اشاره: این مطلبی بود که در شماره دوم نشریه مهاجر با موضوع «فرهنگ عنصر حاشیه ای دانشگاه آموزش محور» منتشر شد. کل نشریه را از اینجا دانلود کنید.
۱) بر هیچ ناظر منصفی پوشیده نیست که فضای دانشگاهی کشور و در صدر آن دانشگاه مطرحی چون شریف طی دهه گذشته دچار «افول فرهنگی» بوده است. این افول فرهنگی بیش از آنکه اصلاحی کمّی و ناظر به پارامترهای دولتی امور فرهنگی از قبیل تعداد گروههای فعال و تعداد برنامههای فوقبرنامه دانشجویی باشد، اصلاحی کیفی و ناظر به ماهیت فعالیت فرهنگی دانشجویی در دهه هشتاد است. در واقع معنای فعالیت فرهنگی در یک دوره طولانی مدت از حیات دانشگاهی، مترادف با اموری جدی، آرمانگرایانه، دردمندانه، در نسبت وثیق با دغدغههای اجتماعی و توأم با فعالیت پرشور جمعی بوده است، امّا این تعریف امر فرهنگی در دورهای کوتاه به سرعت اما بسیار نامحسوس مبدل به وضعیت کنونی فعالیت فرهنگی شد، معنایی نوین از فعالیت دانشجویی فرهنگی که بهترین توصیف برای آن شاید «فعالیت فرهنگی فراغتی» باشد. فعالیتی حاشیهای، سرگرمیمحور و مبتنی بر سلایق و علایق تفنّنی افراد که در اوقات فراغت انجام میشود و هدفی جز تفریح، گذران فراغت و سرگرمی را دنبال نمیکند. مقایسه شکاف بسیار بزرگ این دو معنای مختلف از فعالیت فرهنگی در دانشگاه، اگر با قدم زدنی کوتاه در ساختمان فعالیتهای فوقبرنامه شهید رضایی یا اندکی حضور در گروههای فوق برنامه دانشکدهای همراه شود، معنای فاجعهآمیز عبارت «افول فرهنگی» را به خوبی نمایان خواهد کرد.
۲) عمدتاً چنین وضعیتی را در نسبت با شرایط کلیتر اجتماعی تحلیل میکنند، امّا آیا این افول فرهنگی تنها مولود رکود فرهنگی عمومی جامعه است؟ گرچه این نکته را باید پذیرفت که فضای فرهنگی دانشجویان به میزان زیادی از فضای عمومی جامعه تأثیر میپذیرد امّا گمان من بر اینست که «ساختار فعلی دانشگاه» عاملی تأثیرگذارتر بر بروز این شرایط است. در واقع تصور میکنم که در سالهای پیش از دهه هشتاد امواج خروشان بیرون از دانشگاه به قدری قدرتمند بودند که به عنوان نیرویی مختلکننده مانع از بروز فرهنگ واقعی و ذاتی دانشگاهی چون شریف میشدند و حالا در غیاب این نیروی خارجی مداخلهگر خیلی راحتتر میتوان پی برد که «دانشگاه شریف چگونه دانشجویی و چگونه فرهنگی به بار میآورد؟»
۳) تعارف نداشته باشیم. شریف دانشگاهی «علمزده» است. علمزدگی به قول جلال آلاحمد اینجا هم مثل وبازدگی و طاعونزدگی است. منظور من از علمزدگی اینست که شریف «تکبعدی» است و لاجرم «تکبعدیپرور». شریف به چیزی جز فرآیند روتین، منضبط و مشخص آموزشی ( و نه حتی پژوهشی) وقعی نمینهد و هرچیزی جز آموزش برای او موضوعی دسته دوم، فرعی، حاشیهای و زائد است. اصلاً شما همین اصطلاح «فوق برنامه» را نگاه کنید. برنامه یعنی آموزش و فرآیند خشک تعلیم و تعلم و فوق برنامه یعنی کشکولی از فرهنگ و هنر و دین و فلسفه و ورزش و ایدئولوژی و معنویت و موسیقی و خیلی چیزهای دیگر. اصلاً شریف از هرچیزی غیر از همان فرآیند علمی خیلی منظم و اتوکشیدهاش چندشش میشود، همه را مثل مشتی مواد آلوده جمع میکند در ساختمان مخصوصی و از هر فرصتی هم برای تجمیع بقیه گروههای آلوده در این خرده ساختمان منزوی استفاده میکند. به همین دلیل بود که قبلترها به این ساختمان شهید رضائی میگفتند یونیون (union) یعنی تجمع واحد مشتی چیزهای فوق برنامه که باید از اصل دانشگاه دور نگه داشته شوند. تصدیق خواهید کرد که اگر نبود همین یکی دوتا تشکل دانشجویی که آنها هم از بیرون به دانشگاه تحمیل شدند، اوضاع چقدر اسفبارتر بود.
همهی اینها یعنی فرهنگ و دغدغههای فرهنگی، موضوعی دسته چندم و زائد در شریف است. همین نگاه تحقیرآمیز به فرهنگ است که فعالیتهای فرهنگی، اجتماعی، فکری و سیاسی را تا حد «فوق برنامه»ی تفنّنیِ فراغتیِ معطوف به سرگرمی و تفریح تنزّل میدهد و از دانشجو میخواهد که موجودی چشموگوشبسته، ناآگاه، بیدغدغه و صرفاً علمی باشد و نهایتاً برای جلوگیری از افسردگی به او توصیه میکند به بعضی علاقههای فرعیاش مثل شعر و موسیقی و رمان توجه کند! بدا به حال این شعر و رمان و موسیقی!
۴) شریف دانشگاهی علمزده است، اما کدام قرائت از علم؟ علم مورد نظر شریف همانطور که در شماره پیش هم گفتیم، خودبنیاد، بدون مسئولیت اجتماعی و برج عاجی است. در واقع در شریف مهندسی را مثل فلسفه میآموزند! این بیاعتنایی علمی به دردهای اجتماعی، لاجرم به دانشجو هم منتقل میشود و او را به موجودی منزوی مبدل میکند که کل جهان خود را داخل دیوارهای دانشگاه میبیند. از این گذشته همین علم بیدغدغهی شریفی به شیوهای بسیار خشک و کلاسیک، نمرهمحور و فردگرایانه تدریس میشود، تا جاییکه امر مشتبه بر هرکسی مشتبه میشود که الگوی تعلیمش را از مدارس ریاضتی لیان شامپوی چین گرفته یا از دانشگاههای امریکایی که از لحظه اول دست دانشجو را در دست یک بنگاه پولدار تجاری-صنعتی میگذارند و فوق العاده بر نشاط علمی و کار جمعی تأکید دارند...؟!
۵) جامعه نیروی محرکه و جهت حرکت خویش را در دهه پنجاه از روشنفکران و روحانیان، در دهه شصت از مردم فداکار کوچه و بازار و در دهه هفتاد از احزاب سیاسی میگرفت و در همه اینها جای دانشگاه خالی بود، چرا که این دانشگاه بود که امام امّت آنرا «مبدأ تحولات» نامیده بود نه هیچ نهاد و گروه دیگر. دانشگاهِ امروز نه تنها از درون نمیجوشد بلکه در غیاب نیروهای فعال اجتماعی خارجی به رکود و رخوتی عمیق گرفتار آمده است. در این میان این ساختار واپسزدهی دانشگاهی است که چون زنجیری به پای غریق، امانِ دانشجویان آگاه نسل جدید را بریده است و عملاً بیمسئولیتی و خودخواهی را تجویز میکند و دانشجویانی را پرورش میدهد که هرآنچه نام فرهنگ و دین و تفکر و سیاست و درد اجتماعی را بر پیشانی دارد به چشم امری حاشیهای و زائد مینگرند. دانشگاه شریف نیازمند اصلاحاتی بنیادین در ساختار علمی و فرهنگی خویش است تا بتواند خود را با نیازهای امروز جامعه انقلابی ایرانی تطبیق دهد و جایگاه مؤثر خویش را در مشی کلی جامعه بازیابد.
یاعلی
مصطفی احمدی روشن، فرزندِ ناخلفِ دانشگاهِ بیآرمان
نقدی بر ایده «علم خودبنیاد»، به بهانهی یادداشت اخیر دکتر منصوری
متن زیر سرمقاله شماره اول نشریه فرهنگی انتقادی مهاجر است که به تازگی به همت چندی از دوستان تصمیم به انتشارش گرفتیم. موضوع شماره اول نقد علم خودبنیاد یا اصطلاحا علم لیبرالی است که تنها به تولید مقاله می اندیشد و با بی مسئولیتی مفرط اجتماعی مقدس مآبانه خود را مستقل از سیاست و جامعه معرفی می کند و فراتر اینکه به این استغنای خود هم می بالد. این نوشته گرچه برای دانشگاه شریف و مخاطب فنی نگاشته شده اما تصور می کنم به عنوان نقدی کلی بر نظام آموزش عالی خودبنیاد ایرانی در تمام دانشگاه ها و رشته ها موضوعیت دارد.
![]()
قریب به دو ماه پیش جناب دکتر منصوری، از اساتید فیزیک به نام دانشگاه و از معدود شریفیانی که علاوه بر فعالیت تخصصی خود، به موضوع اساسی «وضعیت علم در جامعه ایرانی» میاندیشد، یادداشتی در وبسایت شخصی خود منتشر کرد تا بار دیگر بر دغدغه همیشگیاش نسبت به وضعیت علم صحه بگذارد.
آنچه دستمایه این یادداشت و اعتراض این استاد بزرگوار قرار گرفته بود، «آیین نامهی جدید ارتقاء اساتید» که به تازگی از ویرایش «آییننامه پیشین ارتقاء»ی حاصل شده بود که در دهه هفتاد و توسط خود دکتر منصوری که در آن زمان مسئولیت معاونت پژوهشی وزارت علوم را به عهده داشت تدوین شده بود. آییننامهای که میتوان آنرا مهمترین عامل پیاده کردن الگوی «علم خودبنیاد» در دو دهه گذشته در ایران دانست.
«علم و دانشگاه خودبنیاد» در واقع همان الگوی ایدهآل علم و دانشگاه مورد نظر جناب دکتر منصوری و بسیاری از کسانیست که همواره از «رها کردن علم به حال خودش» و «واگذار کردن اداره علم به خود نهاد علم» دفاع میکنند. طرفداران ایدهی «دانشگاه خودبنیاد» معتقدند که علم در فرآیندی طبیعی و در میان جامعه علمی دانشمندان و بدون دخالت هیچ گونه عامل خارجی تعیینکننده بوجود آمده و چون فرآیندی کاملاً پاک و علمی دارد، محصولی مطلق، جهانشمول و بشری پدید میآورد. محصولی به نام «علم بینالمللی» که چون بنائی مشترک است که تمام دانشمندان و پژوهشگران ملتهای مختلف در اقصا نقاط جهان دست اندرکار ساختن و پیش بردن آنند. بنائی مشترک که همچون درخت بهشتی آرم سایت الزویر، در بانک مقالات جهانی ISI با مشارکت همه دانشمندان جهان آبیاری میشود و پرورش مییابد و تمامی بشریت را از ثمرات خود بهرهمند میکند.
در واقع آنچه معمولاً تحت عباراتی نظیر «حیطه علم حیطه سیاست نیست» مطرح میشود، تنها به معنای آشکاری که ابتدائاً به ذهن میآید یعنی «عدم دخالت قدرت در حوزه علم» نیست، بلکه فراتر از آن در چنین نگاهی هرگونه تصمیمگیری و تصمیمسازی در جریان حرکت علم مردود و منفور است. علم محصول تعاملات و رفتارهای کاملاً مستقل و مبرّا از انگیزههای اقتصادی و سیاسی و اجتماعی دانشمندان است و «علمیّت آن» وابسته به همین استقلال فرآیندهای علمی از دیگر بخشهای جامعه است.
امّا این همه ماجرا نیست و الگوی علم خودبنیاد یک سکّه دیگر هم دارد و آن عدم دخالت علم در سیاست و مسائل حاشیهای اجتماعی است. در واقع در چنین الگویی، علم دامن خویش را به مسائل حاشیهای ملوث نمیکند و با تعصّبی شدید بر کارعلمی مستقل خویش یعنی پژوهش و تحقیق شناختی پای میفشارد. دانشمند الگوی این نگاه کسیست که مستقل و مستغنی از جهان پیرامون خود به کار علمیاش مشغول است و تقدس علمورزی را به هیچ انگیزه و مقصود دیگری نمیآلاید.
چنین الگویی از علم به بهترین وجه در آییننامه ارتقاء اساتید پیشین متجلی بود، چه آنکه تدوین کنندهی آن از طرفداران پروپا قرص چنین نگاهی به علم بود. جناب آقای دکتر منصوری علم را مطلق و جهانی میداند و معیار ارزشگذاری اساتید و محققین را تنها در این میداند که تا چه حد توانستهاند که خود را با این درخت جهانی علم هماهنگ کرده، همت بیشتری در آبیاری و پرورش آن به کار گیرد. الگوی ارزشگذاری بر اساس تعداد مقالات ISI نهاد علم و دانشگاه را نهادی جهانی و مبری از جامعه محلی و بوم تلقی میکند که میباید تمام توجه و قصد خویش را معطوف به «وضعیت جهانی علم» کند و طبیعتاً هر آنکس که کمتر در خدمت این درخت جهانی باشد، ارزش علمی پایینتری دارد.
در یک کلام الگوی علم خودبنیاد که در فلسفه علم بعضاً «علم لیبرال» هم خوانده میشود، بسیار قداستگراست و با تأکید بر حفظ فاصله علم از محیط پیرامونی و انگیزهای غیرعلمی و غیرشناختی، دانشگاهها را به شعب متحد کلیسای جهانی علم مبدل میکند که رهروان و سالکان راه علم را به خود میخواند تا با اجرای مناسک علمی به ساحت درخت بزرگ علم مقربتر گردند و نشان معتبر «دانشمندی» را دریافت کنند.
با اینحال با تأمل بشتر درباره این نوع نگاه به علم و دانشگاه، بوضوح آشکار میشود که این «علم جهانی» بیشتر از آنکه «قداستگرا» باشد «مقدسنما»ست. الگوی علم خودبنیاد به زیرکی تمام عناصر اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و بصورت کلی تمام باورها و ارزشهایی که مسیرش را جهت میدهد انکار میکند و خود را مطلق معرفی میکند. بر تمام اهالی علمِ واقعگرا واضح و مبرهن است که درخت عظیم علم جز با مدد هزینههای هنگفت بنگاههای اقتصادی و سیاسی برپا و شکوفا باقی نمانده است. هزینههایی که با توجه به غلبه اقتصاد بازار آزاد در سرزمین مادر این علوم مدرن، جز با چشمداشت ممکن نیست.
از این گذشته نگاه به علم در سرزمین کانونی علم و فناوری و مقالات ISI ، امریکا، برخلاف ما به شدت پراگماتیستی و کارکردگراست و این بدین معناست که علم جز پارهای موهومات و یاوهها نیست مگر اینکه به کار آید. افسانهی علم واقعنمای مقدس برای شناخت جهان تنها افسانه دروغی است که در گوش کشورهای شرقی جهان سومی خوانده شده که ساده لوحانه ارزش علم را ذاتی و فدای علم شدن را سعادت میدانند و بنا به سنت عرفانی و فلسفی و الهیاتی خود تنها به دانستن و به حقیقت رسیدن یا به زبان عامیانهی ما به «باسواد شدن» میاندیشند و بیچارهها هیچ خبر ندارند که «شیر» را با «شیر» اشتباه گرفتهاند!
امّا آنچه بیشتر از همه ما را بر آن میدارد که این الگوی علم لیبرال را «مقدسنما» بخوانیم، انقطاع این نوع علم از ارزشهای انسانی، دینی و ملّی است. علم خودبنیاد زاهدمآبانه دامن خویش را از دردها و رنجها و گرفتاریهای انسانهایی که بیرون از حصار تنگ دانشگاه به ستوه آمدهاند، برمیکشد و خود را به امر والای علم مشغول میکند. دانشگاه خودبنیاد، دغدغه مردم داشتن، دغدغه عدالت و آزادگی داشتن و آرمان و هدف داشتن را به استهزا میگیرد و لحظهای تصور هم نمیکند که مسیر علم خویش را به سوی این مردمان بیچاره تغییر دهد، چه آنکه همگی خوب میدانیم که به مدد معیارهای موجود ارتقاء و ارزیابی علمی، استادی که خود را وقف اجرای دهها پروژه کاربردی و به قصد ارتقا صنعت ایرانی کرده یک هزارم آن استاد مقدسنمای دامن نیالودهای که حیات و معاش خود را شب و روز به امر مبارک «تولید انبوه مقاله» اختصاص داده است، اعتبار علمی ندارد.
علم خودبنیاد علم متعهّد را عار خود میداند و علم فارغ از دغدغهها و انگیزههای ملی و مذهبی و انسانی را افتخار خود. شاید بیراه نیست اینکه مصطفا احمدی روشن که همچون مجید شریف واقفی هنوز نگران این ملت و این آیین بود، راه ادامه تحصیل را انتخاب نکرد تا نومیدانه نشان دهد که انگار «شریف» دیگر جای «شریف واقفی»ها نیست. مصطفا فرزند خلف دانشگاه خودبنیادی نبود که تنها به مقاله دادن و ارتقاء علمی میاندیشد و تغییر راه خود به سوی «انرژی هستهای مورد نیاز ایران» یا «تولید ملی» را عار میداند و تماشای صنعت ایرانی عقبمانده و پرضرر، خراش هم بر بیآرمانی استوار دانشگاهی وارد نمیکند.
مصطفای شهید ما فرزند ناخلف این دانشگاه بیآرمان بود....
یاعلی
پی نوشت:
این هم لینک داونلود شماره اول نشریه مهاجر. این هم وبلاگ نشریه مهاجر
مردم پیشبینیناپذیر!
گفتاری درباره چرایی ناکارآمدی جامعهشناسی مدرن در تحلیل جامعه ایرانی
از چند وقت پیش که تردد صبگاهی و شامگاهی بزرگراه ارتش به برنامه تهراننوردی شصت کیلومتری هر روزهام اضافه شد، توفیق حاصل شد که روزی دو سه مرتبه با پدیده جالب (و البته کاملاً عادیِ!) حرکتهای مارپیچ بزرگراهی مواجه شوم. جایتان خالی همین یک هفته پیش هم جاده چالوس بودیم و همسفر عدادی از همین رفقای مارپیچباز. از همینجا بود که دلیل بروز این پدیده ذهنم را درگیر کرد.
نکتهای که بررسی این پدیده را برایم جالب میکند، عبور اراده ایرانی از سدّ دو مانع انسانشناختی و جامعهشناختی مهم برای تحقق این مقصود بزرگ است. مانع انسانشناختی اوّل «ترس از مرگ» است. خب برای هر طفل صغیری هم بارز است که سبقت گرفتن سرِ پیچ آن هم در جاده چالوس آن هم در عید و شلوغی جاده، احتمال تصادف قابل توجهی دارد. انعکاس مکرر خبر میزان بالای کشتههای تصادفات هم جای شک و شبهه نمیگذارد که اراده ایرانی با اشراف کامل به خطرات جانی اقدامِ خاص خود در جاده به انجام آن مبادرت میورزد. به این ترس از مرگ باید اضافه کنید عوامل انسانشاختی دیگری را مثل ترس از صدمه دیدن عزیزان، ترس از جراحت، ترس از خسارت و... که خب طبیعتاً همگی تسلیم محض تصمیم ایرانی میشوند و خللی در اراده آهنین او ایجاد نمیکنند!
امّا مانع جامعهشناختی دوم «قانون اجتماعی» است. در ایران ما عادت داریم که توان بازدارندگی یا اعمال فشار قوانین را به همان مبنای انسانشناختی آنها احاله میدهیم و حال آنکه قانون اجتماعی مستقل از اثر فردی آن خود در جوامع توسعهیافته موضوعیت دارد. منظورم اینست که ما انتظار داریم که جریمه به واسطه ضرر مالیاش بتواند رفتارهای رانندگان را کنترل کند و معمولاً همین تحلیل را درباره چرایی تبعیت محض مردمان اروپا و امریکا از قانون عنوان میکنیم، ولی به این نکته توجه نداریم که علت قانونگرایی کامل آنها از قوانین نه محاسبه دائمی سود و زیان شخصی بلکه بواسطه «عظمت جامعه» نزد آنان است. مفهومی که شاید نزد ما ایرانیان بخوبی فهم نشود.
«جامعه مستقل از سود و زیان شخصی افراد باید تبعیت شود.» این اصلیست که سابقه لااقل دویست سالهی مدنیت و شهروندی مدرن در لایههای زیرین فرهنگ مدرن نهادینه کرده است. جامعه برای شهروند جامعه مدرن همان مادر طبیعت برای کشاورزان بتپرست و همان خدای قادر برای موحدان دیندار است که همه چیزش در دستان اوست. دوستی از سفری در امریکا برایم نقل میکرد از همسفرش که وقتی از او خواست که دینش را معرفی کند او بواسطه قانون منع تبلیغ ادیان در امریکا ممانعت میکند. یا خیلی از ما داستانهایی شنیدهایم از عدم استفاده خودمختار غربیان از دارو ولو در حال مرگ باشند، یا مراقبتهای ویژهای که از کودک بخاطر دخالتها و نظارتهای دولت بر خانوادهها به عمل میآورند. این حضور همیشگی و سایهگستر جامعه حتی در روابط شخصی، شما را یاد تصویر ما از حضور خدا نمیاندازد؟
حضور سنگین جامعه مدرن و سلطه آن بر قلب و روح و ذهن و رفتار شهروندان جامعه مدرن مطلب تازهای در عرصه جامعهشناسی و فلسفه نیست و مباحث متفاوتی را له و علیه خود برانگیخته است. از میان اصلیترین موافقان و تئوریسینهای این وضعیت میتوان دورکیم را نام برد که «پرستش جامعه» را تنها راه جلوگیری از فروپاشی جامعهی نوپای مدرنی میداند که مرجعیت خدا را در امورات اجتماعی از دست داده است. از همین روست که او آموزش و پرورش سکولاری را پیشنهاد و پایهریزی میکند تا همه شهروندان از کودکی اجتماعی شدن یا تبعیت بیچون و چرا از جامعه را بیاموزند تا به این ترتیب خلأ ناشی از کنار رفتن مسیحیت از متن جوامع غربی به نحوی سکولار پر شود.
امّا در سوی دیگر عرصه فکری مدرن، چهرههای برجستهای را میبینیم که این سلطه سنگین جامعه بر انسان را بزرگترین بلا و بحران جوامع غربی قلمداد میکنند. مارکس جامعه سرمایهداری را نظامی سرکوبگر و ازخودبیگانهکننده میداند که فردیت و ابتکار عمل کنشگران را نابود میکند. وبر جامعه مدرن را در نبود ادیان معنابخش، قفسی آهنین میداند که انسانها را در خود منحل کرده و با سلب قابلیت تأمل در اهداف و ارزشها، آنان را به اجزاء بیارادهای مبدل کرده که به چیزی فراتر از بهبود وسائل در چارچوبی از پیش تعریف شده و معین نمیاندیشند. شاید بتوان گفت که حتی نیهیلیسمی که نیچه و هایدگر در جوامع اروپایی تشخیص میدهند چیزی جز همین سیطره رخوتآور جامعه بر انسان و سرکوب کنشگر آزاد نبود، وضعیت پر رنجی که هایدگر میپنداشت با ظهور هیتلر در آلمان به پایان رسیده است. همین انتقاد اساسی در میان متفکران مکتب فرانکفورت، هورکهایمر، آدورنو و مارکوزه است که به تدریج پرورش مییابد و زمینهساز شورشهای دانشجویی دهه 60 امریکا میگردد.
با این همه در ایران اینطور نیست، یعنی ایرانی هنوز مطیع جامعه نشده است. فکر میکنم بهتر است بگوییم «خوشبختانه» اینطور نیست و نه «متأسفانه»! در واقع میخواهم این حرف به ظاهر عجیب را بزنم که قانونگریزی در ایران بر خلاف تصور، یک شاخص مثبت است و نشان از یک جامعه سرزنده دارد و نه یک شاخص منفی. قانونگریزی ایرانی که ناشی از عدم نهادینه شدن جامعه بر فراز قلب و ذهن شهروندان است، نه از دیدگاهی شرقشناسانه برآمده از سابقه اندک مدنیت و شهرنشینی در ایران، بلکه به واسطه سابقه اندک «مدنیت سکولار» در ایران است. مدنیت سکولاری که به اذعان عده زیادی از متفکران غربی خود کشنده انگیزهها و نابودکننده حرکتهای بدیع و شالودهشکن است.
کنشگر ایرانی همانطور که در آغاز این مطلب و در مثال آن پدیده مارپیچبازی در بزرگراه گفتم، از دو سدّ انسانشناختی و جامعهشناختی گذر کرده است. این دو سدّ را شاید اگر بخواهیم به زبان تخصصیتر برگردانیم باید اصطلاحاتی را از لوکاچ وام بگیریم و بگوییم طبیعت اوّلی و طبیعت ثانوی. در واقع انسانی که در پایینترین مرتبه اراده است، مطیع غریزه یا طبیعت اولی خویش است. همان چیزی که خیلی از ما در مواقع بحرانی زندگیمان مثل حالت خشم یا خوشی به آن بازمیگردیم. امّا طبیعت ثانوی همان جامعه است که در مرتبهای بالاتر رفتار و افکار ما را شکل میدهد. طبیعت ثانوی از همان آغاز تولد همچون طبیعت اولی ما را در برمیگیرد و استمرار حیات ما در میان باقی انسانها تضمین میکند. بر خلاف تصور موجود جامعه به شیوهای مکانیکی و با فشار هنجاری و مستقیم دیگران یا با همجهی رسانهای اعضای خود را نمیسازد بلکه به شیوهای کاملاً ضمنی و انضمامی و تدریجی انسان را قالببندی میکند. به قول بوردیو جامعه مانند میدان بازی فوتبال است که حتی اگر هیچ کسی درباره قواعد و اهداف بازی برای تو توضیح ندهد، اولین باری که وارد این میدان شود کاملاً بر اساس همان قواعد میاندیشی، تحلیل میکنی، قضاوت میکنی، رفتار میکنی و حتی تغییر مسیر میدهی. بهترین شاهد این مطلب خودتان هستید اگر یکبار از منظری بیرونی تصمیمات مهم زندگی خود مثل انتخاب رشته و دانشگاه، انتخاب همسر، انتخابهای سیاسی، انتخاب شغل و....، نوع معیارها و تحلیلتان از گزینههای موجود را مرور کنید تا میزان تأثیرپذیری اجتنابناپذیرمان از جامعه اطراف مشخص شود.
به همین دلیل است که بسیاری از آدمها تا آخر عمر در همه تصمیمها در چارچوب قواعد تعیین شده طبیعت اولی و ثانوی باقی میمانند و عده دیگری مینشینند و همین انسانها را فرمولیزه و تئوریزه میکنند. انسان فرویدی و انسان آدام اسمیتی در روانشناسی و اقتصاد تا آخر عمر درگیر طبیعت اولی خویش است و انسان مارکسی و انسان دورکیمی تا آخر درگیر طبیعت ثانوی خویش. امّا انسان آزاد از این دو فراتر میرود و به حوزه کنش آزاد عقلانی و مختار میرسد. اینجاست که میتوان گفت کنشگر ایرانی غیرقابل پیشبینی میشود!
شاید همین تن ندادن ایرانی به مدنیت سکولار و آزادی فکر و عمل اوست که میشل فوکو را در سال 57 به تحسین انقلاب ایران واداشته تا آن جمله معروف را بگوید: «ایران روح یک جهان بیروح است». در واقع اینکه انقلاب ایران در چارچوب هیچیک از نظریات انقلابهای مدرن قابل تحلیل نیست، دقیقاً به همین دلیل است که تاریخ شیعه تاریخ کنش آزاد و مختار است، نه کنش معین برآمده از اوضاع اجتماعی. جامعهشناسی و بصورت کلی علوم انسانی مدرن تنها میتواند انسان گرفتار در چنبره طبیعت اولی و ثانوی را تحلیل کند و حال آنکه تاریخ اسلامی و تاریخ شیعی تاریخ عملگرایان آزاد است، نه تاریخ مشیتگرایان و اجتماعگرایان منفعل.
منطق تحلیل ایران و ایرانی منطقی فراتر از جامعهشناسی است. دستگاه تحلیل مورد نیاز برای فهم ایران دقیقاً از همانجایی آغاز میشود که جامعهشناسی کلاسیک در وبر به پایان میرسد و آن عبور از جهان هستها و علیتهای طبیعی و ورود به جهان ارزشها و علیتهای اختیاری و اعتباری انسانهاست. جهان کنشگران مختار و فراتر از چارچوب طبیعت اولی و ثانوی. دقیقاً در همین فضای حرکتهای اجتماعی است که عنصری به نام «رهبر» یا «امام» موضوعیت مییابد. در جامعه مدرنی که انسان مستحیل در اجتماع است، تمام علیتها طبیعی است و کنشگر حضور ندارد: تضادهای اجتماعی یا فشارهای اقتصادی به شورش میانجامد. امّا در جهان کنشگران آزاد آن فرد رهاشده و جلودار است که برجسته میگردد و باقی مردمان را به دنبال خود میکشد. در این فضاست که ایدههای پیشرو و گفتمانهای انقلابی مطرح میگردند و «امام» بر صدر حرکت انقلابیون مینشیند. به همین دلیل است که جامعه ایرانی برای جامعهشناسی که در منطق مدرن میاندیشد پیشبینیناپذیر و برای رهبری که خود در متن این جامعه و بر فراز آن نشسته است مثل روز روشن قابل پیشبینی است.
در ایران، هنوز هم رایحه آن روح جهان بیروح به مشام میرسد...
یاعلی
سال نو مبارک!

بعد از «انتحار سیاسی اصلاحات» در انتخابات ریاست جمهوری دو سال پیش، تصور میکردم که حالا بعد از سالها و به واسطه یک رقابت غیرساختارشکنانه، امکان پیشرفت گفتمان انقلاب در حوزه سیاست ایرانی بوجود آمده است. با اینحال همان اولین نشانههای اوضاع گروهبندیهای انتخابات مجلس نهم کافی بود تا همگان به خوبی پریشان بودن این رؤیای خام را دریابند.
واقعاً فلسفه تشکیل این دو جبهه کذایی «متحد» و «پایداری» چیست و آیا تشکیل این دو جبهه را نمیتوان نوعی «انحطاط گفتمانی در حوزه سیاست» تعبیر کرد؟
جبهه متحد همانطور که از نامش برمیآید در صدد «اتحاد در میان تمام اقشار اصولگرا»ست. امّا همانطور که رسایی به حق میگوید باید پرسید «وحدت برای چه؟»
تشکیل جبهه وحدت نوعی تاکتیک انفعالی اصولگرایان در برابر احزاب متعدد اصلاحطلب بود که تاکتیکی پیشاهشتادوهشتی یا پیش از انتحار سیاسی اصلاحات است. اصولاً ائتلاف و وحدت در انتخابات پارلمانی وقتی انجام میشود که مجموعه گروههای متفاوت ولی همسو در برابر یک یا چند جبهه قدرتمند دیگر قرار میگیرند و لاجرم ملزم به کنار گذاشتن ممیزات و اهداف و اصول متفاوت و ایستادن بر مواضع مشترک میگردند، امّا در شرایطی که هیچ رقیب ویژهی غیر اصولگرایی وجود ندارد، آیا تشکیل جبهه متحد اصولگرایان مضحک نیست؟
از سوی دیگر جبهه پایداری «انقلابیتر» بودن خودشان و «کمتر انقلابی بودن» متحدین را به عنوان دلیل انشعاب خویش یا در واقع محور هویتی خود عنوان میکنند. این ادبیات در واقع یادآور ادبیات سیاسی دهه شصت انقلاب است که جناح چپ خود را انقلابی میدانست و جناح راست را به غیرانقلابی بودن و حتی مصداق اسلام امریکایی بودن متهم مینمود. اول اینکه میان «سکوت در فتنه» و «اخراج از قطار انقلاب» فاصله بسیار است. گرچه سکوت در فتنه یک نشانه است، امّا یک نشانه مطلق نیست و باید احتمال خطا، غفلت و پشیمانی را هم در نظر گرفت. آیا به محض یک گناه –ولو گناهی بزرگ و بدون ندامت- امکان قضاوت منفی درباره مجموعه ارزشها و بیشنها و افکار و عقاید یک نفر ممکن است؟
ثانیاً بر فرض هم که عدهای «ساکت فتنه» بودند و برای ما به هر دلیلی محرز شده که ایشان منافق و دشمن پنهان انقلابند، باز هم دلیلی برای طرد و صفبندی و برچسب زدن و تلاش برای تبدیل اینها به یک گروه معارض جدید وجود ندارد. نکته بسیار اساسی تفکیک دو موضع «فلسفی» و «اجتماعی» است. یعنی اینکه چنانچه بصورت فلسفی و نفس الامری هم محرض باشد که کسی منافق یا حتی کافر است باز هم در سلوک عملی عینی اجتماعی شیوه برخورد نه تنها نباید با طرد و توهین و فاصله گرفتن عجین شود، بلکه باید مدارا و تغافل و اعلام همبستگی (ولو صوری) در دستور کار قرار گیرد تا هم شیوع نفاق کنترل شود و هم دودستگی جامعه. تصور میکنم در سیره نبوی هم تفاوت بسیار است میان شرح فلسفی نفاق و آثار و اوصاف منافقین در قرآن و برخورد عینی و اجتماعی پیامبر با آن عده. گمان میکنم در موضع برخورد باید مصالح بیشتری را در نظر گرفت.
از سوی دیگر بخش عمدهای از دعوا هم نه بر سر سکوت در فتنه (که معیاری اساسی و راهنما و پرمعنیست)، بلکه بر سر تخلفها، اشتباهات، لغزشها و نهایتاً انحرافات افراد است. این واقعاً ناراحتکننده است که چنین مواردی معیار گروهبندی و هویتیابی عدهای اصولگرا در برابر عده دیگری اصولگرا شود. بیشتر به نوعی فخرفروشی و به رخ کشیدن ایمان و عمل دینی میماند. تصور بکنید چقدر مضحک و اسفبار است این صحنه که عدهای از مؤمنان خود را به اعتبار «عدم کاهلی در نماز اول وقت» از صف دیگر مؤمنان جدا کنند و دعوی زعامت امت را پیدا کنند.
جبهه پایداری به اعتقاد من دچار خلط دو مقوله «اسلام و ایمان» است. یعنی همان تفکیک دو موضع فلسفی و اجتماعی دینداری اما اینبار در فضای سیاست. ایمان همچون انقلابی بودن مقولهای باطنی است و مراتب آسمانی مؤمنان نزد خدا را میرساند امّا معیار زمینی مناسبات امت اسلامی، بر اساس مسلمان بودن است. اصولگرائی و ولایتمداری ولو به صورت لسانی در نسبت با جوهر اخلاقی و گفتمانی انقلاب، همچون اسلام آوردن ظاهری در نسبت با جوهر ایمانی دین است. مگر در میان مؤمنان بلندمرتبه نبود تفاوت ایمان که رسول خدا میگفت اگر ابوذر از درون سلمان آگاه میشد او را میکشت؟ انقلابی بودن هم مراتبی پنهان و باطنی دارد که خود را نه با هیاهو و اعلامیه و گروهبندی که در عمل اجتماعی و سیاسی نمایان میکند.
همه اینها برآمده از عقبماندگی سیاسی ماست. صحبت از عقبماندگی سیاسی را تنها امروز و پس از پایان «ارتجاع سیاسی اصلاحات» میتوان مطرح کرد. اکنون که دعویهای ارتجاعی «بازگشت به حاکمیت طاغوت» به ظاهر مصلحین مدرن با «انتحار سیاسی» ابلهانه و کمخردانه آنها در انتخابات ریاست جمهوری 88 در زبالهدان تاریخ انعکاس یافته است. عقبماندگی سیاسی ما از این بابت است که به جای پیشبرد گفتمان انقلاب و توسعه آن در عرصههای اقتصاد و آموزش و صنعت و علم و فرهنگ و سیاست و تشکیل احزاب منسجم و مبتنی بر کادرهای انقلابی کارآزموده و رقابت بر سر حداکثری کردن خدمت و تحقق انقلاب، یا محافظهکاری و حفظ بوروکراتهای کهنهای چون باهنر را پیگیری میکنیم و یا با ادبیاتی رادیکال و شبه کمونیستی از تصفیه و خالص سازی پوچ و بیهدف نیروها دست میزنیم و در واقع عرصه سیاست اسنانی را با صحرای محشر الهی اشتباه میگیریم.
در نهایت باید بگویم که خود بشخصه افراد جبهه پایداری را آشناتر و هماهنگتر با گفتمان انقلاب میدانم و همه آنچه گفتم درباره منش سیاسی ایشان بود. با اینحال معلوم نیست که چه زمانی از «فهم انقلاب به مثابه الک» دست برخواهیم داشت تا قدمی جدید به سوی رهبری که از فرسنگها جلوتر، ما را فرامیخواند برداریم....
یاعلی
آنتونی گیدنز جامعهشناس مشهور انگلیسی و تئوریسین حزب کارگر جدید انگلیس و رئیس سابق مدرسه اقتصادی لندن LSE در دغدغههای متأخر خویش به مسأله «جهانی شدن» تعلق خاطر دارد. در کتاب «جهان رهاشده» که مجموعه سخنرانیهای او در حدود ده سال پیش است، او از نظریهی «جهانی شدن بازار و اقتصاد و پایان دولت-ملت» که متعلق به اندیشمند ژاپنی کنیچی اومای است، دفاع میکند. از نظر او بازار آزاد جهانی مرزهای ملی را در نوردیده و مناسبات اقتصاد آزاد میان شرکتهای تجاری بزرگ آنچنان فراگیر و جهانی گشته که تا چندی دیگر واحدی به نام دولت-ملت به عنوان بازیگر عمده جامعه جهانی وجود نخواهد داشت. گیدنز گرچه هنوز قدرت دولت-ملت را به واسطه توان سرزمینی، ارتشی و توان قانونی آن پررنگ میداند اما در مجموع با نظریه اومای همدلی میکند.
همانطور که بوضوح از این نظریه برمیآید صحبت از حاکم شدن مطلق مناسبات «بازار آزاد» بر جهان است و بازیگری شرکتهای چندملیتی عظیم به جای دولتها. حداقلیترین نکته این فرآیند در هم شکستن هویتهای ملی و فرهنگهای محلی و جایگزین شدن خردهفرهنگهای فردی، انتخابی و کالاییشده به جای آنست. یعنی افراد به جای آنکه خود را درون یک کشور و با ملیتی خاص بشناسند به عنوان یک فرد آزاد درون سیستم اقتصادی و با علایق فرهنگی، اقتصادی ویژه خود، هرگونه که بخواهد هویت، شخصیت و سبک زندگی خویش را شکل خواهد داد. منتها تمرکز بحث من در اینجا این معضله هویتی و قضاوت درباره آن نیست.
مسألهی اصلی من واکاوی پدیدهای به اسم «سازمان یا بنگاه اقتصادی» است که به نظر میرسد با سرعت رشد زیادی در حال توسعه قلمرو خویش در حیات بشری است. مسأله مورد نظر من تفکیک دو نوع نظام رفتاری و کنش انسانی است: «زندگی در جامعه» و «زندگی در سازمان اقتصادی»
به صورت تئوریک و در معنای مدرن آن «زندگی در جامعه» همان چیزی است که ایدهی دموکراسی و جامعه مدنی اساساً معطوف به آنست. نظام کنش ما در «زندگی در جامعه» و قواعد، محدودیتها، و مطلوبیتهای این کنش بسته به نوع جامعه و تعریفی است که ما از جامعه، ارائه میدهیم. این دقیقاً همان حوزهایست که به واسطه مطالبه اساسی «آزادی» در جهان مدرن، نقطه عزیمت مباحثات بسیاری در علوم اجتماعی و سیاسی بوده و مفاهیم مهمی چون «دموکراسی» و «جامعه مدنی» معطوف به آن مطرح گشتهاند. بطور خلاصه یک فرد مدرن در جوامع مدرن در «زندگی خود در جامعه» انتظار دارد که هرطور که میخواهد بیندیشد، بپوشد، سخن بگوید، ارتباط بگیرد، معامله کند و .... از سوی دیگر نوع کنش در «زندگی در سازمان اقتصادی» اساساً متفاوت است. یک فرد مدرن در یک سازمان بوروکراتیک اقتصادی ملزم است که به تمام خواستههای کارفرمای خویش گوش بسپارد، رفتارهای خود را بر اصول و آییننامههای سازمان منطبق کند، وقت خویش را به تمامی در اختیار رؤسای خود قرار دهد و هرگز به امورات شخصی خود نپردازد و تا جای ممکن برای ارتقاء عملکرد خود در راستای مطالبات بالادستیهای خود بکوشد. در یک کلام «سلسله مراتب» و «رفتار تنظیمشده» دو عنصر اساسی «زندگی در سازمان اقتصادی» است.
لابد به خوبی متوجه تفاوت در این دو نوع رفتارهای «موجه و مشروع» مدرن شدهاید. یکی نهایت بندگی و بردگی و وادادگی انسانی و دیگری نهایت بیحد و مرزی و طلب آزادی و البته هر دو مطلوب دیدگاه مدرن. پیش از ادامه تحلیل بد نیست بپرسیم که اصولاً چه بخشی از یک زندگی معمولی درون یک بنگاه اقتصادی اتفاق میافتد؟ اگر از آن دیدگاه تئوریک «دموکراسی و جامعه مدنی» فرود بیاییم و به عینیت جوامع نگاهی بیندازیم به خوبی مشهود است که 1)محوریت اقتصاد در جامعه مدرن و 2) گسترش طولی و عرضی شرکتهای تجاری فضایی بوجود آورده که بخش عمدهای از زمان شهروند یک جامعه مدرن در بنگاه اقتصادی میگذرد و باقی زمان او هم در خانه و نهایتاً قلمرو سومی فارغ از این دو که بشود نام جامعه یا حوزه عمومی برآن نهاد وجود ندارد. البته تطبیق این اوضاع بر کشور ما شاید همین حالا معنادار نباشد، چرا که هنوز بخش عمدهای از اقتصاد ما سنتی و صنفی است و هنوز دولت و ادارات حجم بالایی از فضای جامعه را اشغال کردهاند و عملاً افراد یا کارمند دولتند و یا فعال خردهپای خدماتی و تجاری. با اینحال چشمانداز جهانی شدن ادغام ایران را هم در اقتصاد جهانی اجتنابناپذیر میداند.
امّا پرسش اصلی من اینست که چرا در جامعه دموکراتیکی که اینهمه بر آزادی در فکر و عمل تأکید میگردد، یک نظام سلطه بوروکراتیک و تمامیتطلب –که بخش عمدهای از فضای اجتماعی یک جامعه توسعه یافته را اشغال میکند- مشروعیت مییابد؟ این دوگانگی در انتظارات و توقعات که عملاً دو جهان متفاوت، یکی آزاد و یکی سلطهگر، را در حیات اجتماعی شهروند مدرن ایفا میکند، چگونه قابل توجیه است؟
از سوی دیگر، علاوه بر این ارزشگذاری دوگانه در نوع کنش، تفاوتهای اساسی در نوع مدیریت، ساختار مدیران، نظام تصمیمگیری، توزیع درآمد و موارد متعدد دیگری میان «زندگی در جامعه دموکراتیک» و «زندگی در سازمان اقتصادی» وجود دارد که پرسش فوق درباره آنها هم مطرح است. مثلاً اینکه چرا مدیران جامعه باید با انتخابات مردمی انتخاب شوند و مدیران اقتصادی از پیش مالکند و باقی مدیران منصوب آنها. یعنی عملاً نوعی امپراتوری یا سلطنت درون یک بنگاه اقتصادی حاکم است. یا دیگر اینکه دولت یا ریاست جامعه در قبال مردم مسئولیتهای متفاوتی چون آموزش و امنیت دارد، ولی ریاست سازمان اقتصادی هیچ مسئولیتی در این قبال حس نمیکند و ...
سؤال اساسی اینجاست که چرا افراد در یک سازمان اقتصادی به راحتی میپذیرند که یک آقا بالاسری دارند که تمام سخنانش حجت است و آنها مطیع اویند ولی در جامعه اینطور نیست؟ چرا یک فرد مدرن انتظار ندارد که ریاست یک سازمان اقتصادی بر اساس انتخابات و بصورت دموکراتیک انتخاب شود و همه رؤسا را به رسمیت میشناسد ولی انتخابات آزاد برای انتخاب دولت و... برای او بسیار مهم است؟ از همه مهمتر چرا یک فرد مدرن در جامعه به دنبال یک زیست آزاد و دلبخواه است اما در محیط سازمان اقتصادی هرگز چنین انتظاری ندارد و به سرعت به وظایف ازپیش تعیینشدهاش میپردازد؟
پاسخ اینجاست که جامعه مدرن بنا به تاریخ، تفکر، جهانبینی و ارزشهای خاص خود مسیری را پیموده که تمرکز فعالیت اجتماعی اکنون در شرکتهای خصوصی تجاری است. جامعه مدنی آدام اسمیتی که در واقع بنای جامعه بر بنیاد اقتصاد است، چنین اقتضا میکند که عملاً نبض جامعه در بنگاههای اقتصادی بتپد و جامعه تنها به یک بازار بزرگ مبدل گردد. اهمیت مباحث دموکراتیک و مطالبات روشنگرانه مدرن به اندازه رفتارهای حاشیهای افراد در صحن بازار است و به مناسبات درون مغازهها توجهی ندارد. حتی اگر بدبینانه بنگریم میتوان چنین گفت که همه مباحثی که درباره آزادی اجتماعی دموکراتیک افراد مطرح میگردد، تنها حربهای برای مصرفگرایی حداکثری افراد است تا با فراغ بال آن چند درصد زمان خارج از مشغولیت اقتصادیشان را در خانه و آخر هفته، بدون دغدغه خاطر، به ولخرجی و مصرف معطوف شود.
به همین دلیل است که در جامعه مدرن فاشیسم امکان ظهور مییابد. فاشیسم در واقع گسترش منطق سازمان اقتصادی به کل جامعه است: تبدیل جامعه به یک ماشین اجتماعی بزرگ که میتوان با سلسله مراتب و قواعد منظم آنرا معطوف به اهداف و آرمانهای ملی برنامهریزی کرد. جالب اینجاست که هیتلر هم از انتخابات سربرآورد و در واقع نماد آرمانهای ملت آلمان بود. به همین دلیل است که روشنفکران دستراستی و لیبرال مدرن تلاش میکنند که فضای عمومی جامعه را به خوبی با مباحث دموکراتیک و آزادیخواهانه زینت دهند و معضلات برآمده از یک جامعه رخوتزده بی تحرک را به درون بنگاههای اقتصادی عقب بزنند. لب کلام اینکه جامعهای که شهروندانش به دنبال خوشگذرانی و آزادی و رفتار دلبخواهی باشند تحرک نخواهد داشت و بلافاصله سقوط میکند. هر جامعهای نیاز به تحرکِ معطوف به پیشرفت و اهداف عالیه دارد، امّا در جامعه مدرن این نه فرد است که واحد فعال کنش است و نه جامعه، بلکه سازمان اقتصادی است و اوست که محل انباشت ارزشها و بیشنها و مناسبات اساسی اجتماع مدرن است.
اما نتیجهگیری نهایی: گیدنز میگوید زمان پایان دولت-ملتها فرا رسیده و اینک دوره فعالیت بلامنازع سازمانهای اقتصادی در عرصه جهانی است، تا جاییکه دیگر با شهرهای متعلق به سازمانها با هزاران کارمند و کارگر روبرو خواهیم گشت، گو اینکه همین امروز هم درآمد بسیاری از کمپانیهای عظیم چندین برابر بسیاری از کشورهای دنیاست. این وضعیت نوید حداکثر ادغام حیات بشری در «حیات سازمانی» است. با قدرت گرفتن شرکتهای بزرگ چندملیتی عملاً حوزه عمومی اجتماعی کاملاً از میان خواهد رفت و نوعی بازگشت ارتجاعی به دوره فئودالیسم در قالب شرکتهای چندملیتی بزرگ و درون آنها اتفاق خواهد افتاد. رییس کمپانی خان بزرگی خواهد بود که همه افراد بخشی از مایملک اویند و او صاحب جان و مال و وقت و فکر و بیشنها و ارزشهای آنها. هر زمان که از آنها ناراضی باشد آنها را اخراج خواهد کرد تا از فقر و بیچارگی نابود گردد. همه افراد بردگان اویند که روی زمینهای او (بخوانید پروژهها و داراییهای او) کار میکنند و از هیچ حقی نسبت به این سلسله مراتب سلطهگر برخوردار نخواهد بود جز یک حق لازم و آن مصرف، مصرف و مصرف بیشتر! مردمان باید مثل سگ کار کنند و مثل خوک بخورند و بیامیزند تا چرخه نظام سرمایهداری به حرکت منحوس خویش ادامه دهد... اینچنین است که فکر میکنم لازم است که کسی 1984، ضدآرمانشهر سوسیالیستی اورول را بازنویسی کند: تصویری از رؤیای فروریخته روشنگری و آزادی انسانها در تنازع امپراتوریهای غولپیکر اربابان سرمایهدار....
یاعلی

در پارادوکس «ایران انقلابیِ در حال مدرنیزاسیون» این فقط «حوزه و دانشگاه» نیستند که چون دو خط متنافر دو حوزه علم و فرهنگ این سرزمین را نمایندگی میکنند و تنها اشتراکشان در این است که یک روز مشترکاً به نامشان است، بلکه میان بسیاری از فرآیندها و نهادهای اجتماعی دیگر این جامعه هم چنین ناسازگاری دور از انتظاری وجود دارد، هرچند بدان نمیاندیشیم... فی المثل از این جمله است «نسبت آموزش و پرورش و مقوله تربیت» «نسبت حوزه و وضعیت دینداری جامعه» «نسبت وزارت علوم و سیاستگذاری علمی کشور» «نسبت دولت و استقلال اقتصادی کشور» «نسبت قوه قضائیه و امنیت مالی» «نسبت نیروی انتظامی و آمار مرگ و میر تصادفات» «نسبت صداوسیما و سطح آگاهیها و فرهنگ ملت» و از همین قسم –ولو پیچیدهتر- است «نسبت علم و انقلاب»...
علم در این کشور (البته مثل خیلی چیزهای دیگر) به راه خویش میرود بدون آنکه بنگرد فلسفه وجودیش در این کشور چیست، با همین منابعی که از این مملکت میستاند چه فرآوردهای عرضه میکند و عملاً چه نقشی را در پیگیری آرمانهای ملت و رهبر ملت ایفا میکند... ریشه ماجرا برمیگردد به «وارد کردن یکباره نهاد دانشگاه» در دوره رضاخانی (مثل وارد کردن پرتقال و خودکار و ماشین و هواپیما منتهای یک هوا بزرگتر!) و «نگاه ویترینی هفتادساله به مقوله دانشگاه و آکادمی در ایران» که طبیعتاً جای بحثش اینجا نیست. نهایتش این است که بگوییم دانشگاه و آکادمی و علم جدید در معنای عام آن در مملکت ما یک شهر فرنگ و یک باغ فردوسی است که تویش چرخ میزنیم و باهاش عکس میگیریم و پزش را به در و همسایه میدهیم و آخرسر هم یک مدرک «گردش در شهر فرنگ» به بچههایمان میدهیم که بروند با آن پز بدهند و با پزش کار بگیرند که آخرش بگوییم دههزارتا از این شهرفرنگها در دههزار کوره دهات این مملکت راه انداختیم که هشتادهزار دختر و بیست هزار پسر شهری و روستایی را ریختهایم توش تا انشاالله با هم آشنا بشوند و کمی ادا اطوار فرنگی یاد بگیرند و آخرش هم، هم فرهنگ تعدد زوجات را فراگرفته باشند (البته در نوع مباح و حتی مستحب مدرن آن یعنی یک پسر و چند دختربازی) و هم یک ژست سوادی داشته باشند که فردا کسی ازش پرسید «بچهات را چطور باید تربیت کنی؟» هول نشود و جواب بدهد که «پدر جان من بلدم با کامپیوتر کار بکنما که همچین سؤالی ازم میکنی!» (به لهجه دلخواه خودتان بخوانید!)
امّا اینکه مسیر علم در کشور ما اینچنین به ناکجاآباد است و علمورزان دیار ما اینچنین با اعتماد به نفس و سربلندی به امورات آکادمیک خود ادامه میدهند، علاوه بر غفلت فرهنگی و ضعف خودآگاهی ملی و سست عنصری و خودباختگی اهالی فرهنگ و روشنفکران به یک سری تلقیهای بنیادین جامعه دانشگاهی ایرانی نیز برمیگردد که گل سرسبدشان در این بحث «شریف خودمان» باشد. چند تلقی اساساً نادرست از علم در شریف و بصورت کلی جامعه علمی ما (بیشتر منظورم علوم طبیعی است) ریشه دارد که اینچنین خودمختاری علم ایرانی را تئوریزه میکند.
یکی از این تلقیها و مهمترین آنها «فهم علوم و فنون جدید به مثابه هستیشناسیهای االهیاتی و معارف عرفانی» است. عملاً این تلقی به شدت قدسی و فرااجتماعی از مقوله علم ریشه در فرهنگ توحیدی و تاریخ علمی ما و بویژه کتاب آسمانی ما قرآن دارد لیکن تطبیق آن با علوم جدید و آن هم «فنون مهندسی» (مثلاً مهندسی مواد!!!) بشدت گمراهکننده است. جامعه دانشگاهی ما باید قبول کند که یک مهندس پلیمر فهم هستیشناختی یک عارف را از جهان ندارد و اساساً حتی فیزیک هم که جنبهی کشف حقیقت جهان و کیفیت هستی را دارد، بر خلاف آنچه در کتابهای درسی و شبکه 4 ما ارائه میشود خصلتی کاملاً پراگماتیک و کاربردی دارد که معنادارای خویش را از صحنه اجتماعی اخذ میکند و نه از انگیزههای عرفانی و استعلایی فهم ماورای هستی. این توهم سادهانگارانه ماست که فکر میکنیم یک عده در ناسا مشغول کیهانشناسی و فهم مرزها و دقائق عالمند و صبح و شبشان را به اندیشه در عجائب هستی میگذرانند. تلقی سنتی از «دانشمند شدن» به نحو مضحکی در فضای دانشگاهی و مدارس مهم ما فعال است و این تصور نمیگذارد که علم در متن یک جامعه و به عنوان یکی از خادمین به آرمانهای جامعه مطرح گردد. این نگاه غلط را بویژه وقتی میتوان در فرهنگ عامه ایرانی به عینه مشاهده کرد که بالارفتن مقاطع تحصیلی را از دیپلم به دکترا نشانه بالارفتن سواد و معرفت (در معنای عامه) افراد قلمداد میکنند...(!!!)
تلقی دوم که از تلقی اول نشئت میگیرد تصور «بشری بودن و بینالمللی بودن» علم است که علم را پیکرهای واحد تصور میکنند که هرکس در هر گوشهای از جهان که باشد با فعالیت علمی خویش به رشد و تناوری این پیکره واحد مدد میرساند. بوجود آمدن نشریاتی همچون ISI به این نگاه دامن میزند که از نتایج این تلقی است معیار شدن مقاله ISI در ارتقاء اساتید و علاقه به عزیمت دانشگاه به خارج از کشور چه از سمت دانشجو چه از سمت استاد و چه از سمت مسئولین بالادستی دانشگاهی و وزارتخانهای و سیاستگذار....
و امّا غرض این مطلب.... هیچ چیز به اندازه شهادت این دانشجوی عزیز نمیتوانست بطلان ایدههایی چون «مطلق بودن ارزش علم فی نفسه» «استقلال و خودمختاری جهان علم از متن سیاسی-اجتماعی-فرهنگی جهان» و «برکناری جامعه علمی از ارزشهای ملی و آرمانها و تعهدات ارزشی و مکتبی» را برملا کند. چگونه است که علم امریکایی که صددرصد در خدمت اهداف تجاری و نظامی امریکایی است و هزینهی تکتک پروژهها و پژوهشها و تحقیقات بصورت علنی و بدون تعارف توسط بخشهای خصوصی و دولتی و با درنظرگرفتن اهداف خاص آنها تأمین و تعریف میشود، علم مقدس و جهانی و بشری است، امّا پژوهشگر ایرانی تا لحظهای از صحنه ساختگی مقاله جهانی دادن (بخوانید پشتیبانی صنایع نظامی و تجاری امرکایی) دست میکشد و به ارتقاء بومی کشورش میاندیشد محوم به کشته شدن است؟!
شهید احمدی روشن شهید علم بومی است. احمدی روشن شهید علم کارآمد و معطوف به نیازهای ایران و انقلاب اسلامی است. شهادت او نشان داد که گفتمان «علم بما هو علم» گفتمانی برساخته دست غرب استعمارگر است تا تمام سرمایههای انسانی و علمی و مالی دانشگاههای جوان را به مرداب صنایع نظامی و تجاری خود وارد کنند و نظام سلطه جهانی در چارچوب شیوههای مدرن استعماری لحظهای تخطّی از این الگو و اسلوب را برنمیتابند. صدها هزار دانشجو آمدند و رفتند و گرهی نگشوده باری بر دوش مردمان این دیار گشتند و رفتند. احمدی روشن علیه این علم بدون تعهد که در پوشش قدسی ریاآمیز خویش خادم استعمار است، شورید تا هویدا کند که انگار تقدیر انقلاب ما این است که راههای گسترشش جز با خون گشوده نخواهد شد.
احمدی روشن حاصل یک لحظه وصال علم و انقلاب بود... حال که یک لحظه وصال علم و انقلاب اینچنین خواب اربابان را به هم میریزد، چه میشد اگر دانشگاه ما انقلابی بود؟
یاعلی

این روزها که هنوز موج دو اتفاق مهم این ایام در فضای عمومی حاضر است، شنیدم که برخی از تجمع و ورود دانشجویان به سفارت انگلیس و باغ قلهک تعبیر به «تسخیر سفارت» نمودند و از این حیث آنرا به انقلاب دوم ملت ایران، «تسخیر لانه جاسوسی» تشبیه و تمثیل میکنند. از قضا در همین ایام اتفاق بزرگ شکار پهپاد امریکایی توسط سپاه پاسداران انقلاب موج بزرگی را در فضای رسانهای و سیاسی جهان برانگیخت که البته کمتر در فضاهای دانشجویی بدان اقبال شد. با اینحال آنچه مرا برای نوشتن این یادداشت تحریک کرد، اشتباه گرفتن اهمیت و عظمت این دو اتفاق است تا آنجا که فکر می کنم اگر قرار باشد اتفاقی را «انقلاب سوم» بنامیم آن همین «تسخیر هواپیمای جاسوسی امریکایی » است که از قضا نه توسط دانشجویان که توسط متخصصان الکترونیک و هوافضای سپاه به تحقق پیوسته است.
شاید آغاز بحث از اینجا باشد که امام راحل از چه رو تسخیر سفارت امریکا را انقلاب دوم خواند؟ به نظر حقیر عناصری در حرکت دانشجویی آبان 58 نهفته بود که عیناً در تسخیر پرنده امریکایی وجود داشت. حتی شاید پربیراه نباشد اگر بگوییم این حرکت بواسطه مؤلفه های ویژهاش چند قدمی هم از انقلاب دوم جلوتر است:
1) تسخیر لانه جاسوسی اخراج سیاسی دهشتناک و خفتبار ابرقدرت عالم از حیاط خلوتش بود. تسخیر پرنده امریکایی اخراج خفت بار نظامی امریکا از منطقهای بود که امریکا آنرا تحت اشراف کامل امنیتی خود میدانست. دو مؤلفهی اساسی ضداستکباری بودن و اخراج ذلتآمیز و تحقیرکننده در هر دو حرکت برجسته است.
2) تسخیر لانه جاسوسی همینه سیاسی امریکا را در هم شکست. تسخیر هواپیمای امریکایی همینه نظامی امریکا را که محور هژمونی سیاسی و بینالمللی و اقتصادی او بود در هم شکست.
3) تسخیر لانه جاسوسی دستیابی ایران را به اطلاعات محرمانه امنیتی و سیاسی امریکا در پی داشت. تسخیر هواپیمای جاسوسی امریکایی دستیابی ایران را به اطلاعات فوق محرمانه تکنولوژیک، امنیتی، و نظامی امریکا را در پی داشت که کاملاً امکان استفاده علیه دشمن در آن نهفته است.
4) تسخیر لانه جاسوسی وحشت و آشفتگی دولت امریکا را در پی داشت، به گونهای که برای رفع و رجوع آبروی از دست رفته به سرعت وارد عمل شدند. در این ماجرای جدید آشفتگی امریکایی در کنار ناتوانی از عکسالعمل مشهود است، هرچند باید منتظر مقابلههای بعدی آنها بود.
5) تسخیر لانه جاسوسی دسترسی امریکا را به منطقه بشدت محدود کرد، تسخیر پهپاد امریکایی هم اشراف اطلاعاتی امریکا را بشدت مختل کرد. شاید تأسیس سفارت مجازی امریکا در ایران دقیقاً فردای این اتفاق به همین دلیل باشد.
6) تسخیر لانه جاسوسی موجی از امید و اعتماد به نفس در قلوب تمام استکبارستیزان و مستضعفان عالم ایجاد کرد که فکر فراموش شده «امکان استقامت» را در دلها احیا کرد. حقیقتاً تسخیر هواپیمای جاسوسی امریکایی قلوب همه مردمان ستمدیده و انقلابی جهان را زنده کرد.

اما حداقل 3 مؤلفه دیگر در این حرکت انقلابی به ذهن میرسد که به نظر حقیر آنرا در رده بندی اقدامات انقلاب اسلامی جلوتر از انقلاب دوم قرار می دهد:
الف) این اقدام توانایی جدی ایران را در مقابله پایاپای در جنگ الکترونیک با امریکاییان هویدا کرد. در واقع این اقدام رونمایی پیشرفت فوق العاده انقلاب اسلامی در امکان دفاع و مقابله نظامی و امنیتی با امپریالیسم امریکایی است. غریو بلند قدرت از این اقدام به آسمان رفت و از این حیث قابل مقایسه با حرکتهای پیشین نبود.
ب) از حیث بین المللی تسخیر سفارت امریکا در سال 58 گرچه افکار عمومی جهان را به سوی ما متمایل کرد اما از حیث سیاسی در میان دولتهای بینالملل باعث انزوای ما گشت. این اقدام جدید کاملاً معادلات سیاسی منطقه را به هم ریخت و نه تنها انزوا که حضور قدرتمندتر ایران در معادلات بین المللی را در پی خواهد داشت. قطعاً پس از این اقبال چین و روسیه به ایران بیشتر از پیش خواهد بود و توان رایزنی سیاسی ما در سطح بین المللی ارتقا خواهد یافت.
ج) از حیث افکار عمومی غربیان، غائله تسخیر سفارت امریکا به خاطر گروگانگیری علی رغم حرکتهای ویژه امام نظیر آزادی زنان و سیاهان، توسط رسانه ها علیه ایران بسیج شد اما در این اقدام انقلابی به خاطر نفوذ امریکا به داخل کشور و نقض واضح معاهده های بینالمللی رسانهها و افکار عمومی همسو با انقلاب اسلامی و ضدامریکا بسیج گشتهاند که برگ برنده بزرگی برای ایران است.
قصد ندارم در انتهای این یادداشت به نقد حرکت دانشجویان در ورود به سفارت انگلیس بپردازم که در امتداد متن نظرم راجع به ابعاد آن و عقلانیت نهفته و آثار آن مشخص است که از حیث نکات گفته شده به هیچ وجه قابل مقایسه با تسیخر لانه جاسوسی و تسخیر هواپیمای جاسوسی امریکایی نیست، اما گفتن این نکته خالی از لطف نیست که اقدامات انقلابی باید با پیشرفت انقلاب و استقرار جمهوری اسلامی ارتقاء یابد. دانشجویان باید از نوستالژی تسخیر سفارت رها شوند و جایگاه خویش را در وضعیت امروز انقلاب اسلامی بازخوانی کنند. جهش علمی و تکنولوژیک، خودکفایی و اقتدار اقتصادی و اصلاح بنیادین علوم انسانی و زیرساختهای اجتماعی جامعه شبه مدرن ما برای رهایی از چنگال مدرنیته و فرهنگ پست مادی و هرهری مذهبی مدرن و استقرار جامعه دینیِ عادلانهی آزادِ معنوی و انسانی آرمانهای امروز انقلابند که همت جهادی و انقلابی جوانان امروز را میطلبد. انشاالله که خدا همه ما را در اینراه توفیق دهد.
یاعلی

گرچه با این اصطلاح فردیدی-هایدگری که سیدمرتضای آوینی زیاد به کار میبرد میانه خوبی ندارم، امّا واژهای بهتر نمییابم تا با آن از زمانهی خویش سخن بگویم، یعنی از «حوالت تاریخی ما»!
حوالت تاریخی ما زاده شدگان دهه شصت شاید این است که در لبه میانی دو عصر متفاوت و بهتر بگویم متعارض در سرزمینمان به این عالم آمدهایم: عصر ایدئولوژیها و عصر پایان ایدئولوژی، جالبتر میشود اگر بگویم: عصر شریعتی و عصر سروش!
امروز غلبه «پایان ایدئولوژی» بر تاریخ این سرزمین است و شخصاً هوای سنگین و نفرتبار این زمانه را که غبار مسموم «روزمرگی» بر صورت هر رهگذری از دوران، میفشاند به سختی تنفس میکنم. حوالت تاریخی ما این بود که ندایی کمسو و محو از آن دوران نزاعهای ایدئولوژیک و جوشش افکار و غلیان قلوب به گوشمان بخورد و با شیبی تند وارد «دوره سازندگی» و مدرنیزاسیون عینی اجتماعی و سپس «دوم خرداد» و مدرنیزاسیون فکری و اعتقادی شویم تا رعایت شود تناسب ورود اینترنت و ماهواره و بازیهای کامپیوتری به خانهها و ورود افکار پلورالیستی و اباحهگرایانه مدرن به سرای ذهن ها که همزمان جامعه ما را در مدتی کوتاه درنوردید. اما این دست تقدیر بود که دهه پنجاه ایران دل مشتی وامانده را در این میان برباید تا در دوره «بازگشت به زندگی عرفی روزمره» ناهنجارانی باشند در حسرت «نوستالژی انقلاب». همان چیزی که گویی مهمان ناخواندهای بود که با رفتن حضرت امام او هم رحلت کرد...
این همان تاریخی است که گویی تکرار میشود؛ وقتی تا نبی گرامی اسلام سر بر بالین میگذارد «اقتضائات» سربرمیآورند تا کمر «آرمانها» را بشکنند. اگر آنروز اقتضای وحدت و پرهیز از هرج و مرج بود که دستاویز بازگشت به وضع سابق گشت اینبار «خستگی مردم از جنگ و نابسامانی اقتصادی» بود که بازگشت به روالهای قبلی را اقتضا میکرد.
عصر پایان ایدئولوژی چیست؟ پایان ایدئولوژی عصر بازگشت به روزمرگی است و اعلان مرگ ارزشها و آرمانهای بلند. پایان ایدئولوژی یعنی اینکه دیگر منازعه بر سر مفاهیم و ارزشها و بینشهای اساسی به سر رسیده و همه پاسخها مشخص و معین گشته و تنها مانده کار کردن و کار کردن و کار کردن و فکر نکردن و فکر نکردن و فکر نکردن. حتی بهتر این است که بگوییم آن پرسشها و مباحثات اساساً بیهوده و موهومی بودهاند و زندگی بدون آنها راحتتر است. پایان ایدئولوژی تنها توصیف یک وضعیت نیست، فراتر از آن طلب خاتمه دادن به همه بحثهای فلسفی و ایدئولوژیک و بینشی و ارزشی است. آیین مردمان عصر پایان ایدئولوژی «آیین عرفی زندگی روزمره» است. بینش و جهانبینی آنها همانی است که همه آنچنان میاندیشند و ارزشها و غایات آنها همان طلب دم دستی و متعارفی است که همه در پی آنند. جهان ایدئولوژیزداییشده جهان سلطه عملزدگی و پراگماتیسم است، چه نیاز آنی و عملی تنها ارزش عینی و ملموسی است که همگان بر سر آن اشتراک نظر دارند و دقیقاً به همین دلیل است که جهان ایدئولوژی زدایی شده جهان روزمرگی است و روزمرگی نیست جز حیات سربه زیر معیشتی حیوانی، همان انسان مدرن جامعه پساصنعتی قرن بیست و یکمی که در دوره «پایان ها» به دنیا آمده و لاجرم باید راضی باشد. گفتمان پایان ایدولوژی بهشت موعود دنیایی مدرن را تحقق یافته دانسته از پایان تاریخ سخن میگوید، چه تنها مدعی سرسخت او یعنی آرمان سوسیالیسم فروپاشیده و او سرمستانه از پایان تمام مباحث فکری و فلسفی و ایدئولوژیک و اخلاقی و دینی عالم سخن میگوید.
جهان امروز ایرانی، با کمال تأسف و علی رغم تمام تنشهای کاذب ایدئولوژیک آن، به تمامی جهان سلطه پراگماتیسم و افول گفتمانها و روایتهای اندیشمندانه و روشنفکری است. حتی به اعتقاد من هر دو جنبش مردمی انتخاباتهای 84 و 88 را هم باید کاملاً در چنین چارچوبی تفسیر کرد. در چارچوبی که گیدنز از آن به تحول از «سیاست رهاییبخش» به «سیاست زندگی» سخن میگوید که به همین معناست: یعنی دیگر مردم برای ارزشها و آرمانها رأی نمیدهند بلکه برای تأمین معاش روزمره و رسیدن به یک زندگی متعارف معمولی مطلوب رأی میدهند. احمدینژاد با شعار آبادگران و دولت کار و اینکه «مسأله مردم اقتصادی است و نه فرهنگی» (حرفی که در پرسش از گشت ارشاد در سال 84 در تلویزیون زد) روی کار آمد و موسوی با شعار معروف «ایدئولوژی زدایی و جامعه دموکراتیک» اصلاحطلبان که محور همه مباحث او در مسائل اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و بینالمللی بود.
اینکه چگونه بازار داغ اندیشه و تفکر دهههای چهل و پنجاه و شصت به ورشکستگی میانجامد تا بازارهای مد و لباس و لوازم خانگی و موبایل دهه هفتاد و سرتاسر دهه 80 را در غیبت سهمگین مباحث فکری و روشنفکری، اشباع کند خود نیازمند تحلیل مفصلی است که مجال دیگری از قلم توانمندتری میطلبد اما «درد دوران ما» چیزی نیست که برای آنها که دل در گرو دردها و بحثهای عمیق فرهنگی و اجتماعی و فکری دارند، تازگی داشته باشد و هرازچندگاهی خاطرشان را نیازرده باشد.
در این میان امّا بزرگداشت حماسهای چون حماسه کربلا را باید بسیار غنیمت شمرد که سنگر همیشگی و نفوذناپذیر آرمانخواهی شیعی است. همه اینها را گفتم تا بدینجا برسانم که عاشورای این سالها انگار تنها دریچهایست که از عالم بالا سالی یکبار باز میشود تا عظمت ارزشها و آرمانها بلندی چون عزت و آزادگی و ایثار و شهادت را یادآوری کند، ارزشهایی که همگی عابدان معبد «دین» اند و قربانی «امربه معروف و نهی از منکر» پیام عاشورا در این وانفسای رکود ارزشها و افول افکار و ایدههای بلند همان پیام رهاییبخشی است که آزادگان عالم را در طول تاریخ به یاری خوانده است: ارزشها هنوز نمردهاند و انسان هنوز از آسمان بریده نگشته است. ارزشهای متعالی انسانی و الهی هنوز پایمال و لگدکوب نگشتهاند و جهان هنوز در تاریکی عمیق دنیاگرایی و روزمرگی نفسگیر دائمی فرو نرفته است...
یاعلی
پی نوشت:
سه سال پیش که در اقدامی مشابه(!) وارد باغ قلهک شده بودیم مطلبی نوشته بودم با عنوان توهم تسخير سفارت! که متأسفانه به نظرم می آید امروز هم کارایی دارد. متأسفانه را از این بابت می گویم که ما انگار توی یک دایره افتاده ایم و هر از چندگاهی همه چیز را باید از صفر شروع کنیم و تجربه و درس و عبرت و تاریخ همه کشک است! جالب اینجاست که سه سال پیش خیلی امیدوارتر از امروز بودم اما نظراتم تاحدودی هنوز همان است. به هرحال فرصتی شد نگاهی بهش بیندازید.
این روزها موضوع کرسیهای آزاداندیشی که مدتی است از سوی رهبر انقلاب به درستی و فراست مطرح گشته، از سوی صداوسیما و مسئولین، دستمایه پروژه ملی و همیشگی «خزسازی مفاهیم متعالی» قرار گرفته است که هرچندوقت یکبار برخی از طرحهای عمیق و افکار بلند را با مشتی ولایتمداریهای سادهلوحانه به لجن میکشند و تا زمانیکه به کل، همهی طرح رهبری را به موضوع لطیفههای تاریخ گذشته مبدل نکنند، دست از مجاهدات پرطمطراق خویش برنمیدارند.
داستان، داستان آن مردی است که با انگشت به ماه اشاره میکند و یاران همه نوک انگشت را سیاحت میکردند. طلاب از این میگویند که کلاسهای درسشان کرسی آزاداندیشی است و مدیران حوزه درسهای خارج را مصداق کرسی میدانند و دانشگاهی هم از فقدان زمینه آزاداندیشی سخن میگوید. آنکه جسورتر است از طرح بزرگ احداث هزاران کرسی مرمری در سرسراهای علمی سخن خواهد گفت و آنکه ژستش بیشتر است از تنظیم آییننامه برگزاری مسابقات مناظرهای پرده برمیدارد. اینجاست تراژدی بزرگ زمانه ما که انسان را بین بلندبلند خندیدن و های های گریستن مخیر میکند تا چه آید بر سر این سامان و هامان...
اما ریشه معضل در «اخباریگری در مواجهه با سخنان رهبری»ست. ظاهرگرایی در برخورد با بیانات که به «کرسیخوانی» و «کرسیانگاری» مقوله تغییر گفتمان میانجامد. معضل بزرگ دوم «فقدان عظیم شارحان عاقل» است که مشتی دولتی بیسواد را در خط مقدم شرح و بسط و اشاعه نظریات رهبر قرار میدهد.
«کرسی آزاداندیشی» برترین قالبی است که رهبر برای قرار دادن «مسیر علم در ریل صحیح» پیشنهاد میکند. بر هیچ دانشگاهی و حوزوی بابصیرت و منصفی پوشیده نیست که علم و دانش و دو نهاد سنتی و مدرن آن، حوزه و دانشگاه، نه تنها هرگز در مسیر تحقق آرمان «جامعه اسلامی» نبوده و نیستند بلکه بسی بدتر از آن کمترین دخالت را در مسیر تحولات فرهنگی و سیاسی و اجتماعی کشور ایفا میکنند. صنعت که نهاد اجتماعی متناسب رشتههای فنی است سالهاست که در مراتب پایین خود درجا میزند و اقتصاد کشور هرگز از دانشکدههای فنی مرتزق نشده است. فرهنگ و جامعه و سیاست و اقتصاد ایران جز در معدود تلاشهایی مورد تحلیل رشتههای علوم اجتماعی قرار نگرفته است و اینها هرگز بازیگر فعالی در نقد فرهنگ و تحلیل و اصلاح معضلات بزرگ آن نداشتهاند چه رسد که در قد و قامت کنشگری برای حل بحرانهای اجتماعی- فرهنگی ما در مواجهه با تجدد و طراحی بومی-دینی ساختارها و نظامات اجتماعی مطرح باشند. روحانیت که به فرموده رهبر «مسئول دینداری» مردم است فرسنگها از وظیفه خویش دور است و نهاد علمی حوزه که باید پشتیبان نمو تمدنی تشیع و بروز فرهنگی، سیاسی، اجتماعی باشد هنوز مشغول حاشیه زدن به احکام فردی طهارات است. بیتالمال عظیم این سرزمین که گنج زیرپای ما و متعلق به تمامی حقمداران طول تاریخ بوده و هست و خواهد بود، به راحتی به دست دانشگاهی داده میشود که هیچ خدمتی به مردم این سامان نکرده است.
گفتمان امروز دانشگاه ما بیگفتمانی است. خواندن علم از سر سیری، از سر لهو و لعب و چند سال بعد حواله افتخار آمیز میلیونها تومان خرج ملت به کشوری در امریکا و اروپا. هیچکس نیست که فریاد بزند شاه لخت است. الحق مستدلاً من پای این حرف میایستم که دانشگاههای امروز ما نیستند جز مکانهایی آزاد برای دوستیابی و دوستبازی و باقی واژههای مرتبطی که در شأن مطرح شدن نیستند. خب چرا کسی مطالبه نمیکند که چطور از سال 1341 که ایرانخوردو تإسیس شده و همزمان با آن صدها دانشکده فنی بوجود آمده و رشد کردند، کوچکترین تغییری در این صنعت انگلیسی بوجود نیامده و از مونتاژ و نهایتاً تولید بومی پیکان جلوتر نمیرود؟ کیست که مطالبه کند خسارت بزرگی که دانشگاه ما و متعاقب آن خودروسازی ما به مردم این ملت زده است؟ کلاه خودمان را قاضی کنیم، الحق اگر همه رشتههای فنی را تعطیل میکردیم و خودروسازی را از دم اوراق میکردیم و به جای آن خوردوی صفر از آلمان با قیمت پژو و پراید داخلی وارد میکردیم، چقدر از نظر اقتصادی و محیط زیستی و روانی سود میکردیم؟
علوم انسانی چه گلی به سر این مملکت زده که مثل قارچ در دانشکدههای دانشگاه آزاد رشد میکند؟ خدمت که هیچ، حتی در ترجمه هم موفق نبوده. گفتمان امروز دانشگاههای ما افتادن در سرپایینی و بیکله دویدن است، به کدام سو؟ الله اعلم! مهمترین و تنها هدف تولید مقالات علمی است. «همه دنبال مقاله اند» تنها و تنها به این دلیل که «همه دنبال مقاله اند»! کلیشه مستقر بی بنیادی که جزو مقدسات و نوامیس جامعه دانشگاهی ما شده است.
گفتمان حوزه چیست؟ خود بیایند و بگویند. حاشیه زدن به گذشتگان و تکریم حداکثری روند علمی گذشته. در فقه برای پونصدهزارمین بار بازبینی نظر شیخ درباره تعداد شستن لازم برای ظرفی که سگ لیسیده. خبر هم ندارند که الآن در تهران سگ داشتن از آن پزهای حسابی است و بیچارهها انقدر هم شعور ندارند که لااقل مثل فرنگیها نگذارند سگشان توی ماشین و خیابان و خانه کثافاتش را بریزد. سگ را میآورد توی آپارتمان و کل ساختمان را به گند میکشد و حالا سؤال ما از تعداد بار لازم برای شستن پادری منزل است! در فلسفه و عرفان هم همین خشوع در برابر صدرا و ابن عربی است و بحث از ناتوانی در فهم اصطلاحات بوعلی و سهروردی و صدرا و نهایتاً بحث از مراحل سلوک. انگار نه انگار که یک جای دیگر عالم چهارصدسال فلسفه بوجود آمده که آن هم ریشه در همان فلسفه یونانی ارسطو و افلاطون دارد و حالا حرفهایی میزند و خواستههایی را مطرح میکند و ارزشهایی را میطلبد. اصلاً انگار نه انگار که بحث اصلی در همه جا بحث از نحوه حضور دین در حیات فردی و اجتماعی انسان است و نحوه شناخت درست عالم و راه سعادت انسان که در همه این بحثها جای تفکر اسلامی خالی است. همه اینها میشود «جمود گفتمانی»
واقعیت این است که ما نسبت به تغییرات اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و روانی و حتی جسمی جامعه خویش منفعلیم. جامعه عوض میشود و ما خود را با آن تطبیق میدهیم. یک دورهای خانواده پدرسالار است و یک دوره بچهسالار، یک دوره زهد ارزش است و یک دوره تجمل، یک دوره رشته عمران مد است و یک دوره رشته برق، یک دوره پوپر مد است و یک دوره هایدگر، یک دوره یک دختر باید با یک پسر دوست باشد یک دوره یک دختر و چند پسری و چندپسر و یک دختری مد است. بلاها بر سر ما میآید، ایمانها ویران میشود، خانوادهها فرومیپاشد، قتل و تجاوز زیاد میشود، خودخواهی و فریبکاری و حقهبازی شیوع مییابد، دولتیها فاسد میشوند، مردمان زیادی از فقر به خاک سیاه مینشینند و انسانیت به تدریج رخت برمیبندد و جامعه هرکیهرکی میشود و کک هیچکس گزیده نمیشود. اینها همه به قول دکتر شریعتی از «قصور عالمان» است....
علم و معرفت در این مملکت در بیراهه است. عالم جماعت به جزئیات و حواشی مشغولند و جامعه را به گرگان سپردهاند تا تکلیف اقتصاد و فرهنگ و دین و تربیت مردم در دعواهای منفعتی سیاسیون و بیسوادان مشخص شود. در این وانفسا حدیث خیانت عالمان ناشنیده مانده است. کرسیهای آزاداندیشی حدیث خیانت و انفعال و انحطاط جامعه حوزوی و دانشگاهی ماست...
یاعلی
چند صباحی بود که وقت مفصلی از ترافیک تهران را با شنیدن سخنرانیهای حجۀ الاسلام کدیور درباره «قرآن و انسان معاصر» که به پیشنهاد دوستی عزیز دستم رسیده بود، پر میکردم. از طرف دیگر به واسطه امتداد بحث نقش دین در جامعه و موضوع علم دینی در مطالعه و مناقشات فکری خودم، مدتی است که به نظرم رسیده که «مسأله قلمرو عقل و دین» از کلیدیترین مسائل در مباحثات فکری عصر ماست که ابعاد سیاسی، اجتماعی بسیاری هم داشته و دارد، بخصوص اگر به شعبدهای عقل، مدرنیته و غرب تلقی شود و دین کل سنت خرافی ایرانی، آنطور که جمالزاده و هدایت میگفتند و مازیار میری در کتاب قانون به تصویر کشاند!
اما رأی کدیور به جهت محتوایش، اهمیتی اساسی دارد چرا که به زعم من رأی او تنها نوعی امتداد خاص از مباحثی است که عقلگرایان مسلمان و فلاسفه معاصر اسلامی نظیر شخصیت برجستهای چون آیت الله جوادی آملی همواره در نسبت همگرایانه عقل و نقل به مثابه دو بال پرنده واحد «دین» به زبان میآورند. در واقع ابهام در عقل و عدم تعین حدود آن در معرف دینی ما، معضلی معرفتی است که مباحث کدیور یکی از آثار آن است.
کدیور پرسش خویش را از دین چنین مطرح میکند: «قرآن به انسان معاصر چه میدهد که دیگران از دادن آن عاجزند؟» او در واقع با طرح این سؤال دو پیشفرض خاص را مفروض میگیرد. اول اینکه آن بخشی از محتوای قرآن مورد بحث و استفاده ماست که آوردهای برای «انسان معاصر» داشته باشد. معاصر بودن علیالظاهر از سوی کدیور به معنای مدرن بودن و مدرن بودن به عنی عقلانی بودن یا در واقع مجهز به علم و عقلانیت توسعهیافته بودن است. این همان پیشفرض دوم کدیور را عیان میکند که عقل و علم بیشتر آنچه انسان خواسته را به او داده تا اینکه امروز ما به دنبال آن بخشهایی هستیم که عقل و علم عاجز از تأمینش بودند تا برای آنها سراغ دین برویم.
در واقع کدیور عالم مدرن را عالمی میداند که به سختی جایگاهی برای دین باقی گذاشته و غلبه معرفتی و ابزاری عقل و علم و برآورده شدن همه مسائل انسانی این سؤال را مطرح میکند که چه نیازی به دینداری هست؟ دغدغه دینی کدیور او را برآن داشته تا با طرح این بحث به نوعی جایگاه دین را در عالم مدرن و برای انسان مدرن تبیین کند.
از نظر کدیور قرآن برای برآوردن نیازهایی نیامده که از عهده عقل و علم برمیآید و بنابراین مباحث جدیدی در علوم طبیعی و انسانی و حقوق و اخلاق ندارد که مورد تحصیل عقل نباشد. به همین دلیل او حتی به ویرایش و تأویل آیاتی دست میزند که به زعم او عقلانی نیست تا به نوعی با تفاسیر تاریخی خاص آن آیات و احکام (همچون دیه یا حدود) منافی عقل (امروزی مدرن) قلمداد نشود. تنها یک حوزه است که عقل نیاز به آن را احساس میکند که آن غیب است و امور مربوط به غیب و رستگاری اخروی که اصل آن (مثل معاد یا لزوم عبادت) مورد تأیید عقل است و جزئیات آن مندرج در قرآن و دین که پذیرش آنها ایمانی و تعبدی است. (جالب اینجاست که در میان احکام فقهی حرمت ربا یا شرب خمر را از جمله احکام عبادی و ایمانی میداند که واجب است اما سنگسار و قصاص و دیه و ارث را از احکام حقوقی قرآنی میداند که متعلق به زمان خاصی بودهاند و امروزه توسط عقل باید ویرایش گردند)
کدیور به زعم من نماد تسلیم شدگی در برابر تمام اندیشه مدرن است که سادهانگارانه به نام «عقل و علم» اتفاق میافتد. کدیور با اعتماد کامل به مباحث علوم طبیعی، انسانی، حقوقی و اخلاقی غربیان همه آنها را به یک نام «عقلی» میخواند و تلاش میکند آیات ظنی را با چنین محکمات عقلی سازگار کند و در کنار آنها جایی هم برای معارف دینی باز کند و همه اینها را هم از سر درد دین انجام میدهد. مشخص نیست که جناب آقای کدیور چگونه در قرن بیست و یکمی که آغاز تمام مباحث فلاسفه و علمای علوم انسانی بیپایگی عقل و نسبیت علم است، اینگونه عقل استعلایی مطلق فرازمانی حکمت اسلامی را به تفکرات غربیان تعمیم میدهد و دین را به گوشهی انزوای امور اخروی هل میدهد؟ متأسفانه نگاه ایشان به علم و عقل چیزی در حدود نگاه اصحاب دایرۀالمعارف فرانسه در قرن هجدهم به علم و عقل است که همه چیز را تمام شده در علم و عقل و سعادت را نزدیک و مدرنیته را بلوغ انسانیت میخواندند. حتی او از آراء دانشمندان قرن نوزدهمیای که علم را به جای عقل نشاندند و کسانی چون دورکیم و مارکس و فروید و پارهتو که تمام اخلاقیات و فلسفه ها و سیاستها را برآمده از عوامل مخرب بیرونی و انحرافات ذهن میدانستند خبر ندارد تا لااقل به جای لغت «عقلی» از واژه «علمی» استفاده کند. چه رسد به آراء پست مدرنهایی که در قسمت پیشین اشاره به معرفتستیزی آنها شد.
با این حال جای شماتت کدیور نیست که تقدم سیاست بر معرفت در فضای علمی ما بیداد میکند. از سوی دیگر مباحث کدیور به زعم من نه ناشی از بی دینی و توطئه او که ناشی از سادهلوحی ساختاری حوزه علمیه ما نسبت به غرب و تفکر غربی است که اینچنین به تحریف دین از سر درمندی و به نام عقلگرایی میانجامد. اینها همه بهانه است تا شاید کمی عمیقتر به مسائل معرفتی و زیربنایی خویش بپردازیم که در این زمانه افول مدرنیته و فروپاشی عقل، بحث از دین و جایگاه معرفتی و اجتماعی آنرا جدیتر میکند.
یاعلی