب های خوبی در این زمینه وجود دارد اما سخنرانان و صاحبان مجلس در پرداختن به این بعد از واقع کربلا کم لطفی و احیاناً قصور و غفلت می کنند.

   و امّا گریه بر سیدالشهدا:

    با بررسی احوالات دیگران و کمی خودکاوی به این نتیجه رسیدم که 4 نوع گریه بر حضرت ابی عبدالله توسط عزاداران انجام میشود:

   یک نوع گریه فقط به واسطه جریحه دار شدن احساسات و عواطف انسانی بوجود می آید. این نوع گریه ارتیاطی با شخصیت امام حسین و ماهیت حادثه ندارد و صرفاً به علت مواجهه با حوادثی ناراحت کننده رخ می دهد: مثل گریه بر فوت عزیزان یا گریه بر حادثه دیدگان زلزله بم.

   نوع دیگر گریه مشابه اولی بر اثر عواطف و احساسات پاک انسانی است با این تفاوت که جوهره آن معرفت و علم به جایگاه ائمه اطهار است. یعنی با توجه به مقام والای امام حسین و رسالت او مبنی بر هدایت عموم انسانها آن نحوه برخورد مردم روزگار با وی انسان را در اندوهی عظیم فرو می برد.

    نوع دیگر گریه، گریه بر خویشتن است. گریه شیعیان نادم و پشیمانی که خود را ملامت می کنند و از این می هراسند که مبادا مولایشان امام زمان آنها را به جهاد فراخوانده باشد و ایشان همچنان در غفلت باشند.

   یک نوع دیگر گریه هم هست که در دل آن پنهان است. گریه ای ناشی از خضوع. خضوع در برابر عظمت انسانهایی که این چنین پاکبازی می کنند و هیچ برای خویش نمی خواهند و جز اطاعت خدا و ولی امر او هیچ نمی بینند. «چون آیات خدا بر آنها عرضه شود، بر روی زمین می افتند و می گریند و بر فروتنی آنها می افزاید(اسرا،109)»

   مسلماً هیچیک از عواطف انسانی را نمی توان مشخصا تفکیک کرد و تمییز داد و افراز کرد. بالاخص گریه بر حضرت سیدالشهدا که از متعالی ترین عواطف انسانی است و مسلماً نمی توان دقیقاً گفت که اکنون این گریه از کدام نوع است، اما مهندسی کردن رفتارها، برای کمک به خالص کردن اعمال و بالا بردن ارزش آنها بسیار ثمربخش است.

پی نوشت: از ارزش گذاری این انواعی که ذکر کردم به علت کم سوادی معذورم!

یاعلی

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 0:2 | لینک  | 

 

حاج علی اصغر سیف

 

تقریباً هرسال می دیدیمش، یعنی سعی می کردیم که ببینیم... بععضی وقتها محرّم بعضی وقتها زمانهای دیگر... همیشه فکر می کردم او هم کسی است مثل کسان دیگر. مراسم این هیئت هم مثل بقیه هیئت ها... فقط به حساب رودربایستی تا آخر می ماندیم. حتی کوچکتر که بودم مراسم را دودر می کردم و می رفتم دنبال بازی... اگر می فهمید سراغمان را می گرفت...

   امّا پارسال... نمی دانم چرا قضیه فرق داشت... از همان اول فرق داشت... چندتا از رفقا را برداشتم، گفتم با من بیایید تا امسال عاشورا تاسوعای متفاوتی داشته باشید. بیایید با هم برویم شیراز.

   همان صبح که رسیدیم رفتیم حرم حضرت شاهچراغ. آنجا بود... این عکس این بالا هم مال همان صبح است. در صحن حرم ایستاده بود و مردم دورش حلقه زده بودند.. صبح تاسوعا... از حسین می گفت و گرد او همه گریه می کردند... نمی دانم چرا حس کردم آنسال کمی فرق دارد... مثل هیشه نبود... من هم مثل همیشه نبودم...

   رفتیم خانه اش؛ خانه ای که الآن حسینیه شده است... می گفت: «هیئت ما اوّلین هیئت شیراز بود که مرگ بر شاه را در مراسم عزاراری محرم به زبان آورد... هیئت اتحاد حسینی را پدرم تأسیس کرده بود: حاج ملا علی سیف» پدرش را همه در شیراز می شناختند. چندباری هم به زندان انداخته بودندش اما نتوانسته بودند زیاد نگهش دارند. حساب حساب اهل بیت است و هیئت و عزاداری محرم. مردم حسّاس بودند...

   می گفت: «آن زمان که من در شیراز لیسانس زبان فرانسه گرفتم تعداد لیسانسه ها در شیراز به تعداد انگشتان دست نمی رسید. می خواستم برای ادامه تحصیل بروم فرانسه. به پدرم گفتم. گفت علی اصغر من می خواهم تو سینه زن شوی! امر پدرم را اطاعت کردم. سینه زن شدم و نوکر أبی عبدالله...»

   قبلاً هم اینرا تعریف کرده بود؛ امّا پارسال فرق می کرد... خیلی روی تصمیمی که گرفته بود فکر کردم. "سینه زن شدن" آن هم زمانیکه خارج رفتن یعنی همه چیز، یعنی پول، مقام، اعتبار... اگر من بودم قبول می کردم امر پدرم را؟ بعید می دانم...

    پارسال حاج آقا یک جور دیگر بود... بچه های تازه به دنیا آمده را که می دید می خندید و می گفت: «اینها می آیند و به ما می گویند زودتر پاشو برو!»

   مراسم هیئتش خصیصه ویژه ای داشت: مدام یاد امام زمان می کرد... پرچمی ساخته بود سرخ. آنرا همیشه در مراسم جلوی همه می گذاشتند. رویش نوشته بودند: «أنا الصمصام المنتقم»...می گفت مهدی موعود که می آید خطبه ای می خواند در مکه که اینطور شروع می شود: «یا اهل العالم! أنا الامام القائم، أنا الصمصام المنتقم... إن جدی الحسین قتلوه عطشانا...» - ای مردم جهان! منم امام قائم. منم شمشیر انتقام گیرنده... همانا جد من حسین را تشنه در کربلا کشتند...-

 

ان الصمصام المنتقم

 

   هروقت مجلس به جایی می رسید که جوانها می خواستند شور بگیرند، سریع میکروفن را از مدّاح می گرفت. همه را رو به قبله می کرد. می گفت: «به آقا فکر کنید. به آقا نگاه کنید... جدی و رسمی باشید. در خدمت امام هستیم. بعد شروع می کرد به توصیف چهره آقا: سن چهل ساله، چهره گندمگون، خال درشت هاشمی بر گونه راست...» سلام می داد خدمت آقا و بعد شروع می کرد به دعا کردن: «الهی به خون گلوی حسین؛ به آشفتگیهای موی حسین؛ الهی ...» هر سال این حرفها را از او می شنیدم اما نمی دانم چرا پارسال این حرفها سریع بر جانم می نشست.. انگار بار اول بود که می شنیدمشان... آخر آن بار، بارِ آخر بود...

 

مراسم تشییع جنازه

....

پارسال کمی فرق می کرد... امسال هم فرق می کند... دیگر شاهچراغ هر جمعه صبح و ده روز محرم صدای زیارت عاشورای آن پیرغلام عاشقش را نمی شنود. دیگر هیئت اتحاد حسینی وصف امام زمان را از دهان مرشد و پیر خویش نمی شنود. شاید دیگر شیراز تشییع جنازه ای را نبیند که در تمام طول تشییع پرچم سرخی در آسمان در حال اهتزاز باشد. شاید دیگر شیراز تشییع جنازه ای را نبیند که در طول مسیر تشییع همه بگریند و سینه بزنند و عاشقانه به یک تابوت خیره بشوند. یک تابوت... علی اصغر سیف، عاشق دلسوخته اهل بیت در گذشت و ما را در فراق خویش سوگوار کرد...

شیراز دیگر برای من مثل گذشته نیست... اصلاً این محرم هم بوی دیگری می دهد...

آخر او پدربزرگ من بود...

پدرجون روحت شاد

یا حسین

 

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 20:58 | لینک  | 

 

هر روز عاشوراست

 

محرم و عاشورایش هرسال می آمدند و می رفتند و من هیچ نمی دانستم از انقلاب بزرگی که حسین(ع) آنرا مایه فخر و مباهات 2000 سال تمدن بشری قرار داده است.

   هر سال که می گذشت، امواج افکار ضد و نقیض و در هم برهم شکاکانه و تردیدآمیز بیشتر از سال قبل ذهنم را مملو می کرد. امّا توفیق الهی شامل حالم شد و پارسال به حول و قوه الهی جان تشنه ام را با چند کتاب ارزشمند سیراب کردم.

   تا سالها محرم و عزاداریهایش برای من یادبودی بود برای شهدای مظلوم دشت کربلا امّا مروز به یقین سخنی دیگر می گویم.

   سالها از خود می پرسیدم یعنی چه که می گویند «کل یومٍ عاشورا و کل ارضٍ کربلا» امّا امروز با شنیدن این جمله ستونهای بدنم شروع به لرزیدن می کنند.

   کسانی هستند که همه ی سعی و تلاششان اینست که تا می توانند گردوخاک کنند تا صحنه نبرد را کسی نبیند و همه سر در آخور خویش داشته باشند. عزیزی که افکار مرا و ترسیم صحنه مبارزه امروز را توهم می خوانی؛ عزیزی که به من می گویی عصر ایدئولوژی ها به پایان رسیده است و هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد؛ عزیزی که می گویی شما حزب اللهی ها همه تان با آن آقایتان گرفتار توهمید که می انگارید لشکر حق و باطل در جلوی هم صف آرایی کرده اند و در حال نبردند؛ عزیزی که به من می گویی سخنان تو درون دینی است و من از موضعی فراتر از پارادایم های حاکم بر ذهنت با تو حرف می زنم؛ ای عزیزی که می کوشی حق و باطل را تا جاییکه می توانی در هم بیامیزی و گردوخاک کنی و بگویی هیچ چیز مطلقی وجود ندارد و حقیقت دروغی بزرگ است؛ عزیزی که می گویی خمینی انگلیسی بلد نبود و خبر نداشت آنطرف دنیا جهان بینیها و فلسفه ها چقدر پیشرفت کرده؛ عزیزی که به من می گویی مگر چند نفر در دنیا مثل تو فکر می کنند؟ و مرا به پیروی از اکثریت می خوانی ...

   ای عزیز بدان که من با جان و روح خویش جدال امروز حق و باطل را لمس می کنم. بدان که اگر ایمان و کفری که اینچنین برای تو در هم آمیخته (یا شاید دوست داری که اینگونه باشد) توهم است و اگر در نگاهت جهان چیزی جز سرای لذت و کامیابی نیست، من از یک مبارزه همیشگی برای تو می گویم که بدون آن، دنیا و مافیها همه باهم پشیزی نمی ارزند. من اردوگاه حسین(ع) را می بینم و اردوگاه یزید را و می بینم که هر دو مرا به سوی خود می خوانند. شاید من، این شیعه روسیاه، به خاطر نفسانیت ها و جهالت هایم، در سپاه حسین نباشم امّا هرگز فریب سخنان گمراه کننده تو را نمی خورم.

   مطمئن باش که نه فریب دنیای پست زیبای مدرن یزیدیان امروز را می خورم و نه چون عبدالله بن عمرها کنج عزلت اختیار می کنم که مارا با این غائله کاری نیست. شاید خدا رحمتی کند و ما را در سپاه امام زمان، مهدی موعود، جای دهد.

   صدای عربده های شیطان که افسار تمدّن غرب را به دست گرفته است از افغانستان و عراق و پاکستان و فلسطین و لبنان و... به گوش می رسد. غفلت سرزمین های اسلامی را فرا گرفته است. هرکس سکوت کند «کان حقّاً علی الله أن یدخله مدخله» - خدایی خدا حکم می کند که اورا داخل کنند در جایگاه همان ظالمان(جمله ای از خطبه حسین(ع) برای کوفیان) –

 

پی نوشت: قصد نداشتم همچین چیزهایی بنویسم اینجا، امّا خب...

پی نوشت2: قصد اولیه ام معرفی چندتا کتاب راجع به نهضت حسینی بود که تو سایت نظر سوم می تونید ببینید.

 

یاعلی

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 2:14 | لینک  | 

 

محرم نزدیک است...

 

«یاران! این قافله­ی عشق است و این راه که به سرزمین طف در کرانه­ی فرات می­رسد، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان می­رسد که: الرّحیل، الرّحیل. از رحمت خدا دور است که این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد. این دعوت فَیَضانی است که علی­الدّوام، زمینیان را به سوی آسمان می­کشد و ...

بدان که سینه­ی تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی که در آن، چشمه­ی خورشید می­جوشد و گوش کن که چه خوش ترنّمی دارد در تپیدن: حسین، حسین، حسین. نمی­تپد، حسین، حسین می­کند.»

 

   سخنی شگفت می­گویی ای شهید که برای من تازگی دارد... حسینی که تو از او سخن می­گویی با حسین من خیلی فرق دارد... حسین من هر سال 2 روز می­آید و غمی از مصیبتش بر دلم می­گذارد و می­رود امّا حسین تو هر بامداد با تو سخن می­گوید ... حسین تو در قلبت می­تپد امّا حسین من در محرم و عاشورا و کربلا. چه می­گویی ای شهید؟

روی سخنت با من است؟ حسین در سال 61 هجری شهید شده است و امروز 14 قرن از آن روز می­گذرد. می­دانی که امروز «داستان حسین و یزید» است که بر سر منابر نقل می­شود و مردم ما تاسوعا و عاشورا را درنگی می­دانند تا در کنار حسین مظلومشان، دمی با گرفتاری­های کوچک و بزرگ زندگی دنیایشان، خلوت کنند. تو که خود بیشتر از 15 سال پیشتر از ما نبوده­ای. چگونه اینچنین سخن می­گویی؟ منِ فرزند هزاره­ی سوم را چه کار با حسین قرن 7 میلادی؟

 

    «و تو، اي آنكه در سال شصت‌و‌يكم هجري هنوز در ذخايرِ تقدير نهفته بوده‌اي و اكنون، در اين دوران جاهليت ثاني و عصر توبه‌ي بشريت، پاي به سياره‌ي زمين نهاده‌اي، نوميد مشو، كه تورا نيز عاشورايي است و كربلايي كه تشنه‌ي خون توست و انتظار مي‌كشد تا تو زنجير خاك از پاي اراده‌ات بگشايي و از خود و دلبستگيهايش هجرت كني و به كهفِ حصينِ لازمان و لامكانِ ولايت ملحق شوي و فراتر از زمان و مكان، خود را به قافله‌ي سال شصت‌ويكم هجري برساني و در ركاب امام عشق به شهادت رسي...»

 

   گویی شهید مرا مخاطب قرار داده است. سخنش مرا به خضوع وا می­دارد. چه غریبانه سخن می­گویی آسِد مرتضی... گویی علی است که از پشت حنجره­اش به زبان ما سخن می­گوید...

   سیدمرتضی جان مرا می­خوانی به قافله­ی حسین؟ مگر می­شود؟ حسین از سلاله­ی پاک انبیاست، حال آنکه من عمر خویش را به سرگردانی در خاکروبه­ها گذرانده­ام و جز روسیاهی چیزی با خود ندارم.

   حسین جان به خدا قسم که عشق تو در قلب من است امّا در بارگاه پاک تو ما گناهکاران را بار نیست. شرم دارم که چشم در چشم تو بدوزم و در زمره­ی یارانت باشم. که یار تو را مقامی است که روسیاهانِ چون منی نام تو و قافله­ات را آلوده خواهند کرد.

 

«ياران شتاب كنيد كه قافله در راه است. مي‌گويند كه گناهكاران را نمي‌پذيرند. آري، گناهكاران را در اين قافله راهي نيست... اما پشيمانان را مي‌پذيرند. آدم نيز در اين قافله ملازم ركاب حسين است، كه او سرسلسله‌ي خيل پشيمانان است، و اگر نبود باب توبه‌اي كه خداوند با خون حسين ميان زمين و آسمان گشوده است، آدم نيز دهشت‌زده و رها‌شده و سرگردان، در اين برهوت گمگشتگي وامي‌ماند.»

 

دیگر بهانه نداری ... همه چیز به عهده­ی توست... تصمیم خویش بگیر که اختیار با توست:

 

«ای دل تو چه می­کنی؟ می­مانی یا می­روی؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا کند! این چه اختیاری است که برای روی آوردن بدان باید پشت به اراده­ی حق نهاد؟ ای دل! نیک بنگر تا قلّاده­ی دنیا را بر گردنشان ببینی و سررشته­ی قلّاده را، که در دست شیطان است. آنان می­انگارند که این راه را به اختیار خویش می­روند، غافل که شیطان، اصحاب دنیا را با همان غرایزی که در نفس خویش دارند می­فریبد.»

 

همه­ی اینها را می­دانم ای مرتضای آوینی... ساعتی سرگرمم کردی با این صدای حزن­آلودت و با این افکار زیبایت. امّا می­دانی ... اوم­م­م­م... نمی­دانم... دلم با حسین است و یارانش. دلم می­خواهد همراه قافله باشم، امّا خب، چاره چیست؟ زندگی هم سختیها و مشغولیت­های خودش را دارد... بالاخره باید مدرک داشت، باید مهندس شد، باید ثروتی، مقامی دست­وپا کرد. شما هم فکر نان باش که خربزه آب است ای شهید!...

    می­دانی سید مرتضی! تصمیم دارم پس از آنکه فوق لیسانسم را گرفتم، یک خرده پولی هم پس­انداز کردم، ازدواج کردم و کمی زندگی­ام به ثبات رسید آنوقت با خیال راحت به سپاه حسین بپیوندم... مگر نگفتی بانگ الرّحیل را هر روز سرمی­دهند... قدری درنگ کن که الآن آماده نیستم. برو چند سال بعد بیا...

                                                               

 ....

 نمی­دانم شاید گوشهایم سنگین شده­اند، امّا اکنون سالهاست که دیگر بانگ الرحیل را هم نمی­شنوم... امّا در عوض اوضاع بد نیست، اگر این تعرفه­ی گمرکِ موبایل را زیاد کنند، انبارهارا خالی می­کنیم در بازار ... الحمدلله آینده­ی بچه­ها هم تأمین می­کنیم با این چند آپارتمانی که داریم می­سازیم. یک قبر جابازِ دو متری هم مشهد نزدیک حرم آقا خریدم 80 میلیون... دیگر خیالم راحت است. نه؟!؟!

.

« ای شهید! تو راه خویش را در شنزارهای فکّه به خوبی یافتی و قدم در راه آن قافله­ی عشق نهادی و نهراسیدی ... بانگ الرّحیل حسین بن علی را لبّیک گفتی و روح آزاده­ات را از قیل و قال امثال منی رهانیدی... خوشا به سعادتت ای سید مرتضای آوینی، سید شهیدان اهل قلم...»

پی­نوشت: شادی روح شهدای دفاع مقدّس بالاخص نویسنده و متفکّر بزرگوار، سید مرتضی آوینی صلواتی بیدارکننده بفرستید...

پی نوشت دیگر: تمام قسمتهای برجسته شده (البته غیر از آخری) از فتح خون شهید آوینی است.

مکمّل:حدیثی شگفت از امام علی(ع):

جهادگری که در راه خدا به شهادت می­رسد، برتر از کسی نباشد که به رغم توانایی، دامن نمی­آلاید...

یاعلی

 

 

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 23:0 | لینک  | 

 

 

 

به سنه­ی 1366 شمسی در یکی از خانه­های تاریک و مرطوب رودبار متولّد شد. روایت است که 16 آذر به دنیا آمده لیکن پدر و مادرش با دوراندیشی، سجلدش را 2 روز زودتر گرفتند تا اگر روزی نظام عوض شد و دگراندیشان بر سر کار آمدند، فرزند دلبندشان را نسبتی با آن 3 قطره خون نباشد.- هرچند خود بعدها خلاف اینرا ثابت کرد!- شایع است که تبارش به میرزا کوچک خان جنگلی می­رسد، امّا خود به تأیید این فقره رغبتی نشان نمی­دهد.

   هنوز چیزی از حضور شیخ مصطفی حسن­پناه ملقّب به نجم­الدین در دنیا نگذشته بود که زلزله­ای عظیم رودبار را در هم می­کوبد. نقل است که پدر و مادرش مصطفی را دردستِ­خویش­داشته، خانه­ی ویرانه­شان را وا می­نهند و به خانه­ی یکی از آشنایان پدر در رشت، به نام «حاج حسن» پناه می­برند. اینگونه می­شود که شیخ ما مصطفی حسن­پناه نام می­گیرد.(!)

   در طفولیت استعداد چندانی از خود نشان نداد. مدّتی در نوجوانی، شیپورچیِ تیمِ ملوان بند انزلی بود تا روزی پیری او را بر حذر داشت و به علم و تفکّرش فرا خواند که «چیزی در تو می­بینم؛ زودا که نامت بر کوی و برزن این خطه­ی سبز طنین افکند». این سخن در او سخت مؤثر واقع گشت و زین پس در زیّ اهل فکر و دانش درآمد. آن سالها به تفکّر و تدبّر در قیل و قال این و آن پرداخت و آنگونه که خود می­گوید، رساله­ی گرانبهای «از قیل تا قال، از قال تا حال» استاد، محصول تعمّقات همان سالهای اوست.

   تحصیلات ابتدایی­اش را در رشت و در همان مدرسه­ی هوش­تیزان گذراند. برای ردگم­کنی مدّتی خود را به علم هیئت علاقه­مند نشان داد تا کسی ره به درون استاد نتوان بردن. زیرکی و هوشمندی­اش در سال سیم دبیرستان او را برآن داشت که دورخیزی برای دور زدن سدّ کنکور از طریق المپیاد فیزیک بکند. خداوند هم روی بنده­ی خوشحالش را زمین نمی­اندازد. زینرو شیخ، اندک­مدّتی سر خویش را در آن دوره­ی کذایی به طبیعیات و فیزیکی­جات مشغول می­کند، 40 روز و 40 شب. بعدها خود می­گفت که «لو لا تلک الدوره لَهلک المصطفی...»

   چندی نگذشت که پوزش خورد و با مدال برنزی دست از پا درازتر به ولایتش باز می­گردد. هرچند، از نظر همشهریها چیزی از ارزشهای شیخ کم نشده بود. تاجاییکه شایع است پیشنهاد مشاور جوان شدن شهردار منطقه 4 رشت بدو می­شود و شیخ با وارستگی خاص خویش، رد می­کند که «ما را به این تیله­بازیها چه کار؟»

   با حیلت و ترفند چند صباحی به کنکور و متعلقاتش پرداخت و حائز رتبتی شایسته شد و (متأسفانه!) مکانیک شریف را انتخاب کرد؛ شاید بتواند رؤیاهای کودکی­اش را جامه­ی عمل بپوشاند: زدنِ یک دهنه آپاراتی در محلشان به اسم سیروس قایقران!

   سال اوّل اطرافیان او را می­دیدند، در حالیکه لبهایش می­جنبید به ذکری، روز و شب. گویند آنبار که شیرین عقلی – که نخواست نامش فاش شود-  خطر کرده بود و گوش خود به دهان شیخ نزدیک کرده بود این بیت را از زبان او شنیده بود:

                   علم رسمی سربه­سر قیل است و قال  

                         نه از او کیفیتی حاصل نه حال  

   این ذکر بر زبانش بود تا اسفند ماه 84 شد و غائله­ی 22 اسفند. نقل است که شیخنا حسن­پناه را در حالیکه انگشت به دهان حیران بود، دیده­اند که می­دویده و بانگ می­زده: «در هنگام فتنه چون شتر 3ساله باش که نه پشتی دارد که بر آن بنشینند و نه پستانی که از آن بدوشند» و به سوی فرودگاه می­شتافته است.

   چندی نمی­گذرد که شیخ را این حس درمی­افتد که «نه!، مهندسی هم خوب چیزی است» و به همان علوم رسمی می­پردازد و اینگونه می­شود که در مقابل تعجب همگان معدل ترم سه­اش به نحو شگفت­آوری بالا می­رود.

   از آنروز تا به امروز اخبار ضدّ و نقیضی از او به گوش ما رسیده است. زمانی شایع شد که شیخ ما کلاس دکتر سعیدی را پیچانده و ساعت زمانش را به کار انداخته و یکروز به عقب رفته و نشریات موهن امیرکبیر را پخش کرده است. قضیه به همینجا ختم نمی­شود چون شیخ از یک وسیله­ی دیگری – از همانها که هرمیون هم داشت!- استفاده می­کند و همزمان در شریف و امیرکبیر، مزدورانه به قرائت بیانیه­هایی  (له یا علیه بسیج و انجمنش را نمی­دانم!) در مورد هتک حرمت ائمه و نشریات موهن و ... می­پردازد.

   هرچند شیخ، بدون ارائه­ی هیچ توضیحی در مورد اعمال فوق­الذکر، همین الآن، آزادانه مشغول نفس گرفتن در رشت و آماده شدن برای امتحانات است امّا حقیر سخن را همینجا کوتاه می­کنم و با همین یک جمله سخنم را به پایان می­رسانم:

شیخ ما هرچه هست امّا... همچو جنگلهای گیلان، سبز و باصفاست.

 

پی­نوشت: شیخ مصطفی می­تونی اینو با تأخیر هدیه­ی اول و آخر من برای همه­ی تولد­هات، تا امروز و از امروز به بعد، در نظر بگیری! خیلی کوچیکیم...

 

یاعلی

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 22:19 | لینک  | 

از آنجایی که از نظر من یکی از بزرگترین مشکلات خودم و دنیای اطرافم مسأله­ی اخلاقیات و معنویت است، - که قالَ رسول الله: «إنّی بعثت لأتمم مکارم الاخلاق» - زین پس می­کوشم که ذیل این موضوع آنچه به نظرم مفید می­رسد، به رشته­ی تحریر درآورم، انشاالله که خود نیز مورد عنایت پرورگار قرار گیرم و عطر کلام الهی بر جان و تنم بنشیند و عالمی کمتر بی­عمل باشم.

امّید که مورد نقّادی و اصلاح دوستان گران­مایه قرار گیرد.

 

روحانی عزیزی[1] در بیانات اخلاقی­اش می­گفت: « در زندگی هرچه توقّعتان از دیگران کمتر باشد کمتر می­رنجید. رنجش با توقّع نسبت مستقیم دارد»

   اگر کمی در احوالات و درونیات خویش غور کنیم صحّت کلام فوق را لمس خواهیم کرد. ناراحتی، غم، غصّه، دلخوری، رنجش، افسردگی و حالات مشابه از 2 دسته خارج نیستند. دسته­ی اوّل ناراحتی­هایی هستند که منشأ آنها را خودمان می­دانیم. آدمی از عمل و کردار خویش ناراضی است و این باعث ناراحتی او می­گردد. این نوع ناراحتی نه تنها مذموم نیست بلکه بسیار هم پسندیده است. در فرهنگ اسلامی تحت عناوینی چون بازخواست و مؤاخذه­ی خویشتن، خود متّهم­انگاری، محاسبه و ...مورد تأیید و تأکید قرار گرفته است. امام علی (ع) در فرازی از توصیف متقین در خطبه­ی همام چنین می­فرمایند:

«اعمال کمشان راضیشان نمی­کند و زیاد آن به چشم نمی­آید. مدام در کار مذمّت نفسند. متهمش می­کنند، گنهکارش می­شمرند و تأدیب و سیاستش می­نمایند. هراس­زده و بیمناک و ترس­آکنده­ی کردار خویشند. هرگاه کسی به ستایششان برخیزد، تعریف و تمجیدشان کند و نامشان را به نیکی و پاکی برد، ترس بر جانشان می­نشیند و خوف بر اعماق دلشان رخنه می­کند که: من بهتر از هرکسی خودم را می­شناسم و خدایم به من از من داناتر است.

خدایا! مرا بواسطه­ی آنچه می­گویند مگیر، به واسطه­ی گفته­های اینان عذابم مکن و برتر از گمانهای ایشانم قرار ده و آنچه را که از من نمی­دانند – عیوب نهانم را و لغزشهای نفسانیم را – تو خود بپوش و ببخشای.»

   این حالتِ حزن و اندوه و ناراحتی شیرینی گناه را از دل می­زداید و به توبه و نهایتاً پاکی دل منجر می­شود.

   عوامل دسته­ی دوم ناراحتی­ها همگی خارجی هستند. رنجش از اطرافیان، روزگار و حتّی خدا... ریشه­ی این رنجش­ها همانطور که روحانی عزیزمان گفتند، در برآورده نشدن توقّعات ما از سوی دیگران است. توقّعات زیاد و افراطیِ ما از پدر و مادر، برادر و خواهر، دوست، استاد، همکلاسی، راننده تاکسی و... زندگی را بر ما سخت و دشوار و گاهی همچون زهر می­کند. نتیجه­ی این رنجش­ها به صورت غر زدن، دیگران را متهم کردن و خود را بی­تقصیر دانستن، احساس درک نشدن از سوی دیگران و احساس مظلومیت و مورد اجحاف واقع­شدن همیشگی خود را نشان می­دهد. علاوه بر این توقّع و انتظار از دیگران باعث انفعال و تنبلی و از بین رفتن تواناییها و استعدادها می­گردد.

    در احادیث مؤمن را به چشمه و آفتاب تشبیه کرده­اند که کریمانه می­بخشند و چشم­داشت بازگشت ندارند. مؤمن منتظر خدمت دیگران نیست، همچون چشمه همه را سیراب می­کند و گاهی خود قطره­ای نمی­نوشد. (در اصطلاح برقی و مکانیکی می­گویند همه­ی خطوط جریان از چشمه خارج می­شوند امّا هیچ خطّ جریانی به آن ختم نمی­شود!) مؤمن منتظر نیست در ازای آنچه بخشیده چیزی بدست آورد. رحمت و کرم مؤمن پایان­نایافتنی است همچون خدایش.

   اگر چنین رویه­ای را در زندگی به کار بگیریم به یکباره دنیا برایمان گلستان می­شود. دیگر در زمین و زمان به دنبال مقصر ناکامی­ها نمی­گردیم، دیگر علّت دور از دسترس نیست. اینبار در خودمان به دنبال عیب و ایراد می­گردیم. دیگر اطافیانمان را با مطالبات ظالمانه­ی خویش نخواهیم رنجاند، چرا که توقّعی از کسی نداشته­ایم...

­خدایا از استغنا و کرم بیکرانت، اندکی، به قدر ظرفیت اندکم، در دلم قرار ده تا نگاهم را از دست و زبانِ غیر به سویِ عرش تو بازگردانم...

یاعلی



[1] حاج آقا فلّاح

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 21:1 | لینک  | 

«چندی پیش انتخابات شورای صنفی دانشجویان در دانشگاه ما برگزار شد. پس از رأی­گیری و اعلام نتایج، از آنجایی که در اسامی منتخبین دوستان طیف­های مذهبی­تر (به تعبیر دوستان بسیجی) به چشم می­خورد مشاجره و مجادلات جالبی در گروپ یاهوی ورودی­های 84 مکانیک بوجود آمد که مرا به فکر فرو برد.

   موضوع این جدل­ها بحث همیشگی بسیجی و انجمنی و سیاست­بازی و این حرفها بود...»

 

در این ۲ سال و اندی که در دانشگاه بودم همواره در حال بسط و جرح و تعدیل نظریات خود در مورد نسل خودمان و جایگاهمان در جامعه بودم.

مقاله ای که بخشهای اول آنرا دیدید تحلیلی نو است از اوضاع دانشجویان امروز و وارثان انقلاب فردا.

مسائلی که به خاطر انتخابات شورای صنفی در دانشکده ما اتفاق افتاد هم بهانه ای شد برای نوشتن هم نشانه ای بود که از دوران جدیدی خبر می دهد. دورانی که بازیگران اصلی آن نسل سومیها خواهند بود!

 

متن کامل مقاله را در سایت نظر سوم بخوانید

یاعلی

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 11:30 | لینک  | 

 

 

 «...ای مردم از علی به سوی دیگری گمراه نشوید، و از او روی برمگردانید و از ولایت او سرباز نزنید. اوست که به حق هدایت نموده و به آن عمل می­کند، و باطل را ابطال نموده و از آن نهی می­نماید، و در راه خدا سرزنش ملامت­کننده­ای او را مانع نمی­شود...

...ای مردم به خدا قسم پیامبران و رسولان پیشین به من بشارت داده­اند، و من به خدا قسم خاتم پیامبران و مرسلین وحجت بر همه­ی مخلوقین از اهل آسمانها و زمین­ها هستم. هرکس دراین مطالب شک کند مانند کفر جاهلیت اول کافر شده است. و هرکس در چیزی از این گفتار من شک کند در همه­ی آنچه بر من نازل شده شک کرده است، و هرکس در یکی از امامان شک کند در همه­ی آنان شک کرده است، و شک کننده درباره­ی ما در آتش است.

...ای مردم! علی را فضیلت دهید که او افضل مردم بعد از من از مرد و زن است تا مادامیکه خداوند روزی را نازل می­کند و خلق باقی هستند. ملعون است ملعون است، مورد غضب است مورد غضب است کسی که این گفتار مرا رد کند و با آن موافق نباشد. بدانید که جبرئیل از جانب خداوند این خبر را برای من آورده است و می­گوید: «هرکس با علی دشمنی کند و ولایت اورا نپذیرد لعنت و غضب من بر او باد» هرکس ببیند برای فردا چه پیش فرستاده است.

...پروردگارا به امر تو می­گویم: «خداوندا دوست بدار هرکس علی را دوست بدارد و دشمن بدار هرکس علی را دشمن بدارد، و یاری کن هرکس علی را یاری کند و خوار کن هرکس علی را خوار کند، و لعنت نما هرکس علی را انکار کند و غضب نما بر هرکس که حق علی را انکار نماید.» »

فرازهایی از خطبه­ی محمد(ص) در غدیر

 

داشتم به وجود خویش می­اندیشیدم. خداوند مرا در ایران از یک پدر و مادر شیعه و 1350 سال(شمسی) پس از رحلت پیامبر اسلام به دنیا آورده است.

وقتی خطبه­ی غدیر و قسمت­های قوق را می­خواندم داشتم به این فکر می­کردم که اگر من از یک پدر و مادر شیعه به دنیا نیامده بودم، آیا هیچگاه امکان داشت اینچنین علی را یاد کنم و منتظر ظهور فرزندش باشم؟ به راستی که این بزرگترین نعمتی است که به یک انسان می­تواند داده شود. درمیان این همه انسان چرا من و تو برگزیده شدیم که امروز، روزگاری که از اسلام جز سیاهی­هایی بر روی کاغذ باقی نمانده، خود را شیعه­ی علی بنامیم؟ چرا من و تو؟

   نمی­خواهم در مورد این بحث کنم که عدل خدایی چیست و بحثهایی از این قبیل. تنها یک سخن دارم. خداوند ما را شیعه آفریده. آن هم 30 سال پس از آغاز اولین حکومت شیعی در جهان. من و تو در روزگاری عجیب به دنیا آمده­ایم. روزگاری که شیعه پس از صدها سال فرصت پیدا کرده که خود را به جهانیان بشناساند. روزگاری که تمام ایدئولوژی های دیگر، تمام مذاهب دیگر و تمام راههای دیگر به انحطاط کشیده شده­اند. امروز تنها یک صداست که در برابر تمام قدرت­ها و ثروت­ها و کاخ­ها ایستاده است. صدایی که از غدیر خم آغاز شده و در راهروی تاریخ با صدای خمینی و یارانش درهم  پیچیده است.

   شیعه بودن امروز افتخار بزرگی است

   و مسئولیت بزرگی...

من و تو شیعه به دنیا آمده­ایم. نعمت پشت نعمت. مرا آفرید و مرا شیعه آفرید... حبّ علی را به رایگان در دلم نهاد... امّا من چه کردم؟ یادگار علی(ع) اعمال مرا صبح و شب می­نگرد و می­گرید: «نادانان و کم خردان شیعه و کسانی که بال پشه از دینداری آنان محکمتر است مارا آزردند»

همان امامی که پیامبر بزرگمان در چنین روزهایی، در خطبه­ی غدیر راجع به او چنین می­گوید:

 

«... بدانید که آخرینِ امامان، مهدی قائم ازماست. اوست غالب بر ادیان، اوست انتقام گیرنده از ظالمین.

اوست فاتح قلعه­ها و منهدم کننده­ی آنها.

اوست غالب بر هر قبیله­ای از اهل شرک و هدایت کننده­ی آنان.

بدانید که اوست گیرنده­ی انتقام همه­ی خونهای اولیاء خدا.

اوست یاری دهنده­ی دین خدا.

بدانید که اوست استفاده کننده از دریای عمیق.

اوست که هر صاحب فضیلتی را به قدر فضلش و هر صاحب جهالتی را به جهلش نشانه می­دهد.

اوست انتخاب شده و اختیار شده­ی خداوند.

اوست وارث هر علمی و احاطه دارنده به هر فهمی.

بدانید که اوست خبردهنده از از پروردگارش، و بالا برنده­ی آیات الهی.

اوست هدایت­یافته­ی محکم بنیان.

اوست که کارها به او سپرده شده است.

اوست که پیشینیان به او بشارت داده­اند.

اوست که به عنوان حجت باقی می­ماند و بعد از او حجتی نیست.

هیچ حقی نیست مگر همراه او، هیچ نوری نیست مگر نزد او.

بدانید او کسی است که غالبی بر او نیست و کسی بر ضد او کمک نمی­شود. اوست ولی خدا در زمین و حکم کننده­ی او بین خلقش و امین او بر نهان و آشکارش.»

 

خدایا توفیق شیعه بودن به ما دادی لیاقتش را هم به ما بده

عیدتان مبارک!

یاعلی

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 15:14 | لینک  | 

هر روز صبح سر راهم که می رم برای سوار شدن به تاکسی یه دکه ی روزنامه فروشی هست که معمولا هر چقدم که دیرم باشه چند دقیقه ای دمش وایمیسم و تیتر و موضوع مجلات تازه رو از نظر میگذرونم. اونم نه نشریات زرد بلکه نشریه های پر زرق و برق با تیراژ بالا.

  یکی از چیزهایی که توجهم رو تو این مدت جلب کرده عکس مجلات خانواده است. یکی دو سالی هست که این نشریات از عکس دخترای کوچیک برای روی جلدشون استفاده میکنن یکی از این عکسها رو که همین اواخر هم چاپ شده میتونین ببینین:

 

سردبیر تیز این نشریه سعی کرده اولین کسی باشه که عکسی از نوع خاصی از لباس خانم ها رو - البته خیلی نامشخص و در میان انبوه موهای این دختر کوچولوی از همه جا بیخبر- توی نشریش اونم رو صفحه اول تو سختگیری های شدید(!) وزارت ارشاد چاپ کنه و نشون بده که چقد شاخه!

اما این مسابقه ی جالب به همینجا ختم نمیشه. اصولا عکس های روی جلد مجله ی چلچراغ - که الحمدلله روند رو به فلانی رو داره طی میکنه! - همیشه روی بقیه ی رقبا رو کم میکنه و اجازه نمیده بقیه به گرد پاش هم برسن مث این شمارشون:

 اما پریروز بود که تو دکه مجله ای رو دیدم که با عکس غافل گیر کننده ی روی جلدش روی چلچراغم کم کرده بود:

 

 

تو رو خدا یکی به من بگه انگیزه ی سردبیر از همچین عکس روی جلدی چیه آخه...؟!؟!

(جا داره یه تشکر ویژه از وزارت ارشاد همینجا بکنم به خاطر تلاش طاقت فرسایی که برای پیاده کردن فرهنگ اصیل اسلامی در سطح جامعه انجام میدن!!!)

یاعلی

 

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 22:16 | لینک  |